چپتر 633: خادم انسانی
چپتر 633: خادم انسانی
نیک میتوانست زن جوانی را در گوشه اتاق «ببیند». روپوش سفید تنش بود و موهای مشکی داشت.
بقیه فضای واحد مهار غرق در نور قرمز تپندهای بود، اما آن گوشه، لامپ کوچکی با نور عادی خورشید داشت.
طبیعتاً زن جوان باید انسان میبود. وگرنه دلیلی نداشت زیر نور خورشید بایستد.
مدیر ارشد به راهش ادامه داد و زن با نگاهش او را دنبال کرد.
زن هاله قدرتمندی داشت و با ترکیبی از تحقیر و سردی به مدیر ارشد نگاه میکرد.
مشخص بود که دل خوشی از مدیر ارشد ندارد، اما نمیخواست با او درگیر شود.
شبح قدبلند با نالهای دردمندانه گفت: «برام... غذا... بیار... لطفاً...»
اما مدیر ارشد چرخدستی را کنار گذاشت و اول به سمت زن رفت.
شبح قدبلند التماس کرد: «لطفاً... غذا... به غذا... نیاز دارم...»
زن با چشمهای ریزشده به مدیر ارشد که نزدیک میشد نگاه کرد.
زن پرسید: «صدای اربابت رو نمیشنوی؟ غذا میخواد. بهتره قبل از اینکه مثل یه حشره لهت کنه، خواستهاش رو انجام بدی.»
مدیر ارشد فقط با بیتفاوتی به زن نگاه کرد. با خونسردی گفت: «اون یه شبح هوشیار نیست. میتونم کل این اتاق رو پر از غذا کنم، اما اونقدر عقل نداره که از دستهاش برای غذا خوردن استفاده کنه.»
زن با چشمهای ریزشده به مدیر ارشد خیره شد.
با لحنی تهدیدآمیز پرسید: «این الان خوبه یا بد؟»
زن غولپیکر ناله کرد: «لطفاً... غذا... به غذا... نیاز دارم... بهم... غذا بده...»
مدیر ارشد با صدایی سرد گفت: «انسانها. همیشه دارید حد و مرزتون رو امتحان میکنید.»
لحظهای بعد، امواجی از آگاهی از هسته شبح مدیر ارشد خارج شد و به هسته شبح قدبلند نفوذ کرد.
با اینکه شبح قدبلند هوش چندانی نداشت، اما هنوز هم میتوانست این نوع ارتباط را درک کند.
«غذااااا؟! غذااااای مننننن!!!!»
زن قدبلند با جنونی مطلق جیغ کشید. انگار خود هوا به لرزه درآمد.
تپشهای ریتمیک نور قرمز، آشفته و گسسته شد و بیشتر شبیه به برفک به نظر میرسید.
بدن مهآلود نیک لرزید و داشت هوشیاریاش را از دست میداد.
توانایی نیک هنوز فعال بود و فاصله زیادی داشت؛ با چند دیوار ضخیم که بین او و شبح قدبلند قرار گرفته بود.
با این حال، آن فریاد تهاجمی باز هم با چنین شدتی روی نیک تأثیر گذاشت.
او حتی هدف حمله هم نبود!
نیک قبل از اینکه روی زانوهایش بیفتد، به فرم فیزیکیاش برگشت.
نیک در حالی که دندانغروچه میکرد و سرش را گرفته بود، با خود فکر کرد: «لعنتی!»
درد شدیدی بود. حتی برای کسی مثل او.
جیغ کشیدن پنج ثانیه بعد متوقف شد و نیک دوباره به فرم مهآلودش برگشت.
نیک بعد از اینکه حواسش را جمع کرد، دوباره به واحد مهار نگاه انداخت.
زن روی زانوهایش افتاده بود و مانعش سوسو میزد.
هیچ راه خوبی برای مقابله با چنین حملهای وجود نداشت.
اگر مانع حمله را دفع میکرد، مقدار زیادی زفیکس هدر میرفت.
اگر حمله را دفع نمیکرد، استخراجکننده ممکن بود بمیرد.
خوشبختانه توانایی نیک حتی یک لحظه هم غیرفعال نشده بود، یعنی هیچکس متوجه حضورش نشده بود.
هرچند، متوجه شدن کسی از این فاصله، آن هم زیر بمباران چنین جیغ آخرالزمانیای، در هر صورت تقریباً غیرممکن بود.
