چپتر 11: از کجا شروع کنم؟
چپتر 11: از کجا شروع کنم؟
نیک هیچ ایدهای نداشت که از کجا باید شروع کند.
همهچیز آماده بود و حالا، فقط به یک شبح نیاز داشتند.
اما اصلاً از کجا میتوانستند یک شبح گیر بیاورند؟
تولیدکنندگان بزرگ زفیکس در هر لحظه چندین نفر را برای جستجوی اسپکترها در اختیار داشتند، در حالی که نیک عملاً تنها بود.
البته وینتور هم بود، اما پیدا کردن و گرفتن اسپکترها وظیفه او نبود.
«باید دنبال شبحی بگردم که نوچه داره؟ منظورم اینه، پشه خونی و انگل رو میشناسم، اما جفتشون خیلی قویان.»
«صبر کن، اصلاً اسپکترهای ضعیف نوچه دارن، یا برای این کار قدرت خیلی بیشتری لازمه؟»
نیک در حالی که جلوی انبار ایستاده بود، فقط پشت سرش را خاراند.
«سه نوع شبح وجود داره، و من حتی نمیتونم سمت گرفتن اسپکترهای نیرو برم. فقط اشباح تسخیرکننده و اشباح فیزیکی باقی میمونن.»
«خیلی بعید میدونم بتونم راحت یه شبح تسخیرکننده پیدا کنم، چون تولیدکنندههای زفیکس عاشقشونه. حداقل وینتور که اینطوری میگفت.»
«این یعنی باید یه شبح فیزیکی پیدا کنم.»
«اما کجا؟»
نیک کنار سرش را خاراند.
«شنیدم بیرون عملاً پر از اسپکتره، اما همه میدونن که اون بیرون بهشدت خطرناکه. اسپکترهای سطح دو همین الانش هم میتونن به دیوارهای واحد مهار آسیب بزنن، در حالی که من حتی نمیتونم یه خراش روشون بندازم. مشخصه که اسپکترهای سطح سه از اینم قویترن.»
«فکر نکنم بیرون رفتن از شهر ایده هوشمندانهای باشه.»
نیک آهی کشید.
«انگار چارهای ندارم جز اینکه تو خود شهر دنبال یه شبح فیزیکی بگردم.»
نیک همچنان کنار سرش را میخاراند.
لحظهای بعد، به سمت درگز چرخید.
«شاید بهتره فقط از این و اون بپرسم؟»
پس از چند ثانیه، نیک فقط شانهای بالا انداخت و به سمت درگز راه افتاد.
«آره، چرا که نه؟»
وینتور از یکی از پنجرهها به نیک که در حال دور شدن بود، نگاه کرد.
وینتور با ابروهای گرهخورده با خود فکر کرد: «امیدوارم یدونه پیدا کنه.»
«و امیدوارم اونی که پیدا میکنه خیلی هم قوی نباشه.»
پس از مدتی، محیط اطراف نیک کثیف و کثیفتر شد و این حس را به او داد که به خانه برگشته است.
شهر خارجی برای نیک کمی بیش از حد تمیز بود.
تقریباً حسی غیرطبیعی داشت.
سرانجام، نیک به بازاری رسید که ماهها با تابلوی خود در آنجا نشسته بود.
امروز روز مالیات نبود، که یعنی بازار کاملاً عادی به نظر میرسید.
مردم با یکدیگر صحبت میکردند اما همچنان فاصلهای امن را حفظ میکردند.
هر چه باشد، در درگز هر کسی میتوانست بالقوه خطرناک باشد.
نیک دوباره کنار سرش را خاراند.
در نهایت، نگاه کسی بهطور اتفاقی با چشمان نیک گره خورد و نیک به سمتش رفت.
شخصی که نیک به سمتش میرفت، مرد بالغ و لاغری بود که به نظر میرسید همین حالا از اینکه تصادفاً با نیک چشم در چشم شده، پشیمان است.
نیک با لحنی دوستانه گفت: «هی! من دنبال یه شبح میگردم.»
در ابتدا، مرد کلافه و بیعلاقه به نظر میرسید، اما وقتی کلمه شبح را شنید، مضطرب شد.
با نگرانی پرسید: «یه شبح؟ کدوم شبح؟!»
نیک با تردید گفت: «اِمم، راستش نمیدونم؟»
این حرف مرد را گیج کرد. «چی؟ ولی همین الان گفتی که داری دنبال یدونه میگردی!»
نیک با خندهای معذب جواب داد: «خب، آره. ببین، من یه استخراجکننده زفیکس تازهکارم و دارم دنبال اولین شبحم میگردم، میفهمی؟»
مرد با شنیدن این حرف کمی آرام شد، اما بعد، عصبانی شد.
او فریاد زد: «پس یه جوری حرف نزن که انگار یه شبح گم کردی! فکر کردم تو خطرم یا یه همچین چیزی!»
