چپتر 71: بازگشت به سیوریا
چپتر 71: بازگشت به سیوریا
پس از پایان حمله به پایگاه ایباساییها و وقتی مشخص شد که هیچ تهاجم فوری به دنبال آن رخ نخواهد داد، زوریان اقدام به برقراری مجدد ارتباطش با کوت کرد. از آنجا که پیش از حمله، بدل خود را در کوت مرخص کرده بود، مجبور بود برای دومین بار در این شروع مجدد روی کمک دایمن حساب کند. با وجود اینکه مجبور بودن به تکیه زیاد بر دایمن کمی آزارش میداد، اما باید اعتراف میکرد که کمک او کارها را بسیار آسانتر از حالت عادی میکرد.
او انتظار بروز هیچ مشکلی را نداشت و از جهتی، واقعاً هم مشکلی پیش نیامده بود. هر چه که بود، دروازه ابعادی به خوبی باز شد. مشکل اینجا بود که دروازه مستقیماً در داخل عمارت تاراماتولا باز شد. دایمن به جای پیدا کردن یک مکان دورافتاده در جنگل، همانطور که از قبل توافق کرده بودند، تصمیم گرفته بود به سادگی دروازه را در اتاقی با حائلهای حفاظتی شدید باز کند که برای پذیرش بازدیدکنندگان دورنوردیشده در نظر گرفته شده بود. آن هم در حالی که حدود دوازده نفر از اعضای خاندان تاراماتولا دور تا دور اتاق ایستاده بودند و تماشا میکردند.
زوریان که اول از دروازه عبور کرده بود، از دیدن این صحنه چنان شوکه شد که بلافاصله در جای خود متوقف شد. این باعث شد زک که درست پشت سرش میآمد، با او برخورد کند. خوشبختانه، آنها توانستند تعادلشان را حفظ کنند و به جای اینکه با دست و پای در هم گرهخورده روی زمین بیفتند، سر پا ماندند. در غیر این صورت وضعیت معذبکنندهای پیش میآمد.
زک در حالی که به اطراف نگاه میکرد گفت: «هی، چرا وایسا... اوه. این خیلی استقبال بزرگتری از چیزیه که انتظار داشتم.»
زوریان به خودش زحمت نداد تا به تلاش ضعیف زک برای شوخی کردن پاسخی بدهد. در عوض، روی برادر بزرگترش تمرکز کرد و با خشمی آشکار به او خیره شد. «دایمن، آخه داشتی به چه مزخرفی فکر میکردی؟!»
انصافاً دایمن از این سوال جا خورد و کاملاً مقصر به نظر میرسید.
او دستهایش را با حالتی آرامبخش جلویش تکان داد و گفت: «متاسفم. چارهای نداشتم، باشه؟ من دیگه نمیتونم از عمارت تاراماتولا خارج بشم و نمیتونستم بدون اطلاع یا رضایت اونا همینطوری یه دروازه ابعادی تو خونهشون باز کنم. یا باید این کار رو میکردم یا کلاً همهچیز رو لغو میکردم.»
زک و زوریان برای لحظهای ساکت شدند و این حرف را هضم کردند.
زک بالاخره پرسید: «چرا نمیتونی از عمارت تاراماتولا بری بیرون؟ زندانی شدی یا همچین چیزی؟»
دایمن با آهی سنگین گفت: «پیچیدهست. بیاید بریم یه جای خلوت پیدا کنیم تا حرف بزنیم.»
پیش از آنکه زک یا زوریان بتوانند چیزی بگویند، یکی از اعضای حاضر تاراماتولا تصمیم گرفت وسط حرفشان بپرد و پیشنهادی بدهد. او اولانا بود، همان زنی که در اولین بازدیدشان از عمارت به آنها خوشامد گفته بود.
اولانا گفت: «من دقیقاً همچین جایی رو میشناسم. برای خاندانی در سطح ما، نداشتن یه اتاق ملاقات مناسب برای چنین موقعیتهایی کاملاً مایه شرمساریه. لطفاً یه دقیقه صبر کنید تا من یه سری هماهنگیها انجام بدم و بعدش میتونیم بریم.»
زوریان نگاهی متفکرانه به اولانا انداخت. اگرچه حرفهایش طوری به نظر میرسید که انگار فقط سعی دارد میزبان خوبی باشد، اما زوریان به راحتی میتوانست پیام نهفته در آن را درک کند: تاراماتولا در تمام این ماجراها یک طرف درگیر بودند و میخواستند در طول گفتگو حضور داشته باشند.
اولانا در پاسخ به نگاه او ابرویی بالا انداخت، گویی او را به چالش میکشید که اعتراضی کند. زوریان اعتراضی نکرد.
او به سادگی گفت: «کاملاً درسته. من و زک میریم دروازه رو ببندیم تا شما به کارای خودتون برسید.»
زوریان هیچ ایدهای نداشت که دایمن درباره دروازه به تاراماتولا چه گفته است. امیدوار بود آنقدر احمق نبوده باشد که فاش کند او و زوریان در حال باز کردن گذرگاههایی بین دو قاره متفاوت هستند؛ در این صورت، بسیار ضروری بود که دروازه را سریع ببندند، پیش از آنکه آنها خودشان بتوانند حقیقت را کشف کنند.
در حالی که او و زک برای بستن دروازه تلاش میکردند، میتوانست صدای اولانا را بشنود که با برخی دیگر از اعضای تاراماتولا در اتاق صحبت میکرد. تسلط او بر زبان محلی هنوز بسیار ضعیف بود، بنابراین تنها چیزی که فهمید این بود که او دستور داد غذا و نوشیدنی آماده کنند و برایشان بیاورند. زوریان اصلاً حوصله هیچکدام را نداشت، اما به این نتیجه رسید که تلاش برای متوقف کردن او بیادبانه خواهد بود.
مدت کوتاهی بعد، همه آنها به یک اتاق نسبتاً کوچک اما مجلل راهنمایی شدند. پنج نفر در آنجا حضور داشتند: اولانا، دایمن، اوریسا، زک و زوریان. با این حال، با وجود حضور اولانا و اوریسا، این دایمن بود که بیشتر توضیحات را درباره آنچه در حال رخ دادن بود ارائه داد. ظاهراً، یک یا چند نفر از اعضای تیم دایمن با افراد غریبه درباره گویی که پیدا کرده بودند صحبت کرده بودند و این داستان بسیار سریع پخش شده بود. در عرض چند ساعت، عالم و آدم میخواستند با دایمن صحبت کنند تا بفهمند او قصد دارد با گوی چه کند و سعی کنند او را تحت تأثیر قرار دهند تا آن را به هر گروهی که نمایندگی میکردند بفروشد.
دایمن و تیمش که از هجوم ناگهانی خریداران علاقهمند غافلگیر شده بودند و میدانستند که همه حاضر نیستند مخالفت آنها برای فروش گوی را با روی خوش بپذیرند، به عمارت تاراماتولا عقبنشینی کردند و تا اطلاع ثانوی در آنجا پناه گرفتند.
دایمن در پایان گفت: «کسانی که دنبال ما هستن نمیتونن با تاراماتولا خیلی گستاخانه رفتار کنن، بنابراین تا زمانی که داخل عمارت بمونیم در امانیم. اما به محض اینکه پامون رو بیرون بذاریم، دهها گروه مختلف بهمون کمین میزنن. اونا میدونن ما اینجاییم. عمارت رو به شدت زیر نظر دارن. هر کس و هر چیزی که وارد عمارت میشه یا ازش خارج میشه به دقت ردیابی میشه. من به هیچ وجه نمیتونستم عمارت رو ترک کنم تا دروازه رو جای دیگهای باز کنم.»
