LNCrawler

چپتر 46: آزمودن حد و مرزها

مادر یادگیری — novelha.net · All chapters

چپتر 46: آزمودن حد و مرزها

زوریان گفت: «آمادهم. هر وقت خواستی میتونی طلسمخوانی رو شروع کنی.»

استین، شریک تمرینی فعلیاش، با جدیت سر تکان داد و شروع کرد به پرتاب کردن پیدرپی پرتابههای جادویی به سمت او. زوریان با خونسردی همه آنها را با سپر تدافعی خود دفع کرد و توجهش را بین دو چیز تقسیم کرد؛ یکی تماشای نحوه طلسمخوانی استین تا بعداً بتواند در بهبود آن به او کمک کند، و دیگری تلاش برای محاسبه حداقل قدرت سپری که با آن بتواند با خیال راحت در برابر حملات دوام بیاورد. این معمولاً ایده بدی بود؛ اگر این یک مبارزه تمرینی واقعی بود، مانند مبارزاتی که اخیراً با تایون داشت، استفاده از کمترین میزان انرژی برای ضدحملهها، دستورالعملی برای فاجعه به شمار میرفت. اما خب، گروه تمرینیاش وقتی پای او در میان بود، تقریباً قید این نوع مبارزات را زده بودند. او بیش از حد ماهر بود و نمیدانست چگونه باید به درستی خودش را کنترل کند، بنابراین این روزها بیشتر به عنوان یک هدف زنده و ارائهدهنده نصیحت عمل میکرد.

نه اینکه این موضوع او را برای گروه بیفایده کرده باشد، اصلاً اینطور نبود، اما به این معنی بود که باید کمی خلاقیت به خرج میداد تا بتواند از حضور در این جلسات تمرینی نفع شخصی ببرد.

پس از چهارده پرتابه جادویی، استین طلسمخوانی را متوقف کرد و جایشان را عوض کردند؛ حالا استین دفاع میکرد و زوریان حمله. این ایباسانی سابق، تنها فرد در گروه تمرینی بود که واقعاً میتوانست در برابر یکی از پرتابههای جادویی او با حداکثر قدرت دوام بیاورد، بنابراین نیازی نبود زوریان خودش را کنترل کند. کرههای خاکی شناوری که استین به عنوان سپر استفاده میکرد، بسیار مقاومتر از آن چیزی بودند که زوریان در ابتدا تصور میکرد و پرتابههای جادویی او را به راحتی جذب میکردند. هر کاری که میکرد، حتی نمیتوانست یکی از آنها را خرد کند، چه رسد به اینکه از آنها عبور کند. این یک چالش جالب بود.

او از نظر قدرت پرتابه جادویی تا حد زیادی به یک نقطه توقف رسیده بود. مانند همه طلسمها، پرتابه جادویی نیز مقدار محدودی مانا داشت که میشد آن را با آن شارژ کرد و زوریان در نقطهای بود که به سادگی نمیتوانست مانای بیشتری در آن بگنجاند بدون اینکه مرز طلسم را به طرز ناامیدکنندهای بیثبات کند. این مایه تاسف بود، زیرا پرتابه جادویی به لطف مقدار تمرینی که روی آن انجام داده بود، از نظر مصرف انرژی بهینهترین طلسم رزمی او به شمار میرفت. در واقع، این طلسم در این مرحله آنقدر از نظر مصرف مانا بهینه بود که توانایی او را برای قضاوت در مورد اینکه ذخایر مانایش چقدر رشد کرده است، به شدت مختل میکرد. او میتوانست حدود ۳۵ عدد از آنها را پشت سر هم اجرا کند، که بیش از چهار برابر مقداری بود که قبل از حلقه زمانی میتوانست اجرا کند؛ این نباید ممکن میبود، به خصوص که او مطمئن بود ذخایر مانایش هنوز به اوج خود نرسیدهاند، بنابراین منطقیترین نتیجهگیری این بود که پرتابههای جادویی او اکنون به مانای بسیار کمتری نسبت به گذشته نیاز داشتند. سیستم بزرگی احتمالاً با در نظر گرفتن افرادی مانند او طراحی نشده بود. او شک داشت که افراد زیادی پرتابه جادویی را با این سرسختی تمرین کنند.

با این حال، با وجود تمام ظرافتهایی که پرتابه جادویی او اکنون داشت، از طریق کایرون میدانست که هنوز به اوج این طلسم نرسیده است. یک پرتابه جادویی که به درستی اجرا شود، کاملاً نامرئی خواهد بود. چیزی که پرتابههای جادویی او نبودند.

البته او ایدهای در این مورد داشت.

هیچکس در گروه تمرینی به جز استین نمیتوانست با اطمینان در برابر یکی از پرتابههای جادویی او دوام بیاورد بدون اینکه سپرش در هم بشکند. حتی پرتابههای معمولی او نیز اغلب برای آنها بیش از حد قوی بود، چه رسد به اینکه او واقعاً قدرت آنها را افزایش میداد. در نتیجه، او مجبور شده بود یاد بگیرد که چگونه حملات خود را تا حدی کاهش دهد که آنها بتوانند با آن مقابله کنند. او به سرعت متوجه شد که تلاش برای تضعیف عمدی پرتابههایش بسیار دشوار است. خرابکاری استراتژیک در مرز طلسم برای کاهش بهینگی مصرف مانا، کاری زمخت بود و به غرور حرفهایاش برمیخورد، اما تلاش برای اینکه پرتابه جادویی از نظر فنی بینقص اما از نظر عملکردی ضعیفتر باشد، به آن آسانی که در نگاه اول به نظر میرسید نبود. واکنشهای او که طی سالهای سپری شده در حلقه زمانی صیقل یافته بود و حتی خود ساختار طلسم، به طور طبیعی به سمت یک اثر بهینه خاص گرایش داشتند. مخالفت با آن یک مبارزه مداوم بود.

با این وجود، پس از چند روز، او قلق کاهش قدرت پرتابه را به دست آورده بود و کشف کرده بود که وقتی قدرت را به اندازه کافی پایین میآورد، درخشش و کدورت آن به شدت کاهش مییابد. در پایینترین سطح ممکن، او میتوانست پرتابههایی تولید کند که چیزی جز یک اعوجاج محو در هوا نبودند؛ و متاسفانه روی هر چیزی که به آن برخورد میکردند نیز به همان اندازه بیتأثیر بودند. با این حال، تمرین این طلسم در این سطوح قدرت پایینتر، دیدن خطاها و نقصهایی را که در مرز طلسم ایجاد میکرد، آسانتر مینمود و رفع آنها بلافاصله منجر به افزایش کوچک اما قابلتوجهی در بهینگی مانای او هنگام اجرای نسخه معمولی پرتابه جادویی میشد.

او احساس میکرد این راز توسعه مؤثر طلسمهای نیروی نامرئی مناسب بود؛ با نامرئی کردن نسخههای معمولی شروع نکنید، در عوض قدرت را کاهش دهید و روی این کار کنید که یک نسخه ضعیفتر را از نظر فنی بینقصتر و از نظر مصرف مانا بهینهتر کنید. سپس به طور پیوسته راه خود را به بالا ادامه دهید تا در نهایت به یک نسخه بینقص و با قدرت کامل برسید.

