چپتر 444: پایان اتحاد (۱)
چپتر 444: پایان اتحاد (۱)
هفت روز پیش، شعبه آکادمی داخل پایتخت افتتاح شد.
بازدیدکنندهای غیرمنتظره به آنجا رسید.
از آنجا که آکادمی پایتخت اهمیت حیاتی داشت، به دستور ارباب چون یووون از ارشد دوازدهم، گو چویونگ، خواسته شد تا بر افتتاحیه نظارت کند.
در حالی که چون یووون شش شمشیر و افرادشان را به دریای شمال هدایت میکرد، او و وانگ جینگ مسئولیت افتتاح آکادمی را بر عهده گرفتند.
گو چویونگ با دیدن افرادی که در اتاق پذیرش آکادمی منتظر بودند، نتوانست شوکش را پنهان کند.
«ارشد هوان! آه... ارشد یین هم اینجاست،»
آنها ارشدهای مکتب شیطانی بودند، ارشد دوم یین موها و ارشد هفتم هوان یی.
حضور یه ارشد تنها در صورتی امکانپذیر بود که ارباب بازگشته باشد یا دستوری داده باشد.
با این حال، چون یووون، ارباب مکتب، هنوز برنگشته بود و ارشدها به طریقی آمده بودند.
«دستوری از طرف ارباب رسیده؟»
«فوفوفو، نه. فقط اومدیم یه نگاهی بندازیم.»
«ها؟»
گو چویونگ با دیدن زنی که دستهاش رو روی لبهاش گذاشته بود و لبخند میزد، اخم کرد.
اگه بدون هیچ دستوری از طرف ارباب آمده بودند، این کار به نوعی خیانت محسوب میشد.
گو چویونگ با چشمانی ریز شده گفت.
«ارشد هوان، شما تو موقعیتی هستید که نباید پایگاه رو ترک کنید مگر اینکه بهتون دستور داده بشه، اما اگه بدون دستور اربابمون حرکت کنید...»
قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، هوان یی چیزی از آستینش بیرون کشید.
یه کاغذ.
«فرمان چون ما!»
همه افراد حاضر در اتاق پذیرش با دیدن فرمانی که مهر چون ما رو داشت، روی یه زانو زانو زدند.
«ارشد دوازدهم باید از فرمان چون ما مطلع باشه، درسته؟»
«آه!»
هوان یی در حالی که کاغذ رو تو دستش نگه داشته بود، دوباره گفت.
«فوفوفو، من خودسر نیستم. ارباب فرمان شیطان آسمانی، این رو دقیقاً برای همچین روزی به من سپرده.»
درست همونطور که هوان یی توضیح داد.
در طول غیبت طولانی چون یووون از مکتب شیطانی، اختیار مدیریت مکتب به ارشد سوم، مون یون سپرده شده بود.
با این حال، پیش از رفتن چون یووون، به هوان یی هم دستوری داده شده بود. او این اختیار رو داشت که برای هر وضعیت اضطراری آماده بشه.
«وضعیت اضطراری پیش اومده؟ به خاطر تحرکات نیروهای عدالته؟ اما ما نامهای به دریای شمال و پایگاه اصلی هم فرستادیم، ولی هنوز هیچ جوابی نگرفتیم.»
با حرفهای گو چویونگ، یکی از ابروهای هوان یی بالا رفت.
ارشد یین موها هم همین واکنش رو نشون داد.
پس از رفتن چون یووون و شش شمشیر به دریای شمال، جریان اطلاعات به شمال رود زرد قطع شده بود.
«همونطور که انتظار میرفت. زمان زیادی نگذشته، پس ممکنه هنوز متوجه نشده باشید، ارشد دوازدهم.»
گو چویونگ که متوجه حرفهای یین موها نشده بود، سرش رو کج کرد.
ارشد هفتم هوان یی به ستوان یوک شیم-میئونگ نگاه کرد.
با کنجکاوی گفت.
«ستوان یوک شیم-میئونگ از خاندان شبح توهم.»
