LNCrawler

چپتر 100: گروگان‌گیری و بمب‌های ریث

مادر یادگیری — novelha.net · All chapters

چپتر 100: گروگان‌گیری و بمب‌های ریث

زوریان که در خانه ریا ایستاده بود، نگاههای کنجکاو ریا و هاسلوش را نادیده گرفت و ساکت ماند و با آرامش شرایط را بررسی کرد. میلیونها سوال در سرش میچرخید. چرا این سه نفر در خانه ریا جمع شده بودند، با وجود اینکه اصلاً نباید همدیگر را میشناختند؟ چرا ریا فکر میکرد او میتواند در این موقعیت کمک کند و دشمنانشان وقتی این آدمربایی را برنامهریزی میکردند، اصلاً به چه چیزی فکر میکردند؟ آیا این نوعی حمله علیه او و زک بود؟ پس چرا سراغ بقیه همکلاسیهایش نرفتند؟

اما رینی زمان زیادی برای فکر کردن به این سوالات به او نداد و سکوتش را به عنوان نشانهای برای ادامه دادن حرفهایش در نظر گرفت.

رینی به آرامی توضیح داد: «خانوادهم تو سیوریا زندگی نمیکنن، برای همین اولش اصلاً نمیدونستم چه اتفاقی افتاده. تا اینکه چند روز بعد، خانوادهم نشانههایی پیدا کردن که نشون میداد ربایندهها ممکنه از سیوریا اومده باشن. اون موقع باهام تماس گرفتن و ازم کمک خواستن. شوکه شده بودم. هم از اینکه این اتفاق افتاده بود و هم... امم...»

او چند ثانیه در کلماتش گیر کرد و بعد در سکوتی معذبکننده فرو رفت و سرش را پایینتر انداخت. در آن لحظه کاملاً ترحمانگیز به نظر میرسید.

زوریان سعی کرد کمکش کند: «از اینکه برای این کار ازت کمک خواستن؟»

او کمی جا خورد و برای یک ثانیه با شوک به زوریان نگاه کرد. ترکیبی مساوی از احساس گناه، غم و گیجی از او ساطع میشد. با این حال، خیلی زود حالت چهرهاش را کنترل کرد و با رگهای از وحشت گلویش را صاف کرد.

با عجله گفت: «آ-آره، دقیقاً! من فقط یه دانشآموز آکادمیام، اصلاً چه کاری از دستم برمیاد؟ معلومه که میخوام به برادر کوچیکم کمک کنم، اما این خیلی فراتر از توان منه! برای همین... در این مورد با پلیس تماس گرفتم... و اونا در نهایت من رو به کارآگاه ایکزتری که اینجا هستن ارجاع دادن و ایشون هم قبول کرد کمک کنه. و... خب فکر کنم برای همین اینجاییم.» او بعد از تمام کردن توضیحاتش نفس عمیقی کشید و با نگاهی ناباورانه اما کمی امیدوار به زوریان خیره شد. «بهت برنخوره زوریان، اما هنوزم مطمئن نیستم چطور میتونی تو این قضیه کمکم کنی.»

زوریان صادقانه به او گفت: «منم مطمئن نیستم.»

البته که میتوانست کمک کند. اما اینکه چطور باید این کار را انجام میداد، چیزی بود که در آن لحظه نمیتوانست دربارهاش تصمیم بگیرد.

حالت چهره رینی بلافاصله بعد از اعتراف او در هم رفت، اما زوریان اجازه نداد این موضوع آزارش دهد. او نمیتوانست تمام نقشههایشان را فقط برای اطمینان دادن به او که همه چیز درست میشود، خراب کند.

نگاهی به ریا انداخت و ریا هم متقابلاً به او نگاه کرد، کاملاً بیتفاوت نسبت به اینکه آیا درباره او اشتباه قضاوت کرده است یا نه. دقیقاً چه چیزی به او این اطمینان را میداد که زوریان کسی است که میتواند در اینجا تغییری ایجاد کند؟ هرچقدر هم که به ذهنش فشار میآورد، نمیتوانست دلیلش را بفهمد.

هاسلوش از گوشهای با نگاهی زیرکانه نظر داد: «در مورد این قضیه خیلی آرومی.»

زوریان بیتوجه به اتهام پنهان در حرف او گفت: «وحشت کردن به کسی کمک نمیکنه.» این حرف برای اثبات هیچ چیزی کافی نبود.

هاسلوش با بالا انداختن شانههایش گفت: «آدما اینطوری کار نمیکنن، اما باشه. فکر کنم تو فقط یه آدم فوقالعاده آرومی.»

زوریان به این نتیجه رسید که این احتمالاً یک حمله عمدی به او و زک نبوده است. با اینکه رینی یکی از همکلاسیهایشان بود، هیچکدام از آنها در حلقه زمانی خیلی به او نزدیک نبودند. زوریان به خاطر وضعیت آشفته خانواده رینی، احساس نزدیکی خاصی به او میکرد، اما سیلورلیک نباید این را میدانست. بنابراین، جورناک و بقیه هم نباید میدانستند.

اینکه دشمنانشان برادر رینی را ربوده بودند احتمالاً فقط یک تصادف بود. از آنجا که زوریان تلاشهای آنها را برای ربودن کودکان دگرپیکر در شهر سیوریا و اطراف آن خراب کرده بود، آنها برای پیدا کردن اهداف مناسب به جاهای دورتری نگاه کرده بودند. به هر حال، آنها به آن قربانیها نیاز داشتند. بدون جوهر کهنزاد موجود در خون کودکان دگرپیکر، زندان کهنزاد نمیتوانست شکسته و باز شود. در حلقه زمانی، دروازه شهریار میتوانست به عنوان یک کلید جایگزین عمل کند، اما در اینجا و در دنیای واقعی چنین چیزی ممکن نبود.

همانطور که مشخص شد، برادر رینی یکی از کودکانی بود که مهاجمان در جستجوی گسترده خود او را هدف قرار داده بودند. آیا آنها اصلاً میدانستند که دارند خانواده کسی را هدف میگیرند که با زک و زوریان همکلاس است؟ از طرفی، حتی اگر میدانستند، شاید فکر میکردند این موضوع اهمیتی ندارد. رابطه رینی با خانوادهاش چندان خوب نبود. دور از ذهن نبود اگر فرض میکردند او از حذف شدن برادرش خوشحال هم میشود.

زوریان به رینی گفت: «اما باید بگم از دیدنت اینجا تعجب کردم. نمیدونستم تو و ریا همدیگه رو میشناسید.»

در واقع، با توجه به تحقیر و نفرتی که او نسبت به گربهدیسها داشت، زوریان انتظار داشت رینی عمداً از ریا دوری کند.

رینی با نگاهی نامطمئن به ریا گفت: «اوه، نمیشناسیم. کارآگاه ایکزتری من رو آورد اینجا. اون فکر میکرد ریا ممکنه بتونه کمک کنه.»

