LNCrawler

چپتر 663: کار عادی

خورشید را بکش — novelha.net · All chapters

چپتر 663: کار عادی

در باز شد و نیک بهآرامی سرش را چرخاند تا به شخصی که وارد میشد نگاه کند.

او قویترِ دو قهرمانِ این تولیدکننده بود.

قهرمان قویتر به آن یکی گفته بود که نیک مشکل اوست و خودش باید با آن سر و کله بزند، اما حالا خودش بود که به اینجا آمده بود.

با این حال، این موضوع در واقع منطقی بود.

مرد پرسید: «هی، من رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ 'استراحت ابدی' هستم. میفهمی چی میگم؟»

نیک چند ثانیه به مرد نگاه کرد.

نیک جواب داد: «آره.»

مرد با خیالی آسوده آهی کشید: «اینطوری کار راحتتر میشه. میدونی تولیدکنندهها چطور کار میکنن؟»

نیک جواب داد: «میدونم.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس با غافلگیری مثبتی گفت: «عالیه! این یعنی مجبور نیستم همهچیز رو برات توضیح بدم.»

نیک جوابی نداد.

مرد پرسید: «فقط برای اینکه روشن بشه میپرسم. برای هیچکدوم از فاسدکنندهها کار میکنی؟»

نیک جواب داد: «نه.»

مرد مدتی به نیک نگاه کرد: «مطمئنی؟ اگه کار میکردی هم بد نمیشد.»

نیک گفت: «اسم فاسدکنندهها رو شنیدم. اما تا حالا باهاشون برخوردی نداشتم و قصد دارم همینطوری هم بمونه.»

مرد پرسید: «اوه؟ چطور مگه؟»

نیک به رئیس استخراجکنندگان زفیکس نگاه کرد.

نیک جواب داد: «چون نمیخوام آزادیم رو از دست بدم.»

حالت خندهداری روی صورت رئیس استخراجکنندگان زفیکس نقش بست و بهطرز کاملاً تابلویی به دیوارهای واحد مهار نگاه کرد.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس نظر داد: «خب، فاتحه اون که خوندهست.»

نیک جوابی نداد.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس پرسید: «بسیار خب، چطور میتونیم باهات کار کنیم؟»

فهمیدن نحوه کار با یک شبح هوشمند خیلی راحتتر از کار با یک شبح احمق بود.

بالاخره، فقط کافی بود از خود شبح بپرسد.

نیک گفت: «۲۰ درصد بهم بده.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس کمی جا خورد: «۲۰ درصد؟ خیلی زیاده!»

نیک گفت: «من ۲۰ درصد میخوام.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس سرش را تکان داد: «نمیتونم این کار رو بکنم. بیشترین مقداری که میدیم ۱۵ درصده، اونم برای شبحی که دههها باهامون بوده و خیلی همکاری میکنه.»

نیک جواب داد: «۲۰ درصد.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس آهی کشید.

بنگ!

سپس، نیزه بلندی بیرون کشید و پایینتنه نیک را متلاشی کرد.

نیک به زمین افتاد اما هیچ واکنشی نشان نداد.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس گفت: «یادت باشه که دیگه آزاد نیستی تا درخواستهای ما رو رد کنی. من دارم سعی میکنم کار رو برای جفتمون راحت کنم.»

نیک جواب داد: «۲۰ درصد.»

حالت چهره رئیس استخراجکنندگان زفیکس سرد شد.

سپس، سطل بزرگی بیرون آورد و تکههایی از بدن نیک را داخل آن انداخت.

سطل، بدن نیک را خرد کرد و ابری از زفیکس آزاد کرد.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس گفت: «میتونیم همین کار رو هم بکنیم.»

کل این ماجرا فقط کمی درد برای نیک به همراه داشت.

او از قبل تحمل درد بسیار بالایی داشت و بعد از تبدیل شدن به یک شبح، بیش از ۹۰ درصد از تمام دردی که میتوانست حس کند، ناپدید شده بود.

این موضوع به نیک اجازه میداد در حالی که تکههای بدنش بهمعنای واقعی کلمه منفجر میشدند، بهراحتی خونسرد و بیتفاوت بماند.