زک پرسید: «شاید من فقط احمقم، اما چرا تاراماتولا به سادگی به همه این آدما نمیگن که عقب بکشن؟ مگه قرار نیست اونا قدرت سیاسی اصلی اینجا باشن، نه؟»
اولانا گفت: «متاسفانه به این سادگی نیست. گروههای قدرتمند خیلی زیادی اینجا در حال اقدام هستن که تعداد قابلتوجهی از اونا خارج از حوزه نفوذ ما قرار دارن. اگرچه اونا نمیتونن ما رو دستکم بگیرن، اما این موضوع برای ما هم صدق میکنه. این یه وضعیت حساسه و ما باید با احتیاط حرکت کنیم. اما مطمئن باشید که ما هر بیاحترامی نسبت به خودمون رو برای زمان مناسب یادداشت میکنیم.»
دایمن گفت: «مسئله دیگه اینه که برخی از عناصر دولت محلی در حال بحث درباره احتمال مصادره کردن گوی با زور هستن. تاراماتولا باید بخش زیادی از نفوذشون رو صرف این کنن تا مطمئن بشن این اقدام به جایی نمیرسه. لعنت بهش، میدونستم مخفی نگه داشتن این کشف مهمه اما هیچ ایدهای نداشتم که قراره این نوع طمع رو بیدار کنه...»
اوریسا اشاره کرد: «این یه بُعد جیبی قابلحمل با اندازه عظیمه. علاوه بر اون، شامل خرابههایی از عصر خدایان و احتمالاً بقایای ثروت آوان-تمتی میشه. ممکنه آثار باستانی الهی در اونجا باشه، گیاهان و حیواناتی که در بقیه نقاط جهان منقرض شدن، هر چیزی. البته که اینقدر طمع رو برمیانگیزه. تو خوششانسی که خاندان تاراماتولا رو داری تا از تو در برابر همه اینا محافظت کنن در حالی که ما میفهمیم باید چیکار کنیم.»
دایمن با حوصله گفت: «آره، آره، میفهمم. من خوششانسم که تو رو دارم، عزیزم.»
زک با کنجکاوی پرسید: «هنوز سفری به بُعد جیبی داشتید؟»
دایمن در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «ما حتی کشف نکردیم که چطور گوی رو مستقر کنیم. ما مثل زوریان نشان فرمان نداریم، بنابراین باید کارها رو به روش سخت انجام بدیم.»
زک برای گرفتن جزئیات بیشتر اصرار کرد: «یعنی چی؟»
دایمن گفت: «ما باید طلسمهای کنترلی رو که برای کار با گوی استفاده میشن، مهندسی معکوس کنیم. یه گنجینه نسلی مثل این، قطعاً روشی برای کنترل گوی بدون نشان فرمان داره، حداقل به عنوان یه اقدام ایمنی. ما فقط باید پیداش کنیم. متاسفانه، این ممکنه مدتی طول بکشه.»
دایمن نگاه معناداری به زوریان انداخت. اگرچه زوریان مطمئن نبود دایمن دقیقاً سعی دارد چه چیزی به او بگوید، اما میتوانست حدس بزند. در حالی که پیدا کردن راهی برای کار با گوی بدون یک نشانگر برای او و زک اولویتی نداشت، اما برای دایمن معنای زیادی داشت. او احتمالاً به خوبی آگاه بود که زوریان هیچ قصدی برای فاش کردن تواناییهایش به دایمن در خارج از حلقه زمانی ندارد، که این موضوع آن طلسمهای کنترلی را برای مأموریت او کاملاً حیاتی میکرد. بدون آنها، حتی خارج کردن گوی از محل استقرارش غیرممکن میشد و همهچیز را به شدت پیچیده میکرد.
اوریسا خاطرنشان کرد: «حتی اگه ابزار کار با گوی رو هم داشتیم، باز هم در حال حاضر از فرستادن یه گروه اکتشافی به داخلش خودداری میکردیم. احتمال وجود جانوران نگهبان بیشتر، مثل اون هیدرای متبرکشده به دست خدا، خیلی زیاده. برای راهاندازی یه گروه اکتشافی مناسب به ماهها آمادهسازی نیاز هست و وضعیت سیاسی فعلی، چنین آمادهسازیهایی رو غیرممکن میکنه.»
دایمن به سرعت موافقت کرد: «آره، دقیقاً.» او رو به زک و زوریان کرد. «و چون من تمام مدت اینجا گیر افتادم، واقعاً نمیتونم متخصصانی که نیاز دارم تا بفهمن چطور باید با گوی کار کرد رو استخدام کنم. حقیقت اینه که من اینجا کار خیلی کمی برای انجام دادن دارم. داشتم فکر میکردم شاید ایده خوبی باشه که برای چند روز ناپدید بشم. گوی رو از چشمای طمعکار دور کنم و با چند تا از دوستای قدیمی درباره گزینههام صحبت کنم.»
اوریسا با اخمی ناراضی گفت: «بازم همین حرف.»
این موضوع باعث بحث کوتاهی بین اوریسا و دایمن شد، زیرا دایمن نمیخواست توضیح دهد دقیقاً قصد انجام چه کاری را دارد و اوریسا اصرار داشت که او کاملاً حق دارد جزئیات را بداند. صادقانه بگویم، زوریان فکر میکرد موضع اوریسا کاملاً منطقی است و با ناامیدی او از طفره رفتن دایمن همدردی میکرد. با این حال، او نمیتوانست دایمن را هم برای این موضوع مقصر بداند، زیرا اینطور نبود که بتواند به راحتی و آشکارا بگوید که...
زک گفت: «اگه میخوای وقتی دوباره دروازه رو باز کردیم تو رو با خودمون برگردونیم به سیوریا، فقط باید همینو بگی.»
همه با نگاهی شوکه به او خیره شدند. خب، همه به جز زوریان؛ او فقط صورتش را در دستانش پنهان کرد و سعی کرد نفسهای عمیقی بکشد.
او در میان دستانش زمزمه کرد: «لعنت بهت، زک...»
زک اعتراض کرد و نگاهی کلافه به زوریان انداخت. «چیه؟ هر داستانی که تو و دایمن سر هم کنید یه روز هم دوام نمیاره و خودت اینو میدونی. اونا احمق نیستن. خیلی زود خودشون همهچیز رو میفهمیدن.»
اولانا به او گفت: «ممنون، آقای نوودا. خوشحالم که حداقل یه مرد اینجا به مهارتهای استدلال ما احترام میذاره.»
زک با لبخندی درخشان انگشت شستش را به نشانه تأیید برای او بالا برد.
اوریسا با لحنی که کمی ناباورانه به نظر میرسید، پرسید: «داری میگی شما یه گذرگاه ابعادی رو از الدِمار تا اینجا باز کردید؟»
زک با شانهبالاانداختنی بیخیال گفت: «ما کارای دیوونهوار زیادی انجام میدیم.»
مشخص شد که نه اولانا و نه اوریسا آشنایی چندانی با جزئیات نحوه عملکرد طلسم دروازه نداشتند. این موضوع خیلی تعجبآور نبود، زیرا این طلسم بسیار نادر بود، اما زوریان به نوعی مدام جزئیات کوچکی از این دست را فراموش میکرد.
پس از اینکه زوریان توضیح مختصری درباره نحوه عملکرد طلسم دروازه به آنها داد، اوریسا نگاه عجیبی به او انداخت.
زوریان که کمی احساس معذب بودن میکرد، پرسید: «چیه؟»
او پرسید: «این روشی که شما برای نادیده گرفتن محدودیتهای مسافت استفاده میکنید، نیاز به شخص دیگهای داره که در طرف دیگه بهتون کمک کنه، درسته؟» زوریان بیصدا سر تکان داد. «پس چطور میتونید یه دروازه برای برگشت به الدِمار باز کنید؟ آیا برادر سوم کازینسکی هم میتونه طلسم دروازه رو اجرا کنه؟»
زوریان با تمسخر گفت: «چی، فورتوف؟ بیخیال. خیلی شانس بیاره که از آکادمی اخراج نشه.»