هیچکدام از کتابهایی که پیدا کرده بود در واقع این روش را به عنوان یک برنامه تمرینی ممکن بیان نکرده بودند، بلکه در عوض تکرار بیپایان طلسم را به عنوان یک روش پیشنهاد میکردند، اما زوریان احساس میکرد ایدهاش ارزش دارد. او با امتحان کردن آن چیزی برای از دست دادن نداشت، زیرا روش تمرینی که به طور رسمی پیشنهاد شده بود، شامل تمرین بیفکرانه نسخه معمولی برای سالها و حتی دههها به صورت متوالی بود. بله، او در یک حلقه زمانی گیر افتاده بود، اما باید روش بهتری از آن وجود میداشت.

پس از اینکه نتوانست از دفاع خاکی استین عبور کند، درخواست یک وقفه کوتاه کرد تا همه بتوانند ذخایر مانای خود را تجدید کنند. او شخصاً نیازی به استراحت نداشت؛ او در طول این جلسات تمرینی عمداً تنها از بخش کوچکی از ذخایر خود استفاده میکرد و قبلاً توانایی خود را برای جذب مانای محیط تا حد ممکن صیقل داده بود، بنابراین به طور کلی تنها چند دقیقه طول میکشید تا به فرم اوج خود بازگردد. با این حال، دیگران نیاز داشتند نفس تازه کنند و او باید مراقب این موضوع میبود.

اگر هیچ چیز دیگری هم نبود، او داشت محدودیتهای افراد همسن و سال خود را یاد میگرفت. او صادقانه فراموش کرده بود که بودن در سطح آنها چگونه است و در قضاوت اینکه افراد همسن او چه چیزی را چالشبرانگیز یا حتی کاملاً غیرممکن میدانند، مشکل داشت. امیدوار بود این تجربه او را برای تظاهر به اینکه در آینده یک دانشآموز عادی است، مجهزتر کند، یا حداقل او را بیشتر آگاه کند که چه چیزی توجه مردم را جلب میکند و تا چه حد.

این وقفه در نهایت زمانی قطع شد که ادوین با قدمهای محکم وارد جمع شد و جدیدترین گولمی که ساخته بودند به دنبالش میآمد.

نایم سلام کرد: «هی ادوین. چی تو رو به اینجا کشونده؟ بالاخره تصمیم گرفتی به ما ملحق بشی؟»

ادوین گفت: «ها، نه. نه، من به خاطر این اینجام.» و شانههای گولم کوچک را گرفت و با افتخار آن را به جلو هل داد تا گروه بتوانند نگاهی به آن بیندازند.

این سازه کاملاً چشمگیر بود، حتی اگر زوریان در این فکر کمی تعصب داشت. با قدی کمی کمتر از یک متر، گولم چندان ترسناک به نظر نمیرسید، اما او شک داشت کسی آن را با یک اسباببازی بیضرر اشتباه بگیرد. پیکر باریک و انساننمای آن از فولادِ کیمیاگریشده ساخته شده بود و توسط یک باتری مانای متبلور نسبتاً عظیم تغذیه میشد که قدرت فراوانی برایش فراهم میکرد. حرکات آن روان و طبیعی بود و با وجود برخورد خشن ادوین، هرگز تعادل خود را مانند گولمهای قبلی زوریان از دست نداد. گولم شبیه یک دستیار کوچک قابلاعتماد و یک مدافع/عامل حواسپرتی برای آخرین لحظات به نظر میرسید و حرکت میکرد.

زوریان احساس کرد که آنها در ساخت آن کار خوبی انجام دادهاند. کمک گرفتن از ادوین برای ساخت گولم قطعاً تصمیم درستی بود.

نایم شانهای بالا انداخت: «جالبه. این همون چیزیه که تو و زوریان تمام این مدت روش کار میکردین، درسته؟ خب که چی؟»

زوریان موافقت کرد: «آره.» آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند، او گولم را پیش ادوین گذاشته بود تا پسر دیگر بتواند یک سری آزمایش انجام دهد و ببیند آیا درست کار میکند یا نه. آیا ادوین نقص مهمی در سازه پیدا کرده بود یا فقط آمده بود تا به موفقیتشان ببالد؟ «مشکلی توش هست؟»

ادوین با خشمی ساختگی پرسید: «توش؟ اسم اون چلیکه و کاملاً بینقصه! منظورم اینه که فقط بهش نگاه کنید! بچهها، با چلیک آشنا بشید. چلیک، به این آدمای خوبی که اینجا جمع شدن سلام کن.»

گولم بیصدا و به طور خلاصه دست تکان داد و سپس اجازه داد دست فلزیاش بدون هیچ تشریفاتی دوباره بیفتد.

بله، ظاهراً ادوین فقط میخواست پز بدهد. زوریان دید که استین و کوپریوا از این نمایش چشمانشان را میچرخانند، در حالی که به نظر میرسید بریام و رینی صادقانه تحت تأثیر گولم کوچک قرار گرفتهاند. نایم فقط با آرامش به لبخند زدن ادامه داد و زوریان نمیتوانست تشخیص دهد که آیا نایم صادقانه برای دوستش خوشحال است یا فقط دارد با او مدارا میکند.

ادوین گفت: «متاسفانه یه بخش از اون بود که نتونستم درست آزمایشش کنم. ما این زیبای کوچک رو با هر حائل تدافعی که تونستیم محافظت کردیم. خب، زوریان این کار رو کرد، من فقط تماشا کردم و یادداشت برداشتم. اما بیخیال این حرفا، نکته اینه که چلیک باید بتونه مقدار زیادی آسیب و طلسمهای اختلالگر رو دفع کنه و...»

استین حدس زد: «میخوای ما سعی کنیم بهش آسیب بزنیم.»

ادوین با نیشخند موافقت کرد: «آره. من فقط میرم کنار و بعد همهتون میتونید با هم بهش حمله کنید.»

رینی با کنجکاوی پرسید: «همهمون؟»

ادوین سر تکان داد: «آره. اون واقعاً سرسخته، پس نگران زیادهروی نباشید. فکر نمیکنم هیچکدوم از شما بتونید به تنهایی کاری باهاش بکنید.»

استین اخم کرد و مشخص بود که این حرف را به عنوان یک چالش در نظر گرفته است، سپس یکی از کف دستهایش را روی زمین مقابلش گذاشت. برای یک ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. و سپس، بدون هیچ هشداری، زمین زیر پای چلیک مانند مجموعهای از آروارههای خاکی باز شد و آن را به داخل سوراخ ایجاد شده کشید و سپس بسته شد. گولم بیچاره در حالی که بیشتر بدنش زیر خاک گیر کرده بود، رها شد و فقط سرش بیرون مانده بود.

ادوین برای یک ثانیه به گولم دفنشده خیره شد و سپس با تردید به استین نگاه کرد. پسر دیگر سرش را به یک طرف خم کرد و لبخند محوی زد، مشخص بود که از کار خودش بسیار راضی است.

ادوین با خجالت خندید: «باشه. ادعام رد شد. میشه لطفاً اونو از زیر خاک در بیاری تا بتونیم بریم سراغ آزمایشهای بعدی؟»

در نهایت، آنها سعی کردند گولم کوچک را با رگبار دستهجمعی پرتابههای جادویی از پا درآورند و همانطور که پیشبینی میشد شکست خوردند. حتی پرتابههای زوریان نیز به هیچ وجه به چلیک آسیبی نرساند، اگرچه ضربه زدن به اندامها و سر میتوانست تعادل آن را به هم بزند و آن را به زمین بیندازد. استین سعی کرد با یکی از کرههای خاکیاش آن را به آهنپاره تبدیل کند، اما تنها موفق شد آن را به زمین بیندازد و تا زمانی که کره روی آن فشار میآورد، بیحرکتش کند. کوپریوا یک شیشه اسید کیمیاگری به سمت آن پرتاب کرد، اما این هم کارساز نبود. در نهایت، بریام جلو رفت و دستیار جادویی خود را احضار کرد و از دریک آتشین جوان خواست تا برای مدتی به سمت گولم آتش بدمد. این کار حداقل تا حدودی تأثیر داشت، به این معنا که در نتیجه آن، گولم به وضوح داغ شد. به نظر میرسید حائلهای آتشین قادر به مقابله با جادوی آتش مداوم نبودند. ادوین در این مرحله آزمایش را متوقف کرد، زیرا نمیخواست واقعاً نابودی چلیک را ببیند.