نیک جواب داد: «روش سطل زباله.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس یک ابرویش را بالا انداخت: «در موردش میدونی؟»

نیک گفت: «میدونم. این روش حتی ۲۰ درصد از چیزی که میتونم تو حالت عادی تولید کنم رو هم نمیده. من میتونم ۷۰ درصد از کل زفیکسی که تولید میکنم رو بخوام، و شما بازم با قبول کردن معاملهم پول بیشتری به جیب میزنین.»

«من میدونم چقدر میارزم.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس اخم کرد.

سپس، مدتی ساکت ماند.

پرسید: «چطور زفیکس تولید میکنی؟ باید بدونم ارزشش رو داره یا نه.»

تا الان، بدن نیک دوباره رشد کرده بود و او از جا بلند شد.

نیک گفت: «شکنجه. تا زمانی که بتونم آدمها رو شکنجه کنم، میتونم زفیکس تولید کنم. هر چی طرف قویتر باشه، زفیکس بیشتری تولید میکنم.»

رئیس استخراجکنندگان زفیکس با کمی علاقه به نیک نگاه کرد.

سپس، آهی کشید.

در حالی که کمی با مانع خود ور میرفت گفت: «باشه.»

لحظهای بعد، مانع او فعال شد و منقبض گردید.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس بازوی چپ خود را دراز کرد و آن را بیرون از مانع نگه داشت.

او گفت: «شروع کن.»

نیک به سمت بازو رفت و تیغههایش را احضار کرد.

سپس، نیک شروع به کندن پوست بازوی رئیس استخراجکنندگان زفیکس کرد.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس خیلی قویتر از نیک بود، اما با یک نایف تیز، یک انسان معمولی هم میتوانست پوست یک گاو را بکند.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس دندانهایش را روی هم سایید و نیک شروع به تولید زفیکس کرد.

وقتی بیشترِ زفیکس از بدن نیک «بیرون کشیده» میشد، حس عجیبی داشت.

کمی شبیه این بود که ۹۰ درصد از هوایی که آدم نفس میکشد، در گلویش ناپدید شود.

تنها تفاوتش این بود که هیچ وحشتی به همراه نداشت.

بعد از حدود یک دقیقه، رئیس استخراجکنندگان زفیکس بازوی مثلهشدهاش را عقب کشید.

در حالی که سعی میکرد خشمش را سرکوب کند، گفت: «همین باید کافی باشه.»

سپس، بدون هیچ حرفی از واحد مهار بیرون رفت.

نیم دقیقه بعد، دوباره برگشت داخل.

رئیس استخراجکنندگان زفیکس گفت: «۲۰ درصدت رو میگیری. تنظیمات رو تغییر دادم.»

نیک بدون هیچ حرفی سر تکان داد.

«میدونی اگه یکی از استخراجکنندههای من رو بکشی چی میشه.»

نیک گفت: «آره.»

مرد گفت: «خوبه.»

سپس دوباره از واحد مهار بیرون رفت و نیک را تنها گذاشت.

سکوت.

نیک بدون هیچ واکنشی فقط به در خیره ماند.

همانطور بیحرکت ماند.

او حالا یک شبح بود و باید مثل یک شبح رفتار میکرد.

خوشبختانه، هنوز میتوانست دستکاری زفیکس را در ذهنش تمرین کند.

فقط باید تعداد آزمایشهای فیزیکی را به حداقل میرساند.

نیک در حالی که بیهدف به در نگاه میکرد، عملاً ماتش برده بود.

چند ساعت بعد، در دوباره باز شد.

این بار، قهرمان ضعیفتر بود که وارد شد.

مرد گفت: «از الان به بعد، با شکنجه کردن اعضای بدن استخراجکنندهها باهاشون کار میکنی. حق نداری به موانعشون حمله کنی. اگه حتی به یکی از استخراجکنندههای من حمله بشه، تا مدتها دیگه باهات کار نمیکنیم.»

نیک جواب داد: «میدونم.»

استخراجکننده سر تکان داد و بازوی راست خود را جلو آورد.

نیک بیصدا نزدیک شد، تیغهاش را بیرون کشید و شروع کرد به بریدن آرام بازو.

نیک کمی دربارهی بیولوژی یاد گرفته بود و چند نقطهی خوب را میشناخت که درد زیادی ایجاد میکردند.

این استخراجکننده توانست بیش از پنج دقیقه بازویش را جلو نگه دارد قبل از اینکه آن را عقب بکشد.

