چپتر 212: افزایش نیروها (۲)
چپتر 212: افزایش نیروها (۲)
«قصر ارباب...»
دو نیرو درون قلعه داخلی وجود داشت. یک نیرو جنگجویان تحت فرمان محافظان بودند و نیروی دیگر جنگجویان خود قصر ارباب. جنگجویان محافظان توسط سه محافظ رهبری میشدند و جنگجویان قصر ارباب نیروهای مستقیم خود ارباب بودند.
«نیمی از اونا جذب قبیله شمشیر شدن و نیمی دیگه به قبیله تیغ اختصاص یافتن.»
چون یووون و بقیه اخم کردند. اگر حرف هوان یی حقیقت داشت، پس خود ارباب به قبایل شمشیر و تیغ قدرت داده بود. اگر قصر ارباب حرکتی میکرد، منطقی بود که این نیروهای باقیمانده به چون یووون که رهبر قبیله خرد را کشته بود اختصاص یابند، اما این اتفاق در کمترین حالت غیرمنتظره بود.
«این... این یه نشونه آشکار از سرکوب علیه ماست.»
سما چاک با صدای بلند این را گفت. تمام اعضایی که فکر میکردند فقط شش قبیله دشمنشان هستند، از تصمیم ارباب شوکه و گیج شده بودند.
«ارباب چطور میتونه چنین کاری کنه...؟»
مون کو لبش را گاز گرفت و به یووون نگاه کرد. او همزمان شوکه و عصبانی بود، بنابراین سخت بود تصور کرد که یووون چقدر ممکنه عصبانی باشه. اما یووون طور دیگری فکر میکرد.
«...نه. این فقط یه سرکوب نیست. این ایجاد تعادله.»
«چی؟»
اربابی که چون یووون میشناخت، کسی بود که همیشه برای منفعت خودش عمل میکرد. اگر میخواست یووون را سرکوب کند، پس یووون از همان ابتدا به عنوان ولیعهد منصوب نمیشد. اما او این کار را کرد و ورق به نفع چون یووون برگشت.
«اون داره دو قبیله رو تقویت میکنه تا باهام مخالفت کنن و تعادل ایجاد کنه. دلیل اینکه منو به عنوان ولیعهد اعلام نکرد اینه که...»
این راهی بود تا نشان دهد چهار قبیله هنوز شانس دارند. با گفتن اینکه یووون ممکنه جایگاهش را به عنوان ولیعهد از دست بدهد، ارباب به چهار قبیله امید داد و روحیهشان را برای جنگیدن علیه چون یووون بالا برد.
«اون داره کاری میکنه که چهار قبیله علیه من بجنگن.»
روحیه فقط زمانی به وجود میآمد که به نظر میرسید دشمن شانس شکست خوردن دارد. سپس ارباب نشان داد که چون یووون را به عنوان ولیعهد نپذیرفته است. یووون هنوز فقط یک مهره در بازی شطرنجش بود.
«درک خوبی از ارباب داری.»
هوان یی و یین موها این را خیلی خوب میدانستند. چون یوجونگ فردی سنگدل بود. او هیچ علاقهای به خانواده یا روابط نداشت و همهچیز را به عنوان مهرهای در شطرنجش برای حفظ قدرت تاج و تختش میدید.
«ارباب متحد ما نیست...؟»
«حالا باید چیکار کنیم؟»
وقتی آنها متوجه نیت ارباب شدند، فضا تیرهتر شد. پس از سکوتی طولانی، چون یووون بلند شد، به چشمان تکتک اعضا نگاه کرد و گفت:
«میخوام از تکتک شما که اینجا هستین یه سوال بپرسم.»
«؟»
«اگه... اتفاقی بیفته، بازم بهم اعتماد میکنین و تا آخر دنبالم میاین؟»
«!!!»
همه از حرفهای چون یووون شوکه شدند و خیلی زود منظور او را فهمیدند. یووون از آنها میپرسید که اگر بخواهد علیه ارباب اقدامی کند، آیا به او اعتماد کرده و از او پیروی خواهند کرد؟ افرادی که اینجا جمع شده بودند به یووون سوگند وفاداری خورده بودند، اما این بدان معنا نبود که به ارباب که خود تجلی مکتب شیطانی بود، پشت خواهند کرد.
«خیلی چیزها در مکتب ما اشتباهه. من میخوام مکتبمون رو به دوران اولیهاش برگردونم، زمانی که بنیانگذارمون چون ما اون رو به وجود آورد. حتی اگر این کار نیازمند این باشه که علیه مکتب کنونی بجنگم.»
یووون پس از آن نفس عمیقی کشید و گفت:
«بهم اعتماد کنید و تا آخر دنبالم بیاید.»
یووون تعظیم کرد. همه با دیدن نگاه مصمم یووون زبانشان بند آمده بود.
«ارباب تصمیمش رو گرفته...!»
«اون از جنگیدن علیه ارباب تردید نمیکنه!»
پس از مدتی سکوت، شخصی از جایش پرید و به یووون تعظیم کرد. او هو بونگ بود.
«این چه حرفیه؟ من، هو بونگ، مهم نیست چه مسیری رو انتخاب کنید، همیشه از شما پیروی میکنم، ارباب.»
هو بونگ تصمیم گرفته بود تحت هر شرایطی از چون یووون پیروی کند. این کار به نشانهای برای دیگران تبدیل شد. سپس کو وانگهور بلند شد و تعظیم کرد.
«منم مثل هو بونگ هستم. یه مرد قسمش رو عوض نمیکنه. حتی اگر مسیر پیش رو پر از خارهایی باشه که باعث خونریزیم بشن، تا آخر دنبالتون میام.»
و با این حرف، دیگران نیز شروع به بلند شدن از جایشان کردند. دو ارشد نیز بلند شدند. همه آنها به یووون تعظیم کرده و دوباره سوگند وفاداری خوردند.
«هر اتفاقی که بیفته، ما از شما پیروی میکنیم.»
یووون مشتش را گره کرد. این احتمال وجود داشت که چون یووون حتی مجبور شود با ارباب قدرتمند مکتب شیطانی بجنگد، بنابراین آماده بود تا در آن لحظه هر کسی جمع را ترک کند، اما همه گفتند که تا آخر از یووون پیروی خواهند کرد. و با اعلامیه صادر شده از سوی قصر ارباب، یووون و یارانش توانستند پیوند قویتری بسازند. و پس از آنکه شور و حرارت این عزم راسخ فروکش کرد، یووون تمام نقشههایی را که برای مبارزه با شش قبیله کشیده بود، کنار گذاشت.
«با قدرت دادن ارباب به چهار قبیله، ما هم باید متناسب با اون عمل کنیم.»
«نقشهای آماده دارید؟»
هوان یی پرسید و یووون گفت:
«اون سعی میکنه تعادل رو حفظ کنه، پس ما در عوض این تعادل رو میشکنیم.»
سپس یووون رو به مون کو کرد.
«ها؟»
در عمارت خاندان اژدهای اهریمنی، واقع در گوشه شمال غربی قلعه شیطانی... این عمارت نیز درست مانند عمارت شش قبیله، عظیم و باشکوه بود. شخصی از حیاط داخل دروازه دوید و به سمت دفتر رهبر قبیله رفت. سپس مرد برای گزارش دادن فریاد زد:
«ا... ارشد! منم، بوسونگ!»
«چی شده؟»
«و... ولیعهد اومده تا شما رو ببینه!»
«چی؟»
ارشد هشتم مون یون شوکه شد و از دفترش بیرون پرید.