چپتر 327: مرگ
چپتر 327: مرگ
ورنون با چهرهای شوکه به صحنهی روبهرویش نگاه کرد.
ورنون و نیک بهمحض شنیدن اتفاقی که افتاده بود، بهسمت ورودی کوگلبلیتز دویده بودند.
همین الان، بیشتر از بیست نفر جلوی کوگلبلیتز ایستاده بودند.
در گوشهای، چند نگهبان در حال بازجویی خشن از زنی جوان بودند.
نگهبانها از متخصصان بودند و از روی یونیفرمش میشد فهمید که زن، یک کهنهکار است که برای شهر کار میکند.
چشمان زن وحشت و ترسی عمیق را نشان میداد.
چند نگهبان دیگر در وسط محوطه ایستاده بودند.
چند نفرشان به اطراف نگاه میکردند، درحالیکه بقیه با استفاده از دستگاههایی پیچیده، در حال بررسی جسدِ روبهرویشان بودند.
همهچیز از نوک پا تا پایین سر عادی به نظر میرسید، اما در مورد بالای سر نمیشد چنین حرفی زد.
سر، دقیقاً بالای بینی تمام میشد.
هر چیزی بالاتر از آن، تکهتکه و خونین کنار جسد افتاده بود.
وقتی ورنون جسد را دید، رنگ از رخش پرید و بهسمت جلو دوید.
فریاد زد: «وینتور!»
بله، جسد وینتور بود.
نگهبانها جلوی هر کسی را که سعی میکرد به جسد نزدیک شود، میگرفتند.
اما این ورنون ملفیون بود.
بیشتر نگهبانهای حاضر برای کوگلبلیتز کار میکردند و ورنون یکی از مدیران ارشدشان بود.
آنها جرئت نداشتند وقتی ورنون از نظر احساسی اینقدر بیثبات بود، به او بگویند چه کار کند.
بنابراین، اجازه دادند ورنون رد شود.
دستان ورنون میلرزید و با احتیاط کنار جسد زانو زد.
بهآرامی دستش را دراز کرد و جسد را لمس کرد.
هنوز گرم بود.
وقتی ورنون دست پسرش را گرفت، حس کرد او هنوز زنده است.
متأسفانه، این فقط یک توهم بود.
وینتور مرده بود و زندهکردنش غیرممکن بود.
نگهبانها فقط آهی کشیدند و بررسیشان را متوقف کردند.
در فاصلهای دورتر، نیک با چهرهای درهم فقط به جنازهی وینتور نگاه میکرد.
سرنوشت وینتور حدود پنج هفته پیش در جریان مکالمهی نیک با جولیان رقم خورده بود.
طبیعتاً اگر نیک به جولیان نگفته بود وینتور را بکشد، وینتور هنوز زنده بود.
بااینحال، نیک احساس دوگانهای داشت.
بله، کسی که اینهمه درد به او تحمیل کرده بود، مرده بود.
بالاخره انتقامش را گرفته بود.
اما از طرفی، وینتور نزدیکترین کسی بود که نیک میتوانست به او بگوید دوست.
آنها حالا بیشتر از پنج سال بود که با هم کار میکردند.
آنها رویای تاریک را با دستهای خودشان ساخته بودند.
نیک به زمانی فکر کرد که وینتور به داخل فاضلاب پرید و اینکه چطور بعدش پول حمام بازیابی نیک را حساب کرد.
اما بعد، آن صحنه در تقابل با صحنهای قرار گرفت که وینتور به نیک میگفت اگر همین الان با رویاپرداز کار نکند، هوروا را میکشد.
نیک به زمانی فکر کرد که وینتور در ازای یک لطف، سلاحهایش را به نیک داده بود.
بااینحال، این صحنه در تضاد با زمانی بود که وینتور به نیک گفت پاتور را بکشد.
نیک به زمانی فکر کرد که وینتور به او گفت که واقعاً دوست نیک است.
اما صحنهی بعدی، صحنهی وینتور بود که به رویاپرداز میگفت هوروا را بکشد.
احساس نیک نسبت به وینتور بهشدت متناقض بود.
او کارهای خوب زیادی برای نیک انجام داده بود، اما کارهای وحشتناک زیادی هم کرده بود.