هاسلوش در حالی که با بیخیالی نوعی دیسک فلزی را در دستانش بررسی میکرد و هر از گاهی آن را میچرخاند، توضیح داد: «ما مدتی پیش گزارشهایی دریافت کردیم مبنی بر اینکه گروهی دارن کودکان دگرپیکر رو هدف قرار میدن، برای همین در مورد این مسئله با دگرپیکرهای شهر در تماس بودیم.» زوریان آن را به عنوان یکی از دستگاههای ارتباطی که فرقهگرایان و ایباساییها گاهی برای هماهنگی اقداماتشان استفاده میکردند، شناخت. ظاهراً کارآگاه در تمام این مدت بیکار ننشسته بود. «خانم ساشال یکی از رابطهای... کمتر متخاصم ما بود که تو این مدت باهاش ارتباط برقرار کردیم. فکر کردم ضرری نداره همکلاسیت رو بیارم اینجا تا ببینم آیا او بینشی نسبت به این وضعیت داره یا نه.»

ریا با لبخندی محو و تکان دادن آرام سرش گفت: «من فقط یه زن خانهدار سادهم، پس چطور میتونم بینشی در مورد چنین وضعیتی ارائه بدم؟ با این حال، حس مادرانهم نمیتونه با درد دزدیده شدن برادر کوچیکت توسط یه مشت شیطان بیرحم همدردی نکنه. تو یه زندگی دیگه، ممکن بود نوچکای کوچولوی من جای اون باشه، نه؟»

او نگاهی نافذ به زوریان انداخت، اما زوریان در پاسخ فقط ابرویش را برایش بالا انداخت.

بعد از چند ثانیه با لحنی رک پرسید: «منظورت چیه؟»

ریا با آهی اغراقآمیز به او گفت: «من میدونم که تو با تلاشهای اخیر برای تخلیه شهر در ارتباطی، و این ارتباط اصلاً کوچیک نیست. بوی تو تقریباً روی لباس همه کسایی که اومدن تا با من در مورد خارج کردن نوچکا و بقیهمون از شهر صحبت کنن، حس میشه. تو چند تا دوست بزرگسال داری که همهشون با احترام باهات رفتار میکنن، و حتی با کمی تمکین، بیشتر شبیه به اینکه تو رهبرشونی تا یه نوجوون زودرس. تو به عنوان یه دانشآموز کوشا و سختکوش شناخته میشی، اما الان هفتههاست که تمام کلاسهات رو میپیچونی و خدا میدونه داری چیکار میکنی.»

زوریان در دلش غرغر کرد: «گربهدیسهای احمق و اون حس بویایی فراانسانیشون...» او کاملاً مطمئن بود که اگر هیچ سرنخ بویایی برای جلب توجه ریا وجود نداشت، او هرگز مشکوک نمیشد و شروع به ربط دادن مسائل به هم نمیکرد.

هاسلوش از گوشهای اضافه کرد: «علاوه بر این، وقتی خانم ساشال بهت اشاره کرد، نتونستم متوجه این نشم که برادر بزرگترت دایمن، که میگن تو کوت بوده، اخیراً تو شهر خیلی فعال شده.» او دیسک ارتباطی را که با آن ور میرفت در جیبش گذاشت و تمام توجهش را روی زوریان متمرکز کرد. «تقریباً انگار یه جور وضعیت اضطراری پیش اومده که مجبورش کرده هر کاری که داشته میکرده رو ول کنه و با عجله برگرده به الدِمار، نه؟»

زوریان به او گفت: «اوه بیخیال. من و برادرم تقریباً هیچوقت با هم ارتباطی نداریم. به نظر میرسه در موردم تحقیق کردی، پس حتماً اینو میدونی، درسته؟ من از کجا باید بدونم اون داشته چیکار میکرده؟»

هاسلوش پافشاری کرد: «اما میدونی که اون الان اینجا تو سیوریاست؟»

زوریان با بالا انداختن شانههایش گفت: «البته. یه سر اومد تا بهم خبر بده که تو شهره. این فقط یه ادب و نزاکت معمولیه. هر چی باشه ما خانوادهایم.» او هیچ دلیلی نمیدید که دروغی واضح بگوید و تظاهر کند که اخیراً دایمن را ندیده است.

رینی در حالی که چشمانش با سرعت بین آن سه نفر میچرخید، با ناباوری پرسید: «شما دو تا واقعاً باور دارید زوریان یه جور مامور مخفیه؟»

ریا شانهای بالا انداخت: «اون قطعاً بیشتر از چیزی که نشون میده میدونه. با توجه به شرایط، فکر کردم ضرری نداره سعی کنیم یه کم اطلاعات از زیر زبونش بکشیم بیرون. اینجا جون برادرت در میونه.»

رینی با اضطراب سعی کرد بگوید: «لـ، لزوماً اینطور نیست. شاید فقط بحث باجگیری باشه و هنوز فرصت نکردن خواستههاشون رو مطرح کنن. این...»

ریا با نگاهی معنادار گفت: «داری به خودت دروغ میگی و اینو میدونی. وقتی یه بچه دگرپیکر دزدیده میشه، نه بار از ده بار به این دلیله که ربایندهها جوهر خونشون رو میخوان. با گذشت این همه زمان، الان دیگه مسئله اینه که آیا برادرت اصلاً زنده هست یا نه.»

رینی با این یادآوری رنگپریده شد.

هاسلوش با عجله به رینی اطمینان داد: «بیاید اینجا اینقدر آیه یاس نخونیم. من مطمئنم برادرش هنوز کاملاً زندهست. تشریفاتی که اونا این همه بچه رو به خاطرش میدزدن، قراره تو شب جشنواره تابستانی انجام بشه. اونا باید برادرش رو فعلاً زنده نگه دارن.»

ریا گفت: «همم. اگه تو میگی. با این حال، اون تاریخ همین روزاست. اگه ضربالاجلمون اونه، واقعاً زمان زیادی برای کار کردن نداریم.»

زوریان در حالی که کمی به ریا اخم کرده بود پرسید: «ببین، اصلاً از من چه انتظاری داری؟ من نمیدونم بچههای ربودهشده کجا نگهداری میشن. فکر میکنی اگه میدونستم فقط دست رو دست میذاشتم؟»

اینطور نبود که زک و زوریان سعی نکرده باشند با محروم کردن مهاجمان از قربانیهای مورد نیاز، تشریفات رهاسازی کهنزاد را خراب کنند. مشکل این بود که آنها نمیتوانستند تمام کودکان دگرپیکر قاره را جمع کنند و پنهانشان کنند؛ مهم نبود چقدر دقیق عمل میکردند، دشمنانشان همیشه میتوانستند تور گستردهتری بیندازند و سراغ جامعهای از دگرپیکرها بروند که زک و زوریان حتی از وجودشان خبر نداشتند. جورناک دههها برای این کار آماده شده بود. زوریان شک داشت که این وکیل تشنه قدرت، فارغ از هر کاری که آنها انجام میدادند، قربانیهای مورد نیازش را پیدا نکند.