دایمن اعتراض کرد: «زوریان!» او هرگز دوست نداشت که زوریان پشت سر بقیه اعضای خانواده بدگویی کند.
زوریان با نادیده گرفتن کامل پرخاش دایمن گفت: «نه، ما از بدلی که من در سیوریا جا گذاشتم استفاده میکنیم. از اونجا که من میتونم طلسم دروازه رو اجرا کنم، بَـدَل من هم بدیهیه که میتونه همین کار رو بکنه.»
اولانا با لحنی عادی و بدون اینکه چندان متعجب به نظر برسد، پرسید: «اوه، پس تو میتونی بدل هم بسازی؟» زوریان باید اعتراف میکرد که او در به نمایش گذاشتن هالهای از اعتماد به نفسِ آرام بسیار مهارت داشت. به نظر میرسید اوریسا هم سعی دارد آن نگرش را تقلید کند، اما مهارتش اصلاً در حدی نبود که بتواند آن را به خوبی اجرا کند. میشد دید که این نوع افشاگریها او را آزار میداد و تا حدودی تعادلش را به هم میریخت.
زوریان گفت: «ما کارای دیوونهوار زیادی انجام میدیم.» او به این فکر کرد که کاملاً از زک تقلید کند و انگشت شستش را با لبخندی گستاخانه برای او بالا ببرد، اما به سرعت این ایده را کنار گذاشت. این جور کارها چیزی بود که فقط زک میتوانست بدون اینکه شبیه یک احمق تمامعیار به نظر برسد، انجام دهد.
در نهایت، آنها موفق شدند به یک توافق برسند. دایمن به همراه زک و زوریان به سیوریا بازمیگشت و گوی امپراتور نخستین را نیز با خود میبرد. زوریان یک بدل در عمارت تاراماتولا باقی میگذاشت تا بتوانند دقیقاً در عرض چهار روز از طریق طلسم دروازه بازگردند.
زوریان فکر میکرد این پایان ماجرا خواهد بود، اما وقتی دایمن به او گفت که هنوز باید به تیمش توضیح دهد که برای مدتی دور خواهد بود، امیدهایش بیرحمانه نقش بر آب شد.
برای لحظهای، زوریان احساس کرد که نیاز دارد یک حرکت نمایشی اغراقآمیز رو به آسمانهای بیتفاوت انجام دهد. و او پیش خودش فکر کرده بود که این فقط یک سفر کوتاه به کوت خواهد بود که تنها شامل جایگزین کردن بدل از دست رفتهاش و پرسیدن از دایمن درباره اینکه آیا چیز جدیدی از گوی فهمیده است یا نه، میشود.
گاهی اوقات او فقط نمیتوانست برنده باشد.
وقتی هر سه آنها بالاخره از دروازه عبور کردند و به سیوریا بازگشتند، زوریان نفس راحتی کشید. هم تاراماتولا و هم تیم دایمن در حال حاضر به شدت عصبی بودند و در نتیجه سروکله زدن با آنها نسبتاً کلافهکننده بود. او تا حدودی برای بدلش احساس تأسف میکرد که قرار بود برای چند روز آینده با آنها گیر بیفتد. خب، حداقل او کیرما و تورون را برای صحبت کردن داشت؛ آن دو نفر نسبتاً جالب بودند و زوریان گمان میکرد که شاید بتواند با حداقل یکی از آنها نوعی معامله را جوش دهد.
صرف نظر از اینها، او برگشته بود و میتوانست خود را وقف مسائل دیگر کند. تلاشهای زویم برای متقاعد کردن متخصصان مختلف جهت تبادل رازهایشان با او نسبتاً موفقیتآمیز بود، سودومیر باید به درستی بازجویی میشد، تلاشهای محققان برای درک قاب تثبیت دروازه ایباسایی در حال به ثمر نشستن بود و اساتید درگاه خاموش اشاره میکردند که مایلند گروهی را به کوت بفرستند تا یک کلید دروازه به دست آورند. متاسفانه، اتفاقات اخیر مربوط به دایمن و گوی احتمالاً آن ایده آخر را در این شروع مجدد به یک بنبست تبدیل کرده بود. بدل او به هیچ وجه نمیتوانست عمارت تاراماتولا را بدون اینکه صد جفت چشم هر حرکتش را دنبال کنند، ترک کند. مایه تأسف بود. او واقعاً میتوانست در حال حاضر از یک ورودی جایگزین به کوت که به دایمن متکی نباشد استفاده کند. او باید در شروعهای مجدد آینده، اولویت بالایی به این ایده اختصاص میداد.
دایمن موافقت کرده بود که تا زمانی که در سیوریا است، گوی را به او و زک تحویل دهد. تا حدی به این دلیل که فکر میکرد آنها به دلیل داشتن نشانگری که واقعاً میتوانست با آن کار کند، میتوانستند خیلی بیشتر از او درباره آن اطلاعات کسب کنند، و تا حدی به این دلیل که کاملاً مطمئن نبود گوی در اختیار خودش امن باشد. اخبار سریعتر از مردم سفر میکردند. از هر لحاظ، سفر کوتاه او به سیوریا باید از دید تعقیبکنندگانش پنهان میماند، اما او نمیتوانست کاملاً مطمئن باشد. بنابراین، او احساس میکرد بهتر است گوی را همراه خود نداشته باشد، مگر اینکه کاملاً ضروری باشد.
زوریان انتظار داشت که او تنها کسی باشد که بتواند برای کشف رازهای گوی با آن ور برود، زیرا زک آگاهی روح شخصی لازم برای کنترل نشانگر خود را نداشت. او کاملاً در اشتباه بود. ظاهراً زک برای در دست گرفتن فرمان گوی، نیازی به داشتن کنترل آگاهانه روی نشانگرش نداشت. پس از حدود یک ساعت ور رفتن با گوی، زک موفق شد به طور غریزی با آن ارتباط برقرار کند.
و پس از آن یک موفقیت، او دیگر نیازی به یک ساعت ور رفتن برای اتصال دوباره نداشت. لمس کردن ساده گوی برای برقراری مجدد ارتباط کافی بود. زک حتی مجبور نبود برای انجام این کار تمرکز کند؛ یک لمس و یک فکر گذرا کافی بود.
زوریان از این بابت کمی دلخور بود. گوی مطمئناً هرگز چنین واکنشی به او نشان نمیداد، مهم نبود چند ساعت را صرف تعامل با آن میکرد. نه، او مجبور بود ماهها وقت صرف گذراندن آن آموزش جهنمی آگاهی روح کند و سپس زمان بیشتری را با زحمت فراوان به مطالعه نحوه عملکرد نشانگر اختصاص دهد تا به جایی که الان بود برسد. این جور چیزها واقعاً آشکار میکرد که نشانگر او نوعی نسخه پایینردهتر از نشانگر زک بود.
تنها یک روز از بازگشتشان به سیوریا گذشته بود که دایمن دوباره او را غافلگیر کرد. او میخواست با کیریلی و فورتوف صحبت کند.
این کمی مشکلساز بود. هر دوی خواهر و برادرشان به طور قطع میدانستند که دایمن نباید در سیوریا باشد. مادر و پدر برای ملاقات با او به کوت رفته بودند. او چطور میخواست حضورش را در اینجا توضیح دهد؟ اما دایمن اصرار داشت که باید این کار را انجام دهد و زوریان هم حوصله بحث کردن با او را نداشت. احتمالاً ضرر بزرگی در این کار وجود نداشت و او تقریباً مطمئن بود که اگر بیش از حد لجاجت به خرج دهد، دایمن میرود و آن گفتگوها را پشت سر او انجام میدهد.