از یک طرف، نیک با دیدن جسد وینتور احساس میکرد حق با او بوده، اما از طرف دیگر، احساس پشیمانی هم میکرد.
آیا وینتور حقش بود بمیرد؟
به نظر نیک، بله.
اگر حقش نبود، الان هنوز زنده بود.
نیک فکر نمیکرد که با گفتن به جولیان برای کشتن وینتور اشتباه کرده باشد، اما از اینکه مجبور شده بود این کار را بکند، پشیمان بود.
نیک در حالی که به جسد که در آغوش ورنون بود نگاه میکرد، با خودش فکر کرد: «همیشه خیلی محتاط بودی.»
«همه رو از خودت دور نگه میداشتی و همه رو تحت کنترل داشتی.»
«تا جایی که میدونم، من اولین کسیام که گذاشتی بهت نزدیک بشه، و همون آدم هم دلیل مرگته.»
«شاید بهتر بود هیچوقت حقیقت رو بهم نمیگفتی.»
«با اون رفتارهای فریبکارانهات، اونقدر بدهی احساسی بالا آوردی که عمراً نمیتونستی پسشون بدی.»
«فکر کنم تنها راهی که میتونستی زنده بمونی این بود که بدهیهای احساسی بیشتری بالا بیاری تا بدهیهای قبلیت رو صاف کنی، تا وقتی که اونقدر قوی بشی که بتونی بدون هیچ عواقب بزرگی زیرشون بزنی.»
«اون ضربالمثل چی بود؟ وقتی یه شبح رو سرکوب میکنی، دیگه هیچوقت نمیتونی ولش کنی.»
نیک فقط یک نفس عمیق کشید.
«خداحافظ، وینتور.»
«نمیدونم از آشنایی باهات پشیمونم یا نه.»
نیک در حالی که همچنان به ورنون خیره شده بود، آرام به جلو قدم برداشت و به یکی از نگهبانها نزدیک شد.
نیک پرسید: «چی شده؟ من فقط یه خلاصهی کوتاه از اتفاقی که افتاده شنیدم.»
نگهبان با ابروهای گرهخورده به نیک نگاه کرد.
او گفت: «این موضوع به تو ربطی نداره.»
نیک جواب داد: «چرا ربط داره. اون رئیسمه. من رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ رویای تاریک هستم.»
نگهبان با تعجب به نیک نگاه کرد.
او گفت: «خیلی خب.»
نگهبان در حالی که به زنِ وحشتزده اشاره میکرد، گفت: «اون کهنهکار که اونجاست، حدود ۱۵ دقیقه پیش رسید اینجا. اون برای کوگلبلیتز کار میکنه، و وقتی امروز دو تا نگهبان رو دید که جلوی کوگلبلیتز ایستاده بودن، شروع کرد باهاشون حرف زدن.»
«حدود ده دقیقه باهاشون حرف زد، همون موقع بود که وینتور ملفیون از شوئیب خودش اومد بیرون.»
«زن به وینتور ملفیون نگاه کرد و بلافاصله داد زد که یه شبح فرار کرده.»
«تفنگ تکتیراندازش رو درآورد و یه گلوله به سمت وینتور ملفیون شلیک کرد.»
نگهبان توضیح داد: «به گفتهی نگهبانها، مانع وینتور ملفیون شکست و اون درجا مرد. نتیجهاش رو هم که خودت میبینی.»
نیک به جسد نگاه کرد.
سپس، برگشت تا به زن که در فاصلهای دورتر بود نگاه کند.
او پرسید: «چرا؟»
نگهبان گفت: «هنوز داریم بررسی میکنیم. فرضیهمون اینه که توسط یه استخراجکننده یا یه شبح کنترل شده، چون جوری که این جنایت رو انجام داد نشون میداد که اصلاً به فکر حفظ جون خودش نیست.»
«هیچ کهنهکار عاقلی یکی از وارثهای ملفیون رو وسط روز و جلوی چشم این همه آدم نمیکشه. این کار دقیقاً معادل خودکشیه.»
نگهبان متوجه شد که نیک کاملاً خونسرد به نظر میرسد.
«کسی رو میشناسی که دلیلی برای کشتنش داشته باشه؟»