البته، اگر زک و زوریان میتوانستند مکانی را که کودکان دگرپیکر در آن نگهداری میشدند پیدا کنند، او کاملاً موافق راهاندازی یک عملیات نجات بود. بدون قربانیهای مورد نیاز، پینکسث نمیتوانست آزاد شود، که این به نوعی یک پیروزی خودکار محسوب میشد. اگر میتوانستند چنین ضربه مهلکی به دشمنانشان وارد کنند، ارزشش را داشت که نبرد نهایی را قبل از جشنواره تابستانی آغاز کنند. مشکل این بود که زوریان واقعاً هیچ ایدهای نداشت که برادر رینی کجا ممکن است باشد. به احتمال زیاد آن کودکان در اولکوآن ایباسا، کوت یا مکان دوردست دیگری نگهداری میشدند.

آنها میتوانستند هر جایی در این سیاره باشند، بنابراین پیدا کردنشان مثل گشتن دنبال سوزن در انبار کاه بود.

ریا اعتراف کرد: «نمیدونم. میدونم که تو یه جورایی درگیر این قضیه هستی، اما نمیدونم چطوری. شاید واقعاً نتونی هیچ کاری برای رینی بیچاره بکنی، اما امیدوارم که بتونی. میدونم اون فکر میکنه من فقط یه گربه حقهباز و موذیام، اما واقعاً دلم میخواد بهش کمک کنم.»

رینی اعتراض کرد: «چی!؟ من اینطوری...»

ریا با خندهای کوتاه گفت: «اشکالی نداره.» و با دستش به رینی اشاره کرد تا او را آرام کند. «درک میکنم. کینه و دشمنی بین مردم ما خیلی بیشتر از اونه که بشه یهویی فراموشش کرد. و میفهمم چرا زوریان حالت تدافعی گرفته و همه چیز رو انکار میکنه. گمانم باید این حس رو بهش داده باشه که من اونو به یه جور کمینگاه کشوندم.»

زوریان در حالی که ابرویش را برای او بالا میانداخت پرسید: «نکشوندی؟»

ریا اعتراف کرد: «نه... خب، آره، فکر کنم یه جورایی همین کار رو کردم. اما با توجه به اینکه تو این چند هفته گذشته با من چندان صادق نبودی، فکر کنم بتونی یه کم فریبکاری رو تحمل کنی.»

زوریان دهانش را باز کرد تا از خودش دفاع کند اما او کف دستش را بالا آورد تا متوقفش کند.

ریا گفت: «درک میکنم. از دستت عصبانی نیستم. تو میخواستی دوست خواهرت و خانوادهش رو از خطر دور کنی، اما نمیخواستی رازت رو فاش کنی. منم اگه جای تو بودم احتمالاً همین انتخاب رو میکردم. فقط کنجکاوم... آیا اولین دیدار ما واقعاً یه تصادف بود؟»

زوریان به راحتی گفت: «آره.» از یک منظر خاص این حرف درست بود. «من خیلی آدم اجتماعیای نیستم. اگه خواهر کوچیکم اینقدر فضول نبود و اصرار نمیکرد که نوچکا رو تا خونهش همراهی کنم، این ایده هرگز به ذهنم نمیرسید. بیرون آوردن دوچرخه نوچکا از رودخونه برای اینکه دیگه گریه نکنه، برام کافی بود.»

ریا خندید: «اوه، واقعاً این اتفاقی بود که افتاد؟ میدونی، نوچکا بعداً بهم گفت یه مشت پسر بدجنس سعی داشتن دوچرخهش رو ازش بگیرن و تو فراریشون دادی و بعدش تا خونه همراهیش کردی که مبادا برگردن.»

اوه. ظاهراً باید داستانهایشان را با نوچکا هماهنگ میکرد. او فکر نمیکرد این یک راز بزرگ باشد!

زوریان به او اطمینان داد: «اوه، البته که نسخه نوچکا درسته. به پرت و پلا گفتنهای قبلیم توجه نکن، فقط برای یه لحظه گیج شدم.»

ریا با مدارا گفت: «حتماً، حتماً. خیلی قهرمانانه بود که از دختر عزیزم در برابر اون اراذل و اوباش دفاع کردی...»

مدتی هاسلوش و رینی با کنجکاوی به صحبت کردن آنها نگاه کردند و حرفشان را قطع نکردند. با این حال، در حالی که هاسلوش یک مرد بالغ و یک کارآگاه باتجربه بود، رینی فقط یک نوجوان بود و در آن لحظه استرس زیادی داشت. به همین دلیل، خیلی زود بیطاقت شد.

او با صدای بلند، در حالی که بیطاقتی و ناامیدی در صدایش موج میزد، پرسید: «تو... زوریان میتونی تو این قضیه کمکم کنی یا نه؟»

زوریان یک ثانیه به او خیره شد و بعد دهانش را باز کرد تا عذرخواهی کند و به او بگوید که فقط یک دانشآموز آکادمی است و هیچ کاری برای کمک به برادرش از دستش برنمیآید...

...اما بعد دهانش را بست و شروع به فکر کردن درباره چیزی کرد.

ناگهان به ذهنش خطور کرد که دشمنانشان ممکن است با ربودن برادر رینی اشتباه بزرگی مرتکب شده باشند.

بعد از چند ثانیه، دوباره روی دختر مو قرمز که با انتظار به او خیره شده بود تمرکز کرد و مستقیم به چشمانش نگاه کرد.

به او گفت: «میدونی چیه؟ در واقع فکر کنم کاری هست که بتونم انجام بدم. اما به کمکت نیاز دارم.»

هاسلوش بیصدا به جلو خم شد و حالت تنبلانهاش به حالتی هوشیار تغییر کرد.

رینی که جا خورده بود پرسید: «من؟» او با ناراحتی در جایش جابهجا شد. «اما من فقط یه دانشآموز آکادمیام.»

زوریان به او گفت: «منم همینطور. کاری که باید بکنیم اینه...»

در شهر بندری لوجا، یک انبار کوچک و متروکه وجود داشت. مکانی تاریک و دلگیر بود؛ دیوارها کپکزده و در حال فروریختن بودند، کف زمین پر از فضولات موش و خردهشیشههای بطریهای شکسته بود و پنجرهها و درها به طرز ناشیانهای با تختههای چوبی مسدود شده بودند. مکانهای اینچنینی در لوجا زیاد بودند، چرا که این شهر یک بندر بزرگ بود که شرکتهای تجاری در آن به طور مداوم تاسیس و ورشکسته میشدند. بیشتر انبارهای متروکه در نهایت خریدار جدیدی پیدا میکردند و تعمیر میشدند تا قابل استفاده شوند، اما غیرعادی نبود که مکانهایی مثل این برای ماهها یا حتی سالها خالی بمانند، چون مالکان قدیمی سعی میکردند آنها را نگه دارند تا شاید بعداً با قیمت بهتری بفروشند.

