چپتر 167: به درون دهان مار (۱۰)
چپتر 167: به درون دهان مار (۱۰)
چون مویون در حالی که هر دو دست و پایش قطع شده بود، درد وحشتناکی را تحمل کرد تا اینکه سر از تنش جدا شد. این صحنه برای همه، بهویژه افراد قبیله خرد، شوکهکننده بود.
«چطور جرئت میکنی؟!»
اوضاع دیگر از مرزی که بتوانند فقط بایستند و تماشا کنند، گذشته بود. جنگجویان قبیله خرد سلاحهایشان را برای مبارزه کشیدند. در همین لحظه، محافظ چپ، لی هامنگ، شمشیر شعله خود را بیرون کشید و با هدایت چی نیرومند آبیرنگ، خطی روی زمین رسم کرد. این خط آشکارا مرزی میان جنگجویان قبیله خرد و لی هامنگ پدید آورد. سپس هامنگ انرژی پرقدرتی را آزاد کرد و با لحنی هشدارآمیز بر سر جنگجویان قبیله خرد فریاد زد:
«اگه از این خط رد بشید، زنده نمیذارمتون.»
آنها جنگجویان مکتب شیطانی بودند و به خوبی از قدرت مهیب محافظ چپ، لی هامنگ، آگاهی داشتند. لی هامنگ القاب زیادی داشت، مانند محافظ چپ و رئیس آکادمی شیطانی؛ اما در یولین به «پادشاه شعله» نیز معروف بود. این نام بدشگون به این دلیل به او داده شده بود که هرکس با «شمشیر شعله» او که گرمایی مرگبار داشت زخمی میشد، جراحتش آنچنان میسوخت که دیگر قابل درمان نبود.
«اگه از مرگ نمیترسید، پس سعیتونو بکنید و بیاید این طرف.»
لی هامنگ شمشیرش را تکان داد و همه جنگجویان با دیدن آن به خود لرزیدند و عقب کشیدند.
«لـ... لعنتی!»
«شاهزادهمون همین الان به بدترین شکل مرد و ما حتی نمیتونیم...!»
«پادشاه شعله!!»
خشمشان هر چقدر هم که بود، جرئت عبور از خط را نداشتند. خوب میدانستند که پا گذاشتن فراتر از آن خط به معنای مرگ فوریشان است. شهرت و هیبت لی هامنگ چیزی نبود که بشود دستکم گرفت. با این حال، مطمئناً افراد شجاع، یا بهتر بگوییم، بیملاحظه و بیپروا نیز در میانشان پیدا میشدند.
«همهتونو میکشم!!»
مرد میانسالی با ریش بلند که مچ دستش پیشتر توسط یئو-وون خرد شده بود، نعرهای کشید و به قصد کشتن یئو-وون به سمتش هجوم برد. اما بدنش حتی پیش از آنکه بتواند به یئو-وون نزدیک شود، به دو نیم تقسیم شد.
«آآآآآآرغ!»
مرد در حالی که جیغ میکشید، روی زمین سقوط کرد. ستون فقرات و تمام کمرش قطع شده بود، بنابراین بعید بود بتواند چنین دردی را تاب بیاورد.
«نـ... نه...»
مرد اندکی دست و پا زد و طولی نکشید که جان سپرد. از تیغهای با نقشهای سرخرنگ خون میچکید. حتی مشخص نبود چه زمانی سلاحش را کشیده است، اما هوان یی کنار مرد ایستاده بود و او را به دو نیم کرده بود.
«فـ... فوقالعادهست...»
«حتی حرکتشم ندیدم.»
مون کو، هو بونگ و کو وانگهور از دیدن چنین صحنهای بهتزده شده بودند. آنها میدانستند هوان یی و لی هامنگ هر دو جنگجویانی در سطح عالی هستند، اما دیدن هنرنمایی آنها با چشمان خودشان باعث شد تا درک کنند این اساتید تا چه اندازه نیرومندند؛ و نکته شگفتانگیزتر این بود که چون یئو-وون کاری کرده بود که چنین بزرگانی تسلیم ارادهاش شوند و سر تعظیم فرود آورند.
«هنوز راه زیادی در پیش دارم.»