«چی؟ شبح توهم؟»
ستوان این شعبه رو شخص ارباب منصوب کرده بود.
گو چویونگ که از این موضوع بیخبر بود، مات و مبهوت موند.
چون ارباب اصلاً به این موضوع اشارهای نکرده بود.
«از ارشد گو عذرخواهی میکنم. این دستور مستقیم ارباب بود، برای همین نمیتونستم هویتم رو فاش کنم.»
«هوهو، این یکم...»
«من هم از ارشد گو عذرخواهی میکنم. چون اینجا نقطه اصلی افتتاحیه بود، ما اون رو فرستادیم تا پایگاهی برامون ایجاد کنه. هوهوهو.»
برخلاف کلمات عذرخواهانهشون، نسبتاً خوشحال به نظر میرسیدند.
گو چویونگ با شنیدن حرفهاشون سرش رو تکون داد.
«پس، اول گزارش فوری رو بشنویم؟ افرادی به پایگاه اصلی هم فرستاده شدند؟»
«هنوز چیزی درباره یورین نشنیدیم، اما داشتم فکر میکردم خودم برم اونجا و بررسی کنم.»
اخیراً، بر اساس اطلاعات جمعآوری شده، ارتباط بیش از نیمی از افراد خاندان شبح توهم که در سایر خاندانها نفوذ کرده بودند، قطع شده بود.
فقط پنج روز گذشته بود، اما برای خاندان شبح توهم که اطلاعات رو تو مدت زمان کوتاهی جمعآوری میکرد، این یه دردسر بزرگ بود.
«باید کار فرمانده نظامی جناح یورین، یو بومریو باشه. حتماً اتفاقی افتاده که افرادی که تا حالا کاری به خاندان ما نداشتند، حالا دارن با ما درگیر میشن تا اطلاعاتی به نفع خودشون به دست بیارن.»
هوان یی با دست راستش چانهاش رو مالید و نگران به نظر میرسید.
یو بومریو سرسختترین فرد برای مقابله بود.
پس از اینکه استراتژیست جگال سوهی در مکتبشون توقف کرد، اونها از وجود این مرد مطلع شدند و فهمیدند که او در تلاش بوده تا درباره خاندان شش رزمی خدای تیغ اطلاعات کسب کنه.
«ارشد نمیدونه که تمام نیروهای یورین در حال حرکت هستند؟»
«تمام نیروها؟»
یوک شیم-میئونگ از خاندان شبح توهم موضوع رو توضیح داد.
این یعنی تمام نیروهای یورین به دو بخش تقسیم شده بودند؛ یکی به سمت شمال شرقی و دیگری به سمت جنوب شرقی.
از اونجا که تعداد زیادی در حال حرکت بودند، اونها تونستند چند سرنخ به دست بیارن و سعی کردند اطلاعات رو به مکتب برسونند.
«ها! که یورین همچین چیزی رو برنامهریزی کنه!»
یین موها با شنیدن این حرف عصبانی شد.
اما برای هوان یی، تمام این اطلاعات مثل قطعاتی بودند که تصویر بزرگتری رو کامل میکردند.
مثل کنار هم چیدن یه پازل به هم ریخته.
«قدرت یورین فقط برای محافظت از خودشون در برابر بخش جنوبی رود زرد حفظ میشه. این کار برای جلوگیری و زیر نظر گرفتن تحرکات مکتب ماست. با این حال، اینکه شبکه اطلاعاتی ما توسط اونها مختل شده...»
«به نظر میرسه این بار مسئله مرگ و زندگی یورین در میونه.»
«مرگ و زندگی؟ پس مکتب ما چی؟»
اتحاد هنوز پابرجا بود، اما اونها نمیفهمیدند چرا یورین داره همچین کاری میکنه.
در پاسخ به این سوال گیجکننده، هوان یی گفت.
«دلیل اینکه ما کاری به کارشون نداشتیم، آکادمی جدیدمون بود. شاید به همین دلیل فرصت راحتی برای مسدود کردن اطلاعات ما پیدا کردند.»