با این حال، از قضا این مکان خاص راز تاریکی را در خود پنهان کرده بود. در انتهای انبار، پنهان از دید پشت کوهی از جعبهها و تختههای پوسیده، یک شیء تخممرغیشکل و سیاه وجود داشت که با تودهای از شاخکهای ریشهمانند به کف زمین متصل شده بود. خطوط مارپیچی روی این بیضی سیاه حک شده بود که از پایین شروع میشد و تا نوک آن امتداد مییافت. افراد تیزبین متوجه میشدند که این بیضی تقریباً شبیه یک پیاز گل سیاه غولپیکر است که در آستانه شکفته شدن و تبدیل به یک گل کامل قرار دارد.

یا شاید هم یک محفظه که صبورانه منتظر روزی بود تا محتویاتش را روی محیط بیخبر اطرافش رها کند.

زک، زوریان و آلانیک با فاصلهای از بیضی سیاه ایستاده بودند و با چهرههایی عبوس به آن خیره شده بودند. آنها جرأت نمیکردند نزدیک شوند، مبادا حائلهای پنهان و تلههایی را که به طور استراتژیک در اطراف آن قرار داده شده بودند، فعال کنند.

آلانیک نظر داد: «این چهارمیه که پیدا کردیم. یکی تو سیوریا، دو تا تو کورسا و حالا یکی تو لوجا. این آدما دقیقاً چند تا بمب ریث ساختن؟»

زوریان گفت: «باید بیشتر از یکی از این چیزا تو سیوریا باشه. امکان نداره اونا دو تا تو کورسا بذارن و بعد فقط یکی برای سیوریا باقی بذارن. کورسا مهمه، اما سیوریا مکان بسیار حیاتیتریه. ما فقط بقیهشون رو پیدا نکردیم.»

زک گفت: «احتمالاً چند تایی هم تو پایتخت هست. به نظر میرسه جورناک کینه کاملاً شخصی با رهبران کشورمون داره. امکان نداره فرصت ضربه زدن به اونا تو قلب قدرتشون رو از دست بده. به علاوه، با توجه به چیزایی که در مورد سولامنون و فالکرینیا گفت، حتماً چند تا از این بمبها برای اونا هم رزرو شده...»

آلانیک با لحنی عبوس گفت: «ما هرگز نمیتونیم بیشتر از کسر کوچیکی از اونا رو پیدا کنیم. این قراره یه فاجعه بشه. ممکنه کل مناطق شهر توسط ریثها بلعیده بشن. پاکسازیشون سالها طول میکشه.»

او با ناراحتی به زک و زوریان نگاه کرد، اما هیچکدام از آنها چیزی نگفتند. واقعاً حرفی برای گفتن وجود نداشت. آنها هم این را میدانستند.

آلانیک با رگهای از تسلیم در صدایش پرسید: «شما هنوز نمیدونید چطور باید این چیزا رو بدون فعال کردنشون خنثی کرد؟» او از قبل پاسخی را که قرار بود دریافت کند حدس میزد.

همانطور که انتظار میرفت، زک و زوریان به نشانه نفی سرشان را تکان دادند.

زوریان به او گفت: «اونا فوقالعاده خوب ساخته شدن. جورناک حتماً سالها تو حلقه زمانی وقت صرف کرده تا طراحیشون رو کامل کنه. هر دستکاری که به ذهنم میرسه باعث میشه یکیشون منفجر بشه و همچنین دشمنامون رو از اقدامات ما آگاه میکنه. تنها راهی که میتونیم با اینا مقابله کنیم اینه که از همون تاکتیکهایی استفاده کنیم که روی بمبهای ریث قبلی استفاده کردیم؛ یعنی ایجاد یه میدان حائل تخصصی درست بیرون از میدان دفاعی بمب و تلاش برای مهار ریثها بعد از آزاد شدنشون. این روش باید موثر باشه، اما خب بدیهیه که من هنوز آزمایشش نکردم، پس...»

آلانیک گفت: «میفهمم.» او دوباره به سمت بمب ریث چرخید و طوری به آن خیره شد که انگار قرار بود ناگهان بینش جدیدی به او بدهد. «لازم نیست وقتتون رو سر این موضوع تلف کنید. من با مقامات بالای کلیسا تماس میگیرم و ازشون میخوام یه عملیات مهار دیگه اینجا انجام بدن. من هنوزم میگم باید به محض پیدا کردن این چیزا اونا رو فعال کنیم و با عواقبش روبرو بشیم.»

زوریان مخالفت کرد: «و من هنوزم میگم نباید این کار رو بکنیم. این بمبهای ریث میتونن بدون هیچ خطری خنثی بشن. مطمئنم جورناک یه روشی برای این کار داره. فقط باید اونو از ذهنش بکشم بیرون.»

زک با تردید پرسید: «واقعاً فکر میکنی بتونی این کار رو بکنی؟ برای این کار باید جورناک رو زنده دستگیر کنیم. این... سخت به نظر میرسه.»

زوریان اشاره کرد: «این بمبهای ریث طوری تنظیم شدن که به محض مرگ جورناک همهشون با هم منفجر بشن، پس در هر صورت باید تا جای ممکن از کشتنش جلوگیری کنیم. بماند سورپرایزهای دیگهای که ممکنه در صورت مرگش برامون به جا گذاشته باشه. با وجود تمام جنون قدرتش، اون به وضوح متوجه شده که احتمال واقعی برای باختنش تو این درگیری وجود داره و برای مقابله باهاش تدابیری اندیشیده.»

زک با تمسخر پوزخند زد.

زک گفت: «اگه از من بپرسی، میگم تدابیرش خیلی زیاد از حده. اون این همه وقت صرف کرده تا مطمئن بشه اگه ببازه همه رنج میکشن... اصلاً از این کار چی گیرش میاد؟ این فقط یه کینهتوزیه. یه بازنده عقدهای.»

آلانیک خاطرنشان کرد: «خب، ما داشتیم بحث میکردیم که چطور باید سعی کنیم به جای کشتن مستقیمش، اونو دستگیر کنیم. پس این فقط یه کینهتوزی نیست. اما آره، منم این حس رو دارم که برای جورناک این قضیه چیزی فراتر از فقط قدرته. اون انتقام میخواد.»

زک با تعجب پرسید: «انتقام؟ از کی؟»

آلانیک در حالی که هنوز به بیضی سیاه روبرویشان خیره شده بود، گفت: «از همه.»

سطح صاف و براق شیء به خود پیچید و لرزید، انگار که صدها کرم درست زیر سطح آن در حال حرکت بودند، و بعد دوباره بیحرکت و ساکت شد. هیچکدام از آن سه نفر از دیدن این صحنه مضطرب نشدند. بمبهای ریث گاهی این کار را میکردند. گهگاه حتی میشد طرح محوی از دستها و چهرهها را روی سطح بیضی دید - پوزخندزنان، دیوانه، گریان، در حال جیغ کشیدن، در حال التماس کردن - انگار که شخصی ناامیدانه تلاش میکرد از درون آن به بیرون بشکند، پیش از آنکه به زور به اعماق دستگاه کشیده شود.

