چپتر 39: نشانگر شکسته
چپتر 39: نشانگر شکسته
زوریان در سکوت به شکنجهگرش خیره شد، تا حد ممکن آرام و بیتفاوت، همانطور که آدم در برابر چنین مرد بیرحم و غیرمنطقیای باید باشد. زویم نیز متقابلاً به او خیره شد، چهرهاش تصویری از خونسردی تزلزلناپذیر و بیتکلف بود که باعث میشد بهترین تلاشهای زوریان برای خویشتنداری در مقایسه با آن خندهدار به نظر برسد. با این حال، او نمیشکست. او نشکست. او (در نهایت) تمام خواستههای مضحکی را که زویم از او خواسته بود برآورده کرده بود و حتی یک بار هم بر سر آن مرد فریاد نکشیده بود. البته، این موضوع اصلاً آن مرد را تحت تأثیر قرار نداده بود، حتی زمانی که مهارتهای شکلدهی فوقالعاده خوبی را برای یک دانشآموز سال سوم به نمایش گذاشته بود، اما او همین انتظار را هم داشت.
آنها برای چند ثانیه در سکوت به خیره شدن به یکدیگر ادامه دادند.
زویم بالاخره تصمیم گرفت و گفت: «اون افتضاح بود. تو انعطافناپذیر، کند، و در عین حال به طرز متناقضی بیصبر هستی. من در تو تمایلی به زیادهروی میبینم، آقای کازینسکی، رفتن به سراغ زمینههای پیشرفته تحصیلی بدون داشتن یک پایه سالم برای پشتیبانی از آن. درسته که این یه مشکل رایج در بین بسیاری از جادوگرهای همکلاسی توئه، اما "همه دارن این کار رو میکنن" هرگز بهونه موجهی برای هیچ چیزی نبوده. قبل از اینکه به سراغ چیزهای اساسیتری بریم، باید روی این موضوع کار کنیم.»
زوریان با آرامش گفت: «البته، قربان. حتماً هر چیزی رو که به من نشون دادید توی خونه تمرین میکنم.»
زویم در حالی که به پشتی صندلیاش تکیه میداد و با دستش حرکت کیش کردن را انجام میداد، گفت: «خوبه. انتظار دارم در جلسه دوممون عملکرد بهتری داشته باشی. مرخصی.»
زوریان با وقار سر تکان داد، به آرامی از روی صندلیاش بلند شد و سپس تا جایی که میتوانست سریع از دفتر فرار کرد، بدون اینکه تابلو کند که برای رفتن عجله دارد. تنها زمانی که در را بست و کمی از اتاق فاصله گرفت، به خودش اجازه داد تا آرام شود.
ممکن بود اوضاع خیلی بد پیش برود. خیلی، خیلی بد. او میدانست زمانی که سعی کرد ذهن زویم را بخواند در حال ریسک کردن است، اما آن مرد آنقدر او را عصبانی کرده بود که نتوانست جلوی خودش را بگیرد. گذشته از این، چقدر احتمال داشت زویم تصمیم بگیرد برای ملاقات با یکی از دانشآموزانش سپر ذهنی ایجاد کند؟ ظاهراً خیلی زیاد، چون وقتی زوریان سعی کرد افکار او را بخواند، با یک سپر ذهنی قدرتمند روبهرو شد. او بلافاصله عقبنشینی کرد، در حالی که وحشت کرده بود مبادا کاوشگر ذهنی او توسط آن مرد متوجه شده باشد، اما ظاهراً هر دفاعی که زویم داشت، بازخورد بسیار کمی به آن مرد میداد تا متوجه حمله نسبتاً ظریف زوریان شود. خب، یا این، یا اینکه متوجه شد اما تصمیم گرفت چیزی نگوید، که بسیار بعید به نظر میرسید؛ اگر اینطور بود، حداقل یک یا دو نظر طعنهآمیز درباره اینکه تلاش زوریان چقدر شلخته بود میداد، حتی اگر اصلاً از خود این تلاش ناراحت نشده بود.
با این حال، بسیار جالب بود که زویم به خودش زحمت داده بود تا برای ملاقاتشان سپر ذهنی ایجاد کند. آیا زویم از آن دسته جادوگرهایی بود که همیشه سپر ذهنی خود را حفظ میکردند، یا اینکه به نحوی از استعدادهای زوریان خبر داشت؟ احتمالات زیادی وجود داشت. زوریان در ذهنش یادداشت کرد که در نقطهای از هفته آینده بدون اطلاع قبلی وارد دفتر آن مرد شود، فقط برای اینکه ببیند آیا زویم حتی زمانی که انتظار آمدن زوریان را نداشت هم سپر ذهنیاش فعال است یا نه...
وقتی به خانه رسید، افکارش هنوز درگیر زویم بود، تا اینکه متوجه شد میتواند ذهن نوچکا و مادرش را در خانه حس کند و این موضوع باعث شد بحث به اصطلاح مربیاش از ذهنش خارج شود. این غیرمنتظره بود؛ تا جایی که او میدانست، هیچ برنامهای برای ملاقات آنها وجود نداشت. او وارد خانه شد و مستقیم به سمت آشپزخانه رفت، جایی که میتوانست حس کند ایمایا و رئا در حال حاضر در آنجا مستقر هستند، و آنها را دید که دور میز آشپزخانه نشستهاند و در حین خوردن کلوچه و... براندی آلو؟ در حال غیبت کردن هستند.
خب، مهم نیست. پس از احوالپرسی، سعی کرد از رئا درباره دلایلش برای آمدنِ بدون اطلاع قبلی بپرسد، بدون اینکه بیادب و متهمکننده به نظر برسد. اگر نگاه تند ایمایا به او نشانهای بود، او چندان موفق نشد، اما به نظر نمیرسید خود رئا اهمیتی بدهد.
او توضیح داد: «نوچکا برای ملاقات بعدی شما بیصبر شده بود، برای همین تصمیم گرفتم اون رو پیش کیریلی بیارم. علاوه بر این، منصفانه نیست که وقتت رو صرف آوردن خواهرت به خونه من کنی. شنیدم تو یه دانشآموز جادوگری هستی که تعهدات اضافی زیادی داری، و من فقط یه زن خانهدار سادهام که وقت آزاد زیادی داره.»
«زن خانهدار ساده»، آره ارواح عمهاش. اگر او واقعاً همان چیزی بود که ادعا میکرد، زوریان... خب، او کار دیوانهواری نمیکرد، اما شوکه میشد. این امکانپذیر بود، اما او بیش از حد بااعتمادبهنفس و از نظر احساسی مسلط بود که یک زن خانهدار معمولی باشد.
ایمایا پرید وسط حرف و گفت: «من به نوبه خودم هیچ شکایتی از اینکه نوچکا هر از گاهی به اینجا بیاد ندارم. پس نیازی نیست نگران شکایتی از طرف من باشی.»
زوریان به آرامی گفت: «میفهمم.» او به رئا نگاه کرد و دید که او بدون پلک زدن به نگاهش پاسخ میدهد. اگرچه همدلی ذهنی او هیچ قصد خصمانهای را تشخیص نداد و او هیچ کار آشکارا تهدیدآمیزی انجام نداد، اما او را به طرز مبهمی ناراحتکننده یافت. او متوجه شد که این به خاطر زبان بدن رئا بود؛ اگرچه وضعیت بدنش آرام بود، اما اصلاً بیقراری نمیکرد یا تکان نمیخورد.
زوریان با یک تصمیم ناگهانی، تصمیم گرفت برای دومین بار در یک روز ریسک کند و به افکار سطحی او شیرجه زد. او نمیخواست با نقض حریم ذهنی افراد اطرافش خیلی احساس راحتی کند، اما اگر کسی شبیه یک تهدید به نظر میرسید، احساس میکرد این کار موجه است. و رئا در حال حاضر قطعاً برای او مشکوک به نظر میرسید.
ذهن رئا سپر نداشت و او هیچ نشانهای مبنی بر اینکه متوجه نفوذ او شده باشد بروز نداد. با این حال، او چیز ارزشمندی از آن به دست نیاورد. او در آن لحظه خیلی درگیر دروننگری نبود و هیچ فکر مجرمانهای هم در سر نداشت. بیشتر به نظر میرسید که او در حال بررسی زوریان است، همانطور که زوریان هم در حال انجام همین کار با او بود. همانطور که زوریان میتوانست بگوید او یک زن خانهدار معمولی نیست، او نیز به نظر میرسید آگاه است که زوریان هر چیزی هست جز یک دانشآموز معمولی.
او تصمیم گرفت کاری کند تا رئا درباره پیشینه و وضعیت فعلیاش صحبت کند، به این امید که افکارش را به مسیری هدایت کند که نشان دهد قضیهاش چیست. علاوه بر این، به نظر میرسید ایمایا از خیره شدنهای طولانی و سکوت آنها روزبهروز معذبتر میشد، بنابراین اگر هیچ دلیل دیگری هم نبود، او باید سکوت را میشکست تا کمی او را آرام کند.
