چپتر 582: پرندهنگر
چپتر 582: پرندهنگر
مرد مسنی با صدایی پر از قدردانی فریاد زد و در حالی که مؤدبانه تعظیم میکرد، گفت: «ممنون که اینقدر زود رسیدین!»
استیو با لحنی جدی پرسید: «وضعیت چطوره؟» نیک، سینتیا و مندور پشت سرش ایستاده بودند.
مرد تقریباً بلافاصله نقشه بزرگی بیرون کشید و آن را داخل شکافی روی مانع خود قرار داد.
دینگ!
لحظهای بعد، تصویری در فضای روبهرویش به نمایش درآمد.
نیک تا به حال مانعی با چنین قابلیتی ندیده بود، اما شنیده بود که شهرهای مختلف تکنولوژیهای متفاوتی دارند.
چیزهایی که در یک شهر عادی بود، شاید در شهرهای دیگر کاملاً غیرقابلتصور به نظر میرسید.
جوخه به نقشه به نمایش درآمده نگاه کرد.
در گوشه بالا سمت راست نقشه، نام شهر نوشته شده بود.
شهر کانتری رودز.
شهر کانتری رودز هیچ ابرسازهای نداشت، اما فضای خالی زیادی داشت.
از ساختمانهای مختلفی تشکیل شده بود که بلندترینشان فقط پنجاه متر ارتفاع داشت. علاوه بر آن، هر ساختمان زمین نسبتاً وسیعی در اختیار داشت.
ظاهراً به خاطر قدرتمندترین اسپکتر شهر، آنها مجبور بودند تراکم جمعیت پایینی داشته باشند.
به خاطر همین تراکم پایین، شهر عملاً پر از زمینهای خالی و جاده بود.
عرض شهر از یک سر تا سر دیگرش احتمالاً به حدود ده کیلومتر میرسید.
کانتری رودز از نظر تکنولوژی شهر خیلی نوآورانهای نبود، اما هنوز چند ویژگی خاص خودش را داشت.
مرد در حالی که به نقطهای از نقشه اشاره میکرد، گفت: «همین دیروز، به رئیس استخراجکنندگان زفیکس خودم دستور رسمی دادم تا اسپکتری رو که چند هفتهست زیر نظر داریم، بگیره و مهار کنه.»
«تا جایی که میدونیم، این اسپکتر قدرت این رو داره که ذهن هر انسانی رو تو اطرافش مختل کنه و عقلشون رو در حد بچهها پایین بیاره. از اونجایی که اولین چیزی که توجه این قربانیها رو جلب میکرد پرندههای تو آسمون بودن، تصمیم گرفتیم اسم این اسپکتر رو بذاریم پرندهنگر.»
«اسپکتر شبیه یه پیرمرد گیج و بدون چشمه که معمولاً وسط یه غار عمیق میایسته.»
مرد نفس عمیقی کشید. «رئیس استخراجکنندگان زفیکس من برنگشت، برای همین بهتون خبر دادم.»
استیو سر تکان داد.
برای امروز، او رهبر گروه بود.
شرلی میخواست طی سالهای آینده به همه چند فرصت برای رهبری جوخه بدهد تا ببیند کسی استعداد خاصی در هدایت گروه دارد یا نه.
البته، میتوانست فقط به امتیازات رهبری در بخش آکادمیک سطح اول کارآموزان نگاه کند، اما دانستن یک چیز و توانایی اجرای آن در عمل، دو مقوله کاملاً متفاوت بودند.
به همین دلیل، میخواست رهبری همه آنها را در زمانهای مختلف ببیند.
او اول استیو را انتخاب کرد، چون آدم قابلاعتماد و قدرتمندی به نظر میرسید.
استیو پرسید: «رئیس استخراجکنندگان زفیکس شما چقدر قدرت داره؟»
مرد گفت: «کهنهکار اوج با یه پوسته کامل.»
استیو پرسید: «اسپکتر احتمالاً چقدر قویه؟»
«فکر میکنیم ارشد اولیه باشه.»
نیک با خودش فکر کرد: «پرخطره. حدس میزنم تولیدکنندههای قویتر این شهر حاضر نیستن به رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ این شرکت کوچیکتر فرصتی برای ارتقای تواناییش بدن. هیچ دلیل دیگهای به ذهنم نمیرسه که چرا باید بخوان قبل از ارتقا، اون اسپکتر رو شکار کنن.»