با در نظر گرفتن همه چیز، نتیجه رضایتبخش بود. با این حال، آسیبپذیری در برابر دفن شدن و محدود شدن به روشهای دیگر، یک ضعف بزرگ و آشکار بود و زوریان از همین حالا داشت به این فکر میکرد که در آینده هنگام ساخت گولمها چه کاری میتواند برای غلبه بر آن انجام دهد.

پایان آزمایش گولم ادوین در نهایت نشانه پایان جلسه تمرینی فعلی نیز بود و بیشتر افراد عذرخواهی کردند و پس از آن رفتند. روز جشنواره تابستانی تنها چند روز دیگر بود، بنابراین این اساساً آخرین جلسه تمرینی بود که او با گروه تمرینی داشت. این واقعیت به طرز عجیبی او را غمگین کرد؛ او در ابتدا از از دست دادن وقت آزادش به خاطر این جلسات ناراضی بود، اما همکلاسیهایی که به آنها آموزش میداد در نهایت کمی در دلش جا باز کرده بودند. برای تنوع، خوب بود که کسی واقعاً به مهارتها و دستاوردهایش احترام بگذارد، به جای اینکه دائماً به او یادآوری کند که چقدر بیکفایت است و هنوز چقدر راه در پیش دارد.

او به سمت رینی چرخید، آخرین نفری که در زمین تمرین با او مانده بود. به نظر نمیرسید او قصد رفتن داشته باشد، بنابراین زوریان فرض کرد که میخواهد با او صحبت کند.

او پرسید: «بله؟»

رینی پرسید: «درباره اون بخشهای اضافی روحت چیزی فهمیدی؟»

او داشت وقت میخرید، اما مهم نبود. دلیلی نداشت که به سوال پاسخ ندهد.

او گفت: «یه جورایی. چند راه برای تعامل باهاش پیدا کردم، اما فقط میدونم یکی از اونا دقیقاً چیکار میکنه. یا حداقل فکر میکنم که میدونم. به زودی امتحانش میکنم تا مطمئن بشم.»

بله، نسبتاً تعجبآور بود، اما ظاهراً نشانگر حلقه زمانی واقعاً برای تعامل با حاملش طراحی شده بود. چندین... کلید وجود داشت، به دلیل نبود کلمهای بهتر، که به وضوح قرار بود پس از فعال شدن کاری انجام دهند. تعداد زیادی از آنها کاملاً بیاثر بودند و اصلاً به کاوشهای او واکنشی نشان نمیدادند، یا به این دلیل که او نمیدانست چگونه باید به درستی با آنها تعامل کند، یا به این دلیل که در انتقال نشانگر از زک به زوریان خراب شده بودند. با این حال، بسیاری از آنها کاملاً کاربردی بودند و به راحتی به کاوشهای او پاسخ میدادند، و مشتاق بودند مانند تولهسگهای کوچک و پرانرژی فعال شوند. او از آزمایش واقعی آنها خودداری میکرد، زیرا آنها مطلقاً هیچ نشانهای از اینکه عملکردشان چیست ارائه نمیدادند.

همه به جز یکی. یک کلید فرمان وجود داشت که وقتی زوریان سعی کرد با آن ور برود، بلافاصله برداشت مبهمی از اینکه قرار است چه کاری انجام دهد به او داد. او قصد داشت آن یکی را در پایان تلاشش برای نفوذ به پورتال آزمایش کند.

رینی هشدار داد: «مطمئن شو وقتی این کار رو میکنی یکی مراقبت باشه. حداقل اگه غش کردی یا یه همچین چیزی، میتونن درخواست کمک کنن.»

زوریان دروغ گفت: «حتماً. حالا چرا بهم نمیگی واقعاً چی اذیتت میکنه.»

او آهی کشید: «چیزی نیست که واقعاً بتونی توش کمکم کنی. فکر کنم فقط دلم میخواد به یکی شکایت کنم. من اینجا هیچکس رو ندارم که باهاش درددل کنم، به جز کیانا. تقصیر خودمه، واقعاً. خیلی تلاش نکردم که دوستای دیگهای پیدا کنم. نمیخوام دوباره کیانا رو به خاطر این موضوع اذیت کنم، پس...»

زوریان به او گفت: «خب، راحت باش و شکایت کن. شاید این موضوع به خانوادهت مربوط میشه؟»

او تأیید کرد: «آره. هفته پیش براشون یه نامه فرستادم. ازشون پرسیدم میتونم برای جشنواره تابستانی بیام خونه یا نه. اونا گفتن که ازم استقبال نمیشه. خب، نه دقیقاً با این کلمات، اما میتونم منظور اصلیشون رو بفهمم.»

بیرحمانه بود. او چه کار کرده بود که سزاوار چنین پاسخی باشد؟ خب، رینی گفته بود که میخواهد شکایت کند، بنابراین زوریان احتمالاً به زودی متوجه میشد. او تصمیم گرفت ساکت بماند و بگذارد رینی حرف بزند.

پس از یک لحظه سکوت در حالی که افکارش را جمعوجور میکرد، داستانش را شروع کرد.

او گفت: «رهبری قبیله من موروثیه. پسر ارشد رئیس فعلی، مقام رهبری رو از پدرش به ارث میبره. خیلی سادهست، اما مشکل این بود که پدرم پسر نداشت. مادرم وقتی من رو باردار بود، بارداری سختی داشت و قبیله حاضر نشد از شفادهندههای خارجی برای کمک استفاده کنه. بعد از اینکه من به دنیا اومدم، اون دیگه نتونست بچهدار بشه. یا حداقل این چیزی بود که همه ما برای مدتی فکر میکردیم. صرفنظر از این، تصمیم گرفته شد که در غیاب یک وارث مرد، حتی یک دختر هم میتونه این کار رو انجام بده. هیچکس بحران جانشینی نمیخواست.»

همم، پس قبیله یک رهبر زن را پذیرفته بود اما چندان از این بابت خوشحال نبود. با توجه به سناریوی فرضی که اوایل این شروع مجدد از او پرسیده بود، احساس میکرد میداند این بحث به کجا ختم میشود...

رینی گفت: «وقتی بزرگ میشدم، مدام بهم میگفتن که باید برای قبیله قوی باشم. که باید سخت کار کنم و تجسم آرمانهایی باشم که ما نمایندهشون بودیم، تا هیچ شکی در مورد اینکه آیا سزاوار جایگاهم هستم یا نه، وجود نداشته باشه. من هرگز از این موضوع ناراحت نشدم. من به افراد قبیلهم و پدر و مادرم افتخار میکردم که اینقدر به من ایمان داشتن. من تمام تلاشم رو کردم و توش مهارت داشتم. اونقدر خوب که به مرور زمان، حتی سرسختترین منتقدانم هم ساکت شده بودن. اما بعد مادرم دوباره باردار شد.»