نیک در حالی که به چرخدستی غذا نگاه میکرد، با خود اندیشید: «فرماندار بیشتر زفیکس خودش رو از دست داد، اما به نظر نمیاد چیز دیگهای آسیب دیده باشه.»
چرخدستی غذا دقیقاً مثل قبل بود.
نیک متوجه شد: «این یه حمله کاملاً روانی بدون هیچ قدرت فیزیکیه. هر کسی که آگاهی داشته باشه تحت تأثیر قرار میگیره، اما به اجسام آسیبی نمیرسه.»
با این وجود، آسیبش کاملاً ویرانگر بود.
نیک در حالی که به آن نگاه میکرد، با خود فکر کرد: «این شبح چقدر قدرتمنده؟»
«حداقل باید یه شیطان میانی باشه.»
«این موجود چقدر تو این شهر تغذیه شده؟ یعنی گلاتونی قصد داره بذاره اینقدر رشد کنه تا تبدیل به یه سقوطکرده بشه؟»
نیک در طول زندگیاش قهرمانهای بیشتری نسبت به شیاطین دیده بود، اما این نشاندهنده وضعیت واقعی جهان نبود.
هیچوقت نباید فراموش میکرد که این دنیا تحت سلطه اسپکترها بود، نه انسانها.
با اینکه احتمالاً تعداد تازهکاران و جانها بیشتر از نوزادان و نوجوانان بود، اما اوضاع در سطح سوم و بالاتر به طرز ناگهانی تغییر میکرد.
تعداد سقوطکردهها از همین حالا بیش از هفت برابر تعداد محافظان بود و تعداد متخاصمان بیش از ده برابر سپرها بود.
احتمالاً تعداد شیاطین سه تا پنج برابر قهرمانها بود.
اگر کسی فقط به آمار و ارقام تکیه میکرد، به ازای هر قهرمان در داخل یک شهر، سه تا پنج شیطان وجود داشت.
تنها دلیلی که این تعداد شیطان در شهر وجود نداشت، این بود که بخش بزرگی از آنها توسط ایجس مهار شده بودند و اکثریت اسپکترهای باقیمانده جایی بیرون از شهرها پرسه میزدند.
بنابراین، پیدا کردن یک شیطان وحشی در داخل شهر چیز عجیبی نبود.
فرماندار روی زانوهایش افتاده بود و با اضطراب به مدیر ارشد نگاه میکرد؛ کسی که حتی یک میلیمتر هم تکان نخورده بود.
با اینکه شبح قدبلند خیلی باهوش نبود، اما آنقدر عقل داشت که به منبع غذاییاش آسیبی نزند.
مدیر ارشد با سردی پرسید: «حالا میتونیم چند سال بدون اینکه حد و مرزها رو تست کنی با هم همکاری کنیم؟»
زن دندانهایش را به هم سایید و بلند شد.
گفت: «نه.»
مدیر ارشد چشمانش را ریز کرد.
زن گفت: «شش ماه دیگه دوباره امتحان میکنم. خودت میدونی که این یه شبح غیرمنطقی و بیثباته. هیچوقت نمیفهمی کِی قراره قاطی کنه.»
«تو همیشه خادم اصلی لرد گلاتونی نمیمونی.»
«یه جایی بالاخره کنترلت رو روی شبح از دست میدی و من جات رو میگیرم.»
فرماندار گفت: «فقط صبر کن.»
نیک از حرفهای فرماندار کمی جا خورد.
نیک در ابتدا گمان میکرد فرماندار به خاطر خصومت غیرمنطقیاش با مدیر ارشد، شاید بویی از وجدان برده باشد.
اما حالا داشت درباره تبدیل شدن به خادم اصلی گلاتونی حرف میزد.
نیک با خودش فکر کرد: اصلاً آدما میتونن خادم شبحها بشن؟
بعد از چند ثانیه فکر کردن، نیک به یک نتیجه رسید.
چرا که نه؟ آدما پیچیدهترین موجوداتِ از نظر اخلاقی تو این دنیا هستن. خیلیاشون حاضرن نود درصد بشریت رو فقط برای یه ذره پول قربانی کنن. خیلیا حاضرن هر کسی که ازشون بلندتره رو بکشن تا فقط خودشون تو یه جمعیت از کوتولهها بلندترین باشن.
همه میدونن متحد شدن با یه شبح احمقانهترین کاریه که یه آدم میتونه بکنه، اما طمع هنوزم چشم خیلیا رو کور میکنه.
