چپتر 208: این بدهی را فراموش نخواهم کرد (۳)
چپتر 208: این بدهی را فراموش نخواهم کرد (۳)
اما به نظر نمیرسید که مشکل به این زودیها حل شود. سپس او به افرادی که در سمت چپ تالار جمع شده بودند نگاه کرد. آنها جنگجویانی از اتحاد یولین بودند که تحت هیپنوتیزم قرار گرفته و به اعضای فرقه حمله کرده بودند. و همچنین رهبران قبیلهای از فرقه که هیپنوتیزم شده بودند نیز در سمت دیگر به صورت جداگانه نگهداری میشدند.
«هممف.»
و افراد دیگری هم بودند که هر گروه را بررسی میکردند. اینها پزشکانی به رهبری پزشک شیطانی بک جونگوو بودند که افراد هیپنوتیزمشده را معاینه میکردند.
«به نظر نمیرسه مشکلی باشه.»
و در طول شب، بک جونگوو و پزشکانش نتوانستند چیزی پیدا کنند. آنها فکر میکردند که هیپنوتیزم نوعی ردپای از خود به جا گذاشته است، اما هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسید.
«پزشک.»
پزشک دیگری که غذاهای ضیافت را بررسی کرده بود، به سمت بک جونگوو آمد.
«چی پیدا کردی؟»
«هیچ سمی تو هیچکدوم از نوشیدنیها یا غذاها نیست.»
«میفهمم. همونطور که انتظار میرفت.»
بک جونگوو سر تکان داد. هیچ ردپایی روی افراد هیپنوتیزمشده وجود نداشت، بنابراین او انتظار نداشت که در غذا نیز چیزی پیدا کند. تمام غذاهای آمادهشده در قصر از قبل به دقت بررسی و معاینه شده بودند.
«ولیعهد اشتباه میکنه.»
دلیل اینکه پزشکان این جستجوی گسترده را انجام میدادند، چون یووون بود. او از ارباب خواسته بود تا جستجو برای یافتن هرگونه ماده احتمالی که ممکن است باعث هیپنوتیزم شده باشد را پیش ببرد. این چون یووون بود که افراد تحت هیپنوتیزم را پیدا کرد، بنابراین ارباب فکر کرد که حرفش منطقی است و به پزشک شیطانی دستور داد تا تحقیقات را ادامه دهد. اما نتیجه با شکست مواجه شد.
«همم.»
او آهی کشید. در همان لحظه، تمام جنگجویان حاضر در تالار به شخصی که وارد شد تعظیم کردند.
«ولیعهد!»
چون یووون بالاخره به تالار رسیده بود. سپس بک جونگوو با چهرهای خسته به سمتش رفت.
«ولیعهد، شما اینجایید.»
«پزشک بک، زحمت کشیدی. چیزی پیدا کردی؟»
چون یووون پرسید و بک جونگوو سرش را تکان داد.
«ما تمام جنگجویانی رو که هیپنوتیزم شده بودن و غذاهای آمادهشده در تالار رو بررسی کردیم، اما نتونستیم چیزی پیدا کنیم، شاهزاده. به نظر میرسه که هیپنوتیزم ناشی از یه ماده نبوده.»
«هیچ چیزی تو غذا نبود؟»
«نه، شاهزاده من.»
چون یووون اخم کرد. او فکر نمیکرد حدسش مبنی بر اینکه چیزی پنهان در غذا باعث هیپنوتیزم این افراد شده باشد، اشتباه از آب دربیاید.
«یعنی واقعاً فقط یه دست زدن برای هیپنوتیزم کافی بود؟»
این عجیب بود. اگر هیپنوتیزم تا این حد کار آسانی بود، پس باید تمام افراد حاضر در تالار را هیپنوتیزم میکرد.
«میتونم خودم یه نگاهی بهش بندازم؟»
«البته.»