زوریان در درون چهره در هم کشید. بچه پسر بود، نه؟

او با تلخی گفت و سوءظن زوریان را تأیید کرد: «نه ماه بعد، مادرم پسر بچهای رو به دنیا آورد که پدرم همیشه میخواست. البته من فوراً کنار گذاشته نشدم. اونا باید قبل از انجام یه کار عجولانه، مطمئن میشدن که برادرم به نحوی نقص نداره. برای مدتی امید داشتم که شاید بتونم با مهارت و تلاش برتر، مقامم رو حفظ کنم، اما خب البته که اون در نهایت یه نابغه لعنتی از آب دراومد. واضح بود که اون در نهایت من رو تحتالشعاع قرار میده. من... خیلی خوب با این قضیه کنار نیومدم. من بیسروصدا از مقامم کنارهگیری نکردم و حتی بعضی از اعضای قبیله ازم حمایت کردن. بیشتر به این دلیل که اونا احساس میکردن من توانایی خودم رو ثابت کردم در حالی که برادرم هنوز نسبتاً ناشناخته بود و وارث تعیینشده هرگز اینطوری از مقامش خلع نشده بود، بنابراین کل ماجرا کمی جای سؤال داشت. اما در نهایت، بدترین دشمن من پدر خودم بود؛ من فکر میکردم اون به من و تمام کارایی که انجام داده بودم افتخار میکنه، اما در نهایت اون کسی بود که با شدت بیشتری استدلال میکرد که من باید کنار برم تا برادرم بتونه مقام رو به دست بگیره. چطور میتونستم تو اون نبرد پیروز بشم وقتی پدر خودم در برابرم ایستاده بود؟»

زوریان به حرف آمد: «پس اونا نمیخوان تو برگردی چون فکر میکنن تو یه تهدید برای مشروعیت برادرت و رهبر قبیله هستی؟»

رینی گفت: «من یه تهدید برای مشروعیت اون هستم. بودم. نمیدونم. دیگه واقعاً در مورد هیچچیزی مطمئن نیستم. احساس میکنم در نهایت هیچکدوم از کارایی که کردم اهمیتی نداشت. الان دیگه برای چی باید زندگی کنم؟ تمام زندگیم بهم یاد دادن که برای قبیله زندگی کنم، اما حتی مطمئن نیستم وقتی بالاخره لطف کنن و بذارن برگردم، بخوام به اونجا برگردم. اونجا چی منتظرمه؟ فکر نمیکنم دیگه هرگز از زندگی تو اونجا خوشحال بشم.»

زوریان برای لحظهای او را بررسی کرد و در این فکر بود که آیا باید سعی کند به او دلداری دهد یا نه. با این حال، او بیشتر عصبانی به نظر میرسید تا غمگین، و زوریان احساس میکرد که او از چنین حرکتی قدردانی نخواهد کرد. بهتر بود ریسک نکند.

او پرسید: «پس اینجا بودنت، تبعیدته؟»

او پاسخ داد: «تقریباً. اینجا بودن من به اونا اجازه میده تا جایگاه برادرم رو بدون دخالت من تثبیت کنن. به علاوه، آموزش دیدن من توسط بیگانهها و یادگیری جادوی بیگانهها، هر ذره مشروعیتی رو که برام باقی مونده بود از بین میبره.»

زوریان گفت: «پس نمیتونم درک کنم چرا نمیذارن برای جشنواره تابستانی بری خونه. نه اینکه درک کنم چرا اصلاً میخوای پیش پدر و برادرت برگردی که به وضوح نمیتونی تحملشون کنی، اما این موضوعی جداست. نکته اینه که اگه اینقدر کامل از دور خارج شدی، مطمئناً هیچ ضرری نداره که بذارن چند روز برگردی خونه. این کارشون خیلی حقیرانه به نظر میرسه.»

او اعتراف کرد: «آخرین باری که خونه بودم، با برادرم کمی بدرفتاری کردم. فکر کنم اون عوضی کوچولو رفته پیش پدر و مادرمون گریه کرده، چون از اون موقع به بعد اونو از من دور نگه داشتن. اونا ظاهراً فکر میکنن خطر این وجود داره که من اونو بکشم. خیلی توهینآمیزه.»

آنها برای مدتی به صحبت ادامه دادند؛ خب، رینی به صحبت ادامه داد و او بیشتر فقط گوش میداد؛ اما در نهایت انرژی رینی ته کشید و برای مدتی ساکت شد تا اینکه اعلام کرد دیر شده و باید برود. با این حال، قبل از رفتن به او گفت که از ملاقاتهایشان لذت برده است و پرسید که آیا میتوانند به این گونه ملاقاتها ادامه دهند، حتی اگر هدف اولیه او برای نزدیک شدن به رینی مدتها پیش برآورده شده باشد.

او موافقت کرد. البته که موافقت کرد. و با وجود رفتار خویشتندارانه رینی، میتوانست بگوید که او از شنیدن این حرف بسیار خوشحال شده است. اما جشنواره تابستانی در راه بود و او به زودی فراموش میکرد که هیچکدام از این اتفاقات رخ داده است. دفعه بعد که یکدیگر را میدیدند، عملاً برای هم غریبه بودند.

او تصمیم گرفت در آینده دیگر با رینی دوست نشود. حداقل تا زمانی که حلقه زمانی هنوز پابرجا بود. با این حال، به خودش گفت اگر روزی موفق شد از آنجا خارج شود، سعی میکند واقعاً با این دگرپیکر مو قرمز دوست شود. رینی آنقدر او را به یاد خودِ پیش از حلقه زمانیاش میانداخت که نمیتوانست به سادگی نادیدهاش بگیرد. مشکل او، همانطور که خودش گفت، چیزی بود که زوریان واقعاً نمیتوانست در آن کمکی کند... اما شاید داشتن یک دوست اضافی کافی میبود.

او پس از آن برای مدتی طولانی در زمین تمرین ماند و غرق در افکارش شد، تا اینکه راهی خانه ایمایا شد.

یک روز قبل از جشنواره تابستانی بود و همه چیز آماده بود. او دوباره جلوی آدمربایی نوچکا را گرفته بود، تمام تجهیزاتی را که در تلاش برای نفوذ به دروازه استفاده میکرد ساخته بود و فرزانگان ملیلهکاری را به خانهشان بازگردانده بود. حالا تنها کاری که باقی مانده بود، جمعآوری یافتههایی بود که کائل و تایون با تحقیقات شخصی خود به دست آورده بودند و ذخیره آنها در ذهنش برای شروع مجددهای آینده بود.

خوشبختانه، او در حال حاضر دقیقاً به همین منظور با هر دوی آنها در زیرزمین خانه ایمایا ملاقات میکرد.

تایون در حالی که دفترچه کوچکی را به او میداد گفت: «بیا. باورم نمیشه اینو میگم، اما یه جورایی خوشحالم که این ماه داره به پایان میرسه. اصلاً نمیدونی چقدر آزاردهندهست که تمام روز، هر روز تمرینهای شکلدهی مانا رو تمرین کنی.»

زوریان اشاره کرد: «تایون، من تو چهار سال گذشته زویم رو به عنوان استادم داشتم.»

او با بیاعتنایی دست تکان داد: «آره، آره...»

زوریان به او گفت: «بهم نشون بده چی یاد گرفتی.»

او اعتراض کرد و به دفترچهای که در دست زوریان بود اشاره کرد: «چی؟ اما همهش اونجا نوشته شده.»