زک با نگاهی کنجکاو به آلانیک گفت: «شاید داری از روی تجربه شخصی حرف میزنی؟»

آلانیک برای یک ثانیه چیزی نگفت.

بالاخره گفت: «وقتی جوون بودم آدم خیلی عصبانیای بودم. نمیخوام در موردش حرف بزنم.»

هر سه برای چند ثانیه ساکت ماندند و زوریان بیصدا به حرفهای کشیش رزمی فکر کرد. آلانیک هرگز درباره گذشتهاش به آنها چیزی نگفته بود و زوریان همیشه به این موضوع احترام گذاشته بود. راستش را بخواهید، گاهی اوقات با خود فکر میکرد که چرا این مرد از همان ابتدا اینقدر به آنها کمک میکرد. آیا آنها را دردسرسازان جوانی میدید که باید از مسیری تاریک دور میشدند، درست همانطور که روزی کسی او را از چنین مسیری دور کرده بود؟ یا اینکه آنقدر بابصیرت بود که میتوانست حتی با کمترین برخورد، آنها را بهدقت ارزیابی کند؟ جواب هرچه که بود، زوریان بابت کمکهای کشیش سپاسگزار بود و هیچ تمایلی نداشت که اگر مجبور نبود، زخمهای کهنه را باز کند.

در مورد گمانهزنی کشیش درباره انگیزه جورناک... خب، میتوانست درست باشد. جورناک، همان جورناک قدیمی، همانی که زوریان در حلقه زمانی با او صحبت کرده بود، قطعا از اینکه ارثیه برحقش از او دزدیده شده بود، تلخکام و کینهتوز بود. او میتوانست ببیند که چطور این احساس پس از تبدیل شدن او به یک مسافر موقت حلقه و نگاه کردن به ورطه فساد و بازیهای قدرت در سیاستهای آلتازیایی، رشد کرده و چرکین شده است.

در نهایت، این موضوع حتی اهمیتی هم نداشت. مهم نبود چه دلایلی داشت، زوریان در هر صورت باید در پایان او را شکست میداد.

زوریان ناگهان سکوت را شکست و گفت: «در یه خبر تا حدودی بیربط، سیلورلیک رفته. منظورم سیلورلیک پیره. اون فقط هر چیزی که تو مخفیگاهش قابل حمل بود رو جمع کرد و یه روز ناپدید شد. حتی کوچیکترین ایدهای ندارم که کجا رفته.»

زک با اخم پرسید: «فکر میکنی تو نبرد به طرف دشمنمون ملحق بشه؟»

زوریان گفت: «نه، بعید میدونم. فکر میکنم فقط فهمیده که توسط یه سری نیروهای خیلی قدرتمند به شدت زیر نظر گرفته شده و ترسیده. اون یه بزدله. امکان نداره وارد این درگیری بشه مگه اینکه کسی مجبورش کنه، و به نظر میرسید سیلورلیک جدید هم از این کار حمایت نکنه.»

زک شانهای بالا انداخت و گفت: «اگه واقعا قراره خودشو از این ماجرا دور نگه داره، من با رفتنش مشکلی ندارم. یه دردسر کمتر برای نگرانی.»

آلانیک گفت: «گزارشهایی شنیدم که چند گروه مزدور از کشورهای همسایه، قراردادهای مخفیانه و با دستمزد بالایی بستن. کاملا مطمئن نیستم اما به شدت شک دارم که دشمنانمون برای نبرد نهایی سربازهای بیشتری برای خودشون خریده باشن.»

زک با شنیدن این خبر اخم کرد و ناسزای زشتی به زبان آورد. واکنش زوریان خویشتندارانهتر بود، اما چهرهاش در واکنش به این موضوع در هم رفت.

آلانیک در حالی که پرشورتر میشد، ادامه داد: «مهاجمان به طور کلی اخیرا بیقرارتر و به طرز فزایندهای بیاحتیاطتر شدن. ممکنه آمادهسازیهاشون به پایان نزدیک شده باشه. منتظر چی هستیم؟ باید همین الان حمله کنیم و ابتکار عمل رو به دست بگیریم.»

زک در حالی که نگاهی پرسشگرانه به زوریان میانداخت، گفت: «خب... ایده همیشه این بود که پیشدستانه عمل کنیم و قبل از روز جشنواره تابستانی حمله رو شروع کنیم. با این حال، زوریان مدام طفره میره و میگه به زمان بیشتری نیاز داره. پس زمانبندی واقعا به اون بستگی داره.»

با این حرف، چشمان آلانیک کمی نرم شد و حالت بدنش از آن خشکی درآمد.

او به نرمی پرسید: «آه، وضعیت زک، درسته؟ تونستی پیدا کنی...؟»

زوریان با صدایی بیروح گفت: «متاسفم. هر جا رو که گشتم نتونستم راه حلی پیدا کنم،» و هیچ اثری از احساس در چهرهاش دیده نمیشد.

زک آهی کشید و گفت: «مشکلی نیست. من همین الانش هم با شرایط کنار اومدم. وصیتنامه نهاییم و همه چیز رو هم نوشتم.»

زوریان گفت: «درسته. در هر صورت، حق با توئه. دیگه دلیلی برای صبر کردن وجود نداره. ما فقط داریم به دشمنانمون زمان بیشتری میدیم. ما دو روز دیگه حمله میکنیم، روز قبل از جشنواره تابستانی. هنوز یه ایده نهایی دارم که میخوام امتحانش کنم.»

زک با کنجکاوی پرسید: «قضیه دگرپیکرها؟ واقعا فکر میکنی جواب میده؟»

زوریان اشاره کرد: «اگه جواب بده، یه موفقیت بزرگ میشه.»

زک موافقت کرد: «درسته. ارزش امتحان کردن رو داره.»

درست در بیرون از سیوریا، یک اتاق تشریفات کرویشکل وجود داشت که توسط زوریان و بدلهایش ساخته شده بود. همه چیز در اینجا با دقت تنها برای یک هدف ساخته شده بود: قدرت بخشیدن و تقویت یک طلسم پیشگویی خاص. تمام دیوارها به طور متراکمی با مجموعههای پیچیدهای از خطوط و ردیفهای بیپایانی از نمادهای مرموز پر شده بودند که همگی از فلزات گرانبها و مواد کیمیاگری کمیاب ساخته شده بودند. روی زمین حداقل شش حلقه جادویی به رنگ قرمز خونی حک شده بود و در مرکز، یک مکعب طلایی کوچک با یک کاسه سفالی که ظاهری معمولی داشت، قرار گرفته بود. صدها ستاره کوچک سفید در هوا معلق بودند و فضا را روشن میکردند. اینها در واقع دروازههای ابعادی کوچکی بودند که اتاق را به مکانهای مختلفی در کشور و فراتر از آن متصل میکردند.