زوریان گفت: «میدونی، تازه متوجه شدم که هیچوقت ازت نپرسیدم چرا تو و خانوادهات به سیوریا نقل مکان کردید. شرط میبندم داستان جذابی داره...»
در طول نیم ساعت بعد، زوریان با رئا درباره زندگی و تاریخچه اخیرش صحبت کرد و ایمایا هم گهگاه با نظراتش وارد بحث میشد. با وجود تلاشهایش، زوریان نتوانست هیچ راز عمیقی را از افکار رئا کشف کند. ذهن او بیش از حد روی چیزی که میگفت متمرکز بود و افکار درونی یا سرگردان کمی داشت. تنها چیزی که زوریان میتوانست با قطعیت بگوید این بود که او در حین صحبت با او حتی یک بار هم دروغ نگفته بود. داستان او درباره نقل مکان خانوادهاش از یک شهر کوچک روستایی به سیوریا صرفاً به خاطر تمایل به زندگی بهتر در شهر بزرگ، چیزی بود که او صادقانه به آن اعتقاد داشت، نه یک داستان پوششی کلیشهای. شوهرش یک شغل با درآمد بهتر میخواست که نمیتوانست در خانه قدیمیشان به دست آورد، رئا میخواست از شر همسایههای نسبتاً ناخوشایندشان که هر وقت فرصت میکردند شایعات زنندهای درباره او پخش میکردند خلاص شود، و هر دوی آنها از وضعیت نامناسب مدرسه محلی ناراضی بودند و چیز بهتری برای نوچکا میخواستند. بنابراین آنها نقل مکان کردند. به همین سادگی. در حال حاضر آنها هنوز در حال جا افتادن در سیوریا بودند و بنابراین مشکلات مالی داشتند، اما رئا به نظر میرسید نگران این موضوع نیست و ادعا میکرد که این یک مشکل موقتی است.
ذهنخوانی او دو چیز جالب را متوجه شد. اول، رئا شنوایی فوقالعاده خوبی داشت. در تمام طول مکالمه، او به نحوی متوجه گفتگویی میشد که کیریلی و نوچکا در قسمت دیگری از خانه داشتند، که توسط یک راهرو و دو در بسته از آشپزخانه جدا شده بود. خود زوریان هر چقدر هم که به گوشهایش فشار میآورد، نمیتوانست چیزی از آن دو دختر بشنود. دوم، در حالی که رئا نمیدانست او در حال خواندن ذهنش است، اما در کشف حالات و انگیزههای افراد به روش سنتی بسیار خوب بود؛ او خیلی زود متوجه شد که زوریان به او مشکوک است و سعی دارد از او بازجویی کند.
و او این موضوع را سرگرمکننده مییافت. خیلی، خیلی سرگرمکننده.
در نهایت، زوریان مجبور شد به شکست اعتراف کند، از ذهن رئا عقبنشینی کرد و با عذرخواهی اجازه مرخص شدن خواست تا بتواند آنجا را ترک کند. حداقل او از این بابت آرام شد که به نظر نمیرسید رئا هیچ نقشه شومی برای او و کیریلی داشته باشد، که این تنها چیزی بود که در رابطه با او برایش اهمیت داشت. او میتوانست رازهایش را نگه دارد، تا زمانی که بعداً برای آزار دادن او برنگردند.
ایمایا در حالی که زوریان برای رفتن برمیگشت، گفت: «اوه آره، نزدیک بود یادم بره. کائل گفت وقتی برگشتی میخواد باهات صحبت کنه. اون الان تو زیرزمینه و دوباره داره با تجهیزات کیمیاگریاش ور میره.»
زوریان ضمن تشکر از او بابت این اطلاعات، به زیرزمین رفت تا ببیند کائل از او چه میخواهد. واقعاً میتوانست هر چیزی باشد؛ از زمانی که در این شروع مجدد با هم آشنا شده بودند، او انبوهی از مشکلات عجیب و غریب را روی سر پسر مورلاک ریخته بود و خودش را خوششانس میدانست که کائل در مورد چیزهایی که یاد گرفته بود تا این حد منطقی و خونسرد بود. او باید با شرمساری اعتراف میکرد که خودش احتمالاً در جایگاه او حتی نصف این هم خوب با قضیه کنار نمیآمد.
از طرف دیگر، او احساس میکرد که تمایل کائل به پذیرش توضیح او درباره حلقه زمانی از طمع ناشی میشود. او مطمئن بود که کائل حلقه زمانی را کمتر به عنوان یک ناهنجاری وحشتناک و بیشتر به عنوان یک فرصت فوقالعاده میبیند که اگر کارتهایش را درست بازی کند، میتواند مهارتها و دانش او را به شدت ارتقا دهد، و این بدون شک بر میزان تمایل او به پذیرش داستان زوریان به عنوان حقیقت تأثیر گذاشته بود. به عنوان مثال...
کائل با او احوالپرسی کرد: «آه، اومدی. موادی رو که ازت خواسته بودم گرفتی؟»
زوریان در حالی که دستش را داخل کیفش میبرد و یک جعبه چوبی پر از مواد کیمیاگری را بیرون میکشید، گفت: «آره.»
کائل در حالی که جعبه را میگرفت و فوراً آن را باز میکرد تا محتویاتش را بررسی کند، پرسید: «مشکلی پیش نیومد؟» او یکی از بطریها را از جعبه بیرون آورد، بطریای که پر از مایع سیاه جوهری بود، و آن را به سمت نور برد تا چیزی را بررسی کند.
«نه. مغازهدار به خاطر خرید این همه مواد گرونقیمت با تعجب نگاهم کرد، اما در نهایت چیزی نگفت. با این حال، احتمالاً هوشمندانهتره که محموله بعدی رو از یه مغازه دیگه بخریم.»
کائل در حالی که بطری را سر جایش میگذاشت و در جعبه را میبست، موافقت کرد: «احتمالاً.»
هیچ پیشنهادی برای بازپرداخت هزینههای زوریان وجود نداشت. یکی از اولین خواستههای کائل از زوریان پس از اینکه تصمیم گرفت قضیه حلقه زمانی حقیقت دارد، این بود که زوریان تا حد توانش هزینههای آزمایشهای او را تأمین کند. او دلیل خواسته کائل را درک میکرد؛ این فقط راهی برای آن پسر جهت تأمین بودجه بیشتر نبود، بلکه چالشی برای زوریان بود تا ثابت کند به چیزی که میگوید اعتقاد دارد. بالاخره، اگر او واقعاً به داستان حلقه زمانی خودش اعتقاد داشت، اصلاً برایش مهم نبود که پولش را اینطور خرج کند، مگه نه؟
کائل جعبه را روی میز کار کنارش گذاشت و آن را در میان بسیاری از جعبههای دیگر، کاسههای سرامیکی، بطریهای شیشهای و سایر ابزارهای کیمیاگری که فضای کار کائل را شلوغ کرده بودند، قرار داد. به نظر میرسید برای لحظهای در افکارش غرق شده است، چشمان آبی روشنش به سرعت بقیه زیرزمین را اسکن میکردند، تا اینکه دوباره روی گفتگوش با زوریان متمرکز شد.
او پرسید: «فکر میکنی هر چند وقت یه بار بتونی بیشتر بخری؟»
زوریان توضیح داد: «خب... تردید دارم بگم "هر چند وقت یه بار که نیاز داشته باشی"، چون مطمئنم اگه زیادهروی کنی میتونی هر مقدار پولی که دارم رو دود کنی بره، اما الان حسابی پولدارم. به لطف حلقه زمانی، یه راه بسیار کارآمد از نظر زمانی پیدا کردم تا مقدار زیادی مانای متبلور از دنیای زیرزمینی کنیازوف دوری استخراج کنم، و فروش اونها پول هنگفتی برای خرج کردن به من داده. پس... اگه مجبور باشم روزی دو یا سه تا جعبه اینطوری؟ شاید هم بیشتر، اما واقعاً فکر میکنم ایده بدی باشه، چون فکر نمیکنم اگه شروع به خرید این همه چیزهای گرونقیمت کنم بتونم از جلب توجه ناخواسته جلوگیری کنم.»
کائل به آرامی گفت: «میفهمم...» و مشخص بود که از این اطلاعات بیش از حد متعجب شده است. «این پول خیلی زیادیه. از روی کنجکاوی میپرسم، چرا به خودت زحمت دادی تا اینقدر به دست بیاری؟ بودجه برای آزمایشهای خودت؟»
زوریان گفت: «تا حدودی. قطعاً وقتی بتونی پول رو طوری خرج کنی که انگار هیچی نیست، کارها خیلی راحتتر میشه. باعث صرفهجویی در زمان میشه. و آره، میدونم عجیبه که وقتی تو یه حلقه زمانی تکرارشونده گیر افتادی، این موضوع برات یه دغدغه باشه.»
