LNCrawler

چپتر 268: خانه

خورشید را بکش — novelha.net · All chapters

چپتر 268: خانه

به محض اینکه نیک دوباره به سطح زمین آمد، یک نفر را دید.

مردی قدبلند روی دیوار شرقی حیاط پشتی نیک ایستاده بود.

خوشبختانه، یارو داشت به سمت غرب نگاه میکرد؛ یعنی پشتش به نیک بود.

نیک با چشمهای ریزشده، یک نیزه پرتابی در دست راست مرد و چندتای دیگر را روی پشتش دید.

به نظر میرسید این مرد هم مثل نیک، یکی از معدود افرادی بود که نیزههای پرتابی را انتخاب کرده بود.

نیک سریع به این فکر کرد که چطور بدون جلب توجه، کارش را بسازد.

کمی بعد، نیک سه تا از نیزههایش را برداشت و با دقت و بیصدا، آنها را در زمینِ پشت سرش فرو کرد.

سپس، به جلو دوید و با تمام توان پرید.

با فعال بودن تواناییاش، نیک با قدرتی باورنکردنی به سمت مردِ روی دیوار پرید، در حالی که بازوی راستش را دراز کرده بود.

بنگ!

مانع نارنجیرنگ ظاهر شد و قبل از اینکه تیغهی نیک در پشت سر مرد فرو برود، در هم شکست.

فقط برای یک لحظه، توانایی نیک غیرفعال شد، اما خیلی زود دوباره فعال شد.

لحظهای بعد، سه سیم شبح کشیده شدند و کنارههای سه نیزه به زمین فشار آوردند.

بدن نیک در هوا، پشت سر مرد متوقف شد.

نیک تیغهاش را از سر مرد بیرون کشید و قبل از اینکه خودش را به عقب بکشد، او را با دستهایش گرفت.

جسد و نیک به پشت دیوار شرقی حیاط پشتی نیک سقوط کردند.

به لطف تواناییاش، نیک میفهمید که هیچکس این صحنه را ندیده است. احتمالاً چون همه مشغول دویدن و نگاه کردن به سمت غرب بودند.

نیک خیلی دوست داشت به جسد نگاهی بیندازد و بفهمد چه کسی به او حمله کرده، اما واقعاً وقتش را نداشت.

ممکن بود تا الان کسی متوجه سوراخی که در غرب ایجاد کرده بود شده باشد و ماندن در یک نقطه برای مدت طولانی، در شرایط او به شدت خطرناک بود.

نیک سریع جسد را به داخل خرابهی یک خانهی تصادفی کوبید و به سمت جنوب دوید.

او میدانست که بزرگترین نقطهقوتش در این شرایط، سرعت باورنکردنیاش است.

با تواناییاش، نیک میتوانست به سرعت یک کهنهکار پایانی بدود!

در کمتر از یک ثانیه، نیک به گوشه شمال شرقی خانهاش رسید که همزمان گوشه جنوب شرقی حیاط پشتیاش هم بود.

نیک تبدیل به مه شد، از گوشهی دیوار بالا رفت و از روی دیوار سرک کشید.

اصلاً از چیزی که دید خوشش نیامد.

پنج نفر کنار دیوار غربی حیاط پشتیاش بودند و دو نفر از آنها داشتند از روی آن میپریدند.

نیک با دندانهای بههمکلیدشده با خودش فکر کرد: «تکتیراندازه بینشون نیست. این یعنی تو این کمین حداقل ده نفر کلاً حضور دارن، و تا جایی که میتونم تشخیص بدم، همهشون حداقل جانهای میانی هستن!»

این تعداد آدم فقط برای خلاص شدن از شر نیک، رقم وحشتناکی بود!

«تو غرب نیست! پخش شید و دفاع کنید!»

لحظهای بعد، نیک صدای فریاد کسی را از آنسوی دیوار شنید.

نیک با خودش فکر کرد: «با توجه به اینکه با این اقتدار داد میزنه و به همه دستور میده، احتمالاً رهبرشونه.»

نیک به یاد آورد که وقتی آن یارو در غرب قبلاً فریاد زده بود، یک نفر از روی دیوار شمالی پریده بود.

او آن شخص را بین این پنج نفری که الان در حیاط پشتی بودند، ندیده بود.