به اعتقاد زوریان، هر مکانی که احتمال داشت کودکان دگرپیکر ربودهشده را در خود جای داده باشد.

در حال حاضر، اتاق تشریفات شامل رینی، هاسلوش، رئا و سه تا از بدلهای زوریان بود. دو بدل به شکل جادوگران بالغ، عبوس و ساکت تغییر قیافه داده بودند و به این منظور اینجا بودند تا وانمود کنند این یک عملیات مخفی دولتی است، نه چیزی که خود زوریان راهاندازی کرده باشد. تنها یکی از آنها برای خود آیین مورد نیاز بود، اما داشتن دو نفر ضرری نداشت و برای چیزی با این مقیاس، واقعبینانهتر بود که به چند نفر برای اجرا نیاز داشته باشد.

آخرین بدل دقیقا شبیه زوریان بود و وانمود میکرد که نسخه اصلی است؛ وظیفه او بیشتر این بود که کنار هاسلوش و رئا بماند و وانمود کند که عادی است. اگرچه با توجه به حالت چهرههایشان وقتی محوطه آیین را بررسی میکردند، احساس میکرد که از همین حالا هم در این کار شکست خورده است.

رئا به آرامی گفت: «خدای من، آقای کازینسکی... میدونستم که نمیتونی عادی باشی، اما باید بگم انتظار نداشتم با چنین افرادی در ارتباط باشی...» برای اولین بار از زمانی که با او ملاقات کرده بود، صدایش بااعتمادبهنفس و مسلط به نظر نمیرسید، و در عوض رگهای از ترس را در صدایش حس کرد.

هاسلوش با صدایی لرزان گفت: «اصلا خبر نداری.» واکنش او حتی از رئا هم شدیدتر بود؛ به نظر میرسید از آنچه میدید کاملا وحشتزده شده است. «پولی که برای این اتاق خرج شده، از بودجه یه سالِ کل اداره پلیس من بیشتره. و همه اینا فقط برای تقویت یه طلسم خاصه که فقط برای همین یه کار مفیده! کل این تشکیلات بعد از امروز بیمصرف میشه! این ولخرجی واقعا گیجکنندهست.»

بدل شماره یک که کمی معذب شده بود، در جایش جابهجا شد. دیدگاه زوریان نسبت به پول کمی منحرف شده بود، بله. این میتوانست در آینده یک مشکل واقعی باشد، اما در حال حاضر او واقعا اهمیتی نمیداد. اگر فکر میکرد کمکی میکند، دو برابر این مبلغ را هم میپرداخت.

هاسلوش با نگاهی عجیب به زوریان پرسید: «تو اصلا نمیفهمی این اتاق چه معنیای داره، مگه نه؟»

بدل با تردید به او گفت: «نه؟»

و واقعا هم نمیفهمید. البته، این اتاق بهترین چیزی بود که میتوانست در این مدت کوتاه بسازد، که احتمالا با استانداردهای یک جادوگر معمولی آن را شگفتانگیز میکرد، اما او مطمئن بود کشوری به بزرگی و نفوذ الدِمار میتواند چنین کاری را انجام دهد.

در واقع کمی خندهدار بود... نسخه اصلی اینهمه به دردسر افتاده بود تا تواناییهایش را متواضعانهتر از آنچه بودند جلوه دهد و دستاوردهایش را به یک سازمان دولتی مبهم نسبت دهد. او حتی موفق هم شده بود. اما در نهایت، صرف این واقعیت که او با چنین افرادی در ارتباط بود، کافی بود تا هاسلوش و رئا را نگران و شگفتزده کند.

در حالت عادی از این موضوع سردرد میگرفت، اما او فقط یک بدل بود و تا چند ساعت دیگر حتی وجود هم نداشت، بنابراین تصور اینکه زوریان در آینده مجبور باشد با این مسئله دست و پنجه نرم کند، فقط باعث خندهاش میشد.

هاسلوش آهی کشید و گفت: «آه، بیخیالش. تو هنوز خیلی جوون و بیتجربهای. فقط میتونم بگم داری خودتو با چیزای خیلی خطرناکی درگیر میکنی.»

بدل زیر لب گفت: «مگه خودم نمیدونم.»

از طرف دیگر، رینی در حال حاضر در وسط اتاق تشریفات، کنار مکعب طلایی و کاسه نشسته بود و نفسهای عمیقی میکشید تا خودش را آرام کند. او داشت نوعی آواز را با زبانی که بدل زوریان نمیتوانست تشخیص دهد، برای خودش میخواند. احتمالا زبان قبیلهاش بود. دو بدل تغییر قیافهداده نیز دور مکعب نشسته بودند و همراه با رینی یک آرایش مثلثی در اطراف آن تشکیل داده بودند. آنها طبیعتا بسیار آرامتر و خونسردتر بودند و با صبر و حوصله منتظر ماندند تا رینی خودش را برای آیین پیشرو از نظر روانی آماده کند.

فشار روی او بسیار زیاد بود. موفقیت یا شکست این آیین کاملا به نحوه عملکرد او بستگی داشت. بدل شماره یک مطمئن بود که همتایانش بخش مربوط به خودشان را در آیین بینقص انجام خواهند داد، اما بخش اصلی آیین پیشگویی چیزی بود که فقط رینی میتوانست انجام دهد... زیرا این برادر او بود که آنها سعی داشتند با طلسم ردیابی کنند.

طلسمهای پیشگویی هرچه چیزهای بیشتری برای کار کردن با آنها داشتند، موثرتر بودند. در مورد طلسمهای ردیابی، اجراکننده به چیزی مرتبط با هدف نیاز داشت. یک وسیله شخصی، یک قطره خون، چیزهایی از این قبیل. آنها حتی موثرتر هم میشدند اگر اجراکننده به نوعی با هدف ارتباط شخصی داشت: اگر در مقطعی شخصا با هدف صحبت کرده بود، اگر با هم دوست بودند، یا اگر با یکدیگر ازدواج کرده بودند.

با این حال، تا جایی که به ارتباطات مربوط میشد، چیزهای کمی قدرتمندتر از خانواده واقعی بودن وجود داشت: والد و فرزند، برادر و خواهر.

و از آن هم قدرتمندتر، استفاده از جادوی خون واقعی برای ایجاد تشدید بین خط خونی مشترک آنها بود.

در نهایت، جوهر کهنزادی وجود داشت که در خون هر دگرپیکر یافت میشد. رینی دیگر یک نوجوان بود، بنابراین بیشتر آن جوهر کهنزاد از بین رفته و در جسم و روح او ادغام شده بود. با این حال، هنوز باید ردپایی از آن باقی مانده باشد. زوریان زمان زیادی را با رهبران فرقه اژدهای زیرین گذرانده بود و روش آنها را برای آزادسازی پینکسث مطالعه کرده بود، و میدانست که آنها چگونه از جوهر کهنزاد برای ایجاد تشدید با موجود درون زندان استفاده میکردند تا به عنوان یک کلید عمل کند. از همین روش میشد برای فریب دادن هرگونه حائل تدافعی فانی یا روش ضدپیشگویی استفاده کرد.