«و دلیل دیگهاش؟»
زوریان اعتراف کرد: «فکر کنم طمع. وقتی بالاخره از حلقه زمانی خارج بشم، دلم میخواد تمام دغدغههای مالیم برطرف شده باشه. احتمالاً بهترین استفاده از وقتم نیست اما...»
کائل با لبخند ملایمی گفت: «نگران نباش، کاملاً درکت میکنم. منم احتمالاً نمیتونستم در برابر انجام این کار مقاومت کنم. در واقع، احتمالاً خیلی زودتر این کار رو میکردم، حتی با وجود تهدید مسافران زمان دیگه و وجود مشکلات مبرمتری که داری باهاشون دستوپنجه نرم میکنی. اگه یه میلیون سکه یا بیشتر داشتم، خیلی از مشکلات زندگیم ناپدید میشد...»
زوریان گفت: «خب، تو یه کیمیاگری. حرفه تو همیشه برای تمرین کردن خیلی گرون بوده، مگه اینکه از اون دسته کیمیاگرهایی باشی که حاضرن خودشون رو به موادی محدود کنن که بتونن در طبیعت پرورش بدن و شخصاً برداشت کنن. کاملاً منطقیه که اگه فرصتش پیش بیاد بخوای پولدار بشی.»
«شاید. اما فکر نمیکنم به اندازه تو در این زمینه کارآمد باشم. خب، نه بدون متوسل شدن به سرقت. فکر جستجو برای مانای متبلور هرگز به ذهنم خطور نمیکرد. چه چیز ارزشمندی در موردش وجود داره که مردم حاضرن اینقدر براش پول بپردازن؟»
زوریان نگاه کنجکاوانهای به کائل انداخت. «شنیدن این سؤال از یه کیمیاگر یکم عجیبه. من کاملاً مطمئنم که پودر مانای متبلور یه ماده مهم برای معجونهاست.»
کائل در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «نه در نوع معجونهایی که من میسازم.»
زوریان توضیح داد: «آه. خب، مانای متبلور اساساً مانای محیطی به شکل جامده. استفاده ازش سختتر از مانای محیطیه، چون قبل از اینکه بتونی ازش برای تأمین انرژی چیزی استفاده کنی، اول باید به شکل آشناتر و اثیریتر تجزیه بشه، اما به عنوان یه باتری مانا بسیار مناسبه. بیشتر باتریهای مانا، مثل اونهایی که با فرمولهای جادو ساخته میشن، تمام مانای ذخیرهشده رو در عرض چند روز تا یک هفته از دست میدن. از طرف دیگه، مانای متبلور در شرایط عادی کاملاً پایداره. این خیلی مفیده اگه بخوای، مثلاً، از یه آیتم جادویی قدرتمند یا طرح حائلبندی مستقل از سطوح مانای محیطی پشتیبانی کنی.»
کائل گفت: «آه، پس اینها همون کریستالهایی هستن که قطارهای جدید به عنوان سوخت ازشون استفاده میکنن.»
زوریان تأیید کرد: «آره. شنیدم که استفاده از مانای متبلور به عنوان سوخت قطار اخیراً واقعاً قیمت اون رو بالا برده و یه عده رو نگران کرده. اما برای من خیلی مناسبه.»
کائل گفت: «حیف که فقط برای تأمین انرژی آیتمها مفیده. داشتن یه نوع باتری مانای شخصی میتونست راه خوبی برای دور زدن ذخایر محدود مانای تو باشه. آیا به ساختن چنین چیزی فکر کردی؟ حتی اگه فقط چند هفته دوام بیاره، باید اونقدر کافی باشه که در شرایط تو مفید واقع بشه.»
زوریان پوزخند زد: «البته که در موردش تحقیق کردم. غیرممکنه. مانای شخصی به محض مصرف شدن، به سرعت میل ترکیبی خودش رو با سازندهاش از دست میده و در عرض چند دقیقه از مانای محیطی غیرقابل تشخیص میشه.»
«آه.»
«دقیقاً. در مورد راهحلهای کیمیاگری چطور؟ معجونی هست که بازسازی مانای تو رو افزایش بده، یا یه تقویتکننده لحظهای مانا یا یه چیزی شبیه به این بهت بده؟»
کائل گفت: «بعید میدونم. فکر میکنم اگه اصلاً چنین معجونی در دسترس بود، همهمون در موردش میشنیدیم. اما فرض میکنم امکانپذیر باشه، مخصوصاً اگه معایب جدیای داشته باشه که استفاده از اون رو محدود کنه. احتمالاً باید در این مورد از لوکاو بپرسی؛ اگه کسی باشه که بدونه چطور به این سؤال پاسخ قطعی بده، اونه.» او با ناراحتی در جایش وول خورد. «و حالا که بحث لوکاو شد، من یه... درخواست شخصی دارم.»
زوریان با کنجکاوی گفت: «میشنوم.»
کائل شروع کرد: «بسیار خب... وقتی اون لیست از افراد رو برای مشورت در مورد جادوی روح بهت دادم، دقیقاً یه لیست از غریبهها رو بهت ندادم. ما بهترین دوستان هم نبودیم، اما من این آدمها رو میشناختم. ما با هم سابقه داشتیم، گاهی اوقات برای تبادل اخبار و چیزهای مشابه همدیگه رو میدیدیم... اینکه بفهمم یه نفر راه افتاده و اونها رو ربوده و کشته، برای من خیلی ناراحتکننده بود.»
زوریان چهرهاش در هم رفت. حالا که به او اشاره شده بود، وقتی به کائل از ناپدید شدنها در کنیازوف دوری گفت، واقعاً بیعاطفه رفتار کرده بود، مگر نه؟ این برای کائل فقط یک معمای نگرانکننده دیگر نبود، بلکه یک حمله آشکار به او و آشنایانش محسوب میشد.
کائل با عجله اضافه کرد: «من از دستت عصبانی نیستم. درک میکنم که همین الان هم مشغلههای زیادی داری، و زنده موندن و فهمیدن اینکه چه چیزی پشت حلقه زمانیه، بر هر چیز دیگهای اولویت داره. با این حال، واقعاً ممنون میشم اگه در مورد این قاتلها تحقیق کنی و راهی برای متوقف کردنشون برای همیشه پیدا کنی.»
زوریان بلافاصله موافقت کرد: «البته. من در هر صورت کاملاً قصد انجام این کار رو داشتم. فقط این تحقیقات رو به تعویق انداختم تا به مشکلات مبرمتر رسیدگی کنم و در جادوی رزمی کمی بهتر بشم.»
علاوه بر این، او به این نتیجه رسیده بود که تحقیق درباره نیروهای تهاجمی در اینجا در سیوریا، به طور خودکار او را به حل آن معمای خاص نزدیکتر میکند. این دو به وضوح به نحوی با هم مرتبط بودند، شاید حتی دو جبهه مختلف از یک عملیات کاملاً یکسان.
کائل در حالی که نفس سنگینی بیرون میداد، گفت: «میفهمم. این باری رو از روی دوشم برداشت. اگه کاری هست که بتونم برای کمک به تو در این زمینه انجام بدم، فقط بهم بگو. من هنوز در حال پرسوجو هستم، اما فکر میکنم بتونم به چند تا دستورالعمل معجون راستی دست پیدا کنم.»
زوریان گفت: «من همین الان هم جادوی بازجویی خودم رو دارم، اما فرض میکنم داشتن گزینههای بیشتر برای انتخاب هرگز ضرری نداره.» راستش را بخواهید، معجونهای راستی ممکن بود در واقع مؤثرتر از چیزی باشند که او در ذهن داشت، حداقل در مرحله فعلی تحقیقات، اما او واقعاً نیاز داشت تواناییاش را برای جستجو در خاطرات افراد توسعه دهد، بنابراین تمایلی به استفاده از آنها نداشت. «یادت باشه که لوکاو از قبل میدونه چطور یه معجون راستی بسازه، پس اگه مذاکراتت به نتیجه نرسید، میتونم فقط تو رو به دهکدهاش دورنوردی کنم تا بتونی یه گپ دوستانه باهاش داشته باشی. شاید حاضر باشه به اشتراک بذاره.»
کائل غرولند کرد: «اون میدونه چطور این کار رو انجام بده؟ حرومزاده آبزیرکاه داشت از من پنهان میکرد. با این حال، این بهم یادآوری میکنه که لوکاو اصلاً یه قربانی بیدفاع نیست و دوست کشیشش هم همینطور. ممکنه ایده خوبی باشه که اونها رو در تحقیقات درگیر کنی؛ اگه اطلاعات کافی در اختیارش بذاری، ممکنه کاملاً قادر باشن قاتلها رو به تنهایی از پا دربیارن.»