جالب اینجا بود که دایمن میخواست با کیریلی و فورتوف به تنهایی و بدون حضور هیچکس دیگری صحبت کند. زوریان تقریباً مطمئن بود که این یعنی او میخواهد به طور خاص درباره زوریان از آنها بپرسد. هاه! فورتوف هیچچیز درباره زوریان نمیدانست و کیریلی هم یک خبرچین کوچک بود و بدون شک همهچیز را درباره صحبتهایش با دایمن به زوریان میگفت. اما او هیچکدام از اینها را به دایمن نگفت و فقط پیش از راهی کردنش، برای او آرزوی موفقیت کرد.
روز بعد، دایمن در حالی که گمگشته و گیج به نظر میرسید، برگشت تا با او صحبت کند.
او در حالی که کاملاً افسرده به نظر میرسید، شکایت کرد: «اونا حتی نمیخواستن با من حرف بزنن...» این واقعاً باعث شد زوریان تا حدودی برای او احساس تأسف کند.
زوریان به او دلداری داد: «بیخیال، اونقدرها هم بد نیست. من در مورد فورتوف نمیدونم، اما کاملاً مطمئنم کیریلی اینطوری تو رو پس نزده. ایمایا بهم گفت که یه ساعت تمام رو باهاش گذروندی.»
دایمن شکایت کرد: «آره، اما این تمام کاری بود که باهاش کردم. اون تمام یک ساعت رو در حال وول خوردن بود و معذب به نظر میرسید. اون به ندرت حرف میزد و اونم فقط زمانی بود که من به طور خاص مجبورش میکردم. کاملاً مطمئن نیستم، اما فکر میکنم در واقع کمی از من میترسید. این...»
دایمن دستهایش را در هوا تکان داد، گویی سعی داشت نوعی مفهوم غیرقابلتلفظ را از طریق حرکات بیصدای دست منتقل کند.
زوریان پیشنهاد داد: «ناراحتکنندهست؟»
دایمن گفت: «باشه، بیا همین رو در نظر بگیریم. همچنین نگرانکننده. و اعصابخردکن. و کلی چیزای دیگه. مخصوصاً وقتی با چیزی که در مورد فورتوف اتفاق افتاد همراه میشه. میدونی وقتی در اتاقش رو زدم چه اتفاقی افتاد؟»
زوریان به او گفت: «نه واقعاً.» او در واقع از «گفتگوی» دایمن با کیریلی خبر داشت، زیرا وقتی عصر به خانه ایمایا آمده بود، کیریلی همهچیز را به او گفته بود، اما صادقانه هیچ ایدهای نداشت که گفتگوی دایمن با فورتوف چطور پیش رفته است. مشخصاً خوب پیش نرفته بود، اما شنیدن اینکه چرا جالب بود. «چیکار کرد؟»
دایمن گفت: «اون از همون اول با من خیلی تند و زننده برخورد کرد. حتی نذاشت برم داخل، در نهایت شروع کرد به سرم داد زدن و بعد در رو تو صورتم کوبید و نادیدهم گرفت.»
هاه. جالبه.
دایمن به زوریان نگاه کرد و در سکوت از او توضیح خواست. با این حال، زوریان چیزی نگفت و با گذشت ثانیهها، دایمن به وضوح کلافهتر شد. او هر دو دستش را لای موهایش برد و آنها را محکم در مشتهایش فشرد، گویی میخواست آنها را از ریشه بکند.
زوریان با لحنی ملایم نظر داد: «اگه به این کار ادامه بدی، زودتر از موعد کچل میشی.»
دایمن با نگاهی خشمگین و بدون هیچ نشانی از سرگرمی به او خیره شد.
اما دستهایش را از روی سرش برداشت.
دایمن با صدای بلند اعتراض کرد: «من نمیفهمم! آیا من... آیا من اینقدر برادر بزرگتر وحشتناکیام؟ میدونستم تو از من خوشت نمیاد، اما حتی فورتوف؟ حتی کیریلی کوچولو؟! چرا؟! من چیکار کردم؟!»
زوریان نوک زبانش را به سقف دهانش زد و برای لحظهای شرایط را سبکسنگین کرد. از یک طرف، احساس میکرد دایمن دقیقاً به چیزی که لیاقتش را داشت رسیده است. از طرف دیگر، اینکه دایمن تا این حد از این موضوع ناراحت بود، به این معنی بود که تصویر ذهنیاش از او کمی... ناعادلانه بود. او تصمیم گرفت برای تنوع هم که شده کمی با برادر بزرگترش مهربان باشد.
زوریان به او گفت: «در مورد کیریلی، جواب سادهست، برادر ارشد عزیزم. تو عملاً برای اون یه غریبهای. تا زمانی که اون به سنی برسه که بتونه با آدما تعامل داشته باشه، تو عملاً هیچوقت خونه نبودی. آخرین باری که باهاش حرف زدی کی بود؟ البته بدون در نظر گرفتن ملاقات دیروز.»
دایمن منومن کرد: «آه...»
زوریان در حالی که سرش را تکان میداد، بیان کرد: «حتی یادت هم نمیاد. به هر حال، تمام چیزی که اون از تو داشت داستانهایی بود که دربارهت شنیده بود. بیشترشون هم یا از طرف مادر بودن... یا از طرف من. هر چی نباشه، من یکی از آدمایی هستم که در طول این سالها بیشترین تعامل رو باهاش داشتم.»
دایمن نالید: «اوه، خدایا کمکم کن. دقیقاً چی درباره من بهش گفتی؟»
زوریان شانه بالا انداخت: «حقیقت رو.»
دایمن او را متهم کرد: «منظورت حقیقتِ خودته.»
زوریان در حالی که کاملاً نسبت به این اتهام بیتفاوت بود، پاسخ داد: «البته. اما نگران نباش، من در مورد بدترین زیادهرویهات سکوت کردم. راستش رو بخوای، من هیچوقت دوست نداشتم درباره تو با هیچکس حرف بزنم، و این شامل کیریلی هم میشد. و علاوه بر این، مادر هیچوقت در طرفداری از تو تو همهچیز کوتاهی نمیکرد. اگه فقط بحث داستانها بود، کیریلی نسبت به تو احساسات دوگانهتری داشت. مسئله اینه که اون به کمک نیاز داره... و میدونه که هرگز این کمک رو از تو نمیگیره. اما ممکنه اون رو از من بگیره، برای همین نمیخواد با صمیمی شدن با تو، روابطش رو با من خراب کنه. اون میدونه که تو یه جورایی روی اعصابم میری.»
دایمن اخم کرد: «منظورت از اینکه "به کمک نیاز داره" چیه؟ و چرا اینقدر مطمئنی که هرگز این کمک رو از من نمیگیره؟»
زوریان گفت: «چون این کار نیازمند ایستادن تو روی مادره.»
در طول یک ساعت بعد یا بیشتر، زوریان سعی کرد دایمن را با وضعیت کیریلی آشنا کند. ازدواج از پیش تعیینشدهای که والدینشان برای او تدارک دیده بودند. تمایل او به یادگیری جادو مثل بقیه آنها. او سعی کرد توضیحات را کوتاه نگه دارد، زیرا نگران بود که گفتن این حرفها به دایمن نوعی خیانت به کیریلی محسوب شود، کسی که این چیزها را در خفا به او گفته بود. با این حال، او آنقدر گفت که دایمن بتواند تصویر اولیهای از آنچه در پشت پرده برای کیریلی اتفاق میافتاد، شکل دهد.
دایمن در حالی که چشمانش تا حدودی بیتمرکز بود و به نظر میرسید در حال یادآوری چیزی در ذهنش است، گفت: «باورم نمیشه که هیچوقت در این باره چیزی نشنیدم. من اغلب با مادر و پدر صحبت میکنم و اونا هرگز به این موضوع اشاره نکردن.»
زوریان پرسید: «آیا تا حالا واقعاً درباره کیریلی ازشون پرسیدی؟»
دایمن برای چند لحظه ساکت ماند.