بک جونگوو سر تکان داد اما آهی کشید. تمام پزشکان در طول شب تحقیق کرده بودند، اما به نظر نمیرسید که یووون حقیقت را بپذیرد.
«اتلاف وقته.»
سپس بک جونگوو به پزشکان دستور داد تا به پستهایشان برگردند. اگر این واقعاً یک عمل جادویی بود، پس به نظر نمیرسید که هیچ اثری از مواد یافت شود.
یئو-وون در وسط تالار ایستاد و به میزهای گرد نگاه کرد.
«هیچ چیزی توی غذا نبود... اگر سم به این شکل مستقیم استفاده میشد، غیرممکن بود که از دید اینهمه جنگجوی باتجربه پنهان بمونه.»
یئو-وون لحظهای طولانی فکر کرد و یک لیوان و بطری مشروب را دید. سپس به یاد فرد هیپنوتیزمکننده افتاد که لیوانش را به بطری میکوبید. یئو-وون لیوان را برداشت.
«چه چیزی بهش اجازه داد تا با... صبر کن.»
سپس یئو-وون متوجه چیزی شد و لیوان و چوبهای غذاخوری را بررسی کرد.
«اگه بخوای چیزی بخوری، باید دهانت رو به لیوان یا چوبهای غذاخوری بزنی.»
یئو-وون به نانو دستور داد.
«نانو، میتونی بررسی کنی که آیا هیچ سم یا ماده عجیبی روی چوب غذاخوری یا لیوان هست یا نه؟»
[بله، ارباب. لطفاً دست خود را روی هدفی که میخواهید تجزیه و تحلیل کنید قرار دهید.]
سپس یئو-وون شروع به کشیدن انگشتش روی لیوانها و چوبهای غذاخوری در تالار کرد. بک جونگوو و سایر پزشکان از کاری که یئو-وون میکرد گیج شدند.
«داره چیکار میکنه؟»
«چرا داره به اون لیوانها و چوبهای غذاخوری دست میزنه؟»
پس از اینکه یئو-وون تمام چوبهای غذاخوری و لیوانهای روی میزهای گرد را بررسی کرد، برخی از لیوانها را وارونه کرد. بعد از گشتن بین تمام میزها، او به سمت جنگجویان اتحاد یولین که هیپنوتیزم شده بودند آمد و گفت:
«میدونید دیشب کجا نشسته بودید؟»
«بـ-بله، یادمونه.»
«پس لطفاً به صندلی دیشبتون برگردید.»
آنها مطمئن نبودند که یئو-وون چه نقشهای در سر دارد، اما باید بیگناهیشان را ثابت میکردند، بنابراین به سمت صندلیهایشان رفتند و نشستند.
«داره چیکار میکنه... ها؟»
«چی؟!»
بک جونگوو و سایر پزشکان شوکه شدند. تمام جنگجویان اتحاد یولین روی صندلیهایی نشسته بودند که یئو-وون لیوانهایشان را وارونه کرده بود.
«این چیه؟»
«چطور فهمید اونا کجا نشسته بودن؟»
سپس یئو-وون یکی از لیوانهایی که وارونه شده بود را برداشت و به سمت پزشکان برد.
«میتونید اون قسمتی که ازش مینوشید رو با نوک زبونتون بچشید؟»
«همم...»
بک جونگوو کمی تردید کرد و آن را با زبانش چشید. سپس با چهرهای شوکه زمزمه کرد:
«ایـ.این... این خشخاش تریاکه؟»
خشخاش تریاک. گلی بود که اغلب برای ساخت داروی مخدر تریاک استفاده میشد. پزشکان نیز از آن به عنوان مسکن در جراحیها استفاده میکردند، چرا که میتوانست سیستم عصبی مرکزی را فلج کرده و هیپنوتیزم ایجاد کند.
«چطور این رو فهمید؟ آیا اون واقعاً همون شاهزاده چون یئو-وون هست که سالها پیش میشناختم؟»
بک جونگوو در حالی که به چون یئو-وون نگاه میکرد، شوکه شد.