LNCrawler

چپتر 182: پیشنهاد غیرمنتظره (۳)

مادر یادگیری — novelha.net · All chapters

چپتر 182: پیشنهاد غیرمنتظره (۳)

چون یئو-وون پس از ترک خاندان شمشیر شیطان گستر، نگران و غرق در فکر بود. او گمان میکرد تنها کسی است که مهارتهای شمشیر برجامانده از پدر چون ما و شیطان شمشیر را آموخته است؛ اما معلوم شد پیش از او شخص دیگری نیز آن را فرا گرفته بود. سپس سخنان محافظ چپ، لی هامنگ، را به یاد آورد:

«رد شمشیر روی سکوی سنگی رونوشتبرداری شده و به شکل یه کتاب دراومد.»

حتی اگر این هنر بدون جریان انرژیِ مشخص کاربردی نداشت، باز هم مهارت شمشیری بود که از بنیانگذار مکتب شیطانی به جا مانده بود؛ بنابراین شیطان شمشیر پیش از آنکه طی تمریناتش آن ردها را از بین ببرد، از رویشان نسخهبرداری کرده و آن را به کاخ ارباب فرستاده بود.

«کاخ ارباب... پس تنها کسی که میتونه کتاب رو ببینه، خودِ اربابه.»

آیا در این صورت، شخص ناشناس همان ارباب بود؟ اما این موضوع نحوه آشنایی آن مرد با شمشیر بیست و چهار شیطان را توجیه نمیکرد. ارباب در دهه پنجاه زندگیاش به سر میبرد، بنابراین منطقی نبود که بگوییم شاید آزمون ششم آکادمی شیطانی را پشت سر گذاشته باشد.

«باید از محافظ چپ بپرسم؟ یا...»

با این حال، راهی وجود داشت که یئو-وون بتواند به ملاقات او برود. یین موها گفته بود او و دو ارشد از قبیلههای خرد و شمشیر قرار است دو هفته دیگر با آن ناشناس دیدار کنند. به نظر میرسید این همان فرصت مناسب باشد.

«شاید این موضوع نکته مثبتی باشه. اگه اون دو تا ارشد با پای خودشون و تنها از قلمروهاشون بیرون بیان...»

شاید این بهترین شانس برای یئو-وون بود تا به حسابشان برسد. او میتوانست از این فرصت برای غافلگیر کردن و به دام انداختن آنها استفاده کند و در عین حال هویت این فرد ناشناس را هم بفهمد.

«اون نیروی شمشیر شیطان آسمانی رو یاد گرفته، ولی فنش بینقص نیست.»

خوشبختانه، نیروی شمشیر شیطان آسمانی نیازمند یک جریان انرژی مشخص بود و بدون آن، به کار بردن آرایشهای شمشیرزنی ممکن نبود. دلیل ناشیانه بودن آرایشهای رزمی آن ناشناس و خستگی مفرطش احتمالاً به خاطر عدم آگاهی از این جریان انرژی بود.

و وقتی همگی دوباره در اتاق کار گرد هم آمدند، یین موها در برابر همه اعلام کرد:

«از همین حالا محافظ شاهزاده خواهم بود.»

«چییی؟»

او یکی از ارشدها بود، اما ادعا میکرد میخواهد محافظ یئو-وون باشد. این روش او برای ابراز وفاداریاش بود، حتی با وجود اینکه جنگجویی باسابقه در سطح استاد برتر به شمار میرفت.

«برای بازگشت حقیقی خاندان شمشیر، اون باید به پیروزی برسه.»

چون یئو-وون دشمنان زیادی داشت. گرچه بسیار قدرتمند بود، اما رویارویی با شش قبیله همچنان خطرات بزرگی به همراه داشت. یین موها احساس میکرد باید از فاصلهای نزدیک از یئو-وون محافظت کند. با این حال، پس از این اعلام، مون کو احساس معذب بودن و ناراحتی کرد. او خودش هم مطمئن نبود چرا چنین حسی پیدا کرده، بنابراین گفت:

«هوم... این خیلی خوبه ارشد دهم؛ ولی اگه عمارتتون رو ترک کنید، ممکنه توجه قبیله شمشیر یا بقیه قبیلهها رو جلب کنه. اینطور فکر نمیکنید؟»

فارغ از نیت قلبیاش، دلیلش کاملاً منطقی به نظر میرسید. یئو-وون نیز با این حرف موافق بود و میخواست به نشانه تأیید سر تکان دهد که کو وانگهور جلو آمد و با خنده گفت:

«هاهاها! مون کو، نگران اون موضوع نباش.»

«چی؟»

«ارباب، نظرتون چیه این کار رو بکنیم؟»

هنگامی که کو وانگهور راهحلش را برای آن مشکل توضیح داد، یین موها پذیرفت. با پیشنهاد وانگهور، قطعی شد که یین موها میتواند بدون هیچگونه نگرانی از بدگمانی یا هشیار شدن دیگر قبیلهها، در کنار یئو-وون بماند.

«دستت درد نکنه واقعاً!»