«اما تا کی میتونن مسدودش کنن؟ باید بدونن که ما بالاخره متوجه میشیم.»
مهم نبود چقدر اطلاعات رو مسدود میکردند، بالاخره یه محدودیت زمانی وجود داشت که بقیه متوجه بشن.
البته، اگه اطلاعات به شکل پراکنده داده میشد، برای مکتب شیطانی که همیشه در حالت آمادهباش بود، فقط عجیب به نظر میرسید.
«دلیلش سادهست. اونها دارن سعی میکنن با تمام توانشون کاری انجام بدن. ممکنه نگران چیزهایی باشن که از دریای شمال اومده، اما... دارن خیلی سریع حرکت میکنن.»
هوان یی گزارشی از شش شمشیر درباره اتفاقات دریای شمال دریافت کرده بود.
با دونستن اینکه یورین هم طمع هسته لاکپشت اژدها رو داشت، هوان یی میدونست که دیر یا زود درگیری به وجود میاد.
اما انتظار نداشت که اینقدر زود اتفاق بیفته.
«باید به خاطر مرگ پسر دوم رهبر بزرگ باشه.»
هوان یی هیچ شکی به قضاوت ارباب نداشت، اما برای رهبر بزرگ نیروهای عدالت، این موضوع به فرصتی برای اقدام تبدیل شده بود.
مهم نبود رهبر بزرگ چقدر منطقی بود، هر دو پسرش نابود شده بودند. هر کسی تو سرکوب احساساتش دچار مشکل میشد.
«حتی اگه به خاطر این کار توسط ارباب سرزنش بشیم، اومدنمون به اینجا کار خوبی بود. به نوعی، تقسیم نیروهاشون به دو بخش و فرستادن یکی به سمت شمال شرقی، به نظر میرسه ربطی به ارباب داشته باشه.»
«صبر کن! اگه حرفهای ارشد هوان رو درست فهمیده باشم، ما هیچ نامهای از نیروهامون که دریای شمال رو ترک کردند، دریافت نکردیم.»
ارشد دوازدهم، گو چویونگ گفت.
یورین حتماً داره با تمام توان تلاش میکنه تا جلوی درز اطلاعات رو بگیره.
هوان یی با لبخندی به این حرف جواب داد.
«به همین دلیله که من و ارشد یی به اینجا اومدیم. نگران نباشید. هوهوهو.»
با این زمزمه، اونها به سمتی که پایگاه یورین قرار داشت نگاه کردند.
«خیلی وقته که میخواستم با مغزم در برابر اون یو بومریو بجنگم. باید بهش یاد بدم که این حقههای احمقانه روی ما جواب نمیده. این حقهها فقط به این خاطر کارساز به نظر میرسن که ما داریم باهاشون بازی میکنیم. هوهوهو.»
«چـ-چطور اینجایید؟»
تمام رهبران نیروهای عدالت و یورین تو شوک بودند.
این کاملاً با نقشهای که باید دنبال میکردند، تفاوت داشت.
اونها مطمئن شده بودند که همزمان با پیشروی لشکرشون به سمت چانگبای، تا حد امکان جلوی رسیدن اطلاعاتشون به مکتب رو بگیرند.
«ما حتی بهترین افرادمون رو بسیج کردیم تا جلوی رسیدن اطلاعات به دریای شمال رو بگیریم، پس چطور ممکنه؟»
ماک ویجونگ از این وضعیت غیرمنتظره زبونش بند اومده بود.
قدم! قدم!
در حالی که چون یووون به آرامی بهش نزدیک میشد، رهبران هر خاندان شمشیرهاشون رو کشیدند و فریاد زدند.
«ایـ-ایست!»
«چطور وارد اینجا شدی؟»
مهم نبود چقدر ماهر بود، پنهان کردن انرژی هم حد و مرزی داشت.
روز روشن بود و حالا کل یگان تو حالت آمادهباش قرار داشت. همه در حال نگهبانی بودند.
«ما تا الان نتونستیم ببینیمش و بعد یهو پیداش شد. داره از چه حقهای استفاده میکنه؟»
به طرز شوکهکنندهای، رهبران نیروهای عدالت هم همین حس رو داشتند.