حالا این یک ایده بود. جلب همکاری آلانیک بدون اینکه درباره همهچیز صادق باشد سخت خواهد بود، اما مزایای آن میتوانست عظیم باشد. او باید زمانی که به طور جدی شروع به مقابله با مشکل عمارت ایاسکو و ناپدید شدنهای اطراف کنیازوف دوری میکرد، به طور جدی به آن فکر میکرد.
کائل پس از چند ثانیه سکوت، در حالی که قفل یکی از کشوهای متصل به میز کارش را باز میکرد و یک دفترچه یادداشت ارزانقیمت و ساده را از آن بیرون میکشید، گفت: «خب. حالا که این موضوع حل شد، میخوام درباره یه موضوع ناخوشایند دیگه باهات صحبت کنم: نشانگر روحت.»
زوریان کمی کمرش را صاف کرد و ناگهان هوشیار شد. راستش را بخواهید، زمانی که او به کائل درباره نشانگر روح گفته بود و به پسر مورلاک اجازه داده بود تا پویش روح روی او انجام دهد، انتظار زیادی نداشت. کائل ممکن بود یک نکرومنسر باشد، اما بسیار آماتور بود. با این حال، او فکر کرد اعتماد کردن به پسر دیگر ضرری ندارد؛ هم لوکاو و هم آلانیک در مورد تخصص جادوی روحشان نسبتاً محدود و تخصصی عمل میکردند، و کاملاً امکانپذیر بود که آنها چیزی را نادیده گرفته باشند که برای یک نکرومنسر کامل، حتی یک تازهکار، بدیهی به نظر برسد. به نظر میرسید واقعاً همینطور بود.
او با هیجانی که به سختی پنهان شده بود پرسید: «چیه؟»
کائل آهی کشید و دفترچه را در دست زوریان فشرد. با این حال، زوریان با ورق زدن آن متوجه شد که چیزی از آن نمیفهمد. پر از نمودارهای ناآشنا و اصطلاحات تخصصی بیگانه بود که با پاراگرافهای کوتاهی در هم آمیخته شده بود و برای کسی که فاقد زمینه کافی برای درک آنها بود، هیچ معنایی نداشت. او نگاهی آزرده به کائل انداخت.
کائل بیتوجه به نگاه خیره او گفت: «رک میگم. نشانگر تو نباید کار کنه.» با دیدن حالت گیج زوریان، او برای توضیح دادن پیش رفت. «وقتی توصیف کردی که نشانگر چقدر محکم با روحت در هم تنیده شده، من فوراً مشکوک شدم؛ چرا باید کسی چنین نشانگر عمیقاً جاسازیشدهای بسازه و بعد اون رو مثل چیزی که تو فرض میکردی، یه مهر شناسایی ساده و تغییرناپذیر قرار بده؟ تمایل به مقاوم کردن نشانگر در برابر آسیب و سختتر کردن حذف اون میتونست بخشی از این موضوع رو توضیح بده، اما باز هم بیش از حد بود؛ روشهای کمتر تهاجمیای وجود دارن که فقط در صورتی با شکست مواجه میشن که روح اونقدر آسیب دیده باشه که شخص عملاً مرده باشه. البته اون روشها یه نقص قابل توجه دارن؛ کپی کردنشون خیلی راحتتر از چیزیه که تو در روحت ریشه دواندهای. احساس کردم کلید ماجرا همینه. نشانگر طوری طراحی شده بود که تلاشها برای کپی کردنش روی افراد دیگه رو خنثی کنه. و برای انجام این کار...»
زوریان حرفش را قطع کرد: «نیاز داشت تا روح میزبان رو بررسی کنه تا ببینه آیا به شخص دیگهای پیوند زده شده یا نه.»
کائل گفت: «آره.» او دفترچه را از دست زوریان گرفت، آن را به یکی از صفحات پایانی ورق زد و دوباره به او داد.
با نگاهی دوباره به آن، زوریان میتوانست بگوید که نمودار قرار بود طرحی خام از بدن یک انسان باشد که چندین دایره، مثلث و خطوط مستقیم روی آن کشیده شده بود. در زیر آن یک پاراگراف کوتاه درباره «کانالهای جوهره»، «گرههای بازخورد» و «موانع انتقال» صحبت میکرد. هنوز هم برای زوریان معنای زیادی نداشت، اما این بار میتوانست بگوید که قرار بود نمایانگر روح زوریان، نشانگر متصل به آن و تعامل آنها با یکدیگر باشد.
کائل گفت: «من ادعا نمیکنم که نشانگر رو کاملاً درک میکنم. یا حتی بیشترش رو؛ این یه چیز حیرتانگیزه که به وضوح توسط یه استاد جادوی روح ساخته شده. من مخصوصاً از این خوشم میاد که چطور خودش رو از پویشهای سطحی روح مخفی میکنه؛ تعجب نمیکنم که قبل از اینکه بهم اطلاع داده بشه اونجاست، هرگز متوجهش نشدم. با این حال، برخی چیزها در مورد عملکردش برای من واضحه، و یکی از اونها اینه که نشانگر طوری طراحی شده که با روح میزبانش مشورت کنه، در هر حال بخش هستهای و تغییرناپذیر اون، و برچسب شناسایی خودش رو با توجه به چیزی که تشخیص میده تغییر بده. پیوند زدن نشانگر به یه شخص دیگه باید منجر به یه ارزش شناسایی کاملاً متفاوت بشه.»
زوریان اعتراض کرد: «اما واضح است که اینطوری کار نمیکنه. من و زک یه نشانگر لعنتی مشابه داریم! در غیر این صورت طلسم ردیابی کار نمیکرد!»
کائل با آرامش گفت: «اون خرابه. منظورم نشانگر توئه. بخشهایی از اون کاملاً بیاثر هستن، یا به این دلیل که تو رو به عنوان میزبان برحق خودشون به رسمیت نمیشناسن، یا به این دلیل که یه قطعه حیاتی رو که در انتقال گم شده، از دست دادن. حدس میزنم که حداقل یکی از اونها قرار بوده وقتی میمیری سیگنالی به مکانیسم حلقه بفرسته و حلقه رو پیش از موعد خاتمه بده؛ این به خوبی توضیح میده که چرا وقتی زک میمیره تو به عقب فرستاده میشی، اما وقتی تو میمیری اون چنین چیزی رو تجربه نمیکنه. اون نسخه سالم نشانگر رو داره، در حالی که تو نداری.»
«اما بخش اصلی اون کار میکنه؟»
«از یه جهاتی. اون هر کاری رو که قراره انجام بده انجام میده، با هسته روحت مشورت میکنه، اما به دلایلی هنوز روی همون ارزشی که در زمان حضورش در داخل زک داشت گیر کرده. اون خرابه، اما به نفع تو خرابه.»
زوریان با درماندگی گفت: «هاه.» او قرار بود به این حرف چه بگوید؟ «راستش رو بخوای؟ این سورپرایز خیلی بزرگی نیست. همیشه مشکوک بودم که نشانگر به نحوی نقص داره. بالاخره، خیلی بعید میدونم که سازندههاش قصد داشتن کسی مثل من به اون شکلی که وارد شدم، وارد حلقه زمانی بشه. آیا این واقعاً چیزی رو تغییر میده؟»
کائل گفت: «بستگی داره چطور بهش نگاه کنی. تو در خطر خروج ناگهانی از حلقه نیستی، پس فرض میکنم از دیدگاه شخصی این موضوع تغییر زیادی ایجاد نمیکنه. اما از یه دیدگاه وسیعتر بهش نگاه کن. اگه حق با من باشه، پس هر تقارنی از شرایط که همتراز شد تا تو رو به همراه زک وارد حلقه زمانی کنه، یه اتفاق شانسی بوده. یه اتفاق خوشیمن، اما در هر صورت یه اتفاق شانسی. این به طور مداوم قابل تکرار نیست.»
زوریان اخم کرد. او چه...
سپس متوجه قضیه شد.
«صبر کن. پس ردای سرخ چطور سر از حلقه زمانی درآورد؟»
کائل در حالی که انگشتانش را بیصبرانه روی میز کارش میکوبید، گفت: «آره، سؤال همینه، مگه نه؟ متأسفم اما نمیدونم چطور به این سؤال جواب بدم. اما اون به وضوح از همون روشی که تو استفاده کردی، استفاده نکرده.»
زوریان موافقت کرد: «آره. من به شدت به این موضوع مشکوک بودم، اما نمیتونستم مطمئن باشم. اینکه اون روش دیگهای برای پیوستن به حلقه زمانی داشته باشه، توضیح میده که چرا هرگز از نشانگر خودش برای ردیابی من استفاده نکرد، همونطوری که من زک رو ردیابی کردم. اون نشانگر مشابه من و زک رو نداره، اگه اصلاً نشانگری داشته باشه، بنابراین مجبور بوده زک رو دستگیر کنه و از اون به عنوان یه کلید برای پیدا کردن من از اون طریق استفاده کنه.»
