LNCrawler

چپتر 97: وهم‌آلود

مادر یادگیری — novelha.net · All chapters

چپتر 97: وهم‌آلود

با ایستادن روی سقف یکی از ساختمانهای آکادمی، دو گروه بدون حرف به یکدیگر خیره شدند. وضعیت از قبل متشنج بود و تهدیدهای جورناک فقط آن را ناآرامتر و بیثباتتر کرد. زوریان گمان میکرد که اگر یکی از آنها کوچکترین حرکت مشکوکی انجام دهد، طرف مقابل حمله میکند و کل این ملاقات فوراً به خشونت کشیده میشود.

احتمالاً تنها دلیلی که تا الان این اتفاق نیفتاده بود این بود که هر دو طرف متوجه بودند نمیتوانند آسیب جدی به دیگری وارد کنند. آنها بیدلیل این مکان را انتخاب نکرده بودند. اینجا بیش از حد در معرض دید بود، بیش از حد به جادوگرهای قدرتمند نگهبان نزدیک بود و به شدت توسط یک طرح حائلبندی جادویی محافظت میشد که هیچکدام از دو طرف کلید دسترسی به آن را نداشتند. اگر نبردی شروع میشد، وارد کردن ضربه نهایی و تعیین تکلیف کار سختی بود. حتی اگر یک طرف در مبارزه دست بالا را میگرفت، هیچ راهی وجود نداشت که بتواند جلوی فرار کردن ساده حریفانش را بگیرد. آنها فقط برگهای برنده خود را فاش میکردند و ناظران بیرونی را حتی بیشتر از جنگ مخفیانهای که در اطرافشان در جریان بود، آگاه میکردند.

زوریان در حالی که تهدیدهای او را در ذهنش بررسی میکرد، به نشان سنگی در دست جورناک خیره شد.

بمبهای ریث تا حدودی قابل پیشبینی بودند، هرچند زوریان واقعاً فکر نمیکرد آنها را خارج از سیوریا استفاده کنند. او فکر میکرد هدف از آنها پشتیبانی از خود تهاجم است، نه به عنوان راهی برای باجگیری و مجبور کردن آنها به آتشبس. اما در مورد تهدید کمپین ترور که میتوانست جنگ دیگری را آغاز کند... خب، زوریان مطمئن نبود که کاملاً آن را باور کرده باشد. جورناک واقعاً چطور میخواست این را آزمایش کند؟ زک هرگز به شروع ناگهانی هیچ جنگی در حلقه زمانی اشاره نکرده بود، و اگر شاهد چنین چیزی بود قطعاً میگفت. به نظر زوریان، جورناک فقط بر اساس اطلاعات مختلفی که در حلقه زمانی جمعآوری کرده بود، یک حدس آگاهانه میزد و این که اگر او واقعاً گروهی از افراد بسیار مهم را پشت سر هم میکشت چه اتفاقی میافتاد، هنوز یک سوال بیجواب بود.

از طرف دیگر، در طول آن حادثه شوم که کواتاچ-ایچل سعی کرد روح زک را ناقص کند و زوریان را وارد حلقه زمانی کرد، زک برای چندین بازنشانی در کما فرو رفت... و به احتمال زیاد زوریان هم تعدادی از بازنشانیها را در وضعیت مشابهی گذرانده بود. شاید در طول برخی از همین «بازنشانیهای گمشده» بود که جورناک چنین نقشههای مقیاسبزرگی را برای عملی بودنشان آزمایش کرده بود...

و بعد اوگانج بود؛ اژدها-جادوگر بدنامی که یک ارتش کامل و یکی از یازده نامیرا را که برای مقابله با او فرستاده شده بود، کشته بود، اژدهای وحشتناکی که حالا قرنها بود شمال آلتازیا را تهدید میکرد. زوریان کمی گیج شده بود که چرا جورناک اینقدر با غرور نام او را به زبان میآورد. البته، اوگانج حتی با استانداردهای اژدهایان هم حریف فوقالعاده قدرتمندی بود... اما مگر زک قبلاً یک بار او را نکشته بود؟ او به وضوح به یاد میآورد که زک تعداد زیادی بازنشانی کوتاه را پشت سر گذاشته بود تا...

همم.

