چپتر 383: سربازان دموکراتیک
چپتر 383: سربازان دموکراتیک
تنها چیزهایی که نیک با شنیدن آن پیشنهاد حس کرد، انزجار، کلافگی و تحقیر بود.
با خودش فکر کرد: «اگه قرار باشه زیر دست تو کار کنم، دیگه کسی برای مردم شهر زرشکی نمیمونه که واقعاً به فکرشون باشه.»
نیک طوری رفتار کرد که انگار جا خورده است.
بعد از دو ثانیه سکوتِ بهتزده گفت: «یه لحظه صبر کن. باید در موردش فکر کنم.»
فرماندار در حالی که مربع را کنار میگذاشت و به سمت در میرفت، گفت: «عجله نکن. دیگه نیازی نیست اینجا رو نشونم بدی. الان نقشه دارم.»
نیک با تعجب به فرماندار که داشت از اتاق بیرون میرفت، نگاه کرد.
چند ثانیه بعد از رفتن فرماندار، نیک در حالی که اخم کرده بود، شروع به قدم زدن کرد.
به نظر میرسید داشت با خودش کلنجار میرفت.
اما چرا؟
مگر از قبل مشخص نبود که پیشنهاد را رد میکند؟
چرا، مشخص بود.
با این حال...
تواناییاش دوباره فعال نشده بود.
کسی یا چیزی داشت او را تماشا میکرد و نیک کاملاً مطمئن بود که کار فرماندار است.
نیک با حالتی متفکرانه به دیوار نگاه کرد و با خودش گفت: «پس داری جاسوسیم رو میکنی؟ نمیدونم چطوری این کار رو میکنه، ولی حدس میزنم یه قدرتهای خاصی داره.»
نیک دوباره شروع به قدم زدن کرد و حتی گاهی زیر لب با خودش زمزمه میکرد.
فکر کرد: «این یه جور امتحانه؟ میخواد مطمئن بشه که قصد ندارم بهش خیانت کنم؟»
«نمیتونم مطمئن باشم. فقط میدونم که باید طوری رفتار کنم که انگار دارم به پیشنهادش فکر میکنم.»
بعد از حدود یک دقیقه قدم زدن، نیک آهی کشید و به درِ خروجی اتاق نگاه کرد.
چند ثانیه به آن خیره شد.
و بعد، بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت.
نیک آرام در راهرو قدم برداشت و به داخل تمام درها نگاهی انداخت تا فرماندار را پیدا کند.
در نهایت، نیک فرماندار را در آن اتاق بزرگِ پر از صفحههای نمایش پیدا کرد؛ داشت به چندتایی از آنها نگاه میکرد.
فرماندار بدون اینکه برگردد پرسید: «تصمیمت رو گرفتی؟» صدایش به طریقی از میان تمام آن سروصدای آژیر به گوش میرسید.
نیک نفس عمیقی کشید.
آرام گفت: «فکر نمیکنم ملحق شدن به شهر کار درستی باشه.»
فرماندار برگشت و با نگاهی ارزیابانه به نیک چشم دوخت.
گفت: «لطفاً بیشتر توضیح بده.»
نیک گفت: «من طرف ایجس هستم. از همون موقعی که با سایمون فرانسیوم حرف زدم، فهمیدم که ایجس تنها سازمانیه که بیشتر از هر جای دیگهای میخوام بهش کمک کنم.»
«تو گفتی شهرها ساخته شدن تا در نهایت به بشریت کمک کنن.»
نیک گفت: «با این حال، ملحق شدن به شهر، بهترین راه برای کمک به ایجس یا خود شهر نیست.»
برق کوچکی از علاقه در چشمان فرماندار درخشید، اما چیزی نگفت.
نیک گفت: «رویای تاریک تو این چند سال خیلی بزرگ شده. ما اسپکترها و استخراجکنندههای بیشتری به دست آوردیم. بخش تحقیقاتمون بزرگتر شده و کارمندهای خیلی بیشتری رو هم استخدام کردیم. البته حاشیهی سودمون هم خیلی بالا رفته.»
نیک به فرماندار نگاه کرد.
«و با اینکه نمیتونم بگم ما کاملاً سفید و بیگناهیم، اما لکههای روی پیرهنمون خیلی ناچیزه.»
«ما برای منافع خودمون تو سیاست دخالت نکردیم.»