کائل این را گفت: «و اگه اون همونطور که تو فکر میکنی واقعا یه ساحر روح ماهر باشه، احتمالا "میدونه" که امکان نداره تو نشانگر حلقه زمانی یکسانی با زک داشته باشی، بنابراین اصلا دلیلی وجود نداره که بخواد اون روش رو امتحان کنه.»
آنها در نیم ساعت بعدی نظریهها و ایدههایشان را با هم تبادل کردند، اما در حال حاضر همه اینها فقط گمانهزنیهای توخالی بود. هیچ راهی برای تایید یا رد هیچکدام از احتمالات نداشتند. کائل فکر میکرد که ردای سرخ به نوعی از زک سواری میگیرد، یا با جا گذاشتن بخشهایی از ذهنش در زک، همانطور که مادرسالار سیوریا با زوریان انجام داد، یا با داشتن نوعی پیوند روح با زک. زوریان فورا احتمال وجود بسته حافظه را رد کرد. منطق چنین سازوکاری با عقل جور درنمیآمد؛ ردای سرخ در همان ساعات اولیه شروع حلقه زمانی فعال بود، اگر رسیدن سریعش به خرابههای کلونی آرانیا در آن بازنشانی خاص نشانهای از این موضوع باشد، و پردازش حجم زیادی از خاطرات بیش از یک روز زمان میبرد. بماند که زک هر بازنشانی را با رفتن به یک مکان ثابت شروع نمیکرد، بنابراین جای سوال بود که ردای سرخ اصلا چطور در هر بازنشانی یک بسته حافظه دریافت میکرده است. نه، ردای سرخ قطعا از بستههای حافظه استفاده نمیکرد. و راستش را بخواهید، زوریان فکر نمیکرد که او به روح زک هم پیوندی داشته باشد؛ اگر اینطور بود، وقتی ذهن زک را میخواند و میفهمید مسافران زمان دیگری هم در حال پرسه زدن هستند، روح او را برای پیدا کردن اتصالات اضافی بررسی میکرد. در عوض، او فورا برای مقابله با آرانیاها شتافته بود. به نظر میرسید اصلا فکر اینکه کسی به روح زک متصل باشد به ذهنش خطور نکرده بود.
شخصا، زوریان فکر میکرد که ردای سرخ نوعی نشانگر حلقه زمانی دارد. او احساس میکرد کاملا این احتمال وجود دارد که راهی برای افرادی که میدانند چه کار میکنند وجود داشته باشد تا «بهدرستی» وارد حلقه زمانی شوند؛ یعنی نشانگر خودشان و چیزهای دیگر را به دست آورند. هرچند این موضوع این سوال را به وجود میآورد که چرا او به سادگی زک را از سر راه برنمیداشت تا بدون هیچ مزاحمتی به زندگیاش ادامه دهد.
زک چه ویژگی خاصی داشت؟
زوریان گفت: «درسته. فکر نمیکنم با این حرفها به جایی برسیم. چیز دیگهای هست که باید تو ذهنم داشته باشم؟»
کائل گفت: «هیچی به جز همون چیزهایی که لوکاو و دوست کشیشش قبلا بهت هشدار دادن؛ از هر جادویی که بتونه روحت رو به طور قابلتوجهی تغییر بده دوری کن. ما نمیدونیم چی باعث شده نشانگر حلقه زمانی روی ارزش شناسایی فعلیش گیر کنه، و معلوم نیست چی ممکنه اون رو از لبه پرت کنه، پس مراقب باش.»
زوریان در حالی که به پشتی صندلی تکیه میداد و عمدا آهی نمایشی میکشید، گفت: «حتی قبل از این هم از انجامش میترسیدم، و دقیقا به همین دلیل. هرچند حیف شد. حدس میزنم رویای من برای تبدیل کردن اون شکارچی خاکستری احمقی که سیلورلیک من رو برای مقابله باهاش فرستاد به دستیار جادویی خودم یا تبدیل شدن به یه دگرپیکر شکارچی خاکستری، محکومه که فقط یه رویا باقی بمونه...»
کائل به او هشدار داد: «نمیدونستی؟ دلیلی داره که بیشتر دگرپیکرها از حیوانات معمولی ساخته میشن. دگرپیکر بودن یعنی تو غرایزی رو از بخش دیگه روح دریافت میکنی، و موجودات جادویی همیشه ارواح بسیار قدرتمندی دارن... هرچی موجود جادوییتر باشه، قویتره. و اونا معمولا به شدت خشن و قلمروطلب هستن. در مورد شکارچیهای خاکستری، تقریبا مطمئنم که اونا حتی همنوع خودشون رو هم تحمل نمیکنن، چه برسه به چیزهای دیگه. اگه تو به یه دگرپیکر شکارچی خاکستری تبدیل بشی، چنین روحیهای به تو هم سرایت میکنه. و مسئله وراثت هم هست که باید در نظر بگیری؛ حتی اگه بتونی روی روح یه شکارچی خاکستری مسلط بشی و نذاری تمایلاتش بهت غلبه کنه، هیچ تضمینی نیست که بچههات هم به همین اندازه اراده قوی داشته باشن، مخصوصا از اونجایی که اونا از روزی که به دنیا میان این تمایلات رو دارن. من به شدت توصیه میکنم که این کار رو نکنی. در مورد تبدیل کردنش به دستیار جادویی هم یادت باشه که مدت زیادی طول میکشه تا پیوند روح بالغ بشه و تو باید تمام این مدت بهش نزدیک باشی. هیچ تضمینی نیست که اون موجود در طول این فرایند تو رو نکشه. و اگه موفق بشی اون رو برده اراده خودت کنی، باز هم میتونه برای همه اطرافیانت که توسط پیوند روح محافظت نمیشن خطرناک باشه.»
زوریان با لحنی بیتفاوت گفت: «نیازی به سخنرانی نبود. فقط داشتم شوخی میکردم.»
«خوبه.»
زوریان با حسرت گفت: «حتی اگه تواناییهاش خیلی مفید میبود... سرسختی شدید، سرعت و مقاومت جادویی؟ آره، حتما!»
کائل پیشنهاد داد: «فقط بکشش، تیکهتیکهاش کن و ازشون یه معجون تقویتکننده بساز. میتونی از لوکاو بخوای تو این کار بهت کمک کنه، مطمئنم از این فرصت استقبال میکنه. هرچی باشه آدمهای زیادی اونقدر دیوونه نیستن که برن سراغ یکی از اون هیولاها، پس کاملا مطمئنم که اون هیچوقت فرصت کار با اعضای بدن شکارچی خاکستری رو نداشته.»
«میدونی، این در واقع ایده جالبی به نظر میرسه...»
کائل در حالی که به دیگ فلزی روی میز مقابلش که به آرامی حباب میزد نگاه میکرد و اخم کرده بود، گفت: «خوشحالم که تونستم کمک کنم. خب، آزمایش فعلیم خیلی خوب پیش نمیره. و فکر میکردم این دفعه دیگه موفق شدم. وقتشه که دسته شماره چهار رو امتحان کنم.» او نگاهی متفکرانه به زوریان انداخت. «بگو ببینم، فکر میکنی بتونی اینجا بهم کمک کنی؟ بعضی از مراحل خیلی سادهان، و تماشای کار من باعث میشه چیزهایی که در موردشون حرف زدم رو به همون راحتی که دفعه قبل فراموش کردی، از یادت نبری.»
زوریان نالید: «آره، کمکت میکنم، و خدایان مقدس، میشه دیگه این رو به رخم نکشی!؟ بیشتر از یه سال گذشته بود و من فکرم خیلی مشغول بود، طبیعی بود که خیلی چیزها رو فراموش کنم. علاوه بر این، در حال حاضر دارم روی دور زدن حافظه معیوبم به یه طریقی کار میکنم.»
کائل گفت: «همم، برات تو این زمینه آرزوی موفقیت میکنم. با این حال، هردومون میدونیم اگه به جای حفظ کردن کورکورانه دستورالعملها و آموزشهای خشک، بفهمی دارم چیکار میکنم، کارم رو خیلی بهتر یادت میمونه. این رو به عنوان درسهای رایگان کیمیاگری در نظر بگیر.»
خب. او برای حل مشکلاتی که با آنها روبهرو میشد از مقدار قابلتوجهی کیمیاگری استفاده میکرد، بنابراین گرفتن کمی مشاوره در این زمینه در واقع میتوانست مفید باشد.
