چپتر 228: انوی (حسادت)
چپتر 228: انوی (حسادت)
چند دقیقهی بعدی برای نیک وحشتناک بود.
ذهنش از شدت ترس و اضطراب داشت از هم میپاشید.
شاهد چه چیزی بود؟!
کودک گرسنه چقدر قدرت داشت که حتی یک متخصصِ شهر هم با پای خودش آنجا را ترک کرد؟!
احتمالاتِ بلایی که ممکن بود سرش بیاید، مثل برق از ذهنش گذشت.
این کودک گرسنه کی بود؟!
چقدر قدرت داشت؟!
نیک در امان بود؟!
شهر قارچ زرشکی میتوانست از او محافظت کند؟!
باید فرار میکرد؟!
یعنی به همین زودی میمرد؟!
درک نیک از زمان به هم ریخته بود و اصلاً نمیدانست فقط یک دقیقه در واحد مهار بوده یا یک ساعت.
سفیدیِ بیپایان دیوارها به نیک حس خفگی و فشرده شدن میداد.
میخواست فرار کند، اما نمیتوانست!
هیچ راهی برای بیرون رفتن از این اتاق وجود نداشت!
پاهای نیک به لرزه افتاد؛ میل به فرار تمام وجودش را تسخیر کرده بود.
باید از اینجا میرفت!
همین الان!
و بعد، در باز شد.
نیک با وحشت به آن سمت نگاه کرد و چهرهای آشنا دید.
اما مطمئن نبود که دیدن این چهره در چنین وضعیتی، خبر خوبی است یا بد.
فرماندار بود.
مارکوس جولیوس.
نیک حدود دو ماه پیش در جلسهی سالانه، فرماندار را دیده بود.
و حالا، دوباره داشت او را میدید.
اما فرماندار تنها نبود.
نفر دومی هم پشت سرش وارد اتاق شد و نیک او را هم شناخت.
آریا لایت بود، رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ کوگلبلیتز!
دو قهرمان!
دو استخراجکنندهی سطح شش، فقط به خاطر چیزی که او امروز دیده بود، آمده بودند دیدنش!
این کودک گرسنهی لعنتی دیگه کی بود؟!
فرماندار و آریا آن طرفِ میز نشستند.
چهرهی هر دوی آنها در اوج جدیت بود.
فرماندار به محض اینکه نشست، دستور داد: «دقیقاً بهم بگو تو اون اتاق چی دیدی.»
حتی با نیک سلام و علیک هم نکرد.
نیک نفس عمیقی کشید.
آن دو فقط با چهرههایی عبوس و جدی به نیک خیره شده بودند.
نیک گفت: «چهار تا سنگ که با یه حلقهی سنگی از هفت تا سنگ احاطه شده بودن.»
فرماندار بلافاصله پرسید: «چیز دیگهای هم بود؟»
نیک گفت: «یه سنگ گرد جلوی حلقهی سنگی.»
«سنگ گرده چقدر بزرگ بود؟»
نیک گفت: «حدود سی سانت. شایدم یکم کمتر.»
فرماندار پرسید: «چیکار کردی؟»
نیک گفت: «مطمئن نبودم که باید سیگنال رو فعال کنم یا نه. برای همین، دستم رو بردم سمت حلقهی سنگی.»
با ادامهی حرفهای نیک، جو اتاق سنگینتر شد.
نیک گفت: «سنگ شروع کرد به تغییر شکل دادن.» با نقش بستن تصویر کودک گرسنه در ذهنش، صدایش به لرزه افتاد.
فرماندار با صدایی سرد، جدی و پر از اضطرار پرسید: «به چی تبدیل شد؟»
نیک نفس عمیقی کشید.
نیک گفت: «تبدیل شد به یه کودک گرسنه.»
نیک حس کرد هوای اتاق یخ زد.
چهرهی فرماندار و آریا دیگر از این عبوستر و جدیتر نمیشد.
فرماندار گفت: «حرفی هم زد؟!» در صدایش اضطرار عمیقی موج میزد.
فرماندار حتی نپرسید بعدش چه اتفاقی افتاد و بلافاصله طوری به کودک گرسنه اشاره کرد که انگار یک شخص زنده و عاقل است.
نیک نفس عمیقی کشید.
فرماندار با صدای بلند که تقریباً به فریاد میمانست، گفت: «باید بدونم چی گفت!»
دل نیک لرزید.
نیک گفت: «گفت قدرتم مال اون میشه.» و از گفتن این قسمت که کودک گرسنه گفته بود نیک قدرت یک جاودانه را دارد، طفره رفت.