کو وانگهور، که همیشه مشتاق قویتر شدن بود، عمیقاً تحت تأثیر این صحنهها قرار گرفت. او و بقیه اعضای گروه اولیه یئو-وون هم با توجه به سن و سالشان بسیار نیرومند بودند، اما نظاره کردن یئو-وون یا ردهبالاترین جنگجویان مکتب باعث میشد احساس ناتوانی و ضعف شدیدی به او دست دهد.
«اوغ!»
یئو-وون سپس گامی به جلو برداشت و سر از تن مو جینیون جدا کرد؛ پایانی رقتانگیز برای پسران قبیله خرد که آیندهای بس درخشان پیش رو داشتند. بانو مو ماتومبهوت به سر غلتان چون مویون روی زمین خیره ماند. درد جانکاهِ از دست دادن عزیزی ارزشمند؛ مدتها بود چنین عذابی را نچشیده بود. او پیشتر پدربزرگ، مادربزرگ و والدینش را از دست داده بود، اما آنها پس از سالها زندگی به مرگ طبیعی و بر اثر کهولت سن درگذشته بودند. وقتی دید سر پسر دلبندش، مویون، از تن جدا شد، دردی چنان کشنده به قلبش چنگ انداخت که گویی بندبند وجودش در حال از هم گسستن بود، طوری که حتی نفس کشیدن هم برایش ناممکن شد.
«پسرم... پسرم... نههه... کجای کار اشتباه شد؟!»
تمام تصمیماتی را که گرفته بود مو به مو در ذهن مرور کرد، اما در هیچیک از آنها سرسوزنی خطا وجود نداشت. تکتک نقشههایش را دوباره سنجید، ولی هیچ سرنخی پیدا نکرد که کجای برنامهاش ممکن بود به بنبست خورده باشد. او محافظ چون یئو-وون را به بند کشیده بود تا یئو-وون نتواند حرکتی نسنجیده انجام دهد. همچنین دو تن از خادمانش را ربوده بود تا یئو-وون هرگز نتواند بفهمد چه کسی در پشت پرده این آدمرباییها قرار دارد.
«میخواستم قبیله سم و چون یئو-وون رو با هم از سر راه بردارم...»
او چندی پیش بیشتر توان رزمی قبیله سم را در هم کوبیده بود. قبیله سم در جریان حمله به قبیله خرد هشتاد درصد از نیروهای خود را از دست داده بود، با این حال همچنان تهدیدی بالقوه برای بانو مو به شمار میرفت. اگر چهار قبیله دیگر به بهانه پیمان دیرینه برای مهار او پادرمیانی نکرده بودند، او تا همین حالا تمام نسل قبیله سم را از صفحه روزگار محو کرده بود.
«کی به اتحاد اهمیت میده؟ هیچ دلیلی نداره دشمن رو زنده بذاری.»
اما بهانهای برای حمله علنی نداشت. از آنجا که خاندانش همچنان در رأس شش قبیله فرمانروایی میکرد، ناچار بود با احتیاط قدم بردارد. به دستاویزی نیاز داشت که مورد قبول سایر قبایل نیز قرار گیرد.
«چون یئو-وون، تو داری کمکم میکنی!»
از همین رو دامی برای چون یئو-وون پهن کرده بود تا او با باقیمانده نیروهای قبیله سم شاخبهشاخ شود و این تقابل به خاک و خون کشیده شدن هر دوی آنها بینجامد. شاید مشکوک جلوه میکرد، اما از آنجا که پایان ماجرا به مرگ چون یئو-وون ختم میشد، چهار قبیله دیگر اعتراضی به پا نمیکردند. یا دستکم گمان میکرد همهچیز طبق همین نقشه پیش خواهد رفت.
«چطور فهمید؟!»
یئو-وون جوری رفتار کرده بود که گویی حتی پیش از پا گذاشتن به اینجا، به خوبی میدانست مقصر اصلی ماجرا قبیله خرد است. و در برابر چشمان بانو مو، که از بهت و عذاب داغ فرزندش در گرداب درد غوطهور بود، یئو-وون گامهایش را آرام به سویش کشید.
«هیییک!»