LNCrawler

چپتر 236: شرط‌بندی ولیعهد

مادر یادگیری — novelha.net · All chapters

چپتر 236: شرط‌بندی ولیعهد

چهار ساعت پیش، در عمارت قبیله تیغ واقع در جنوب شرقی قلعه مکتب شیطانی...

جنگجویان بسیاری از قبیله تیغ ساختمان اصلی را محاصره کرده بودند و آماده بودند تا با هر اشارهای حمله کنند.

داخل دفتر، دو مرد در حال گفتگو با یکدیگر بودند. یکی از آنها ارشد سوم و رهبر قبیله تیغ، بو چوریونگ بود و مرد دیگر چون یئو-وون.

یئو-وون یک ماسک پوستی در دست داشت. اگر یئو-وون آن را درنمیآورد، بو چوریونگ ممکن بود فکر کند که او هوان یی است.

«سیستم دفاعی خوبی دارن.»

قبیله تیغ، به عنوان سومین قبیله قدرتمند مکتب، با محاصره کردن ساختمان توسط نیمی از جنگجویانش، به سرعت به حضور چون یئو-وون واکنش نشان داد.

«میخواد چیکار کنه؟»

این شرطی بود که چون یئو-وون بسته بود. اگر نمیتوانست ورق را در اینجا برگرداند، همه چیز پیش از آنکه حتی شروع شود، با شکست مواجه میشد.

«قبیله تیغ... اونا کنترل بخش شمال شرقی مکتب ما به سمت قلعه کانگدونگ رو در دست دارن... اگه بتونم متقاعدش کنم...»

در این صورت راهی برای کمک به هوان یی که از قلعه بیرون رفته بود، وجود داشت. یئو-وون نمیتوانست از داخل قلعه کمکی بفرستد، بنابراین به کمک چهار قبیلهای که نیروهایی در خارج از قلعه داشتند، نیاز داشت. مشکل این بود که رابطه یئو-وون با آنها در بدترین حالت ممکن قرار داشت.

«هممم...»

بو چوریونگ در افکار عمیقی فرو رفته بود. اگر یئو-وون در ابتدا با چهره هوان یی نمیآمد، بو چوریونگ یا از ملاقات با چون یئو-وون امتناع میکرد یا او را میبست و به ارباب مکتب شیطانی تحویل میداد.

«حرفش درسته؟»

دلیلی برای تردید بو چوریونگ وجود داشت. آنچه چون یئو-وون گفت، در واقع همان چیزی بود که او و سایر ارشدها احساس میکردند. این احساس پس از مبارزه آنها در نبرد قلعه جورکانگ حتی قویتر هم شده بود.

«صرف نظر از رابطهمون، چیزی که میگه منطقیه. اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، هدف بعدی ما خواهیم بود.»

ارباب مکتب شیطانی به تازگی تصمیم گرفته بود ولیعهد را که در حال حاضر بزرگترین قدرت در کل مکتب بود، سرکوب کند. این چیزی نبود که هیچیک از چهار قبیله انتظارش را داشته باشند. و با توجه به روند اوضاع، اگر چهار قبیله طبق دستورات ارباب عمل نمیکردند، مشخص نبود که او بعد از آن چه کاری ممکن است انجام دهد.

«وقت زیادی نداریم.»

یئو-وون خطاب به بو چوریونگ گفت. حدود چهار ساعت تا مجمع بزرگ باقی مانده بود. سپس بو چوریونگ به او گفت:

«ولیعهد. میدونی که اگه میخواستم، میتونستم همین الان تو رو به ارباب تحویل بدم؟»

«البته، اگه این همون کاریه که انتخاب میکنی.»

چوریونگ از پاسخ بیتفاوت یئو-وون اخم کرد. پس از چند بار ملاقات، بو چوریونگ حالا متوجه شده بود که این مرد کیست. اما هرچه بیشتر او را میشناخت، بیشتر مجبور میشد جسارتش را بپذیرد.

«ولیعهد. ما چهار قبیله پایه و اساس مکتب هستیم، اما هنوز هم در برابر خاندان چون سر تعظیم فرود میاریم. میدونی چرا؟»

«...»

«مکتب ما به خدای اهریمن و آتش خدمت میکنه. کسی که با اونا ارتباط برقرار میکنه اربابه و دلیلش اینه که خاندان چون برای این کار انتخاب شده.»

صدها هزار نفر از پیروان در مکتب شیطانی برای مدت طولانی به اربابی که میتوانست با خدایان ارتباط برقرار کند، به عنوان رهبر خود خدمت کرده بودند. این چیزی بود که شش قبیله، حتی اگر قدرت بیشتری داشتند، هرگز نمیتوانستند داشته باشند و این اساس خود مکتب بود. بدون این، هیچ مکتبی وجود نداشت. بنابراین، شش قبیله هرگز سعی نکرده بودند ارباب را سرنگون کنند.