رینی و برادرش خواهر و برادر بودند. حتی اگر هرگز تعامل زیادی با هم نداشتند، پیوند بین آنها قوی بود. جادوی خون میتوانست آن را حتی قویتر هم بکند. هر دوی آنها همچنین جوهر کهنزاد در خونشان داشتند و از آن میشد برای دور زدن هر شکلی از دفاع پیشگویی که مهاجمان در اطراف برادرش و بقیه قربانیان ایجاد کرده بودند، استفاده کرد.

اگر آیینی که قرار بود انجام دهند با موفقیت برادر رینی را پیدا میکرد، زک و زوریان میتوانستند تمام کودکان دگرپیکری را که مهاجمان در طول چند هفته گذشته جمعآوری کرده بودند، آزاد کنند. این نهتنها به معنای انجام یک کار نیک و نجات گروهی از کودکان از یک مرگ وحشتناک بود، بلکه به طور جبرانناپذیری آیین آزادسازی پینکسث را نیز خراب میکرد. تنها یک روز تا جشنواره تابستانی باقی مانده بود. هیچ راهی وجود نداشت که مهاجمان بتوانند در این مدت کوتاه، گروه دیگری از قربانیان را جمعآوری کنند.

راههای زیادی وجود داشت که آیین ممکن بود شکست بخورد، حتی اگر آن را بینقص اجرا میکردند. اول از همه، زوریان نمیتوانست کل سیاره را با دروازههای ابعادی بپوشاند، مهم نبود چقدر کوچک باشند. حتی نزدیک به آن هم نمیشد. این احتمال وجود داشت که او در انتخاب مکان مناسب برای جستجو اشتباه کرده باشد، که در این صورت تمام این کارها بیفایده بود. همچنین ممکن بود مهاجمان تمام کودکان ربودهشده را تا لحظه آخر از هم جدا نگه دارند، که در این صورت آنها فقط برادر رینی را نجات میدادند و نه هیچکس دیگری را. دشمنان آنها همچنین ممکن بود کودکان ذخیره کافی برای تشکیل گروه دوم جمعآوری کرده باشند، که در این صورت باز هم میتوانستند طبق روال عادی برای آزادسازی پینکسث تلاش کنند.

با این حال، زوریان احساس خوبی نسبت به این موضوع داشت. این میتوانست جواب دهد، او از این بابت مطمئن بود. تنها سوال الان این بود که آیا رینی توانایی انجام بخش خودش را دارد یا نه.

خود جادوی خونِ مورد نیاز آنقدرها هم سخت نبود. جادوی خون به دلیل اجرای آسانش معروف بود. به گفته برخی، بیش از حد آسان. علاوه بر این، طلسمهای ردیابی جادوی خون کاربرد بسیار رایجی از جادوی خون بودند و نیازی نبود زوریان برای ساختن یکی از آنها چرخ را از نو اختراع کند. روشهای امتحانشده و اثباتشده زیادی وجود داشت که رینی میتوانست برای تلاشش از آنها استفاده کند.

با این وجود، این هنوز هم جادوی خون بود. رینی باید در طول اجرای طلسم به صورت تشریفاتی خودش را میبرید و با وجود درد ناشی از آن، ذهن خود را شفاف نگه میداشت. الزامات شکلدهی مانا برای اجرای موفقیتآمیز پایین بود، اما رینی در زمینه جادو کاملا مبتدی بود، بنابراین حتی همین هم ممکن بود برای او خیلی زیاد باشد. در نهایت، چه موفق میشد و چه شکست میخورد، حداقل تا یک هفته پس از این تلاش به شدت ضعیف میشد و ردپای جوهر کهنزاد در خونش مصرف میشد.

او فقط یک فرصت داشت. نه بیشتر. اگر حتی یک اشتباه کوچک میکرد، کل آیین خراب میشد و کار تمام بود.

بنابراین بدلهای زوریان با حوصله منتظر ماندند و به هیچ وجه سعی نکردند او را عجله بیندازند.

به همین ترتیب، در حاشیه اتاق تشریفات، رئا، هاسلوش و بدلی که واقعا شبیه زوریان بود نیز با صبر و حوصله منتظر بودند.

خب، بدل شماره یک با صبر و حوصله منتظر بود. هاسلوش و رئا به وضوح درباره نتیجه نهایی آیین به شدت مضطرب بودند.

هاسلوش به نرمی از بدل شماره یک پرسید: «مرکز حلقه آیین در برابر صداها محافظت میشه، درسته؟ اگه حرف بزنیم صدامونو نمیشنون؟»

بدل با آرامش گفت: «آره. در برابر نفوذ مانای خارجی و چیزهای مشابه هم محافظت میشه. مگه اینکه واقعا بخوای کاری کنی که متوجهت بشن، در غیر این صورت نباید بتونی مزاحمشون بشی.»

البته، بدل شماره یک همیشه از نظر ذهنی با همتایانش و نسخه اصلی در ارتباط بود، اما دو بدلی که در آیین شرکت میکردند، آنقدر باتجربه و ماهر بودند که با چنین چیزی حواسشان پرت نشود.

هاسلوش در حالی که کمی به او چشمغره میرفت، شکایت کرد: «چت شده، بچه؟ از یخ ساخته شدی یا چی؟»

بدل با افتخار سینهاش را سپر کرد و لاف زد: «من فقط ذاتا خونسردم. اشکالی نداره پیرمرد، یه روزی یاد میگیری چطور مثل من باحال باشی.»

هاسلوش در واکنش به این حرف نوچی کرد و دیگر به خودش زحمت نداد با او حرف بزند.

رئا با لحنی بیتفاوت اظهار نظر کرد: «من در مورد وضعیت خانوادگی همکلاسیت تحقیق کردم.»

بدل در حالی که ابرویی برای او بالا میانداخت، گفت: «اوه؟»

رئا در حالی که سرش را به یک طرف کج کرده بود و چشمانش را میبست، انگار که به چیزی گوش میداد، گفت: «به نظر میرسه رابطه رینی با خانوادهاش... چندان دوستانه نیست. برادرش اساسا وقتی به دنیا اومد، جایگزین اون به عنوان وارث قبیله شد. شایعاتی هست که اون به شدت از این بابت کینهتوز بوده.»

بدل شماره یک چیزی نگفت.

رئا بعد از مدتی گفت: «تو میدونستی.»

بدل اعتراف کرد: «آره. آره، میدونستم.»