«همون یارویی که شمال رو نگهبانی میداد به احتمال زیاد رهبرشونه، و الان تو غرب حیاط پشتی منه.»

لحظه بعد، نیک جسمیت پیدا کرد، چیزی از کمربند ابزارش قاپید و به داخل حیاط پشتی پرتاب کرد.

بوممم!

بمب دودزایی که نیک به گوشه شمال غربی حیاط پشتی انداخته بود، منفجر شد و تقریباً همه آدمهای توی حیاط رو در ابری از دود فرو برد.

یکی از توی حیاط پشتی داد زد: «همینجاست!»

اما نیک وارد حیاط پشتی نشده بود.

فقط بمب دودزا رو انداخته بود اونجا تا فکر کنن خودش هم همونجاست.

در عوض، نیک به سمت دیوار شرقی خونهاش پرید و تبدیل به مه شد.

طبیعتاً چون اینجا خونه نیک بود، چندتا ویژگی خاص داشت.

آدمهای عادی عمراً متوجه هدف واقعی این چیزها نمیشدن.

همه خونههای شهر خارجی روزنههای نور داشتن. هر چی باشه، مردم نمیخواستن مورد حمله کابوس قرار بگیرن.

اما روزنههای نور خونه نیک بزرگتر بود.

عرض روزنههای نور خونه نیک بیشتر از ده سانتیمتر بود، اما تعدادشون کمتر بود.

آدمهای عادی فقط فکر میکردن این یه انتخاب ظاهری و سلیقهایه.

اما در حقیقت، این روزنهها جابهجایی از یه اتاق به اتاق دیگه رو تو حالت مه برای نیک خیلی راحت و بیدردسر میکرد.

رد شدن از یه شکاف یا روزنههای کوچیک، زفیکس زیادی مصرف میکرد و طول میکشید، اما رد شدن از روزنههای به این بزرگی تقریباً هیچ زحمتی نداشت.

نیک بهراحتی از یکی از روزنههای نور وارد شد و روی سقف طبقه اول خزید.

بهسرعت از اتاقی به اتاق دیگه رفت و از روزنههای بزرگ نزدیک سقف عبور کرد.

چند ثانیه بعد، نیک بالاخره هدفش رو پیدا کرد.

تو یکی از اتاقهای طبقه دوم، نیک زن جوون موخاکستریای رو دید که یه تفنگ گنده دستش بود.

زن در اون لحظه داشت به حیاط پشتی نگاه میکرد.

نیک پشت سرش جسمیت پیدا کرد، دستش رو عقب کشید و با یه هوک بهش مشت زد.

تیغه بازوی نیک به مانع نارنجیرنگ زن برخورد کرد و مانع بلافاصله خرد و خاکشیر شد.

بنگ!

سرش از تنش جدا شد و روی دیوار فولادی متلاشی شد.

طبیعتاً این کار سروصدای زیادی به پا کرد و نیک مطمئن بود همه فهمیدن چه اتفاقی افتاده.

اما قبل از اینکه بتونن برگردن و به خونه نگاه کنن، نیک و جسد از دیدِ پنجره ناپدید شده بودن.

جسدِ بیسر زیر پنجره افتاده بود و نیک داشت از روزنههای نور نزدیک کف زمین میخزید.

بنگ!

درِ جلویی با لگدِ کسی باز شد و نیک با تعجب به شخص تازهوارد نگاه کرد.

نیک با خودش فکر کرد: «صبر کن، این همون یارو نیست که وقتی تو غرب بهش مشت زدم زفیکسش تموم شد؟!»

آره، همون یارویی بود که نیک کوبونده بودش به دیوار خونهاش.

با اینحال الان اینجا بود و با انرژی تمام داشت به داخل خونه یورش میآورد!

انگار نه انگار که اصلاً زفیکسی از دست داده باشه!

نیک بیخیال درگیر شدن با یارو شد، چون ممکن بود خیلی طول بکشه.

هر چی باشه، بقیه هم احتمالاً داشتن به سمت خونه میدویدن و نیک باید از اونجا میرفت.

بنابراین، نیک فقط روی زمین خزید و از خونهاش زد بیرون.

خوشبختانه، یارو اونقدر درگیر هجوم بردن به طبقه دوم بود که اصلاً متوجه اون ابر کوچیکِ مه تو اتاق نشد.