او دوباره به زک نگاه کرد. دوستش آنطور که زوریان فکر میکرد در مورد دخالت اوگانج آرام به نظر نمیرسید.

زوریان با ارسال یک پیام تلهپاتی از زک پرسید: [چی رو اینجا جا انداختم؟ مگه قبلاً ثابت نکردی که میتونی اوگانج رو شکست بدی؟]

زک بلافاصله پاسخ داد: [حتی مطمئن نیستم که بتونم اون کار رو داخل حلقه زمانی تکرار کنم، چه برسه به اینجا تو دنیای بیرون.]

زوریان با تعجب پرسید: [داری میگی پیروزیت شانسی بود؟]

زک در حالی که در افکارش کمی خشمگین به نظر میرسید، پاسخ داد: [شانسی نبود. من اوگانج رو کاملاً عادلانه شکست دادم. با این حال، یهجورایی متوسل به زور بازو شدم و از این واقعیت استفاده کردم که من میتونستم از مبارزاتمون یاد بگیرم و اوگانج نمیتونست. مگه اینکه غافلگیرش میکردم، مگه اینکه زمانبندی همهچیز رو دقیق انجام میدادم، مگه اینکه میدونستم معمولاً از چه طلسمهایی استفاده میکنه و چطور با حرکاتم مقابله میکنه... مطمئن نیستم که بتونم تو یه مبارزه رودررو شکستش بدم.]

هاه... زوریان اغلب چنین اعترافی را از زک نمیشنید. اگر یک چیز وجود داشت که زک در آن مهارت داشت، آن مبارزه رودررو بود. از طرف دیگر، مزیت اصلی او، یعنی ذخایر عظیم مانایش، در برابر یک اژدها به اندازه مبارزه با جادوگرهای انسانی اهمیت نداشت. تمام اژدهایان با استانداردهای انسانی، ذخایر مانای فوقالعاده عظیمی داشتند.

زوریان پرسید: [اوگانج از کواتاچ-ایچل قدرتمندتره؟]

زک بلافاصله گفت: [حتی نزدیکش هم نیست. اون تنوع عظیم طلسمهایی که کواتاچ-ایچل داره رو نداره، بدنش خیلی بزرگه که بتونه راحت دورنوردی کنه، و اگه بدنش رو بکشی، واقعاً میمیره. اون کیسه استخون پیر هنوز هم سرسختترین حریفیه که تا حالا باهاش روبرو شدم. با این حال، اوگانج به شکل باورنکردنی قدرتمنده. حتی بدتر از اون... اون شاگرد داره.]

زوریان با کنجکاوی پرسید: [شاگرد؟ منظورت شاگردهای اژدهاست؟]

زک پاسخ داد: [پس چی؟ با اینکه اژدهایان معمولاً منزوی هستن، اژدها-جادوگرها باید راهی پیدا میکردن تا مهارتهاشون رو به نسل جدید منتقل کنن. در غیر این صورت، سنتهاشون هرگز گسترش پیدا نمیکرد و در نهایت از بین میرفت. به همین دلیل، همه اژدها-جادوگرها گهگاه یه اژدهای جوان رو به عنوان شاگرد میپذیرن تا آموزههاشون رو منتقل کنن. معمولاً یه اژدها-جادوگر تو هر زمان خاص فقط یه شاگرد داره، اما اوگانج از بیشتر اژدها-جادوگرها قدرتمندتر و با اعتماد به نفستره. اون در حال حاضر دو تا شاگرد داره.]

لعنتی...

او با تاسف گفت: [سه تا اژدها-جادوگر... حتی اگه اون دو تا شاگرد فقط مبتدی باشن، باز هم خبر بدیه.]

همکاری سه اژدها با یکدیگر به خودی خود برای بیشتر مردم دلیلی برای وحشت بود؛ اینکه همه آنها اژدها-جادوگر نیز باشند، گروه وحشتناکی را میساخت که حتی زک و زوریان را هم به درنگ وامیداشت.