بالاخره اعتراف کرد: «...نه.»
زوریان شانهای بالا انداخت و گفت: «خب، خودت میبینی دیگه.»
دایمن نفسش را به سنگینی بیرون داد و بعد طرز نشستنش را اصلاح کرد و روی صندلیاش کمی صافتر نشست.
دایمن گفت: «باشه، اعتراف میکنم که با خواهر کوچیکمون خیلی منصف نبودم. فکر کنم تا حدودی حقمه که اینطوری باهام سرد برخورد کنه. پس فورتوف چی؟ مشکل اون چیه؟»
زوریان اعتراض کرد: «من از کجا بدونم؟ واقعا فکر میکنی من با فورتوف درباره تو حرف میزنم؟»
دایمن با دلخوری پوفی کرد و گفت: «آره، میفهمم، میفهمم، تو تا مجبور نباشی با هیچکس درباره من حرف نمیزنی. اما قطعا یه ایدهای داری که فورتوف چطور فکر میکنه و چی آزارش میده. الان شش ساله که داری باهاش تعامل میکنی.»
زوریان چهره عجیبی به خود گرفت و برای لحظهای از این حرف زبانش بند آمد.
زوریان خندید: «چی؟ اصلا چی باعث شد این فکر به سرت بزنه؟ چرا باید با فورتوف تعامل داشته باشم؟»
دایمن با ناباوری پرسید: «تو... تو جدی میگی؟» زوریان به او خیره شد. «اون برادرته. شما تو یه شهر زندگی میکنین. هر وقت بخوای میتونی بری دیدنش.»
زوریان در حالی که سرش را با گیجی کج کرده بود، پرسید: «خب که چی؟»
دایمن پرسید: «داری واقعا بهم میگی که تو تمام این سالها، حتی یه بار هم جدی با برادرمان حرف نزدی؟» لحنش ملتمسانه بود، انگار به زوریان التماس میکرد که بگوید اشتباه میکند.
زوریان سر تکان داد: «آره، همینو میگم.» چرا دایمن باید انتظار دیگری از او میداشت؟
دایمن اخم کرد: «مگه بازنشانی با یه تهاجم گسترده تموم نمیشه؟» زوریان دوباره سر تکان داد. «فورتوف تو طول تهاجم چیکار میکنه؟»
زوریان شانهای بالا انداخت: «احتمالا خودش رو به پناهگاههای آکادمی میرسونه و شب رو همراه بقیه دانشآموزها همونجا میگذرونه.»
مسلما در تنها باری که او واقعا پناهگاهها را تجربه کرده بود، آنجا خیلی امن نبود، اما آن موقع ردای سرخ با دادن اطلاعات به مهاجمان، فعالانه به آنها کمک میکرد. بدون کمک او، پناهگاهها در واقع کاملا امن بودند.
دایمن پرسید: «احتمالا؟ هیچوقت چک نکردی؟» زوریان سرش را به نشانه نفی تکان داد. «زوریان، محض رضای خدا...»
زوریان صادقانه به او گفت: «نمیفهمم چرا اینقدر از این موضوع تعجب میکنی. فورتوف بعد از پدر، دومین آدمیه که تو کل خانواده ازش بدم میاد. معلومه که هیچوقت به خودم زحمت ندادم برم بهش سر بزنم.»
دایمن دهانش را باز کرد، انگار میخواست به آن بحث ادامه دهد، اما بعد فقط سرش را تکان داد و تسلیم شد.
دایمن آهی کشید: «بیخیال. تو تمام این مدت هیچ تعاملی باهاش داشتی؟»
زوریان گفت: «راستش، آره. اون نزدیکای آخر هر بازنشانی یه دختری رو هل میده تو یه بوته پیچک بنفش و بعد میاد پیشم تا برای مرهم شفابخش التماس کنه. قبلا هر وقت میومد سعی میکردم خونه نباشم، اما این روزها دیگه حتی نیازی به این کار هم نیست. اگه خونه ایمایا بمونم، هیچوقت نمیاد دنبالم بگرده.»
دایمن با اخم گفت: «بدون توجه به اینکه تو بازنشانی چی رو تغییر میدی، اون دختره رو هل میده تو بوته پیچک بنفش؟»
زوریان تایید کرد: «تا جایی که من میدونم، آره. دختره بدجوری ازش خوشش میاد، اگه این موضوع برات معنی خاصی داره.»
دایمن با حالتی متفکرانه هومی کرد و گفت: «فکر کنم از هیچی بهتره. اما واقعا زوریان، مجبوری اینقدر کینهای و بیاحساس باشی؟ میدونم تو و فورتوف تو بچگی با هم نمیساختین، اما این جور برخورد دیگه یکم زیادهرویه. تو خیلی عمیق کینههات رو تو دلت نگه میداری.»
زوریان در حالی که دستانش را با حالت تدافعی روی سینهاش گره کرده بود، گفت: «برای تو راحته که دم از صلح و درک متقابل بزنی. تو نبودی که مجبور بودی تو این سالها با رفتار مزخرف فورتوف سر و کله بزنی.»
دایمن گفت: «تنها چیزی که میگم اینه که شاید باید بهش یه فرصت بدی. مثل همون کاری که با کیریلی کردی، وقتی تصمیم گرفتی با خودت ببریش سیوریا. اگه درباره اون اشتباه میکردی، کی میتونه بگه درباره فورتوف هم اشتباه نمیکردی؟»
زوریان اشاره کرد: «اما من واقعا دربارهاش اشتباه نمیکردم. من نمیخواستم دور و برم باشه چون حس میکردم یه وراج کوچولوی خودخواهه که حواسم رو از درسهام پرت میکنه و وقتی برگرده پیش مادر، چغلیام رو میکنه. همه اینها هنوزم درسته، فقط مسئله اینه که دیگه برام مهم نیست. به شرط اینکه واقعا بتونم راهی برای خروج از این حلقه زمانی پیدا کنم، آیندهام تضمین شدهست. میتونم یکی دو تا حواسپرتی رو تحمل کنم، و اینکه کیریلی بدوه بره و برنامهها و کارهام رو برای مادر فاش کنه، دیگه اهمیتی نداره چون پدر و مادر دیگه نمیتونن جلوم رو بگیرن. من اونقدر ماهر و قدرتمندم که میتونم هر کاری دلم میخواد بکنم، گور بابای پدر و مادر.»
در کمال تعجب، دایمن از این جواب بیشتر ناامید و کلافه نشد، برخلاف چیزی که زوریان فکر میکرد. در عوض فقط لبخند غمگینی به او زد و با تاسف سرش را تکان داد.
او گفت: «پدر و مادر اینقدر نگرانن که من اشتباهی بکنم که درست تو همین لحظه که داریم حرف میزنیم، دارن با عجله میان کوت تا من رو از ازدواج با اوریسا منصرف کنن، اما متوجه بحرانی که درست جلو چشمشون داره شکل میگیره نمیشن. ما واقعا یه خانواده داغونیم، مگه نه؟ و چیز ترسناک تو تمام این ماجرا اینه که من خیلی زود همه اینها رو فراموش میکنم، اینطور نیست؟ بعد از جشنواره تابستانی، انگار هیچکدوم از این اتفاقات هرگز نیفتاده. این خیلی ناعادلانهست. آخه چطور میتونم یه مشکل رو حل کنم وقتی هیچ خاطرهای از وجودش ندارم؟»
زوریان به او گفت: «فکر نمیکنم حتی اگه تمام وقت دنیا رو هم داشتی، میتونستی خانوادهمون رو درست کنی. اما آره، اگه آدم واقعا بهش فکر کنه، واقعیت حلقه زمانی تا حدودی خردکننده روح و روانه. با در نظر گرفتن همه چیز، داری خیلی خوب با این قضیه کنار میای.»