حتی گاک-یون هم نتونسته بود حضور چون یووون رو احساس کنه، تا زمانی که خودش رو نشون داد.
او کاملاً مطمئن بود که هیچکس در اطراف پادگانشان حضور ندارد.
«این یه موفقیته.»
چون یووون در حالی که به حالت چهرههایشان نگاه میکرد، احساس رضایت داشت.
در میان عملکردهای زره نانویی که با باز شدن قفل در دسترس قرار گرفته بود، یک ویژگی وجود داشت که چون یووون بیشتر از همه میخواست آن را امتحان کند و آن «حالت نامرئی» بود.
این حالت اجازه میداد نور از بدنش عبور کند، گویی که اصلاً وجود نداشت.
البته، این ویژگی نقطه ضعفی هم داشت.
اگر باران میبارید یا تغییرات محیطی دیگری رخ میداد، عملکرد زره تحت تأثیر قرار میگرفت.
علاوه بر این، تنها برای مدت کوتاهی میشد از آن برای پنهان شدن در میدان نبرد استفاده کرد.
«حتی اگه رهبر اتحاد هم باشی، چطور میتونی اینقدر گستاخ باشی؟»
یون یونگاین کسی بود که جلو آمد و بر سر چون یووون فریاد کشید.
با اینکه فقط یک قدم به جلو برداشته بود، اما وقتی با خدای اهریمن روبهرو شد، نتوانست تنش درون چشمانش را پنهان کند.
«رهبر یون!»
پنگگیو و راهبه ساثی با حیرت به او نگاه کردند.
او نمیدانست، اما تحریک کردن خدای اهریمن بدترین کاری بود که هر کسی میتوانست انجام دهد.
«گستاخ... کی داره گستاخی میکنه؟»
شش!
چون یووون دستش را به سمت سر یون یونگاین دراز کرد.
با وجود اینکه میخواست شمشیرش را بالا بیاورد، قادر به انجامش نبود.
بام!
«کواک!»
انرژی عظیمی او را سرکوب کرد.
او که از انرژی سرکوبکنندهاش شوکه شده بود، سعی کرد با آن مقابله کند، اما.
بـ-بام!
«کواااک!»
در عوض، مدام بیشتر در زمین فرو میرفت و له میشد.
«ایـ-این چه قدرتیه؟»
رهبران حاضر در پادگان با دیدن این صحنه نتوانستند حیرتشان را پنهان کنند.
یون یونگاین رهبری بود که در ابتدای سطح استاد برتر قرار داشت.
آنها نمیتوانستند تصور کنند که چطور چنین شخص قدرتمندی تنها با یک آزادسازی ساده انرژی اینگونه له میشود.
«غیرقابلباوره؟ یعنی انرژیش نسبت به قبل بیشتر شده؟»
چشمان هونگ پالو از شدت شوک گشاد شد. در آن لحظه بود که گزارش ماک ویجونگ را به یاد آورد.
«اون هسته لاکپشت اژدها رو به دست آورده. میتونم حقیقت رو درست جلوی چشمام ببینم.»
در غیر این صورت، چنین قدرتی هیچ منطقی نداشت.
این اولین باری بود که میدید یک استاد برتر تنها با استفاده از انرژی سرکوب میشود.
اگر اوضاع به همین منوال پیش میرفت، تنها اتفاقات وحشتناکی برایشان رقم میخورد.
«لرد چون!»
هونگ پالو با عجله به حرف آمد، چرا که نمیخواست کسی آسیب ببیند.
او با نهایت احتیاط صحبت کرد.
«لطفاً ولش کن. ما هنوز تو یه اتحادیم. این کار زیادهرویه، مخصوصاً بدون اینکه در موردش حرف بزنیم.»
با شنیدن حرفش، چون یووون دستش را پایین آورد.
و یون یونگاین رها شد.
«هاه... هاه...»
مرد برای نفس کشیدن به نفسنفس افتاد.