زوریان اصرار کرد: «مهم نیست، میخوام شخصاً ببینمش. بعضی چیزا رو واقعاً نمیشه نوشت.»

پانزده دقیقه بعد، او به این نتیجه رسید که تایون پیشرفت خوبی داشته است. برخی چیزهایی که او پیشپاافتاده میدانست واقعاً خوب پیش نرفتند، که به این معنی بود که یا او آنها را درست آموزش نمیداد یا تایون به طرز چشمگیری برای آنها نامناسب بود، اما تمرینهایی هم بودند که برای او تقریباً طبیعی به نظر میرسیدند. اگر هیچ چیز دیگری هم نبود، حداقل شروع خوبی به حساب میآمد.

او گفت: «خیلی کند بود. و اواخرش یکم دستپاچه شدی. از اول شـ...»

تایون به او هشدار داد: «اگه یه بار دیگه بگی "از اول شروع کن"، زوریان...»

او با خنده گفت: «باشه، باشه، دیگه زویم درونم رو بیدار نمیکنم. همینجا متوقف میشیم. فکر کنم چیزی که میخواستم رو به دست آوردم. کائل، تو چطور؟ چشمام دارن اشتباه میبینن یا تعداد دفترچههایی که برام آوردی واقعاً نسبت به اولش کمتر شده؟»

کائل گفت: «گفتی با اون طلسمت ساختار کل کتاب رو حفظ میکنی، نه فقط متنش رو، برای همین با خودم فکر کردم که تا جای ممکن فشرده بنویسم و اینطوری تو فضا صرفهجویی کنم. اگه درست متوجه شده باشم، یه کتاب واحد بدون توجه به اینکه چقدر توش نوشته شده، فضای یکسانی رو تو حافظهت اشغال میکنه.»

«درسته، اما الگوی دگرگونی که من ذخیره میکنم هیچوقت بینقص نیست، بنابراین حتماً یه سری نقصها تو بازتولیدش به وجود میاد. امیدوارم حروف رو خیلی کوچیک نکرده باشی...»

یک آزمایش سریع ثابت کرد که نوشتههای فشرده کائل از فرآیند حفظ و بازتولید به خوبی جان سالم به در بردهاند، بنابراین زوریان دست به کار شد و کل دسته دفترچهها را به خاطر سپرد.

تایون با حالتی معذب گفت: «خب، فکر کنم همینه. حدس میزنم تو شروع مجدد بعدی همدیگه رو ببینیم. نه اینکه من چیزی ازش یادم بمونه...»

زوریان اعتراف کرد: «راستش، میخوام برای چند تا شروع مجدد، رفتن به سیوریا رو نادیده بگیرم. باید راهی پیدا کنم تا تخریب بسته حافظه مادرسالار رو متوقف کنم یا حداقل به تاخیر بندازم. و همچنین مهارتهای ذهنخوانی خودم رو ارتقا بدم تا اگه شکست خوردم بتونم چیزی ازش بیرون بکشم. نمیتونم قبل از حل این مشکل، وقتم رو تو کلاسها تلف کنم.»

کائل گفت: «منطقیه. باید بگم که تو تحقیقاتم تقریباً تمام گزینههای آسون و در دسترس رو تموم کردم. دفعه بعد که این کار رو انجام دادیم، باید با متخصصهای دیگه ارتباط برقرار کنم و شاید یه سری مواد محدود شده رو از راههای غیرقانونی به دست بیارم. میدونم که تو به حق از ایجاد جلب توجه زیاد محتاطی، پس باید این موضوع رو با نسخه دیگه من در میون بذاری.»

پس همان بهتر که برنامه معمولش در سیوریا را موقتاً متوقف میکرد. او در حال حاضر نیازی به چنین حواسپرتیای نداشت.

گروه پس از مدتی از هم جدا شدند و زوریان برای پیدا کردن کیریلی رفت. یک کار آخر بود که میخواست قبل از پایان انجام دهد.

او پرسید: «کیری، فکر میکنی بتونی نقاشیهات رو بهم نشون بدی؟»

او به متقاعد کردن زیادی نیاز نداشت. از اتاق بیرون دوید و طولی نکشید که با دسته ضخیمی از کاغذها که نمایانگر تلاشهای هنری او در طول ماه گذشته بود، بازگشت. به نظر میرسید هر چیزی که توجهش را جلب میکرد، میکشید؛ گنجشکهایی که دوست داشتند در خیابان روبهروی خانه ایمایا کوروشکا جمع شوند، خانهای که در آن زندگی میکردند و ساکنانش، درختان پارک مجاور که در آنجا با نوچکا بازی میکرد و چیزهای دیگر. او بهویژه تحت تأثیر چند تصویری قرار گرفت که ایستگاه قطار اصلی سیوریا را به تصویر میکشیدند؛ او نه تنها ظاهر تمام ویترینهای مختلفی را که بازدید کرده بودند به یاد داشت، بلکه حتی بسیاری از اقلام تکی را که برای فروش گذاشته شده بودند نیز حفظ کرده بود. زوریان تقریباً پنج دقیقه پس از ترک ایستگاه قطار بیشتر آن چیزها را فراموش کرده بود، اما کیریلی آنقدر خوب آنها را به یاد داشت که یک روز کامل بعد از آن، تصویر واقعگرایانهای از آن بکشد.

اگر زمانی وقت آزادی پیدا میکرد، باید از کیریلی میخواست تا به او نقاشی یاد بدهد. او شک داشت که در این کار استعدادی داشته باشد، اما تصویر ذهنی از خواهر کوچکش که سعی میکرد چیزی به او بیاموزد، سرگرمکننده بود.

کیریلی تپق زد و به سختی توانست جلوی خودش را بگیرد: «...و این یکی فرم گربـ... امم.» او نگاهی وحشتزده به زوریان انداخت و سپس سعی کرد نقاشی گربه سیاه جوان را زیر برخی از نقاشیهایی که قبلاً بررسی شده بودند، پنهان کند.

هه.

زوریان با معصومیت پرسید: «شاید فرم گربهایش؟»

کیریلی نفسنفسزنان گفت: «تو میدونستی!»

او تایید کرد: «میدونستم. حالا بگو ببینم، خودت فهمیدی که اون یه دگرپیکره یا اینکه اونم مثل تو تو راز نگهداشتن افتضاحه؟»

او اعتراض کرد: «من تو راز نگهداشتن افتضاح نیستم! و، امم، یهجورایی از دهنش پرید که میتونه جادو کنه و منم اونقدر اذیتش کردم تا بهم نشون داد که چیکار میتونه بکنه.»

آه بله، تمایل همیشگی مردم به لاف زدن درباره مهارتهایشان. خب، این و توانایی باورنکردنی کیریلی در پیش کشیدن مداوم موضوع تا زمانی که قربانی تصمیم بگیرد تسلیم شدن و راضی کردن او کار آسانتری است. او نوچکا را به خاطر تسلیم شدن سرزنش نمیکرد، با توجه به اینکه خودش هم چقدر زیاد در نهایت همین کار را میکرد.

گذشته از بیاحتیاطی نوچکا، هیچ غافلگیری دیگری در میان نقاشیهای کیریلی در انتظار او نبود. سپس او سعی کرد طلسم حفظ کردن را اجرا کند تا کل دسته را به خاطر بسپارد، اما متوجه شد که کیریلی به شدت از کارش محافظت میکند و به طرز عجیبی به اعمال او مشکوک است. مدتی طول کشید تا زوریان کیریلی را متقاعد کند که طلسمی که میخواهد اجرا کند کاملاً غیرمخرب است و او حتی در خواب هم نمیبیند که آثار هنری او یا چیزی شبیه به آن را بسوزاند. واقعاً، او اصلاً این ایده را از کجا آورده بود؟

او اعتراف کرد: «یه بار وقتی از فورتوف خواستم یکم جادو بهم نشون بده، یه عالمه از نقاشیهام رو سوزوند. گفت شوخی بوده.»