طبیعتاً استیو هم همین فکر را میکرد، اما میدانست که آنها اینجا نیستند تا کارهای مدیرعامل را قضاوت کنند.
آنها اینجا بودند تا رئیس استخراجکنندگان زفیکس را نجات دهند و به حساب اسپکتر برسند.
شهر کانتری رودز یکی از شهرهایی بود که با ایجس قرارداد آموزشی داشت.
تماس با ایجس از این شهر بسیار راحتتر از شهرهای دیگر بود و حتی کهنهکارانی که وابستگی به ایجس نداشتند هم میتوانستند از اینجا با آنها تماس بگیرند.
در این نوع شهرها، هر کسی که ثروت کافی داشت میتوانست برای مقابله با تهدیدات سطح ارشد یا پایینتر، از ایجس درخواست کمک کند.
ایجس با یک جوخه از کارآموزان از راه میرسید و در حالی که پاداشهای نهایی را به درخواستکننده تحویل میداد، خطر را دفع میکرد.
البته، جوخه هم برای کارش دستمزد فوقالعاده خوبی میگرفت.
از طرف دیگر، مردم میتوانستند سناریوهای جعلی بسازند و آنها را برای ایجس بفرستند.
اگر ایجس تشخیص میداد که این سناریوی جعلی تمرین خوبی برای یکی از جوخههایش است، یکی از آنها را برای رسیدگی به آنجا میفرستاد.
تنها تفاوتش این بود که در این حالت، ایجس به درخواستکننده پول میداد، نه برعکس.
هزینههای ایجس سرسامآور بود، اما گاهی اوقات باز هم ارزشش را داشت.
اگر یک تولیدکننده از تولیدکنندهای بزرگتر درخواست کمک میکرد، ممکن بود تولیدکننده بزرگتر فقط استخراجکنندگان دستگیرشده را بکشد و اسپکترها را برای خودش نگه دارد.
با وجود ایجس، چنین اتفاقی نمیافتاد.
طبیعتاً، بزرگترین تولیدکنندگانِ این نوع شهرها هیچوقت برای یک جوخه کارآموز از ایجس درخواست کمک نمیکردند.
این تولیدکنندهها متخصصان ویژه و گاهی حتی قهرمانهایی برای خودشان داشتند.
نیازی به یک گروه از متخصصان نداشتند.
استیو پرسید: «چقدر مطمئنی که یه ارشد اولیهست؟»
مدیرعامل با لحنی سوالی جواب داد: «حدود هفتاد درصد؟»
استیو به نقطه علامتگذاریشده روی نقشه نگاه کرد و سر تکان داد. «ما حلش میکنیم.»
مدیرعامل با احترام گفت: «ممنونم!»
بعد، استیو رو به تیمش کرد و با اشاره دست دستور حرکت داد.
هر چهار نفر مثل تیر از جا کنده شدند و به سمت شرق دویدند.
استیو جلوتر از همه میدوید و نیک بین او و بقیه اعضای تیم بود.
سینتیا و مندور پشت سرش میدویدند. سینتیا به نظر میرسید میتواند پا به پایشان بیاید، اما مندور از لحاظ سرعت به حد نهاییاش رسیده بود.
صدای استیو از داخل مانع نیک بیرون آمد: «نیک، از صف زدی بیرون. برو جلو!»
حالت چهره نیک تغییری نکرد. با کلافگی پیش خودش فکر کرد: من عمداً اینجام چون تو داری برای اون دو تای دیگه خیلی سریع میدوی و گارد ما رو باز میذاری.
با این حال، نیک رهبر گروه نبود و تصمیم گرفت از دستورات پیروی کند.
نیک به راحتی از استیو سبقت گرفت و به جلوی صف رفت.
بعد از اینکه نیک از او جلو زد، استیو با چشمانی آتشین به او خیره شد.
این یکجور قدرتنمایی بود؟
نیک میخواست با این سبقت راحت و سریع، برتریاش را به رخ بکشد؟!
استیو بدگمان و عصبانی شد.