فرماندار با سرعت پرسید: «در مورد شهر چیزی گفت؟!»
«آره، اما فقط بعدش...»
فرماندار در حالی که از روی صندلی بلند میشد و به چشمان نیک زل میزد، گفت: «چی گفت؟!»
بدن نیک لرزید.
نیک گفت: «اون، اون، اون گـ-گفت پناهگاهی که بهش میگم شهر قارچ زرشکی از بین میره، و و اینکه بهزودی میرسه اینجا.»
فرماندار قبل از اینکه از واحد مهار بیرون بدود، رو به آریا فریاد زد: «تمام جزئیات رو از زیر زبونش بکش بیرون!»
در این لحظه، قلب نیک لرزید و ترس به جانش افتاد.
چه خبر بود لعنتی؟!
این کودک گرسنه کی بود؟!
این کودک گرسنه چی بود؟!
«نیک.»
سر نیک به سمت آریا چرخید، رنگش پریده و چشمانش گشاد شده بود.
آریا با لحنی آرامبخش گفت: «باید بدونم چی شده.»
اما نیک چیز دیگری میشنید.
نوعی تزلزل در صدای آریا حس میشد.
واکنشهای فرماندار و لحن آریا...
کودک گرسنه آنقدر خطرناک بود که حتی میتوانست ترس به جان دو نفر از قویترین انسانهای شهر قارچ زرشکی بیندازد؟!
نیک فقط به چشمان آریا خیره ماند.
در این لحظه، ذهنش بهشدت آشفته بود.
آریا با لحنی جدی گفت: «نیک! خودت رو جمعوجور کن!»
نیک سرش را تکان داد.
نیک گفت: «اون-اون گفت که قدرتم رو میخواد.»
«گفت که قدرتم مال اون میشه.»
«گفت که داره میآد سراغم!»
آریا گفت: «نیک، باید آروم باشی! اون این حرفها رو زده تا تو رو بترسونه. اسپکترها همین کار رو میکنن. اونا تو وجود آدمها ترس و وحشت میندازن.»
آریا ادامه داد: «کسی مثل اون به قدرت یه استخراجکننده سطح دو علاقهای نشون نمیده.»
نیک نمیدانست که باید به آریا بگوید یا نه.
اگر دربارهی قدرتش به او میگفت، ممکن بود اتفاق بدی بیفتد.
در حال حاضر، آریا فکر میکرد که قدرت نیک محال است توجه کودک گرسنه را جلب کند.
اما اگر میفهمیدند که قدرت نیک به احتمال زیاد همان چیزی بوده که کودک گرسنه را به سمت خود کشانده، ممکن بود تصمیم بگیرند نیک را بکشند.
با توجه به رفتار فرماندار و آریا، کودک گرسنه بهشدت قدرتمند بود.
اگر میتوانستند با کشتن یک استخراجکننده سطح دو جلوی آمدنش را بگیرند...
نیک چیزی به آنها نمیگفت.
او نمیخواست بمیرد.
نیک پرسید: «اون کیه؟»
آریا اخم کرد.
نیک با صدای بلندتری گفت: «بهم گفت که قراره من رو بکشه، و من کسی بودم که پیداش کردم!»
«بهم گفت که هدفش منم!»
«میخوام بدونم اون کیه!»
آریا کمی مردد به نظر میرسید.
چند ثانیه ساکت ماند.
با جدیت گفت: «چیزی که میخوام بهت بگم نباید هرگز به گوش کسی پایینتر از سطح یه متخصص ویژه برسه. فقط متخصصهای ویژه و افراد قویتر از اونا اجازه دارن در مورد این چیزا بدونن.»
«حتی اگه یه متخصص که برای شهر کار میکنه ازت خواست بهش بگی، اجازه نداری چیزی بهش بگی!»
با لحنی جدی پرسید: «میفهمی؟»
نیک سر تکان داد.
آریا نفس عمیق دیگری کشید.
«کودک گرسنهای که دیدی، تجسم یه سقوطکردهست.»
نیک احساس کرد قلبش یخ زد.
یک سقوطکرده.
یک اسپکتر سطح هفت.
«اسمش انویه و خدمتگزار یه دشمنه.»
یک دشمن!
یک اسپکتر سطح هشت!
نیک حرفی را که انوی به او زده بود به یاد آورد.
قرار بود قدرتش را بگیرد!
نیک هدف یک اسپکتر سطح هفت شده بود!