زوریان چشمانش را چرخاند. بله، این کار کاملاً از فورتوف برمیآمد. با شناختی که از کیریلی داشت، او احتمالاً به شدت روی اعصاب و مزاحم بوده... اما این هنوز هم کار بسیار مزخرفی بود.

زوریان گفت: «یهجورایی بهم برخورد که من رو با فورتوف مقایسه کردی، اما مهم نیست.» او به سرعت دسته کاغذها را به خاطر سپرد و آن را به او پس داد. «بفرما. تموم شد.»

کیریلی به سرعت کاغذها را ورق زد تا مطمئن شود که او واقعاً هیچ آسیبی به آنها نرسانده است و سپس رفت تا نقاشیها را به اتاقش برگرداند.

اما خیلی زود برگشت، در حالی که نگران به نظر میرسید.

او پرسید: «زوریان، چرا میخواستی نقاشیهام رو حفظ کنی؟ میتونستی هر وقت خواستی نگاهشون کنی، ازم بخوای بهت نشونشون بدم. داری جایی میری؟»

زوریان نگاهی از گوشه چشم به او انداخت و در این فکر بود که به او چه بگوید. او در طول چند شروع مجدد بعدی او را پشت سر میگذاشت و یهجورایی بابت این موضوع احساس گناه میکرد، اما چارهای نبود. به همین دلیل بود که او بخشی از فضای ذهنیاش را به جای پر کردن با چیزی کاربردیتر، روی نقاشیهای او «تلف» میکرد.

با این حال، او برای رسیدن به این نتیجهگیری بسیار تیزبین بود. احتمالاً متوجه برخی از آمادهسازیهای دیگر او شده بود.

او اعتراف کرد: «آره. میرم. بعد از جشنواره تابستانی.»

او گفت: «اوه. ولی مگه نباید بری کلاس؟»

او گفت: «خب آره. ولی این مهمتره. نگران نباش، زیاد طول نمیکشه. حتی متوجه رفتنم هم نمیشی.»

با کمال تعجب، او این توضیح را بدون شکایت پذیرفت. خوب بود. آخرین چیزی که او نیاز داشت این بود که او در این فاصله نزدیک به پایان، وحشت کند.

او تصمیمش را گرفت و گفت: «اما، وقتی برگشتی باید برام یه هدیه بیاری. وگرنه به مامان میگم که من رو با یه مشت غریبه تنها گذاشتی.»

زوریان در حالی که چشمانش را میچرخاند گفت: «حتماً.» او به این فکر کرد که آیا هدیه دادن نقاشیهایی که خودش در شروعهای مجدد قبلی کشیده بود، تقلب محسوب میشد یا نه.

احتمالاً. اما او به هر حال قصد داشت این کار را انجام دهد، فقط برای اینکه ببیند او چه واکنشی نشان میدهد.

نزدیک شدن به دروازه ابعادی زیر سیوریا هدف دشواری بود. شخص باید از گروههای گشتی متعدد ایباسایی اجتناب میکرد تا حتی به آن نزدیک شود، و سپس مهاجم احتمالی در صورت تمایل به عبور واقعی، باید با یک پایگاه دفاعی کامل که در اطراف دروازه ساخته شده بود مقابله میکرد. یورش به چنین مکانی وظیفه یک گروه رزمی بود، نه یک جادوگر تنها، و به مدافعان زمان زیادی میداد تا در صورت احساس سقوط پایگاه، دروازه را ببندند. ناگفته نماند که کواتاچ-ایچل میتوانست و احتمالاً به کمک آنها میآمد اگر چنین حمله بزرگی به آن مکان انجام میشد. نه، تنها راه عملی برای دسترسی به دروازه، مخفیانه وارد شدن به نحوی بود. تلاشی نسبتاً بعید، با توجه به اینکه آن مکان مملو از جادوگران و ترولهای جنگی بود و احتمالاً حائلهای شناسایی فراوانی نیز روی آن قرار داده شده بود. اما زوریان نقشهای داشت. نقشهای نسبتاً بیپروا که هرگز حتی به امتحان کردن آن در خارج از حلقه زمانی فکر نمیکرد، اما به هر حال یک نقشه بود.

در هسته خود، این نقشه بر این فرض استوار بود که ایباساییها تقریباً تمام نیروهای خود را برای شرکت در تهاجم اصلی میفرستند و تنها تعداد انگشتشماری از مدافعان را برای نگهبانی از دروازه باقی میگذارند. بنابراین، بهترین زمان برای انجام این تلاش زمانی بود که تهاجم از قبل آغاز شده باشد. اگر ایباساییها باهوش و محتاط بودند، این امر صحت نداشت و نقشه او قبل از اینکه حتی شروع شود، به پایان میرسید. اگر آنها واقعاً باهوش و محتاط بودند، دروازه در لحظه شروع تهاجم بسته میشد و تمام نقشههای او بینتیجه میماند. اما زوریان حاضر بود شرط ببندد که ایباساییها برای جنگ در سطح زمین به تمام نیروی انسانی که میتوانستند به دست آورند نیاز داشتند، و رهبری به عملکرد دروازه نیاز داشت تا بتوانند با خیال راحت به جزیره خود عقبنشینی کنند. دریای پهناوری بین الدِمار و اولکوآن ایباسا وجود داشت. او امیدوار بود که آنها فقط یک خدمه حداقلی را در پایگاه باقی بگذارند، با این دستور که اگر دچار دردسری بیش از حد توانشان شدند، کواتاچ-ایچل را احضار کنند.

بنابراین، هنگامی که روز تهاجم سرانجام فرا رسید، زوریان بلافاصله به عمق سیستم تونلهای زیر سیوریا رفت و شروع به جستجوی موجودات پلیدی برای تسلط ذهنی کرد. چیزی به اندازه کافی قوی که باعث حواسپرتی شود، اما آنقدر ضعیف که مدافعان با شروع حمله آن به دفاعیات پایگاه وحشت نکنند. فقط یک حمله تصادفی هیولا که حواس همه را پرت میکرد و به زوریان فرصت میداد تا بدون جلب توجه به داخل نفوذ کند.

مدتی طول کشید، اما در نهایت یک گله از گابلینهای قلابدست پیدا کرد؛ انساننماهای کوچک، بیپرواز و خفاشمانندی که اندامهای جلوییشان دارای پنجههای بزرگ و قلابمانند بود. از فاصله نزدیک بسیار خطرناک اما به راحتی قابل کشتن بودند. یک تهدید بودند اما نه آنقدرها هم تهدیدآمیز. عالی بود.

سپس او منتظر ماند. با گذشت زمان، پیشبینی او مبنی بر اینکه ایباساییها تقریباً همه را برای شرکت در تهاجم خارج میکنند، به تدریج به حقیقت پیوست؛ ایباساییها در واقع تقریباً تمام گروههای گشتی اطراف پایگاه خود را خارج میکردند و به زوریان اجازه دادند در نهایت به آن مکان نزدیک شود و چشمانش را به مرکز تهاجم ایباساییها بدوزد. خب، او از قبل طرح اولیه آن را از خاطرات استخراج شده از ایباساییهای دستگیر شده میدانست، اما این با دیدن دست اول آن یکی نبود.