دایمن گفت: «فکر کنم بیشتر به این خاطره که از عمیق فکر کردن بهش اجتناب کردم. حالا که داریم به محدودیت زمانی نزدیکتر میشیم، میبینم که افکارم بیشتر و بیشتر به سمتش کشیده میشه. مخصوصا از اونجایی که تو این چند هفته اخیر کارهای زیادی انجام دادم. چیزهای زیادی رو متوجه شدم. چیزهای مهمی رو. اینکه بفهمی قراره همه چیز رو از دست بدی، هم ترسناکه و هم خشمگینکننده.»
زوریان اشاره کرد: «خب، مطمئنم درباره دفترچههایی که بین بازنشانیها برای افراد مختلف منتقل میکنم شنیدی. اگه واقعا اینقدر مهمه، میتونی فقط بنویسیشون و برای نگهداری امن بدی به من.»
دایمن لبخند زد: «اوه؟ پس واقعا واجد شرایط این خدمات ویژه میشم؟ باید بگم، با این طرز حرف زدنت درباره خانوادهمون، داشتم کمکم نگران میشدم. چی میشد اگه قصد داشتی تو تمام بازنشانیهای آینده من رو کلا فراموش کنی؟ به هر حال، تو از قبل میدونی چطور گوی رو پیدا کنی، و میدونم که خیلی هم از من خوشت نمیاد...»
زوریان نگاهی نسبتا معذب به او انداخت. او واقعا به چنین چیزی فکر کرده بود. اگرچه برادر بزرگترش قطعا در ردیابی و بازیابی بقیه قطعات کلید مفید بود، اما تکیه کردن به دایمن برای هر چیزی، زوریان را به شدت آزار میداد. فقط... احساس اشتباهی داشت. متقاعد کردن دایمن برای کمک به آنها نیز کار زمانبری بود، پس آیا واقعا ارزشش را داشت که او را در تلاشهایشان شریک کنند؟
در نهایت متوجه شد که فقط دارد دنبال بهانه میگردد. آنها به کمکی که دایمن میتوانست ارائه دهد نیاز داشتند. اگر هیچ دلیل دیگری هم نبود، این اصلا در حق زک منصفانه نبود که شانسشان برای خروج از حلقه زمانی را فقط به خاطر اینکه او با دایمن مشکل داشت، خراب کند.
به علاوه، حقیقت این بود که...
زوریان با آهی سنگین گفت: «من دربارهت اشتباه میکردم، باشه؟ هنوزم فکر میکنم خیلی روی اعصابی، اما... به بدی اون دایمنی که تو سرم زندگی میکرد نیستی.»
گفتن این حرف برایش سخت بود، اما حقیقت داشت. شاید دایمن بعد از اینکه از خانه رفته و تعاملش را با زوریان قطع کرده بود تغییر کرده بود، یا شاید تصویر زوریان از او از همان ابتدا چندان قابل اعتماد نبود. حقیقت هر چه که بود، این دایمن بسیار مفیدتر و منطقیتر از آن غول تاریکی بود که در گذشته بر سرش سایه انداخته بود.
دایمن در حالی که در افکارش غرق بود گفت: «مطمئن نیستم دقیقا بشه اسمش رو اشتباه گذاشت. فارغ از دلایلشون، اون دو تا خواهر و برادر دیگهمون هم زیاد از من خوششون نمیاد. من به عنوان یه برادر بزرگتر به وضوح یه شکست مفتضحانهام. درک این موضوع آدم رو به خودش میاره.» بعد از یک ثانیه سکوت، سرش را تکان داد تا افکارش را پاک کند. «اما دیگه بحثهای افسردهکننده کافیه. به دفترچههایی اشاره کردی که برای زویم و بقیه تو بازنشانیها جابهجا میکنی. اتفاقا، دیروز وقت گذاشتم و با زویم حرف زدم. اون بهم درباره توافقهای تجاریای گفت که شما دو تا دارین سعی میکنین با متخصصهای مختلف برقرار کنین.»
زوریان سر تکان داد: «آره، راستش یکی از ایدههای بهترم بود. همین الان هم داره نتیجه میده و همه شواهد نشون میده که میتونیم تو بازنشانیهای آینده حتی بهتر هم عمل کنیم. فکر نمیکنم در نهایت تکتک اون متخصصها با معامله موافقت کنن، اما اگه کسی که واقعا بهش احترام میذارن بهشون نزدیک بشه، خیلیهاشون به وضوح از این ایده استقبال میکنن. داری به این فکر میکنی که به زویم تو متقاعد کردن آدمها کمک کنی؟»
دایمن سرش را تکان داد: «نه. اگه زویم بخواد با کمال میل کمک میکنم، اما دخالت من میتونه به راحتی این طرح رو به یه فاجعه تمامعیار تبدیل کنه. احتمالا فکر میکنی شهرت من کاملا مفیده، اما حقیقت اینه که باعث میشه خیلی از جادوگرها من رو به چشم یه تهدید ببینن. خیلیهاشون هیچوقت حاضر نمیشن هیچ چیزی رو با من معامله کنن. فکر میکنی چرا قبل از اومدن تو هیچوقت یاد نگرفتم چطور طلسم دروازه رو اجرا کنم؟»
زوریان متفکرانه گفت: «که اینطور. اما اگه این نیست، پس چرا به تلاشهای زویم اشاره کردی؟»
دایمن شروع کرد: «خب... جمعآوری دانش مخفی از متخصصهای متعدد آلتازیا طرح قابلتحسینیه، اما کار سختیه و احتمالا فقط پیشرفتهای تدریجی و کوچیکی تو تواناییهات ایجاد میکنه.»
زوریان گفت: «درسته. اما جایگزینش چیه؟ تمام میوههای در دسترس رو که تا الان چیدیم.»
دایمن با پوزخندی گفت: «نه لزوما. اینکه چی میوه در دسترسه و چی نیست، به تواناییهای آدم بستگی داره، و تو چیزی داری که آدمهای خیلی کمی دارن؛ توانایی سفر راحت بین قارهها.»
زوریان یک ثانیه به آن فکر کرد و بعد به دایمن اشاره کرد که ادامه دهد. او کاملا متوجه منظور برادرش نمیشد.
دایمن ادامه داد: «چیزی که میخوام بگم اینه که کوت میتونه جای خوبی برای گسترش طرح جمعآوری جادوتون باشه. برخلاف زلوتیک که به خاطر وجود شبکه دورنوردی نسبتا خوب به آلتازیا متصله، کوت کاملا دورافتادهست. با این وجود، برخلاف هسان، اونها از همون سیستم پایه جادویی استفاده میکنن که ما استفاده میکنیم. این موضوع اونجا رو به مکان فوقالعادهای برای پیدا کردن ترکیبهای طلسم غیرمنتظره و کیمیاگریهای نوین تبدیل میکنه. کی میدونه چه نوع... میوههای در دسترسی رو میشه با ترکیب سنتهای جادویی ما با سنتهای کوت به دست آورد؟»
زوریان ابرویی برای برادر بزرگترش بالا انداخت. دایمن وقتی از این ایده حرف میزد، کاملا پرشور و هیجانزده به نظر میرسید.
زوریان پرسید: «و لابد داری داوطلب میشی که این طرح رو اجرا کنی؟»
دایمن با حالتی عصبی خندید: «ها ها... اگه بخوام کاملا صادق باشم، انجام این کار یکی از اهدافم برای اومدن به کوت بود. حتی قبل از شروع حلقه زمانی، تو مرحله زمینهسازی برای این کار بودم.»
زوریان صادقانه به او گفت: «خب... پس عالیه. در این صورت من هیچ مشکلی تو این ایده نمیبینم.»
دایمن در حالی که لبخند درخشانی میزد که یادآور زک بود، گفت: «عالیه! فقط مسئله اینه که این حلقه زمانی خیلی زود شروع شد و همه آمادگیها کامل نشده بود. ممکنه برای شروع کارها به یه وام خیلی خیلی کوچیک از برادر عزیزم نیاز داشته باشم...»
