چپتر 290: شهر واقعی
چپتر 290: شهر واقعی
«آآآآآه!»
زمین زیر پایشان بهشدت میلرزید و جمعیت انبوهی از وحشت فریاد میکشیدند.
در حالی که بخشی از مردم درگز به سمت دیوارها گریخته بودند، بخش دیگر به سوی شهر خارجی پناه برده بودند.
مه سرخ از میان دریچهها و سوراخهای زمین بیرون میزد و شهر خارجی تقریباً هیچ سوراخی نداشت.
تنها سوراخهای موجود، توالتها بودند و مه سرخ زیادی نمیتوانست از آنجا عبور کند.
در مرز بین درگز و شهر خارجی، دیواری از مه سرخ در حال بالا آمدن بود.
گهگاه، به نظر میرسید چهرههایی سرخ در مه ظاهر میشوند، اما تعدادشان اصلاً به اندازه چهرههای سرخِ درون خود دریای زرشکی نبود.
بومممممم!
زمین دوباره لرزید و مردم بیشتر به سمت شهر داخلی دویدند.
دریای زرشکی رو به بالا منفجر شد و مایعاتش به کف شهر داخلی پاشید.
هالهای از آتش فرماندار را احاطه کرده بود و نیزه توی دستش با سرعت میچرخید و ردی از آتش به جا میگذاشت.
پرتو نور عظیمی از آنجا گذشت و مایعی را که میرفت تا به کف شهر خارجی برخورد کند، سوزاند و خاکستر کرد.
بالای سر فرماندار، آریا لایت، رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ کوگلبلیتز قرار داشت و در این لحظه، تمام بدنش درست مثل خود خورشید میدرخشید.
چشمانش کاملاً سفید شده بود و شمشیر بسیار پهن اما تختی را به این طرف و آن طرف تکان میداد.
شمشیرش تقریباً شبیه یک بادبزن سفید بود.
هر بار که شمشیرش را به اطراف تاب میداد، قلمرویی از نور سفید تا دوردست امتداد مییافت و مایع سرخ را به بخار سرخ تبدیل میکرد.
سه نفر دیگر هم در هوا، زیر شهر، پرواز میکردند.
یکی از آنها از ستون درخشان و عظیمی که این ابرسازه را نگه داشته بود، محافظت میکرد.
دو نفر دیگر هم داشتند بیشتر دستها و مه سرخ را از بین میبردند.
هر پنج قهرمان شهر در کنار هم برای محافظت از آن میجنگیدند.
فرماندار نیزهاش را عقب کشید و آن را به سمت دریای سرخِ بیپایان پرتاب کرد.
بومممم!
انفجار دیگری رخ داد و آب به بیرون پاشید.
با این حال، همزمان به نظر میرسید آب در اطراف آن نقطه بیشتر به پایین فرو میرود.
فرماندار داشت زمینِ زیر فاضلاب را نابود میکرد.
او هنوز زمانی را که شهر قارچ زرشکی تأسیس شده بود، به یاد میآورد.
آن زمان، او فقط یک کهنهکار بود.
ایجس خرابههای یک تمدن باستانی را درون یک دهانه گرد پیدا کرده بود.
ساختمانها از فلزی شبیه به کروم ساخته شده بودند و تکنولوژیای که این شهر با آن کار میکرد آنقدر پیشرفته بود که ایجس بهسختی میتوانست ذرهای از نحوه کارکردش را درک کند.
ایجس مدتها روی خرابهها تحقیق کرد.
ظاهراً، طبق چیزی که فرماندار شنیده بود، زیر این خرابههای قابلمشاهده، خرابههای بیشتری هم وجود داشت.
در کمال تعجب، این خرابهها با خرابههای روی سطح کاملاً فرق داشتند.
معماری متفاوت.
مصالح متفاوت.
تکنولوژی متفاوت.
و حتی زیر این خرابهها هم خرابههای بیشتری وجود داشت!
تمام لایههای مختلف خرابهها توسط دیوار عظیمی از هم جدا شده بودند، که دسترسی به خرابههای عمیقتر را تقریباً غیرممکن میکرد.