پایگاه در یک غار عظیم قرار داشت و کاملاً بزرگ بود. آنجا عملاً یک شهر کوچک بود، که با توجه به مقدار نیروهایی که ایباساییها معمولاً در اینجا نگه میداشتند، چندان تعجبآور نبود. در مرکز سکونتگاه، چند ساختمان سنگی قرار داشت که احتمالاً از طریق دگرگونی از کف غار بالا آمده بودند. دروازه در وسط این بخش قرار داشت و به عنوان قلب سکونتگاه عمل میکرد. در اطراف ساختمانهای سنگی مجلل، مجموعهای درهموبرهم از چادرها و آغلها قرار داشت که کارگران و ترولهای جنگی در آن زندگی میکردند.

هیچ دیواری در اطراف سکونتگاه وجود نداشت، اما هر یک از تونلهای متصل به غار دارای یک ایست بازرسی بود که به عنوان اولین خط دفاعی عمل میکرد.

زوریان مدتی منتظر ماند تا تعداد آنها بیشتر کاهش یابد و وقتی برای مدتی ثابت ماندند، به صورت ذهنی گابلینهای قلابدست را وادار کرد تا به یکی از ایستهای بازرسی حمله کنند و تمام تلاش خود را کرد تا خونخواری آنها را تقویت کرده و ترسشان را سرکوب کند. راستش را بخواهید، او مجبور نبود کار زیادی انجام دهد؛ به نظر میرسید گابلینهای قلابدست موجوداتی تقریباً همیشه خشمگین باشند که حتی با کوچکترین تحریکی کاملاً دیوانه میشدند. آنها با جیغ و چنگ زدن به ایست بازرسی حملهور شدند و پایگاه بلافاصله در غوغا فرو رفت.

ایده اولیه زوریان این بود که از این حواسپرتی برای حمله به یکی دیگر از ایستهای بازرسی در حالی که حواس بقیه پرت بود استفاده کند، اما معلوم شد که این کار غیرضروری است؛ وقتی او به هدف انتخابی خود رسید، متوجه شد که نگهبانان آن به اندازه کافی غیرحرفهای بودند که پستهای خود را ترک کنند تا به دوستانشان در برابر گابلینهای قلابدست کمک کنند. یا شاید پایگاه حتی بیشتر از آنچه او در ابتدا گمان میکرد با کمبود نیروی انسانی مواجه بود؟ مهم نبود، او تصمیم گرفت به سادگی از موقعیت استفاده کند و با خیال راحت وارد شود.

او تمام راه را تا دروازه بدون متوقف شدن یا حتی روبهرو شدن با کسی طی کرد. در یک نقطه او با جادوگری که به سمت محل نبرد میدوید برخورد کرد، اما فقط یک القای ضعیف از سوی زوریان مبنی بر اینکه او «کاملاً عادی است و چیزی برای دیدن در اینجا وجود ندارد» کافی بود تا مرد بلافاصله او را از ذهنش بیرون کند و به دویدن ادامه دهد. او صادقانه انتظار نداشت که به این آسانی باشد. متأسفانه، وقتی به خود دروازه ابعادی رسید، متوجه شد که آنجا نگهبانان خودش را دارد و آنها با وجود هیاهو، از ترک پستهای خود خودداری میکنند.

چهار جادوگر و دو ترول. شاید میتوانست با آنها مقابله کند، اما فکر نمیکرد بتواند این کار را بدون ایجاد سروصدا انجام دهد. حیف شد. او درست در آستانه کنار گذاشتن احتیاط و پرتاب گویهای آتشین و مکعبهای انفجاری به همه جا بود که یکی دیگر از مدافعان دواندوان آمد و شروع به فریاد زدن بر سر جادوگران اطراف دروازه کرد. گابلینهای قلابدست از ایست بازرسی عبور کرده بودند و تازهوارد میخواست آنها به کواتاچ-ایچل علامت بدهند تا بیاید و آنها را نجات دهد.

اوه، خرابکاری شد؟ او صادقانه فکر نمیکرد مینیونهای کوچکش در نهایت پیروز شوند. به نظر میرسید ایباساییها نه تنها یک خدمه حداقلی را برای حفظ پایگاه باقی گذاشته بودند، بلکه این خدمه حداقلی از تفالههای نیروهایشان تشکیل شده بود. جای تعجب نبود که این نفوذ تا این حد آسان بود.

خوشبختانه برای زوریان، هیچ احضاری از کواتاچ-ایچل صورت نگرفت. جادوگران نگهبان به نظر میرسید از این ایده به وحشت افتادهاند. رهبر آنها یک دقیقه تمام در مورد اینکه چگونه لیچ باستانی در صورت احضارش برای مقابله با یک مشت گابلین قلابدست متعفن، همه آنها را زنده پوست میکند، یاوهگویی کرد و در نهایت دو نفر از نگهبانان همرزمش و هر دو ترول جنگی را برای مهار تهاجم فرستاد.

زوریان تنها توانست با ناباوری تماشا کند که چگونه دروازه ناگهان تنها با دو جادوگر برای نگهبانی از آن باقی ماند. خب. این قطعاً کارها را آسانتر میکرد. او مدتی منتظر ماند تا بقیه ایباساییها کمی از دروازه فاصله بگیرند و سپس یک شیشه گاز خوابآور را از مخفیگاه خود به سمت دو نگهبان باقیمانده پرتاب کرد. یکی از آنها، همان که با مدافع وحشتزده صحبت کرده بود و به نظر میرسید رهبرشان باشد، توانست در حالتی نیمههوشیار از میان ابر گاز تلوتلوخوران بیرون بیاید و بلافاصله به عنوان پاداش زحماتش یک پرتابه نفوذگر در سرش دریافت کرد. دیگری همانطور که در نظر گرفته شده بود به خواب فرو رفت و زوریان قبل از نزدیک شدن شتابزده به دروازه ابعادی که از آن نگهبانی میکردند، ابر را با یک تندباد دور کرد.

زوریان مشتاق بود که آن چیز را با جزئیات بیشتری بررسی کند، اما نه، الان وقت این کار نبود... اولویت فعلی این بود که بفهمد در طرف دیگر چه چیزی وجود دارد. با نگاه کردن از طریق خود دهانه، میتوانست ببیند که دروازه به یک اتاق خالی و جادار منتهی میشود که فاقد نگهبانان بیشتری بود. که نسبتاً عجیب بود؛ آیا ایباساییها واقعاً یک طرف دروازه را بیدفاع رها میکردند؟ او سعی کرد حس ذهن خود را از طریق دهانه ابعادی گسترش دهد و با خوشحالی متوجه شد که دروازه مانعی برای حس ذهن او نیست. و حتی خوشحالتر شد که نمیتوانست هیچ دشمن پنهانی را تشخیص دهد.

با وجود مشکوک بودن، اما با آگاهی از زمان محدودی که داشت، نفس عمیقی کشید و از دروازه عبور کرد.

در لحظهای که پایش زمین اتاق مقصد را لمس کرد، احساس کرد یک پیچک جادویی به دفاعهای روحیاش کشیده شد و سعی کرد او را شناسایی کند. آن جادو از دفاع معنوی او پس زده شد و زوریان بلافاصله احساس کرد فضای اتاق تغییر کرد و سنگینتر و شومتر شد. او توسط حائلها شناسایی شده بود و به عنوان یک مزاحم برچسب خورده بود.