چند روز بعد، دایمن به کوت بازگردانده شد. گوی در سیوریا ماند، چرا که دایمن فکر میکرد اینگونه امنتر است و همچنین زک واقعا از آن خوشش آمده بود. زوریان که خودش درگیر کارهای دیگری بود، تصمیم گرفت تمام ور رفتنهای مربوط به گوی را به زک محول کند. با توجه به اینکه گوی واکنش بسیار قویتری به او نشان میداد، در هر صورت زک در موقعیت بهتری برای کشف اسرار آن قرار داشت.
اما امروز، زوریان درخواست نسبتا غیرمعمولی دریافت کرده بود: تایون میخواست با او صحبت کند. به طور خصوصی.
در حالت عادی چنین درخواستی چندان قابل توجه نبود، اما زوریان از زمان حملهشان به پایگاه ایباسایی، اصلا تایون را ندیده و خبری از او نشنیده بود. اگر اطمینان دادنهای آلانیک مبنی بر اینکه او در سلامت کامل از نبرد جان سالم به در برده نبود، زوریان واقعا نگرانش میشد. با این اوصاف، کاملا واضح بود که تایون به دلیلی از او دوری میکرد. زوریان حتی به این فکر کرده بود که ردش را بگیرد تا بپرسد چه اتفاقی افتاده است، اما پایان بازنشانی نزدیک بود و چیزهای بسیار زیادی برای جلب وقت و توجه او با هم رقابت میکردند...
مهم نیست. از آنجا که تایون ناگهان خودش به سراغش آمده بود، احتمالا خیلی زود میفهمید چه چیزی او را آزار میدهد.
وقتی همدیگر را دیدند، زوریان پیشنهاد داد که آنها را به یک مکان خالی و ساکت دورنوردی کند، اما او اصلا زیر بار نرفت. ظاهرا وقتی گفته بود میخواهد خصوصی صحبت کند، منظورش این بود که او را به سالن تمرین خانوادهاش میآورد؛ همان سالنی که گاهی اوقات در بازنشانیهای قبلی در آن با یکدیگر مبارزه تمرینی میکردند. به نظر میرسید تایون این مکان را آرامبخش و اطمینانبخش میداند.
زوریان از او پرسید: «خب قضیه چیه؟»
تایون گفت: «نگرانم.» صدایش هم نگران به نظر میرسید.
زوریان چند ثانیه منتظر ماند تا او توضیح دهد دقیقا نگران چه چیزی است، اما به نظر میرسید تایون در پیدا کردن کلمات مشکل دارد. او مانند ببری در قفس در سالن تمرین قدم میزد، اخم میکرد و سرش را تکان میداد.
زوریان پرسید: «نه، جدی، قضیه چیه؟»
تایون باز هم چیزی نگفت.
زوریان بعد از کمی فکر کردن اضافه کرد: «به حلقه زمانی ربط داره؟»
تایون با فریاد گفت: «معلومه که به حلقه زمانی ربط داره!» به نظر میرسید میخواهد سرش داد بکشد اما به سرعت توانست خودش را کنترل کند. او با ناراحتی سرش را تکان داد. «و، از یه جهاتی هم ربط نداره. اصلا نمیدونم چرا بهت گفتم بیای اینجا. احمقانهست. فقط باید...»
زوریان به او هشدار داد: «حتی جرات نکن الان سعی کنی من رو بفرستی برم.»
تایون به او اطمینان داد: «این کار رو نمیکنم، نمیکنم. من فقط... فقط فهمیدم که احتمالا تو رو به عنوان یه دوست از دست دادم.»
زوریان با ناباوری به او نگاه کرد.
زوریان با کنجکاوی پرسید: «و چرا باید اینطور فکر کنی؟»
تایون به او گفت: «چون این حلقه زمانی تو رو تغییر داده. همین الانش هم برام مثل یه غریبهای. این روزها خوندن دستت خیلی سخته، و خیلی توانمندی. هر کاری که من میتونم بکنم، تو میتونی بهتر انجامش بدی. و هر چی بیشتر اینجا وقت بگذرونی، این وضعیت بدتر هم میشه. تا زمانی که بیای بیرون، دیگه چه نیازی به من داری؟ تا وقتی که همه اینها حل بشه، من احتمالا دیگه دوستی نخواهم داشت.»
زوریان به او گفت: «اوه، داری زیادی شلوغش میکنی.» او میدانست که احتمالا کمی بیتفاوت به نظر میرسد، اما واقعا نمیدانست چه چیز دیگری به او بگوید. «میدونم تو این رو یادت نمیاد، اما من تو بازنشانیهای مختلف وقت زیادی رو با تو میگذرونم. احتمالش صفره که همینطوری فراموشت کنم.»
تایون پوفی کرد: «خب آره، مطمئنم که همینطوری فراموشم نمیکنی. اما هر نگرانیای که برام داشته باشی از نوع... خب، از روی دلسوزی و نگاه از بالا به پایین خواهد بود. تو اونقدر از من بالاتر میری که اصلا خندهدار نیست. ما دیگه برابر نخواهیم بود، میفهمی؟ تو میشی یه جادوگر اعظم مخفی که به خاطر روزهای قدیم حواسش به دوست قدیمیش هست. این خیلی افسردهکنندهست.»
زوریان به آرامی گفت: «آه.»
در حرفهای او حقیقت زیادی نهفته بود. واقعا هیچ راهی وجود نداشت که دوستی آنها مثل قبل از حلقه زمانی باشد. با این حال، این لزوما چیز بدی نبود. خود گذشتهاش... تا حدودی نسبت به تایون تلخ و کینهای بود. او آنها را دوستان صمیمی نمیدانست، چیزی که به نظر میرسید تایون کاملا از آن غافل بود. درست مثل اینکه او از علاقه گذشته زوریان به خودش غافل بود.
پس بله، رابطه آنها هرگز مثل قبل نمیشد. اما آیا این چیز بدی بود؟ در حالی که تایون ممکن بود برای از دست دادن دوستی قبلیشان سوگواری کند، زوریان نمیتوانست از خود نپرسد که اگر در این حلقه زمانی گیر نمیکرد، آیا اصلا دوستیای در کار میبود؟ آیا او در نهایت بر درد خندیده شدن به اعتراف عشقش غلبه میکرد و دوباره پیوندهای نزدیکی با او برقرار میکرد؟ احتمالا. اما این کار زمان زیادی میبرد و او مطمئن نبود که تایون آنقدر دور و برش میماند تا شاهد این اتفاق باشد.
زوریان با کنجکاوی پرسید: «اصلا چرا تصمیم گرفتی با من دوست بشی؟ این حرفم یکم خودتحقیرانه به نظر میرسه، اما فکر نمیکنم من اونقدرها هم دوست خوبی بوده باشم.»
تایون خندید و روحیهاش کمی بهتر شد: «ها ها! خب، خوبه که اینقدر صادقی. این تنها تغییریه که تو زوریان جدید دوست دارم.»
او یک آدمک تمرینی را از روی نیمکتی در آن نزدیکی برداشت و شروع به انجام اصلاحات دقیقی روی آن کرد. زوریان نمیتوانست بفهمد این کارها قرار است چه فایدهای داشته باشند، بنابراین فرض کرد که تایون فقط دارد وقت میخرد و خودش را مشغول میکند.
تایون بالاخره گفت: «از اونجایی که تو حاضر شدی یکم خودتحقیرانه حرف بزنی، منم راه تو رو پیش میگیرم. من هم دوست خیلی خوبی نبودم. نه برای تو و نه برای هیچکس دیگهای. من خیلی رک و تکانشیام و نمیتونم موقعیتها و آدمها رو خیلی خوب بسنجم. راستش بیشتر آدمها من رو خیلی توهینآمیز و روی اعصاب میدونن.»