«کاری که الان سعی داری انجام بدی، سرنگون کردن این بنیانه. بدون هیچ دلیل موجهی، این مبارزه به جایی نمیرسه.»

این موضوع حتی با وجود اینکه چون یووون از خاندان چون بود هم صدق میکرد. مکتب شیطانی گروهی از مردم و یک فرقه مذهبی بود. حتی اگه یووون تو انقلابش موفق میشد، هیچ راهی وجود نداشت که بدون دلیل موجه رهبر این مردم مذهبی بشه.

«داری میگی که نمیتونم خودم رو به عنوان ارباب حقیقی ثابت کنم.»

«...بله، درسته. حتی اگه رابطهمون رو کنار بذاریم، دلیلی وجود نداره که از حرفات پیروی کنیم...»

همون موقع بود که اتفاق عجیبی افتاد. مچبند سیاه روی مچ یووون خودبهخود از هم باز شد و به شکل خاصی دراومد.

«ا-این...!»

و وقتی دید که اون شکل داره به یه شمشیر سیاه درخشان تبدیل میشه، بو چوریونگ از جاش بلند شد.

[ارشد! اون تو چه خبره؟!]

مشاورش که فکر میکرد اتفاقی اون تو افتاده، سریع یه پیام تلهپاتی فرستاد و هر لحظه آماده بود که به داخل هجوم بیاره. اما پیامی که برگشت بهشون گفت که هرگز وارد نشن.

و چهار ساعت بعد، چون یوجونگ از دیدن ارشدهایی که با پشت کردن بهش از چون یووون محافظت میکردن، به شدت خشمگین شد. نه چون یوجونگ و نه هیچکدوم از رهبران قبیله فکر نمیکردن که این ارشدها برای محافظت از ولیعهد مبارزه کنن.

'چ-چه خبره؟!'

'چ-چرا دارن از ولیعهد محافظت میکنن؟'

'آه... باید چیکار کنم!'

رهبران قبیله که سعی داشتن به یووون، ماراکیم و یین موها حمله کنن، با عجیب شدن اوضاع مجبور شدن متوقف بشن. ارباب مکتب شیطانی، با چشمانی که احتمالاً از شدت خشم سرخ شده بود، به ارشدها خیره شد.

«جرئت میکنید با دستوراتم مخالفت کنید؟!»

ارباب مکتب شیطانی شروع به آزادسازی انرژی خشمگینش کرد. این انرژی اونقدر سنگین و تحتفشار بود که رنگ از رخسار همه افراد داخل تالار پرید.

«آه...»

«ا-این انرژی دیگه چیه...»

تنها کسانی که میتونستن در برابر انرژی آزادشده از این جنگجوی سطح استاد اعظم مقاومت کنن، ارشدها، چون یووون و ماراکیم بودن.

'فکر میکردم جراحت درونیش هنوز درمان نشده...'

ارشدها از این اختلاف قدرت چهرهشون درهم رفت. ارباب مکتب شیطانی، یکی از پنج جنگجوی قدرتمند جیانگهو، قطعاً کسی بود که نمیشد به راحتی باهاش مقابله کرد.

'آیا ولیعهد واقعاً میتونه موفق بشه؟'

پیشانی هانگ سویو، رهبر قبیله شهوت، غرق عرق شده بود. اون تصمیم گرفته بود به چون یووون کمک کنه، اما رویارویی با چنین انرژیای ترس به جونش انداخت. ارباب مکتب شیطانی دوباره به حرف اومد.

«آیا واقعاً دارید به من خیانت میکنید؟!»

صداش به شدت خصمانه بود و به نظر میرسید ارباب مکتب شیطانی به محض شنیدن جواب حمله میکنه. ارشدها سکوت کردن و جوابی ندادن و خشم ارباب مکتب شیطانی بیشتر شد.

«این خیانته...»

«اونا مرتکب خیانت نمیشن.»

چون یووون پرید وسط حرفش. ارباب مکتب شیطانی مات و مبهوت شد و خواست فریاد بزنه که مچبند سیاه یووون شروع به حرکت کرد. مچبند به قطعات فلزی سیاه پخش شد و شروع به شکلگیری کرد. خودش رو به شکل یه شمشیر سیاه زیبا درآورد. همه از دیدن چنین منظره جادوییای شوکه شدن و به شمشیر نگاه کردن.

شمشیر شیطان آسمانی.

بنابراین همه حکاکی روی تیغه رو دیدن. شمشیر شیطان آسمانی. نوشتهها هم به نظر خیلی آشنا میومد. تقریباً شبیه همون بنای یادبودی بود که توسط پدر چون ما به جا مونده و بیرون حیاط کاخ ارباب قرار داده شده بود.

«شمشیر شیطان آسمانی؟»