نیک سعی کرد لحنش رو دوستانه کنه و گفت: «آره، آره، شرمنده و این حرفا. حالا سرنخی چیزی نداری؟»
مرد با کلافگی جواب داد: «نه، حتی اگه داشتم هم چرا باید به تو میدادم؟ میرفتم به بازرسها میگفتم. حداقل اونا اونقدر پول بهم میدن که بتونم چندتا از قسطهای بعدیم رو بدم.»
نیک فقط آهی کشید.
بازرسها آدمهایی بودن که برای تولیدکنندههای زفیکس کار میکردن و کارشون پیدا کردن سرنخ درباره اسپکترها بود.
طبیعتاً، چندتا از تولیدکنندههای زفیکس از قبل یهجور مراکز خدماتی باز کرده بودن که ساکنان شهر میتونستن سرنخهای مربوط به اسپکترها رو بهشون بدن.
و نیک؟
نیک چی برای ارائه داشت؟
رسماً هیچی.
نیک با آهی گفت: «بههرحال ممنون.»
مرد با شنیدن حرف نیک خرناسی کشید. ظاهراً هنوز از ترسی که نیک به جونش انداخته بود، شاکی بود.
نیک مرد رو به حال خودش رها کرد و رفت سراغ فروشنده یکی از دکهها.
اون فروشنده هم کموبیش همون حرف رو زد.
از اینکه نیک داشت با حرفهای بیفایده وقتش رو تلف میکرد کلافه شده بود و به نیک گفت اگه سرنخی داشت یکراست میرفت پیش بازرسها.
بعد از پرسوجو از چند نفر دیگه، نیک فهمید که واقعاً از حرف زدن با مردم هیچی گیرش نمیاد.
همهشون بهخاطر پول فقط با بازرسها تماس میگرفتن.
البته، نیک احتمالاً میتونست از وینتور یکم پول بگیره تا به مردم بده، اما چند نفر واقعاً به حرفهای نیک اعتماد میکردن و مهمتر از اون، چندتا از این سرنخها واقعاً به اسپکترها ختم میشد؟
بعد از بیشتر از دو ساعت پرسوجو، نیک هنوز هیچ سرنخی درباره یه شبح پیدا نکرده بود.
در نهایت، نیک تصمیم گرفت فقط گشت بزنه.
بههرحال از دست مردم که کاری برنمیاومد.
نیک از چندتا کوچه پسکوچه کوچیک و دورافتاده گذشت و زمین زیر پاش هر لحظه لق و سستتر میشد.
درگز برای تعداد آدمهایی که توش زندگی میکردن خیلی بزرگ بود.
مشکل، مقدار پول در گردش و غذای در دسترس بود.
از نظر تئوری، اگه تو هر خونه دو نفر زندگی میکردن، فقط همین بخش از درگز میتونست بیشتر از ۱۰,۰۰۰ نفر رو تو خودش جا بده.
با این حال، بهزور ۲۰۰۰ نفر اونجا بودن.
بهخاطر همین، جاهای متروکه زیادی تو درگز وجود داشت.
معمولاً هیچ دلیلی برای رفتن به اونجاها وجود نداشت.
هرچیز باارزشی از قبل غارت و دزدیده شده بود، و از طرفی اسپکترها انسانها رو شکار میکردن، که یعنی احتمال حضورشون بین آدمها بیشتر بود.
و بخشهای متروکه درگز هم که رسماً هیچ آدمی توشون پیدا نمیشد.
با این حال، نیک دیگه گزینهای نداشت و این بهترین کاری بود که تو این لحظه میتونست انجام بده.
شاید یه شبح لونه و مخفیگاهش تو بخشهای متروکه بود و فقط وقتی گرسنهش میشد میرفت بین آدمها؟
«هی.»
با شنیدن این صدا، اخمهای نیک تو هم رفت.
نیک در حالی که به یکی از ورقههای شکسته فلز زنگزده نگاه میکرد، با کلافگی پرسید: «چی میخوای؟»
یه لحظه بعد، سر کوچیک یه موش از سوراخ روی ورقه فلزی بیرون اومد.
موش با پوزخند گفت: «شنیدم دنبال یه شبح ضعیف میگردی.»
نیک گفت: «آره.»
طبیعتاً، نیک دقیقاً میدونست الان داره با کی حرف میزنه.
انگل.
همون شبحی که سعی کرده بود متقاعدش کنه خودش رو بکشه.
موش با ریزخندهای گفت: «چندتایی میشناسم. پایهای؟»
نیک یکی از ابروهاش رو داد بالا.
بعد از کمی مکث گفت: «آره.»
موش با پوزخند گفت: «خیلی خب.»
«پنج تا جنازه میخوام.»
«پنج تا جنازه برام بیار که به دست پرستار آلیس کشته نشده باشن، اونوقت بهت میگم کجا میتونی یه دونه مناسبش رو پیدا کنی.»