«خیلی خب. میخوای از کجا شروع کنم؟»
روز بعد، زوریان تصمیم گرفت به قول درونی خودش برای پیدا کردن راهحلی برای مشکل «فراموش کردن چیزها» عمل کند. خب، او اول باید یکی دیگر از درسهای جادوی کیریلی را برنامهریزی میکرد، اما هیچ مشکلی در این مورد وجود نداشت. پیشرفت او بسیار سریعتر از بازنشانیهای قبلی بود که زوریان سعی در آموزش او داشت، زیرا او قبلا چندین بار این مسیر را طی کرده بود و بنابراین در ایجاد انگیزه در او و توضیح موضوعات به گونهای که او به طور شهودی متوجه شود، بهتر شده بود. پس از انجام تعهداتش برای آن روز، او به سرعت عذرخواهی کرد و برای پیادهروی بیرون رفت، مبادا کائل یا ایمایا کار دیگری پیدا کنند تا روی سرش بریزند.
در درازمدت، زوریان میدانست که از قبل راهحلی کاملا عالی برای به خاطر سپردن چیزها با وضوح کامل دارد؛ او میتوانست به سادگی بستههای حافظهای شبیه به بستههای مادرسالار سیوریا بسازد و آنها را برای یادآوری در آینده در ذهنش ذخیره کند. نقشه دنیای زیرزمینی سیوریا که مادرسالار برایش به جا گذاشته بود، هنوز هم در ذهنش به همان شفافیت روزی بود که آن را از بقایای پراکنده در ذهن بازماندگان مذکر کلونی سر هم کرده بود. این به عنوان نمونهای درخشان از کارهایی بود که برای کسی که میتوانست در رویه ایجاد چنین چیزهایی استاد شود، امکانپذیر بود. و اینطور نبود که یادگیری نحوه انجام این کار، اتلاف وقت اضافهای باشد؛ یادگیری نحوه کار با بستههای حافظه چیزی بود که او از قبل روی آن کار میکرد. در واقع، این اولویت فعلی او بود.
مشکل این بود که مدتی طول میکشید تا تلاشهایش در آن زمینه به ثمر بنشیند. میتوانست چند ماه باشد، میتوانست چند سال باشد... خب، امیدوار بود سالها طول نکشد، چون بسته حافظه مادرسالار تا آن زمان ممکن بود پوسیده و بیفایده شود، اما نکته همچنان پابرجا بود: این راهحلی سریع برای مشکل فوری او نبود. خوشبختانه، جادوگرهای انسانی در ساختن راهحلهای سریع برای مشکلات فوری بسیار خوب بودند، و مطمئنا برخی از آنها در برههای نیاز پیدا کرده بودند که نقشهای را تا آخرین جزئیات حفظ کنند، یا کتابی را کلمه به کلمه از بر بخوانند؟ زوریان شوکه میشد اگر طلسمی برای انجام چنین کاری از قبل در جایی وجود نداشت، فقط مسئله این بود که آیا او میتوانست آن را پیدا کند یا نه.
او تصمیم گرفت اول در کتابخانه آکادمی شانسش را امتحان کند. کمی بدون خلاقیت بود، اما بهترین مکان برای شروع تحقیقاتش بود و مدتی میشد که زمانی را صرف گشتوگذار در میان قفسههای آن نکرده بود. او در طول غیبت طولانیاش از سیوریا، تا حدودی دلتنگ این کار شده بود.
سه ساعت بعد، او بین لبخند زدن از روی رضایت و تمایل به پیدا کردن چیزی قابل اشتعال برای خالی کردن عصبانیتش روی آن، گیر کرده بود. جنبه مثبت قضیه این بود: او چیزی را که به دنبالش بود پیدا کرد. کمتر از پنج طلسم مختلف وجود نداشت که میتوانستند کاری را که او میخواست انجام دهند، عمدتا با این امکان که به طلسمکننده اجازه میدادند آنچه را که در یک دوره زمانی کوتاه میبیند و میشنود ضبط کرده و آن سابقه را در ذهن خود ذخیره کند. آنها در جزئیاتی مانند امکان متوقف کردن موقت ضبط یا عدم آن با هم تفاوت داشتند، اما هسته اصلی یکسان بود. یکی از آنها حتی ادعا میکرد که میتواند یک خاطره واضح را به صورت گذشتهنگر شکل دهد و به طلسمکننده اجازه دهد آنچه را که فراموش کرده به یاد بیاورد.
خبر بد این بود که این طلسمها فقط در بخش ممنوعه کتابخانه در دسترس بودند.
به طور خاص، در بخش جادوی ذهن آن.
زوریان به پشتی صندلیاش تکیه داد، آن را با بیثباتی روی دو پایه عقبیاش متعادل کرد و عینکش را درآورد تا چشمانش را ماساژ دهد. اینکه بگوییم آکادمی تمایلی به دادن مجوز به دانشآموزان تصادفی در مورد انجام جادوی ذهن نداشت، دستکم گرفتن شدید قضیه بود. اگر میخواست به خواسته خود برسد، به یک کارت تردد بهتر برای کتابخانه نیاز داشت، و هیچ راهی وجود نداشت که بتواند آن را از راههای قانونی به دست آورد.
او در حالی که به سقف کتابخانه خیره شده بود، چشمانش را ریز کرد. چارهای نبود. او فقط باید یکی را میدزدید.
«چی باعث شده بهترین شاگرد من تو این روز قشنگ اینقدر افسرده باشه؟»
زوریان جا خورد و در جایش پرید، صندلی که تعادل ضعیفی داشت تقریبا تسلیم شد و او را به سمت زمین کشید. پس از اینکه در نهایت به اندازه کافی تعادل خود را به دست آورد، برگشت تا نگاهی ناراضی به ایلسا بیندازد.
او گفت: «ببخشید،» اما لبخندش و احساساتی که زوریان از او دریافت میکرد به او میگفت که ایلسا اصلا متاسف نیست. «فکر نمیکردم اینقدر... انفجاری واکنش نشون بدی.»
زوریان گفت: «فقط یه کم غافلگیرم کردید.» او با حس ذهن خود عبور شخصی را از کنارش تشخیص داده بود، اما این دقیقا چیز غیرمعمولی در این مکان نبود. هرچه باشد، کتابخانه که خالی نبود. «چطور میتونم کمکتون کنم، خانم زیلتی؟»
«هیچی، واقعا؛ من کارم رو انجام دادم و به همون دلیلی که اومده بودم رسیدم. متوجه نشدی چون خیلی غرق خوندنت بودی، اما من قبل از این دو بار از این بخش رد شده بودم. فقط اون موقع نمیخواستم مزاحمت بشم، چون خیلی سرت شلوغ به نظر میرسید. الان داشتم میرفتم که دیدم داری سعی میکنی با چشمهات یه سوراخ تو سقف بسوزونی، برای همین فکر کردم شاید بتونم تو هر چیزی که داره اذیتت میکنه بهت کمک کنم.»
زوریان گفت: «از پیشنهادتون ممنونم، خانم زیلتی. واقعا ممنونم. اما فکر نمیکنم بتونید تو این مورد کمکم کنید.»
هرچند که او میتوانست کمککننده باشد، زوریان کاملا مطمئن بود که درخواست کمک از او برای ارتکاب جرم، ایده وحشتناکی است. سرگرمکننده، اما وحشتناک.
ایلسا در حالی که به کتاب باز مقابل او نگاه میکرد، پرسید: «به هر حال، داری روی چی کار میکنی؟ طلسمهای حفظ حافظه؟ چرا باید به همچین چیزی نیاز داشته باشی؟»
زوریان صادقانه گفت: «من به راهی نیاز دارم تا بتونم یکی دو تا دفترچه رو سریع و بینقص حفظ کنم.»
ایلسا نگاهی جستجوگرانه به او انداخت.
«اگه این مربوط به کارهای کلاسه...»
زوریان سرش را تکان داد و گفت: «نه، فکر میکنم تو کلاسهام خیلی خوب عمل میکنم.» در واقع، او فکر میکرد که بیش از حد خوب عمل میکند؛ با وجود تلاشهایش برای جلب توجه نکردن، از نظر نمرات در صدر کلاسش بود. «این یه مسئله شخصیه. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که به زودی به یه سفر میرم و نمیتونم هیچ چیزی با خودم ببرم. یعنی هیچ چیزی جز خاطراتم. و با وجود اینکه حافظم خیلی خوبه، اونقدرها خوب نیست که بتونم مثلا رونویسی کلمه به کلمه یه کتاب دستورالعملهای معجونسازی رو حفظ کنم.»
ایلسا خاطرنشان کرد: «شوم و مشکوک به نظر میرسه.»
زوریان اطمینان داد: «من قصد انجام هیچ کار غیرقانونی رو ندارم.»
ایلسا با چهرهای بیحالت گفت: «مطمئنم. برای همینه که داری دنبال طلسمهایی میگردی که میدونم اجازه یادگیریشون رو نداری.»