هاسلوش با اخم پرسید: «فکر میکنی قراره عمدا طلسم رو خراب کنه؟»

رئا با آرامش گفت و سرش را تکان داد: «کاملا برعکس. فکر میکنم به شدت دلش میخواد که این کار موفقیتآمیز باشه. اون احتمالا خیلی برای برادرش آرزوی بدبختی کرده، و حالا که بالاخره این اتفاق افتاده احساس گناه میکنه و خودشو مسئول میدونه. قبایل دگرپیکر دیدگاه تا حدودی خرافاتی نسبت به نفرینها دارن و آرزوی بدبختی کردن برای کسی تو ذهنت، برای خیلی از اونا فقط یه تخلیه روانی بیضرر نیست.»

هاسلوش شانهای بالا انداخت و گفت: «این برای خیلی از آدمای عادی هم صدق میکنه. فقط جادوگرها هستن که واقعا این نوع طرز فکر رو تحقیر میکنن.»

رئا متفکرانه هومی کرد، اما پاسخی نداد. ناگهان تمام گروه ساکت شدند، زیرا مشخص شد که رینی بالاخره آماده شروع آیین است.

گرگدگرپیکر مو قرمز شروع به خواندن کرد، ابتدا به نرمی اما با گذشت زمان با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد. دستش میلرزید وقتی خنجری را بالای کف دستش برد و یک بار، دو بار، سه بار آن را برید... حرکات ناشیانه بود و او کمی عمیقتر از حد نیاز برید، اما بدل شماره یک با خود فکر کرد که این بهتر از بیش از حد ترسو بودن است.

او دست خونین خود را بالای کاسه سفالی ساده نگه داشت و خون را درون آن چکاند. کاسه فورا با خطوط و نمودارهای درخشان قرمز خونی روشن شد و یک تپش جادویی که به سختی قابل درک بود، از مکعب طلایی که کاسه روی آن قرار داشت، پخش شد. ستارههای سفید بالای سرشان مانند صدها قلب کوچک کمنور و پرنور میشدند.

جریانهای نازک و مو مانندی از خون، که از جایی که بدل شماره یک ایستاده بود به سختی دیده میشدند، از کاسه بلند شدند و به سمت دروازههای ابعادی کوچک بالای آن رفتند. رینی با صدای بلندی نفسش را به داخل کشید و در حالی که بخشی از نیروی حیاتش از او خارج میشد، با بیثباتی تلوتلو خورد، و برخی از رشتهها مانند دهها زالوی گرسنه به سمت زخمهای روی دستش رفتند. او که مغلوب درد و سرگیجه شده بود، خنجرش را انداخت و نزدیک بود با صورت داخل کاسه روبهرویش بیفتد، اما با حمایت دو بدل تغییر قیافهداده و اراده خودش موفق شد هوشیاریاش را حفظ کند. در حالی که دندانهایش را به هم میفشرد، شروع کرد به آرامی با دست سالمش حرکاتی را انجام دهد.

سرانجام آخرین حرکت طلسم انجام شد و همه چیز سر جای خود قرار گرفت. دروازههای ابعادی که در بالای سرشان شناور بودند با نوری کورکننده درخشیدند و هاسلوش و رئا را مجبور کردند تا از چشمان خود محافظت کنند، و سیلی از اطلاعات وارد ذهن سه بدل حاضر در آنجا شد.

اطلاعات بسیار زیادی بود. صدها مکان که بیشتر آنها کاملا از یکدیگر بیارتباط بودند، همگی با هم ترکیب میشدند و به یک آشفتگی عظیم و غیرقابل درک تبدیل میشدند. طلسم که دامنه آن بسیار وسیع بود، برای محدود کردن جستجو به تنهایی تقلا میکرد. این وظیفه را به اجراکننده طلسم واگذار کرد. اگر رینی این کار را به تنهایی انجام میداد، در همینجا کاملا شکست میخورد... یک جادوگر مبتدی به سادگی قادر به کنترل طلسمی با این پیچیدگی و عظمت نبود. اما او این کار را به تنهایی انجام نمیداد. بدلهای زوریان حضور داشتند و آنها توانا بودند. در واقع، تنها یکی از آنها کافی بود. اینکه سه نفر از آنها با هم این کار را انجام میدادند، فقط یک زیادهروی محض بود.

پس از چند ثانیه، بدل شماره یک لبخند زد. تقریبا بلافاصله پس از آن، پیام سریعی توسط هر سه بدل به نسخه اصلی ارسال شد. این پیام تنها از یک کلمه تشکیل شده بود.

بدل شماره یک زیر لب گفت: «موفقیتآمیز بود.»

زوریان که کنار میزی پر از نقشههای جنگی نشسته بود و زک، زویم، آلانیک و بقیه اعضای توطئه کوچکشان او را احاطه کرده بودند، ناگهان هوشیار شد و گلویش را صاف کرد تا توجه افراد دیگر در اتاق را به خود جلب کند. آنها فورا هر بحثی که داشتند را متوقف کردند و به سمت او برگشتند.

زوریان گفت: «پیداشون کردیم. حمله رو شروع کنین.»

در یک روز آرام و آفتابی، درست یک روز قبل از جشنواره تابستانی، شهر سیوریا ناگهان به جهنم تبدیل شد. حوالی ظهر بود که بدون هیچ هشداری، دهها مکان در شهر ناگهان رگباری از پرتابههای توپخانهای جادویی را به سمت اهداف نامرئی در خارج از شهر شلیک کردند. این اهداف، تقریبا انگار که انتظار داشتند چنین اتفاقی بیفتد، تقریبا بلافاصله با رگبار توپخانه جادویی خودشان پاسخ دادند. در عرض چند دقیقه، شهر در حال سوختن بود. ساختمانهای متعددی به طور جزئی یا کامل ویران شده بودند و عنصرهای آتشین سرکش شروع به پرسه زدن در شهر کردند و هر چیزی را که با آن روبهرو میشدند به آتش میکشیدند. با این حال، کار هیچکدام از دو طرف هنوز تمام نشده بود و تبادل توپخانه جادویی برای مدتی طولانی ادامه یافت.

سپس هیولاها آمدند. اسکلتها، ترولهای جنگی، مارمولکهای غولپیکر، دستههای عظیمی از نوکآهنیها... همه اینها از دنیای زیرین محلی بیرون ریختند و در مسیر خود آشوب به پا کردند. بسیاری از این هیولاهای مهاجم به پایان وحشتناکی دچار شدند و با تلاش برای حرکت از طریق سطوح بالایی دنیای زیرین سیوریا، تلههای پنهان را فعال کردند، تقریبا انگار کسی مسیرهای تهاجم آنها را پیشبینی کرده بود. تعداد بسیار بیشتری در اعماق زمین نگه داشته شدند و با دشمنی نامرئی در زیر شهر میجنگیدند. اما حتی همان بخش کوچکی از نیروها که به سطح رسیدند نیز چیزی نبود که بتوان آن را دستکم گرفت.

نبرد نهایی آغاز شده بود. به زودی، رهبران دو نیروی مخالف نیز با هم درگیر میشدند.