در نهایت، ایجس شهر قارچ زرشکی را تأسیس کرد.
شهر قارچ زرشکی، گذشته از اینکه پناهگاهی برای بشریت بود، قرار بود روی خرابهها نیز تحقیق کند.
خرابههای روی سطح اهمیت چندانی نداشتند، چون از این دست خرابهها در سراسر دنیا پیدا میشد.
اما خرابههای زیر آنها بسیار مهم بودند، چرا که کمیاب بودند.
و آنهایی که باز هم پایینتر بودند، حتی نادرتر هم بودند.
با این حال، تنها راه دسترسی به خرابههای عمیقتر، آسانسور مخفی وسط ابرسازه بود.
حداقل تا الان اینطور بود.
فرماندار تمام قدرتش را به کار گرفت تا کف بالاترین طبقه خرابهها را نابود کند.
وقتی مردمش هزار هزار میمردند، اسرار تمدنهای گذشته پشیزی برایش ارزش نداشت!
هرچه مایع سرخی که از انسانهای پیشین تشکیل شده بود به پایین سرازیر میشد، قدرت دریای زرشکی بیشتر و بیشتر میشد.
بازوهایش بیشتر و بیشتر به سمت آسمان کشیده میشدند.
به همین دلیل، فرماندار تصمیم گرفته بود کف خرابه را نابود کند.
او کف را در نقاط زیادی از بین برده بود و دریای زرشکی داشت بیشتر و بیشتر فرو میرفت.
در حالی که او بیوقفه حمله میکرد، چهرههای خندان انگار داشتند مدام مسخرهاش میکردند.
هر حمله انفجارهای عظیمی به پا میکرد و کل شالوده شهر را میلرزاند.
خوشبختانه، ابرسازه روی بزرگترین سازه خرابهها قرار داشت.
مصالح خرابههای بالاترین لایه آنقدر سخت بودند که فقط کهنهکاران قدرتمند میتوانستند به آنها آسیب بزنند.
با اینکه چنین مصالحی غیرعادی نبودند، اما اینکه یک شهر کامل از آنها ساخته شده باشد، تقریباً بیسابقه بود.
غافلگیرکنندهتر این بود که مصالح خرابههای زیر آنها حتی از این هم سختتر بودند!
و تکاندهندهتر از همه اینکه این مصالح با زفیکس تولید نشده بودند!
ایجس هیچ ایدهای نداشت که چطور چنین مصالح قدرتمندی بدون استفاده از زفیکس ساخته شدهاند.
خوشبختانه، این یعنی ابرسازه بهشدت پایدار بود.
شالودهاش حتی از خودش هم مستحکمتر بود، و شالوده این شالوده حتی از آن هم سختتر بود!
کررررر!
با شروع غژغژ و ترک خوردن کف و ساختمانها، مردمی که در حاشیه شهر خارجی بودند به سمت شهر داخلی دویدند.
هرچه فرماندار بخشهای بیشتری از خرابهها را نابود میکرد، شالودههای بیشتری که شهر خارجی را نگه داشته بودند، از بین میرفتند.
هرچه از شهر داخلی دورتر میشدی، اوضاع لرزانتر و خطرناکتر میشد.
چند دقیقه بعد، ظاهر واقعی شهر قارچ زرشکی نمایان شد.
از دور که به آن نگاه میکردی، میشد ابرسازه را دید که به شکل یک هرم بیضوی بود.
از یک نظر، شبیه نوک نیزه بود.
زیر ابرسازه ملغمهای از مصالح متراکم و کروممانند بود که به شکل یک استوانه گرد فشرده شده بودند.
این شالوده داشت ابرسازه را نگه میداشت.
با فرو رفتن دریای زرشکی در سوراخهای عظیم خرابهها، ساختمانهای کروممانند بیشتری نمایان شدند.
بخشهایی از شهر خارجی داشت فرو میریخت، و به درون خرابههایی سقوط میکرد که آرامآرام پدیدار میشدند.
و در میان این بخشها، یک ساختمان عظیم قرار داشت.
رویای تاریک.
فلز زیر ساختمان لرزید و ترک خورد.
و بعد، شکست.
ساختمان شروع به سقوط کرد.