زوریان در جواب گفت: «برای همین وقتی بهم نزدیک شدید افسرده بودم. فکر میکردم راهحلی برای مشکلم پیدا کردم، اما معلوم شد که در حال حاضر از دسترسم خارجه.»
ایلسا گفت: «میفهمم. فقط از روی کنجکاوی میپرسم، چقدر برات مهمه که بتونی به اطلاعات کتاب در حالی که تو ذهنت ذخیره شده دسترسی داشته باشی؟»
زوریان اخم کرد و گفت: «مطمئن نیستم که منظورتون رو فهمیده باشم. نگه داشتن یه کتاب تو سرت اگه نتونی بخونیش چه فایدهای داره؟»
ایلسا لبخند زد: «برای ساختن یه کپی از اون، البته. این ترفندیه که بعضی از متخصصهای دگرگونی در صورتی که بخوان اشیای پیچیده رو بدون حمل کردن نسخههای اصلی با خودشون بسازن، ازش استفاده میکنن. اونا از یه طلسم برای ثبت طرح اولیه یه شیء استفاده میکنن، اون رو تو سرشون ذخیره میکنن و بعد به سادگی هر وقت که دلشون خواست از اون طرح برای ساختن کپیهایی از اون شیء استفاده میکنن. خب، به شرطی که مواد اولیه مناسب رو داشته باشن. تو مورد تو، این مواد میتونه یه کتاب خالی با ابعادی مشابه چیزی که میخوای کپی کنی و یه شیشه جوهر باشه.»
زوریان با امیدواری پرسید: «و... شما میدونید چطور باید این کار رو انجام داد؟»
ایلسا زمزمه کرد: «خب، من یه متخصص دگرگونی هستم... اما حتی اگه مایل بودم بهت یاد بدم، این دقیقا یه ترکیب طلسم آسون نیست. نیاز به تخصص دگرگونی زیاد و کنترل شکلدهی عالی داره. این کار طول میکشه تا-»
زوریان برای یک ثانیه تمرکز کرد و با جادویش کتاب سنگین و با روکش فلزی را از قفسه کنارش بیرون کشید، بدون اینکه زحمت انجام حتی یک حرکت یا اشاره دست را به خود بدهد. کتاب به نرمی از قفسهاش بیرون لغزید و در مقابل ایلسا شناور شد و او را غافلگیر کرد. پیش از آنکه او بتواند چیزی بگوید، کتاب خودبهخود باز شد و شروع به ورق زدن صفحاتش کرد، در ابتدا به آرامی، اما بعد سرعت گرفت تا جایی که نیمه آخر آن در یک چشم به هم زدن گذشت و کتاب با صدای بلندی بسته شد. زوریان که منظورش را رسانده بود، به نرمی کتاب را به جای قبلیاش در قفسه برگرداند.
زوریان در سکوت ایجاد شده گفت: «الان نمیتونم راه مناسبی برای اثبات تخصص دگرگونی خودم پیدا کنم، اما من کاملا قادرم یه ماهیتابه فلزی رو به یه ساعت فلزی کاملا کاربردی تغییر ساختار بدم. این کار در مقایسه با اون چقدر سختتره؟»
ایلسا در حالی که هنوز با اخم به کتاب روی قفسه خیره شده بود، اعتراف کرد: «دقیقا سختتر نیست. اما قطعا متفاوته. باید چند روز تمرین کنی تا بتونی درست انجامش بدی.» او سرش را تکان داد و چشمانش را از کتاب گرفت تا به چشمان زوریان خیره شود. «ما دوشنبه در این مورد با هم صحبت خواهیم کرد، آقای کازینسکی.»
زوریان پرسید: «این یعنی موافقید که اون رو بهم یاد بدید؟»
«هنوز نه. باید چند تا آزمایش روت انجام بدم تا ببینم میتونی با خیال راحت از پس طلسمها بربیای یا نه.»
ایلسا خیلی زود رفت و زوریان را با افکار خودش تنها گذاشت. او کتاب مقابلش را بست و آن را کنار گذاشت. ترکیب طلسم ایلسا دقیقا همان چیزی نبود که او هنگام جستجوی یک راهحل سریع و دمدستی به دنبالش بود، اما میتوانست کارساز باشد. در واقع، از برخی جهات حتی از ایده اصلی او بهتر بود. به عنوان مثال، استفاده از آن بسیار کمتر آزاردهنده بود. به علاوه، او نیازی نداشت هر بار که میخواست چیزی را اضافه یا تغییر دهد، با زحمت اطلاعات را از ذهنش رونویسی کند. او به روش ایلسا فرصت میداد.
اما به هر حال قصد داشت یک کارت تردد بهتر برای کتابخانه بدزدد.
دو هفته در هالهای از فعالیت گذشت. بیشتر آن روتین بود، مانند همراهی تایون و تیمش به سیاهچال، آموزش به کیریلی یا کمک به کائل در کیمیاگریاش (و اینکه روحش گهگاه توسط پسر دیگر اسکن میشد، که تا الان نتایج کمی در بر داشت). این موضوع که کیریلی این بار واقعا دوستی همسن و سال خودش داشت کمک میکرد، بنابراین او خیلی کمتر وقت زوریان را در انحصار خود میگرفت. مادرش هر راز تاریکی که پنهان میکرد، زوریان باید اعتراف میکرد که حضور نوچکا باعث شده بود کیریلی بسیار بیشتر از حد معمول قابل کنترل باشد، بنابراین او قطعا در بازنشانیهای آینده نیز به آن پل سر میزد.
دو چیز اصلی از بقیه متمایز بود. اولین مورد این بود که او موفق شده بود طلسمهایی را که ایلسا درباره آنها صحبت کرده بود یاد بگیرد، و آنها دقیقا همانطور که او گفته بود کار میکردند. او خوشحال بود که در نهایت میتوانست یادداشتهای مکتوبی از اتفاقات حلقه زمانی نگه دارد، زیرا اکنون روشی برای انتقال موثر دفترچههایش به بازنشانی بعدی داشت. کائل هم خوشحال بود، زیرا اکنون میتوانست در مورد مقدار اطلاعاتی که به خود آیندهاش میفرستاد بسیار دستودلبازتر باشد؛ او فورا چهار دفترچه کاملا پر شده را به زوریان داد تا طرحهای اولیه آنها را ذخیره کند، و قول داد تا پایان بازنشانی یکی دیگر هم بدهد. زوریان واقعا امیدوار بود که کائل در بازنشانیهای آینده به این سرعت دفترچهها را روی هم تلنبار نکند، زیرا زوریان فقط میتوانست حدود ۱۵ طرح اولیه را در ذهن خود نگه دارد. بسته حافظه مادرسالار واقعا فضای زیادی برای چیز دیگری باقی نمیگذاشت.
دومین چیز جالب این بود که او تقریبا مطمئن شده بود که زویم همیشه ذهن خود را سپر کرده است. او سه بار مختلف به دفتر آن مرد هجوم برده بود، و سپر همیشه فعال بود. متاسفانه، به نظر میرسید ملاقاتهای سرزده او سرانجام آن مرد خونسرد را تا حدودی تحریک کرده بود، بنابراین اکنون زوریان ۵ کتاب شکلدهی مختلف در لیست خواندن خود برای جلسه بعدیشان داشت. بسته به اینکه زویم تصمیم میگرفت روی کدام کتاب تمرکز کند، درس بعدی آنها شامل این میشد که زوریان اشکال دقیقی از ماسه بسازد، یک ساعت را بدون شکستن هیچیک از قطعاتش با دورجنبی پیاده کند، با شمع و کبریت بازی کند، سعی کند بدون استفاده از هیچ قلممویی رنگ را روی بوم بمالد یا با انگشتانش رونهایی را روی سنگ حک کند. یا شاید هر پنج مورد، اگر زویم احساس کینهتوزی خاصی میکرد.
اما همه اینها فعالیتهای پسزمینه بود؛ تمرکز واقعی تلاشهای او ردیابی ایباساییها و فرقه اژدهای زیرین، و نقشهبرداری از ساختار سازمان آنها بود. در ابتدا او میخواست محتاط باشد و بیشتر زمان بازنشانی را فقط به مشاهده همهچیز، شناسایی اعضای آنها و مکانهایی که در آن ملاقات کرده و تجارت میکردند بگذراند، اما... خب، او فرصت را دید و از آن استفاده کرد. در حالی که ایباساییها عمدتا جادوگرهای تمامعیار بودند و در اعماق زمین در پایگاههایی با حائلبندی جادویی شدید و پر از نگهبان زندگی میکردند و فقط به صورت دورهای به سطح زمین میآمدند، بیشتر متحدان آنها در شهر به شکل بسیار متوسطتری محافظت میشدند. زوریان اعضای فرقه و مزدوران سادهای را که با ایباساییها کار میکردند تعقیب کرد، آنها را تا خانههایشان ردیابی کرد و افکارشان را در حالی که دزدکی حرکت میکردند خواند. حائلهای خانههای آنها، اگر اصلا حائلی داشتند، به طرز خندهداری برای دور زدن یا شکستن آسان بودند، و به زوریان اجازه میدادند تا برای یافتن سرنخهای اضافی و ارتباط با سایر اعضای توطئهشان، در وسایل آنها جستجو کند.