تنها با نگاه کردن به عرقی که از صورتش میچکید، میتوانستند بفهمند که چقدر درمانده شده بود.
اما هونگ پالو خوشحال بود.
او فکر میکرد با دیدن چنین خشمی از چون یووون دیگر جایی برای بحث وجود ندارد، اما وقتی او متوقف شد، احساس کرد هنوز امیدی هست.
«ممنونم، لرد چون!»
پاک!
هونگ پالو از او تشکر کرد.
با این حال، چون یووون دوباره شروع به راه رفتن کرد و به سمت یک نقطه رفت، جایی که ماک ویجونگ ایستاده بود.
«قبل از اون، بذار مسائل شخصی رو حل کنم.»
هنگامی که چون یووون نزدیک شد، سه رهبری که در نزدیکی او بودند به عقب قدم برداشتند.
تنها احساس کردن انرژیای که از بدنش ساطع میشد کافی بود تا آنها را وادار به عقبنشینی کند.
با این حال، آنها نمیتوانستند اجازه دهند چون یووون شخصی را که میخواهد بکشد.
«و-وایسا! لرد چون!»
چون یووون به آرامی دستش را به سمتشان تکان داد.
گویی موجی عظیم به آنها برخورد کرده باشد، هر سه نفرشان به گوشهای پرتاب شدند.
«هاه!»
«آک!»
بام!
کسانی که سعی در متوقف کردنش داشتند به دور پرتاب شدند.
وقتی افراد بین او و ماک ویجونگ کنار رفتند، چون یووون دهان باز کرد.
«وقتی به چیزهای بقیه دست میزنی، باید بهاش رو بپردازی.»
«...منظورت از این حرف چیه؟ چطور میتونی بگی...»
با شنیدن این کلمات، چون یووون سرش را کج کرد.
«عجیبه. اون موقع تو سطح استاد ارشد بودی و الانم هستی، پس چطور داری با چی رعدی که تو بدنت جریان داره کنار میای؟»
«!؟»
با این کلمات، چهره ماک ویجونگ در هم رفت.
«از کجا فهمید؟ من انرژی دانتینم رو تو کل بدنم پخش کردم...»
این چیزی بود که او یاد گرفته بود. این کار باعث کاهش انرژی درونی میشد.
تکنیکی برای پنهان کردن رشدش پس از جذب چی، با پراکنده کردن انرژی درونی در سراسر بدنش. با این حال، اجرای هنرهای رزمی اصلیای که آموخته بود غیرممکن میشد.
و این کار ممنوع بود، چرا که لحظهای که نیاز به آزادسازی چی داشتند به یک نقطه ضعف بزرگ تبدیل میشد، بنابراین ضعیف تلقی میگردید.
«به خاطر چی رعده؟»
هنگام برداشتن سر اژدها، او خونش را نوشیده بود و چی رعد تولید شده بود.
در ابتدا، او قادر به کنترل آن نبود، اما در کمتر از یک ماه، موفق شد آن را کنترل کرده و حتی پنهانش کند.
«رهبر بزرگ یی موک حتی متوجهش نشد. به خاطر اینه که اون هسته رو جذب کرده؟»
بدون آن، او نمیتوانست متوجه چی درون بدن ماک ویجونگ شود.
ماک ویجونگ نمیدانست چگونه باید با این وضعیت کنار بیاید.
حتی اگر محدودیت روی چی را برمیداشت، باز هم حریف چون یووون نبود، اما اگر سعی میکرد فرار کند، شاید شانسی داشت.
در آن زمان بود که،
«آمیتابا! لرد چون! داری زیادهروی میکنی.»
سسش!
در آن لحظه، گاکیون از معبد شائولین جلو آمد و بین آن دو ایستاد.
او تنها نبود.
حتی مو گوچون نیز در کنارش ظاهر شد و در حالی که دستش برای گرفتن شمشیر آماده بود، دهان باز کرد.
«لرد چون. این اولین دیدار ماست. من مو گوچون هستم. من به عنوان فرمانده اینجام. لطفاً اتحادمون رو در نظر بگیر و در این مورد حرف بزنیم...»