سپس، استخراجکننده بدون هیچ حرفی واحد مهار را ترک کرد.

استخراجکنندهها نیازی نداشتند با اشباح حرف بزنند چون هیچ فایدهای نداشت.

ادب و صمیمیت هیچ تأثیری روی یک شبح نمیگذاشت.

نیک حدود ۱۵ ساعت در خلأ ذهنی فرو رفت.

سپس، شخص جدیدی وارد واحد مهارش شد.

یک متخصص ویژه اوج بود.

متخصص ویژه کمی عصبی به نظر میرسید اما نمیترسید.

احتمالاً فقط کمی نگران درد بود.

متخصص ویژه اوج بیصدا یکی از بازوهایش را دراز کرد.

نیک با خودش فکر کرد: «به نظر میرسه کار کردن با بازو حالا دیگه رویهی استاندارده.»

بعد، نیک کارش را روی بازو شروع کرد.

فقط ده دقیقه بعد، استخراجکننده بازویش را بیرون کشید و واحد مهار را ترک کرد.

پنج دقیقه بعد، یک متخصص ویژه اوج دیگر ظاهر شد.

ده دقیقه بعد، او هم رفت.

حدود سه ساعت، نیک با متخصصهای ویژه در سطوح مختلف کار کرد.

بعد، تا شش روز هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه نیک مجبور شد دوباره حدود سه ساعت با همان متخصصهای ویژه کار کند.

نیک تصمیم گرفت سه هفته اوضاع را زیر نظر بگیرد.

الگو همیشه یکسان بود.

«انگار همهشون مأمور شدن تا با من کار کنن.»

«اینجا واقعاً شهریه که اسلاث بهش حکومت میکنه.»

«اگه من همچین شبحی تو رویای تاریک داشتم، یه بند ازش کار میکشیدم.»

«کار کردن با من خیلی راحته و عملاً هیچ محدودیتی نداره.»

«من عملاً پول مفتم.»

«با توجه به زمان، احتمالاً همهشون یه سهمیهای دارن که باید هر هفته با من تولید کنن. حدس میزنم همون روز اول سهمیهشون رو پر میکنن تا بتونن بقیهی هفته رو استراحت کنن.»

«تواناییم هم خارج از این ساعات کاری غیرفعال نشده.»

«انگار هیچ استخراجکنندهای نیست که چک کنه ببینه من هنوز تو واحد مهار هستم یا نه.»

نیک نگاهی به اطراف واحد مهار انداخت.

«البته، این یه واحد مهار برای یه شیطانه. خیلی عجیب میشه اگه یه متعصب پایانی بتونه ازش فرار کنه.»

«خب پس، امروز با هر کسی که باید کار میکردم، کار کردم.»

«وقتشه یکم اطلاعات جمع کنم.»

لحظهی بعد، نیک به مه تبدیل شد و به سمت سقف پرواز کرد.

سوراخهای ریزی، با عرضی کمتر از دو میلیمتر وجود داشت که اجازه میداد هوا و نور از دیوارها عبور کند.

سوراخها به شدت مستحکم بودند و حتی نابود کردنشان از بخش اعظم دیوار هم سختتر بود.

و با این حال...

نیک به راحتی از میان سوراخها عبور کرد.

قدرت واحد مهار هیچ اهمیتی نداشت.

دلیل بسیار خوبی وجود داشت که چرا نیک وقتی قهرمانها تعقیبش میکردند، به مه تبدیل نشده بود.

اگر به مه تبدیل میشد و باز هم گیر میافتاد، میفهمیدند که او یک شبح نیرو است و او را در یک واحد مهار مخصوص اشباح نیرو میانداختند.

معمولاً هیچ تولیدکنندهای اشباح فیزیکی یا اشباح تسخیرکننده را در واحدهای مهار اشباح نیرو قرار نمیداد.

این واحدهای مهار به خاطر تمام عملکردهای اضافیشان دهها برابر بیشتر از واحدهای معمولی هزینه داشتند.

نیک ۹۹ درصد مطمئن بود که او را در واحد مخصوص اشباح فیزیکی میاندازند، و حق با او بود.

و حتی اگر او را در واحد اشباح نیرو هم میانداختند، نیک یک نقشهی دوم هم برای فرار از آن داشت.

نیک از سوراخهای ریز واحد مهار بیرون شناور شد و وارد راهرو گشت.