«ما از نگهبانها برای لاپوشانی کارای خلافمون استفاده نکردیم.»
«ما مخفیانه اسپکترهایی رو که نباید داشته باشیم، پناه ندادیم.»
«ما هیچکس رو بدون اطلاع شهر نمیکشیم.»
«هر وقت درگیری پیش اومده، ما شروعکننده نبودیم و فقط از خودمون دفاع کردیم.»
«رویای تاریک تو این سالها فرصتهای زیادی داشته، اما من و جولیان هیچوقت بیشتر از سهممون برنداشتیم.»
نیک با سردی گفت: «بقیه تولیدکنندهها اینطوری نیستن.»
فرماندار همچنان به نیک نگاه میکرد.
«نیازی نیست بهت بگم اونا چیکار میکنن. خودت بهتر از من میدونی.»
«واقعیت اینه که رویای تاریک به اندازه بقیه تولیدکنندهها برای شهر مثل یه انگل نیست.»
«و برای همین فکر میکنم موندن تو رویای تاریک کار درستیه.»
«نگهبانها و دولت با قوانین غل و زنجیر شدن و آزادی عمل زیادی ندارن.»
«در عوض، رویای تاریک کاملاً آزاده.»
نیک گفت: «توی رویای تاریک، بهتر از یه مامور شهر میتونم از ایجس حمایت کنم.»
فرماندار با چشمانی بیتفاوت به نیک نگاه کرد.
فرماندار پرسید: «فکر میکنی دولت تو اجرای قوانینش ناتوانه؟»
نیک به چشمان فرماندار خیره شد.
نیک در جواب پرسید: «با ده تا اسپشالیست، بیست تا متخصص و چهل تا کهنهکار، تو گذشته میشد نفوذ انگل رو از بین برد؟»
فرماندار اخم کرد و مدتی به چشمان نیک خیره ماند.
نیک هم متقابلاً به او خیره ماند.
نیک به حرفش ادامه داد: «جواب نه ـه، امکان نداشت.»
فرماندار از این حرف کمی جا خورد.
هر چه باشد، خلاص شدن از شر انگل با چنین نیرویی باید ممکن میبود و شهر هم به چنین چیزی دسترسی داشت.
نیک گفت: «چون بیشتر نیروهای شهر قرضیان. حداقل یکی، اگه نگیم چند نفر از آدمایی که برای این ماموریت انتخاب میشدن، عمداً از خیلی از موشها چشمپوشی میکردن. هر چی نباشه، نگهبانها متعلق به شهر نیستن. در بهترین حالت، اونا فقط نیروی موقتن.»
«وفاداری واقعی اونا به تولیدکنندههاست، نه به شهر.»
«پس آره، منم باور دارم که شهر نمیتونه قوانین رو درست اجرا کنه، اما دلیلش اینه که بیشتر آدمهاش خودشون مجرمن.»
همانطور که فرماندار به نیک نگاه میکرد، تصویر نیک در ذهنش تغییر کرد.
نیک همیشه در ذهن فرماندار فردی کاملاً بیتجربه و سادهلوح به نظر میرسید. تنها ویژگی واقعاً خوب او، نوعدوستی و قدرتش نسبت به سطحش بود.
با این حال، اعتمادبهنفسی که نیک با آن صحبت میکرد، باعث شد فرماندار متوجه شود که شاید او را دستکم گرفته است.
نیک دست روی بزرگترین نقطه ضعف شهر گذاشته بود.
شهر اسپکترهای زیادی نداشت و این یعنی نمیتوانست استخراجکنندههای زیادی تولید کند که واقعاً به آن وفادار باشند.
این واقعیت که شهر مجبور بود استخراجکنندهها را از تولیدکنندگان قرض بگیرد، همان دلیلی بود که مهار کردن تولیدکنندگان را اینقدر دشوار میکرد.
با اینکه رئیس دولت، از نظر فنی، یک دیکتاتور بود، اما تمام سربازان و نگهبانانش بر اساس دموکراسی عمل میکردند.
دموکراسیای که در آن فقط شرکتهای بزرگ حق رای داشتند.
منطقاً، شرکتهای بزرگ به چیزی رای میدادند که برای خودشان بهترین بود و در بسیاری از مواقع، این خواستهها قوانین تعیینشده توسط دیکتاتور را زیر پا میگذاشت.