مدیر ارشد بعد از نادیده گرفتن تهدید فرماندار، غذای روی گاری را داخل ماو شبح قدبلند پرتاب کرد.
لحظهای بعد، شبح قدبلند یک قالب شکلات خمیری و لزج دیگر بیرون داد.
فرماندار واحد مهار را ترک نکرد.
به احتمال زیاد، او آنجا بود تا زفیکس تولید شده توسط شبح بزرگ را جذب کند.
مدیر ارشد چند باری رفت و آمد کرد و چندین گاری دیگر از غذا و شکلات را تحویل داد.
حدود چهل دقیقه بعد، مدیر ارشد با آخرین گاری شکلات از آنجا رفت.
نیک به دنبال مدیر ارشد رفت؛ وقتی او غار را ترک کرد و دوباره به مدیرعامل ملحق شد.
آن دو واحد مهار را ترک کردند و به اتاق جلسه بزرگ برگشتند.
طبیعتاً نیک هم دنبالشان رفت، اما وارد اتاق جلسه نشد.
در عوض، جلوی در منتظر ماند.
کمی بعد، نیک به سمت دری رفت که به بیرون از بخش خاکستری ساختمان راه داشت.
حدود سی دقیقه بعد، در باز شد و رئیس استخراجکنندگان زفیکس قدم به داخل گذاشت.
نیک فقط باید حواسش به مدیر ارشد میبود، چون او تنها کسی بود که آنقدر قدرت داشت تا حضور نیک را حس کند.
نیک از کنار رئیس استخراجکنندگان زفیکس جیم شد و از بخش خاکستری ساختمان بیرون رفت.
به محض اینکه وارد دنیای رنگارنگ آبنباتها شد، اعصابش به هم ریخت.
این چرتوپرتهای نمادین و آبنباتیِ لعنتیِ «خوشبختی از طریق طعم ;)» واقعاً داشت روی اعصابش راه میرفت!
نیک با سرعت از میان دنیای آبنباتهای بیش از حد مثبت عبور کرد و نسبتاً سریع از ساختمان خارج شد.
تقریباً هیچ مانعی سر راهش نبود.
بعد از ترک ساختمان شرکت، نیک در امتداد دیوارهای شهر حرکت کرد تا اینکه به یک غار ظاهراً تصادفی رسید.
این غار مانع نداشت و نیک به راحتی از میان شکافها به داخل خزید.
اینجا خانه یکی از جانهای «خوشبختی از طریق طعم ;)» بود.
نیک چند باری این استخراجکننده را دیده بود.
این یارو به ندرت به خانه میآمد و همین اینجا را به مکانی بینقص برای نیک تبدیل میکرد.
و حتی اگر یارو پیدایش میشد، نیک خیلی راحت او را میکشت.
روزها طول میکشید تا کسی بخواهد دنبالش بگردد.
نیک به انتهای غار رفت و نشست.
سپس، بازوی راست خود را بالا آورد و شروع به تمرکز کرد.
طی چند ساعت بعد، او یک رله بزرگتر ایجاد کرد.
در نهایت، نیک رله بزرگتر را فعال کرد.
سنگ بزرگِ جلوی رله بزرگتر به راث تبدیل شد که با چشمانی خشمگین به نیک نگاه میکرد.
پرسید: «چرا اینقدر طول کشید تا باهام تماس بگیری؟»
نیک گفت: «شهر رو بررسی کردم و همین الانش یه نقشه کشیدم. هویت و موقعیت هر دو خادم گلاتونی رو میدونم و میدونم کی تو این قضیه دخیله.»
نیک ادامه داد: «هر لحظه میتونم ضربهام رو بزنم.»
راث فریاد زد: «پس انجامش بده!»
«باید بدونم چطور شهر رو اداره کنم و تو ازم چی میخوای. در ضمن، باید یه سوال ازت بپرسم.»
راث با دندانقروچه دستور داد: «بپرس.»
نیک پرسید: «این قانون که فقط اجازه داری از یه فاسدکننده پیروی کنی، فقط برای شبحها صدق میکنه یا شامل آدما هم میشه؟»
راث چشمانش را بیشتر ریز کرد اما فوراً جوابی نداد.
دستور داد: «جزئیات رو بهم بگو.»
نیک سر تکان داد و چیزهایی که فهمیده بود را برای راث تعریف کرد.