در همین حال، نیک اصلاً توجهی به استیو نداشت و تمام حواسش به جلو بود.
او دیدهبان بود و وظیفهاش دیدهبانی بود.
صدای نیک از داخل مانع استیو شنیده شد: «میرم مخفی بشم تا دیدهبانی کنم.»
استیو با ابروهای گرهخورده به پشت نیک نگاه کرد اما جوابی نداد.
لحظهای بعد، نیک پشت صخره بزرگی پرید و از دید استیو پنهان شد.
استیو و تیمش از کنار صخره گذشتند، اما دیگر نتوانستند نیک را هیچجا پیدا کنند.
انگار غیبش زده بود!
استیو با صدایی جدی دستور داد: «نیک، گزارش بده!»
صدای نیک از مانع بیرون آمد: «من اینجام.»
استیو با کلافگی پرسید: «کجا؟»
«نمیتونم بدون جلب توجهِ شخص ثالثِ احتمالی، علامت بصری بدم.»
استیو دندانهایش را روی هم سابید.
نیک داشت با او بازی میکرد!
داشت با توانایی مخفی ماندنش استیو را مسخره میکرد؟!
میخواست به استیو نشان دهد که قاتل بهتری است؟!
استیو از دست نیک خشمگین بود، اما برخلاف نیکِ بیانضباط و سرکش، حاضر نبود وسط مأموریت غیرحرفهای عمل کند.
طبیعتاً، نیک اصلاً چنین قصدی نداشت.
او دقیقاً همان کاری را کرد که گفته بود.
تا زمانی که مخفی بود، توانایی نیک فعال میماند و میتوانست بفهمد کسی به او نگاه میکند یا نه.
چند ثانیه بعد، تیم به ورودی غار رسید.
ورودی غار تقریباً بیست متر ارتفاع و پنجاه متر عرض داشت.
با اینکه ورودی غار نسبتاً روشن بود، اما هرچه بیشتر به داخلش میرفتند، تاریک و تاریکتر میشد.
آن سه نفر به غار نگاه کردند.
استیو دستور داد: «نیک، غار رو بررسی کن. هدف رو پیدا کن و گزارش بده.»
نیک جواب داد: «تأیید میشه.»
نیک هنوز مخفی بود. بنابراین، استیو دقیقاً مطمئن نبود که نیک واقعاً داخل غار رفته یا نه.
برای حدود سی ثانیه، استیو فقط به ورودی غار خیره ماند.
هرچه زمان بیشتری میگذشت، استیو عصبانیتر میشد.
در نهایت، دوباره دستگاه ارتباطیاش را فعال کرد.
«وضعیتت...»
بوم!
کل غار ناگهان لرزید.
بوم! بوم!
تنها در یک ثانیه، چندین لرزه با صدای رعدآسا در غار پیچید.
استیو دستور داد: «بریزید تو!»
یک ثانیه بعد، تمام مانعهایشان فعال شد و شروع به ساطع کردن نور کرد.
همزمان، حس کردند زفیکسشان در حال تخلیه شدن است.
نور این مانعها فقط حدود دو دقیقه میتوانست بتابد و بعد از آن زفیکس بیش از حدی مصرف میکردند.
با این حال، دو دقیقه برای گروهی از متخصصان زمان زیادی بود.
آنها بلافاصله وارد غار شدند و بعد...
با نزدیک شدن نوری به سمتشان متوقف شدند، نوری که به دنبالش چند نفر با یونیفرمهای استخراجکننده میآمدند.
به محض اینکه استیو نور را دید، خشمش فوران کرد.
استیو فریاد زد: «نیک! تو از دستوراتم سرپیچی کردی! من صراحتاً بهت دستور دادم فقط دیدهبانی کنی! قرار نبود با دشمن درگیر بشی!»
نیک به مقابل استیو رسید و در حالی که آدمهای گیج و سردرگمِ پشت سرش به اطراف نگاه میکردند، در سکوت به او خیره شد.
لحظهای بعد، نیک در حالی که چشم از استیو برنمیداشت، یک نیمتنه قطعشده را روی زمین انداخت.
نیک با لحنی خنثی گفت: «چاره دیگهای نداشتم. صدای تو دشمن رو متوجه حضورم کرد و مجبور شدم درگیر بشم.»