زوریان میخواست چیزی بگوید تا او را خوشحال کند، اما بعد یادش آمد که لقب تایون برای او «سوسک» بود. او هنوز بحثی را که با تایون داشت به یاد میآورد؛ زمانی که تایون سعی کرده بود او را متقاعد کند که مقایسه شدن با سوسکها یک تعریف است، زیرا آنها حیوانات شگفتانگیزی بودند که به خاطر سازگاری و انعطافپذیریشان شهرت داشتند. در نهایت زوریان کوتاه آمد و (با بیمیلی) اجازه داد تایون او را با این نام صدا بزند، اما او میتوانست بفهمد چرا برخی از افراد اگر تایون چنین رفتاری با آنها میداشت، به شدت بهشان برمیخورد.
تایون ادامه داد: «من واقعا به جز تو دوستان خیلی کمی دارم. به غیر از تو، فقط به نظر میرسه دو تا همتیمیهام از من خوششون میاد. اما اوریک و اوران... اونها دوستان قدیمیان. اگه با اونها بگردم، هیچوقت چیزی بیشتر از چرخ سوم (مزاحم) نخواهم بود.»
زوریان حدس زد: «اما من هیچ دوست دیگهای نداشتم.»
تایون به او گفت: «آره. تو رو اعصاب من بودی، من رو اعصاب تو بودم، اما به هر حال با هم کنار میومدیم. شاید تو دوست خوبی نبودی، اما منم خیلی بهتر نبودم، پس مهم نبود. اما حالا تو داری بهتر میشی، و من... من نمیتونم.»
او آدمک تمرینی را مثل دختربچهای که سعی میکند با اسباببازی مورد علاقهاش به خودش آرامش بدهد، در آغوش گرفت. صحنه نسبتا عجیبی بود، چرا که آدمک تمرینی به اندازه یک انسان بالغ و به شکلی چندشآور بدون چهره بود.
زوریان به او خیره شد و در این فکر بود که چطور با این موضوع برخورد کند. او نمیدانست چطور میتواند تایون را متقاعد کند که ماهیت دوستی آنها پس از خروج او از حلقه زمانی تغییر نخواهد کرد. این یک دروغ آشکار میبود. البته زوریان این تغییر را چیز بدی نمیدانست، اما برای توضیح اینکه چرا چنین احساسی دارد، باید...
...اوه، چرا که نه. اگر میخواست واقعا با خودش صادق باشد، همیشه دلش میخواست این کار را بکند. فقط شجاعت انجام دادنش را پیدا نکرده بود.
زوریان به او گفت: «من یه زمانی ازت خوشم میومد.»
تایون با تعجب از جا پرید و آدمک تمرینی را انداخت و فریاد زد: «ها!؟» آدمک با صدای بلندی روی زمین افتاد و سکوتی کرکننده به دنبال خود به جا گذاشت. حداقل برای یک لحظه. «یعنی چی که از من خوشت میومد!؟ کی!؟ چطوری!؟»
زوریان از او پرسید: «یادته اون دفعه ازت خواستم باهام بیای سر قرار؟»
تایون منمنکنان گفت: «چی؟ داریم... داریم درباره اون دفعه حرف میزنیم...» به هر حال زوریان سر تکان داد. او در تمام مدتی که یکدیگر را میشناختند، فقط یک بار از او خواسته بود به قرار بروند، بنابراین تایون نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند. «اما، امم، اون همون موقعی نیست که من... بهت خندیدم؟»
زوریان نگاهی حاکی از رنجی طولانی به او انداخت.
او تایید کرد: «آره. آره، همون موقعست. اون یه شوخی نبود، تایون. من کاملا در موردش جدی بودم.»
تایون با حالتی عصبی خندید: «آه ها ها... واو، این... واقعا عجیبه.»
او برای لحظهای صورتش را در دستانش پنهان کرد.
او در میان دستانش زمزمه کرد: «خدایان بزرگ، من بعضی وقتها خیلی احمقم.»
بعد مشتی به شانه زوریان کوبید.
زوریان با خشم ملایمی اعتراض کرد: «هی!» در حالت عادی، او از این خشونت فیزیکی ناگهانی بیشتر ناراحت میشد، اما خب، این تایون بود. او انتظار چنین چیزهایی را از او داشت. «این چه کاری بود!؟»
تایون به او گفت: «و تو هم احمقی! آخه چرا وقتی جدی بودی، همینطوری قبول کردی که من اونطوری بهت بخندم!؟»
زوریان اعتراض کرد: «خب آخه باید چیکار میکردم!؟»
تایون فریاد زد: «بهم میگفتی اشتباه میکنم! دوباره ازم میخواستی باهات بیام بیرون! قبل از اینکه با عصبانیت بری، عصبانی میشدی! هر کاری! نه اینکه فقط وانمود کنی همه چیز روبهراهه و مثل یه تولهسگ زخمی با دمی که گذاشتی لای پات عقبنشینی کنی. منظورم اینه که... من تا مدتها بعدش داشتم در مورد اون قضیه شوخی میکردم و تو هنوزم چیزی نمیگفتی. حداقل اگه میدونستم، اونطوری رو زخمهات نمک نمیپاشیدم!»
زوریان غرولند کرد: «مهم نیست. در نهایت من بازم جواب سوالم رو گرفتم. تو به وضوح اونطوری به من علاقه نداشتی. حتی خود این ایده برات خندهدار بود.»
تایون ناله کرد: «اوه بیخیال! این منصفانه نیست. من به این خاطر نمیخندیدم که ایده قرار گذاشتنم با تو خیلی مسخره بود. من میخندیدم چون بهت نصیحت عاشقانه کردم و اصرار کردم که بری به بقیه پیشنهاد بدی و تو هم با پیشنهاد دادن فوری به خودم، به اون نصیحت عمل کردی. فقط... برام اینطور به نظر رسید که داری شوخی میکنی. وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که احمق بودم، اما... باید یه چیزی میگفتی، لعنتی!»
سکوت طولانی و معذبی برقرار شد، در حالی که هر دو از نگاه کردن به یکدیگر امتناع میکردند و در سکوت آنجا نشسته بودند.
تایون ناگهان اعلام کرد: «ما قراره بریم سر قرار.»
زوریان نگاه عجیبی به او انداخت.
او اشاره کرد: «اما من دیگه فراموشت کردم. برای همین گفتم یه زمانی ازت خوشم ‹میومد›. همه اینها برای من تو گذشته مونده.»
تایون گفت: «آره، حدس زدم. مهم نیست. ما بازم میریم سر قرار.»
زوریان در حالی که لبخند سرگرمکنندهای روی لب داشت، پرسید: «من هیچ حق انتخابی تو این قضیه ندارم؟»
تایون با تحقیر فینی کرد و گفت: «داری درباره چی حرف میزنی؟ تو کسی بودی که از من خواستی بریم سر قرار. من فقط دارم دعوتت رو قبول میکنم... با یه کم تاخیر.»
زوریان به این منطق منحصربهفرد تایون خندید.
او در حالی که سرش را تکان میداد، گفت: «میگه با یه کم تاخیر... تو واقعا پدیدهای هستی واسه خودت. باشه. هر جور تو بخوای.»
تایون به سادگی گفت: «خوبه.» و بعد نگاهش را دزدید، انگار برای نگاه کردن در چشمان او بیش از حد خجالت میکشید.
زوریان لبخند زد. او حقیقت را گفته بود و واقعا دیگر به تایون علاقهای نداشت. هر گونه احساس رمانتیکی که نسبت به او داشت، در طول اقامت طولانیاش در حلقه زمانی از بین رفته بود.
اما اگر میگفت از این اتفاق تا حدودی خوشحال نیست، دروغ گفته بود.