«اوه، من از این قضیه اتحاد خسته شدم.»
«چی؟»
«برو کنار.»
چون یووون دستانش را دراز کرد و تظاهر کرد که در حال ایجاد فاصلهای بین گاکیون و مو گوچون است.
در آن لحظه، گویی دیواری از انرژی ایجاد شده باشد، دو رهبر را به عقب راند.
«چه قدرت شگفتانگیزی!»
آن دو با دیدن اینکه چگونه به عقب رانده شدند، شوکه شدند.
بام!
«کواک!»
«اوک!»
آن دو سه قدم به عقب رانده شدند.
برخلاف یون یونگاین که مانند یک عروسک حصیری به دور پرتاب شده بود، این دو در انتهای سطح استاد برتر قرار داشتند، بنابراین تفاوت بسیار زیاد بود.
«لـ... لرد... چون... وایسا!»
«آمیتابا! بیا حرف بزنیم...»
«شماها نسبتاً خوبین.»
ووونگ!
«!؟»
به محض اینکه حرفش تمام شد، دو رهبر به لرزه افتادند.
انرژی قویتری نسبت به قبل بر آنها تحمیل شد.
راهب گاکیون و مو گوچون که به سختی مقاومت میکردند، با درماندگی به عقب رانده شدند.
«داشتن این انرژی اصلاً منطقیه؟»
«چطور اون دو تا اینطوری به عقب رانده شدن؟»
آنها نمیتوانستند این را باور کنند.
آنها میدانستند که چون یووون یک استاد الهی است، اما هرگز تصور نمیکردند که تا این حد قدرتمند باشد.
از آنجا که فاصله بین آنها بسیار زیاد به نظر میرسید، اگر دیگران همین الان مداخله نمیکردند، همگی شکست میخوردند.
در آن زمان بود که،
ترق!
«از هر دو رهبر ممنونم!»
قدرت عظیمی از پشت سر پدیدار شد. شمشیری احاطهشده با جرقههای رعد به سمت چون یووونی رفت که در حال پس زدن دو رهبر بود.
شخصی که این شمشیر رعد ناگهانی را به کار گرفت، ماک ویجونگ بود.
«فرمانده ماک؟»
او محدودیت روی چی را برداشت، اما اصلاً بینقص نبود. با بیرون کشیدن انرژی درونی، شمشیر رعد را به کار گرفت.
«این همون فرصته!»
در ابتدا سعی کرد فرار کند، اما با دیدن اینکه چون یووون از هر دو دستش برای سرکوب رهبران استفاده میکند، تصمیم گرفت که این فرصت مناسبی برای ضربه زدن است و هدفش یک حمله غافلگیرانه بود.
«به دست کسی ضعیفتر از خودت بمیر!»
«بمیر!»
ترق!
پاک!
«آه؟»
از آنجا که بسیار نزدیک بود، ماک ویجونگ فکر میکرد که این حمله کارساز خواهد بود.
با این حال، شمشیر با رعد آبی ناگهان ناپدید شد و شمشیرش توسط دستان برهنه چون یووون متوقف گردید.
«چـ-چطور میتونی چی رعد رو متوقف کنی؟»
ترق!
رعد هنوز در حال خروش بود.
چون یووون حتی از چی رعد خود استفاده نمیکرد. تنها چیزی که بر تن داشت آن زره سیاه بود، بنابراین دچار برقگرفتگی شدن باید آسان میبود، اما چنین اتفاقی نیفتاد.
«که اینطور.»
«چی؟»
«این چی رعد.»
در همان لحظه، چی رعد تیغه که در میان دو دستش گیر کرده بود، شروع به جریان یافتن به سمت عقب کرد.
با این حال، سطح چیای که به عقب برمیگشت متفاوت بود.
ترق!
در یک چشم به هم زدن، طوفانی از رعد کل پادگان را فرا گرفت و بدن ماک ویجونگ که شمشیر را در دست داشت، غرق در نور شد.
«کوااااککککک!»