پشت سر او، لبههای دهانه ابعادی شروع به جرقه زدن با رعد و برق کرد. سپس دروازه به سرعت شروع به کوچک شدن کرد و طولی نکشید که با یک درخشش ملایم نور، کاملاً از هستی محو شد.

اگرچه بسته شدن پورتال او را غافلگیر کرده بود، اما زوریان در نهایت از ناپدید شدن آن نگران نبود. به هر حال، او از قبل عبور کرده بود و حداقل به این ترتیب نیروهای ایباسایی در طرف دیگر دروازه نمیتوانستند او را تعقیب کنند.

او به سرعت به اطراف نگاه کرد و تایید کرد که اتاق واقعاً خالی است، به جز بیستوجهی سنگی که اکنون غیرفعال بود و در مرکز آن بنا شده بود. تنها یک در در دیدرس بود و زوریان بلافاصله به جای باز کردن عادی آن، آن را به قطعات کوچک منفجر کرد. نیازی نبود خطر برخورد با اثر یک حائل متخاصم را به جان بخرد، فقط به این دلیل که آنقدر احمق بود که دستگیره را بگیرد. او به سرعت اتاق دروازه را ترک کرد و شروع به کاوش در آن مکان کرد و سعی کرد تا آنجا که میتواند اطلاعات کسب کند، قبل از اینکه نیروهای ایباسایی در این طرف دروازه که توسط حائلها هشدار داده شده بودند، برای مقابله با او دواندوان بیایند.

با این تفاوت که هیچ نیروی ایباسایی وجود نداشت. و او در یک پایگاه با عجله ساخته شده نیز نبود. او به سرعت متوجه شد که دروازه در زیرزمین یک عمارت بسیار مجلل قرار داشته است. یک عمارت بسیار بزرگ و ظاهراً متروکه. زوریان در ابتدا گیج شده بود؛ به هر حال قرار بود اولین دروازه در این زنجیره به مکانی منزوی در ارتفاعات ساروکیان منتهی شود، بنابراین او تا حدودی انتظار یک اردوگاه بیابانی احاطه شده با درختان را داشت.

سپس مدافعان آن مکان سرانجام او را ردیابی کردند و او فهمید کجاست. گراز نامیرایی که به تازگی سعی کرده بود پایش را گاز بگیرد دقیقاً شبیه همانهایی بود که در هر شروع مجدد به لوکاو حمله میکردند.

او در ارتفاعات ساروکیان بود. به طور خاص، او در عمارت یاسکو بود. و ظاهراً آن مکان مملو از نامیراها بود.

او دیوانهوار از ضربه چاقوی مهاجمش جاخالی داد؛ مردی ساکت و چاقوکش که در لباسهای سیاه استتارکننده پیچیده شده بود. زوریان قبلاً با یک پرتابه نفوذگر به سر او شلیک کرده بود، اما به نظر نمیرسید که این موضوع او را خیلی آزار دهد. جسد سیاهپوش و چاقوکش دیگری از سمت چپ به سوی او پیشروی کرد و به نظر میرسید گراز لعنتی در حال آماده شدن برای یک حمله دیگر است.

زوریان یک استوانه درخشان را روی زمین جلوی خود انداخت که باعث شد یک پالس مختلکننده و باطلکننده روی همه چیز در اطرافش پخش شود. سه جسدی که به او حمله میکردند بیجان روی زمین افتادند، زیرا پالس جادویی را که ارواح متحرک آنها را به بدنشان متصل نگه میداشت، از بین برده بود.

زوریان آهی کشید. این سومین نارنجک باطلکننده سحر بود که او از زمان آمدن به این مکان مجبور به استفاده از آن شده بود. او از همان ابتدا فقط پنج تا از آنها را داشت و انتظار نداشت امروز با انبوهی از نامیراها مبارزه کند. بیشتر اقلام یکبارمصرف دیگرش نیز از بین رفته بودند. او میدانست که این مأموریت احتمالاً منجر به مرگ خشونتآمیز او میشود، اما این هنوز هم یهجورایی آزاردهنده بود.

و همچنین بیش از کمی خطرناک بود. حضور این همه نامیرا به این معنی بود که نکرومنسرهایی در داخل وجود داشتند. در واقع ممکن بود مردن در اینجا خطرناک باشد.

او درست در آستانه بازگشت به اتاق دروازه و سنگربندی خود در آنجا بود که یک شخص زنده وارد حس ذهن او شد و مستقیماً به سمت او میآمد.

خب، لعنتی. این همون نکرومنسر بود، مگه نه؟ البته که بود. حتماً به همین دلیل بود که نامیراها بعد از آن حمله آخر عقبنشینی کردند. او به سرعت مکعبهای انفجاری باقیماندهاش را روی زمین مقابلش پخش کرد و به عمق راهرو عقبنشینی کرد.

سپس درِ انتهای دیگر راهرو باز شد و مردی قدبلند و عضلانی با سبیلهای بزرگ قدم به راهرو گذاشت. او نگاهی به زوریان انداخت و با خوشرویی لبخند زد، مانند دیدن یک دوست قدیمی که سالها از او بیخبر بوده است.

او گفت: «خوش اومدی! من سودومیر کاندری هستم، صاحب این اقامتگاه محقر. میتونم بپرسم چرا به خونه من تجاوز کردی؟»

زوریان در حالی که یک قدم به عقب برمیداشت گفت: «نمیدونم در مورد چی حرف میزنی.» یک قدم به عمق راهرو، یک قدم به عمق راهرو... «در کاملاً باز بود، تنها کاری که باید میکردم این بود که از دروازه رد بشم. اگه نمیخواستی کسی ازش رد بشه، مطمئناً اون چیز رو اینقدر بیدفاع رها نمیکردی. والا، شرط میبندم اگه مراقب نبودی، یه ارتش کامل میتونستن خیلی راحت بیان تو این مکان...»

زوریان یک قدم دیگر به عقب برداشت. سودومیر او را دنبال کرد و یک قدم به عمق راهرو برداشت-

حالا! زوریان یک پالس مانا به مکعبهای انفجاری فرستاد، آنها را فعال کرد و کل راهرو را به یک-

نه، در واقع هیچ اتفاقی نیفتاد. چه خبر بود؟

سودومیر لبخند زد: «حائلها. چیزای فوقالعادهای هستن، مگه نه؟ میبینی که، نمیتونم بذارم چیزها تو خونه خودم منفجر بشن. و علاوه بر این، حتی اگه من رو تو اون تله گیر مینداختی، این باعث مرگم نمیشد. بهت اطمینان میدم که کشتن من کار خیلی سختیه.»

عالی شد. زوریان برای یک ثانیه به مرد روبهرویش خیره شد و سپس برای یک ثانیه روی نشانگر حلقه زمانیاش تمرکز کرد.

سودومیر با لحن تندی پرسید: «داری چیکار میکنی؟!» او احتمالاً میتوانست ببیند که او دارد با روحش کاری انجام میدهد. لعنت به نکرومنسرها و دید روحی متقلبانهشان.

زوریان او را نادیده گرفت و به یکی از «شکافهای» نشانگر حلقه زمانی، همان که در واقع به او تصوری از کاری که قرار بود انجام دهد میداد، دستور داد تا فعال شود. بینایی او بلافاصله تاریک شد و سپس در سیرین از خواب بیدار شد، در حالی که کیریلی به او صبح بخیر میگفت.

او با آسودگی آهی کشید و کیریلی را گیج کرد. خدا را شکر که آن کار جواب داد.