مون کو که حسابی حرصش گرفته بود، چشمغرهای به کو وانگهور رفت؛ در حالی که وانگهور از ارائه این ایده نبوغآمیز احساس رضایت میکرد. به این ترتیب، گروه چون یئو-وون به عمارت خاندان شبح توهم بازگشت. هنگامی که یئو-وون از مأموریت کسب تاییدیه برگشت، هوان یی برای پیشواز بیرون آمد:

«هوهوهو... شاهزاده، همهچیز خوب پیش رفت؟»

هوان یی در اصل از بابت رفتن چون یئو-وون به ملاقات با یین موها بسیار نگران بود. او بارها یین موها را در جلسات ارشدها دیده بود، اما میدانست که او بیش از حد کلهشق و مردمگریز است، طوری که متقاعد کردنش غیرممکن به نظر میرسید.

«احتمالاً به جایی نرسیده.»

او از آن دست آدمهایی نبود که بشود صرفاً با زور و قدرت اعتمادش را جلب کرد. هوان یی گمان میکرد یئو-وون شکست خورده است.

«همم... ولی این دختر دیگه کیه؟ عجب چشمای غضبناکی داره.»

هوان یی نمیتوانست یین موها را که در کنار یئو-وون ایستاده بود بشناسد. او را زنی میانسال در دهه پنجاه زندگیش به یاد میآورد. علاوه بر این، یین موها با رسیدن به مرحله پایانی سطح استاد برتر، چنان انرژی خود را ماهرانه پنهان کرده بود که شناساییش را برای هوان یی حتی دشوارتر میکرد.

«اینطوری براندازم نکن، مرتیکه دوجنسه!»

هوان یی از شنیدن این کلمات نیشدار که از دهان زن جوان و زیبایی بیرون میآمد جا خورد.

«هان؟ الان با من بودی؟»

«آره، با خودتم!»

او چشمغره رفت و چشمان هوان یی ریز شد. تا همین لحظه تصورش را هم نمیکرد، اما به نظر میرسید قبلاً این طرز حرف زدن را جایی شنیده است.

«...یه لحظه وایسا. حس میکنم میشناسمت.»

«خب که چی؟»

چون یئو-وون در این میان وارد گفتگو شد:

«به نظر میاد خیلی هم خوبه که تو هم نمیشناسیش.»

هوان یی اخم کرد. لحظهای در فکر فرو رفت و طولی نکشید که چشمانش از شدت شوک گرد شد:

«چـ... چی؟ ایشون ارشد یینه؟»

یئو-وون لبخند زد و سری تکان داد. هوان یی از دیدن یین موها که تا این حد جوان شده بود، واقعاً مات و مبهوت به نظر میرسید.

«عجب، عجب! پوستتو نگاه کن! پس بازسازی کالبد رو پشت سر گذاشتی؟»

«اه! بهت گفتم اینطوری سر تا پامو نپای!»

هوان یی گرچه شوکه شده بود، اما حسادت هم در نگاهش موج میزد. صورت خودش، حتی زیر نقاب، چین و چروکهای زیادی از گذر عمر داشت.

«آه... واقعاً حسودیم شد. خب، به هر حال... سرورم، تبریک میگم.»

هوان یی تعظیم کرد تا به دست آوردن دومین تاییدیه را به یئو-وون تبریک بگوید. همراه کردن یین موها با گروهشان، در شرایطی که هیچکس آن را شدنی نمیدانست، موفقیتی عظیم به شمار میرفت. و اگر او بازسازی کالبد را پشت سر گذاشته بود، یعنی حالا در میان پنج مبارز برتر فرقه جای داشت.

«شاهزاده متحد فوقالعادهای پیدا کرده.»

با این روال، بعید به نظر میرسید ولیعهد شدن یئو-وون با مشکل چندانی مواجه شود. مشکل اصلی مربوط به زمان بازگشت ارباب و ارشدان شش قبیله بود. چون یئو-وون رو به هوان یی کرد و پرسید:

«میتونی یه نقاب بسازی؟»

هوان یی از این درخواست غیرمنتظره تعجب کرد، اما خیلی زود با لبخندی از سر حدس و گمان گفت:

«اوه، متوجه شدم. فکر خوبیه. برای اینه که جوون شدنش بر اثر بازسازی کالبد رو پنهان کنین، درسته؟»

«نه.»

«چی؟»

«به یه بدل برای یین موها توی عمارتش احتیاج داریم.»

«آهان!»

هوان یی بلافاصله نقشه یئو-وون را دریافت. این همان راهحلی بود که کو وانگهور پیشنهاد داده بود؛ اینکه میتوانند از هوان یی بخواهند نقابی بسازد تا فردی بتواند نقش ارشد دهم را در خانهاش بازی کند. یین موها همیشه در عمارتش میماند و با هیچکس مراوده نداشت، بنابراین فریب دادن سایر قبایل کاملاً امکانپذیر بود. هیچکس حتی تصورش را هم نمیکرد زن جوانی که محافظت از چون یئو-وون را بر عهده دارد، در واقع همان یین موهاست.

«همانطور که امر بفرمایین، ارباب من.»

هوان یی برای ساختن نقاب راهی کارگاهش شد. از طرفی، از آنجا که سما چاک هنوز مراحل درمان جراحاتش را سپری میکرد، یئو-وون تصمیم گرفت یک روز استراحت کند. کو وانگهور و هو بونگ گفتند که به قبیلههای خود سر خواهند زد؛ بعد از خروج از آکادمی هنوز فرصت نکرده بودند با والدینشان دیدار کنند. مون کو نیز اعلام کرد به خانهاش برمیگردد تا به برادرش که تک و تنها در خانه مانده بود سر بزند.