او چیزهای جالبی فهمیده بود. برای مثال، همه ماموران ایباسایی در شهر از کاری که خود را درگیر آن میکردند آگاه نبودند. تاجران مختلفی که غذا و سایر تدارکات را برای مهاجمان قاچاق میکردند، به نظر میرسید کاملا از اینکه واقعا از چه کسی حمایت میکنند بیخبر بودند. برای آنها این فقط یک تجارت بود. ظاهرا پایگاهها و عملیاتهای مخفی متعددی در اعماق سیاهچال سیوریا در حال انجام بود و بیشتر آنها نسبتا بیخطر بودند؛ عملیات برداشت غیرقانونی برای مواد خطرناک، تاسیسات تحقیقاتی مخفی توسط گروههای تجاری مختلف، و حتی نوعی سایت سیاه دولتی. تاجران فکر میکردند که به سادگی یکی از این جناحهای سایهدار متعدد را تامین میکنند و هرگز زیاد در هویت مشتریان خود فضولی نمیکردند. چند مزدور میدانستند که مهاجمان قصد دارند در طول جشنواره تابستانی نوعی حمله تروریستی انجام دهند، اما تا زمانی که پولشان را میگرفتند به جزئیات اهمیتی نمیدادند؛ به نظر نمیرسید که آنها از مقیاس واقعی تهاجم آگاه باشند.
سپس فرقه اژدهای زیرین بود که صادقانه او را گیج میکرد. این فرقه ساختاری بسیار پیچیده و گیجکننده داشت، با دستهها و ردههای مختلف عضویت، و به نظر میرسید به هر رده داستان متفاوتی خورانده شده است. علاوه بر این، به نظر میرسید برخی از اعضا صرفا برای منافع در آن حضور داشتند و از همان ابتدا هرگز سیستم اعتقادی فرقه را نپذیرفته بودند. آنها برای پول در آن بودند؛ ظاهرا عضویت در فرقه اژدها اگر درست بازی میکردی، میتوانست کاملا سودآور باشد. البته آنها میدانستند که فرقه قصد دارد در جشنواره تابستانی یک کهنزاد را آزاد کند تا شهر و هر چیزی را که در اطراف آن است ویران کند، اما باور نداشتند که کهنزاد مورد نظر اصلا وجود داشته باشد، پس همراهی با آنها ضرری نداشت، درست است؟
درست است.
هنوز هیچ مدرکی وجود نداشت که نشان دهد ردای سرخ به هیچ وجه در میان نیروهای مهاجم فعالیت میکند، و نه اینکه حتی ذرهای دانش را قبل از فرار برای انجام کاری دیگر با آنها به اشتراک گذاشته باشد، بنابراین زوریان تصمیم گرفت کمی تهاجمیتر عمل کند و عملا تمرین ذهنخوانی خود را روی اهداف قابلقبول شروع کند. برای این منظور، او یک گردهمایی کوچک از اعضای فرقه را شناسایی کرد؛ که توسط سه عضو جادوگر سازماندهی شده بود که به نظر میرسید رتبه کمی بالاتری نسبت به تفالههای معمولی که زوریان تا به حال با آنها روبرو شده بود داشتند، و آماده شد تا آنها را برای بازجویی مطیع کند.
هشت عضو مسلح فرقه، که سه نفر از آنها جادوگر بودند. خودِ قدیمیاش او را دیوانه میخواند که سعی میکرد به تنهایی، حتی از کمینگاه، با همه آنها درگیر شود، اما آنها واقعا هیچ شانسی نداشتند؛ او خانهای را که قرار بود در آن ملاقات کنند قبل از اینکه حتی به آنجا برسند تلهگذاری کرد، زیرا چند روز قبل از مکان ملاقات انتخابی آنها مطلع شده بود، و آنها را یکییکی با ورودشان از پا درآورد. عمدتا با مجبور کردن تلهپاتیک آنها به خوابیدن، درست مانند کاری که آرانیاها مدتها پیش وقتی برای اولین بار با آنها برخورد کرده بود، سعی کرده بودند با او انجام دهند. آخرین نفری که رسید، جادوگری بود که فرمول طلسم سپر ذهنی را روی یک انگشتر داشت و با تلاش زوریان مقابله کرد. زوریان مجبور شد با استفاده محتاطانه از طلسم «انفجار نیرو»، او را چند بار به دیوار بکوبد تا از پسش بربیاید.
وقتی همه آنها روی زمین افتادند و دستوپایشان بسته شد، زوریان نفس عمیقی کشید و تمرکز کرد تا در خاطرات اولین قربانیاش شیرجه بزند.
قبل از اینکه از نگهبانان غار زرد آموزش ببیند، زوریان به نوعی انتظار داشت که کاوش در خاطرات کسی شبیه آن چیزی باشد که آدم گاهی در رمانهای ماجراجویانه و امثال آن میبیند؛ قدم زدن در یک منظره ذهنی روانگردان، جایی که مزاحم باید در هزارتوهای عمیقا نمادین حرکت کند و با بازنماییهای ذهنی از روان قربانی و چیزهای دیگر بجنگد. واقعیت اصلا اینطور نبود. یا حداقل روشی که آرانیاها آن را انجام میدادند اصلا اینطور نبود، و نگهبانان غار زرد وقتی زوریان این ایده را برای آنها توصیف کرده بود، بیش از حد سرگرم شده بودند. در عوض، کاوشهای حافظه به سادگی شامل یک کاوشگر تلهپاتیک قدرتمند بود که در لایههای سطحی ذهن قربانی نفوذ میکرد و سپس در سراسر درون آنها در جستجوی هر چیزی که فرد روانکاو به دنبالش بود، منشعب میشد.
این روش ذاتا یک رویه خطرناک بود؛ برخلاف دستکاریهای سطحی و سبکتر، اسکنهای عمیق مانند کاری که او میخواست انجام دهد میتوانست برای همیشه یک ذهن را نابود کند. یک آماتور مانند زوریان تقریبا تضمین شده بود که در اولین تلاش خود آسیب جبرانناپذیری وارد کند، مگر اینکه سالها وقت صرف انجام تمرینات دقیق کرده باشد که زوریان زمانی برای آن نداشت. بنابراین، او وقتی آن مرد اول پنج دقیقه بعد به یک پوسته بیذهن تبدیل شد، چندان تعجب نکرد. با این حال، تشنج و کف کردن دهان که قبل از آن رخ داد، بسیار آزاردهنده بود و تقریبا باعث شد او در همان لحظه از کل کار دست بکشد. او حتی نتوانست چیزی از خاطرات مرد بخواند، بنابراین مرگ او بیفایده بود.
چند دقیقه بعد، پس از اینکه کمی وقت پیدا کرد تا آرام شود و صدای کوچکی را در سرش که به او میگفت به خاطر کشتن یک مرد بیدفاع به آن شکل یک هیولا است، خفه کند، با قربانی شماره دو ادامه داد. او تصمیم گرفت زیاد در ذهن بقیه آنها نماند.
شماره دو، سه، چهار، پنج و شش از کاوشهای او جان سالم به در بردند. آنها حتی میتوانستند روزی از خواب بیدار شوند. خب، میتوانستند، اگر حلقه زمانی به پایان خود اینقدر نزدیک نبود. تلاش ششم در واقع نتایجی هم به همراه داشت؛ او قبل از اینکه مجبور به عقبنشینی شود چیز زیادی در خاطرات مرد پیدا نکرد، اما چند نام دیگر به لیست خود برای تحقیق اضافه کرد، بنابراین حداقل کمی فایده داشت. دو نفر آخر به دلیل کاوش او فقط آسیب جزئی دیدند. آنها هیچ چیز مفیدی که بتواند به او کمک کند نمیدانستند.
زوریان با احساس پوچی خانه را ترک کرد و از خود پرسید که آیا واقعا برای انجام این کار توجیهی دارد یا نه.
او به خانه آمد و کیریلی را در حال گریه و کل خانه را در غوغا یافت. رئا و ساوه ساشال در خانهشان مرده پیدا شده بودند که به طرز وحشیانهای توسط چیزی که به نظر میرسید هیولایی است که از چشم جوخههای نابودگر متعددی که تا الان در شهر فعالیت میکردند دور مانده بود، به قتل رسیده بودند.
هیچ ردی از دخترشان نبود.