جورناک ناگهان پرسید: «حرف زدنتون با هم تموم شد؟ فقط برای اینکه بدونید، وقتی میگم میتونم اوگانج و گروهش رو وادار کنم باهام همکاری کنن، منظورم فقط اون دو تا شاگردش نیست. ببینید، اوگانج در حال برقراری ارتباط با اژدها-جادوگرهای دیگه و حتی اژدهایان معمولیه. شاید این رو ندونید، اما روابط انسان و اژدها اخیراً به طور پیوسته در حال بدتر شدنه، به خصوص با پیشروی مداوم الدِمار و سایر کشورهای شمالی به اعماق حیات وحش با مهاجرنشینانشون. با وجود تمام انزواطلبیشون، اژدهایان هنوز هم موجودات باهوشی هستن و میتونن ببینن این وضعیت به کجا ختم میشه. برخی از اونها به این فکر افتادن که آیا باید به طور موقت با هم متحد بشن تا پیشروی انسانها رو متوقف یا حداقل منحرف کنن، و اوگانج در این مورد یهجورایی یه چهره منطقی برای متحد شدن دورشه. اگه اون علیه الدِمار اقدام کنه، ممکنه ۲۰ یا حتی ۳۰ اژدها پشت سرش راه بیفتن.»

زوریان نتوانست جلوی لرزش خفیف بدنش را با شنیدن این توضیح بگیرد. اولین غریزه او این بود که ادعاهای جورناک را به عنوان یک داستان تخیلی محض رد کند، اما... سوابقی از وقوع حملات گسترده اژدهایان وجود داشت. معمولاً زمانی که انسانها به مناطق لانهسازی اژدهایان حمله میکردند یا اژدهایان زیادی را در زمان بسیار کوتاهی میکشتند، اما با این حال این امکان وجود داشت.

و ۳۰ اژدها؟ متوقف کردن آنها به یک ارتش کامل نیاز داشت... با این تفاوت که یک ارتش بسیار کمتر از یک گروه ۳۰ نفره از اژدهایان تحرک داشت، که به این معنی بود که گروه اوگانج میتوانست عملاً بدون هیچ چالشی در قلمرو الدِمار پیشروی کند، هرچه را در مسیرش بود ویران کند و هر زمان که با نیروی بزرگی مواجه شد که میتوانست آسیب واقعی وارد کند، به سادگی فرار کند. مقابله با چنین دسته پروازی از اژدهایان به یک گروه کامل از جادوگرهای فوقالعاده قدرتمند نیاز داشت و جمعآوری چنین گروهی ماهها طول میکشید. اگر الدِمار همزمان از ترور رهبران برجستهاش رنج میبرد و کل قاره در آستانه جنگ دیگری قرار میگرفت... اصلاً جای سوال بود که آیا چنین گروهی جمعآوری میشد یا نه.

با این حال، جالب بود. برخی از اژدهایان روابط دوستانهای با انسانها داشتند، اما اوگانج یکی از آنها نبود. با توجه به گذشته خصمانه او با بشریت، متقاعد کردنش برای همکاری با جورناک نمیتوانست کار آسانی باشد. با این وجود، زک قاطعانه معتقد بود که نشان سنگی در دستان جورناک کارت ویزیت اوگانج است و اصل است. این یعنی او احتمالاً به نوعی توافق با اژدها-جادوگر پیر رسیده بود.

داشت مشخص میشد که در حالی که زک و زوریان تا حد زیادی روی انباشت قدرت و مهارتهای شخصی تمرکز کرده بودند، جورناک بیشتر وقت خود را صرف تلاش برای بررسی ایالتها و سازمانهای مختلف در اطرافشان کرده بود تا بفهمد چگونه آنها را دستکاری کند. احتمالاً تصمیم هوشمندانهای بود، با توجه به اینکه او میخواست نوعی تغییر بزرگ در کل قاره ایجاد کند و احتمالاً نسخه خودش از امپراتوری ایکوسیایی را با قرار دادن خودش در راس آن بسازد. قدرت شخصی به تنهایی نمیتوانست چنین کاری کند.

با کمی تفکر بیشتر، به احتمال زیاد تمرکز جورناک بر استخدام دیگران برای کمک به او از روی یک ضرورت محض سرچشمه میگرفت. اگر او همانطور که زوریان شک داشت، به عنوان یک گیرافتاده موقت در حلقه شروع کرده بود، منطقی بود که تمرکزش را روی تلاش برای استفاده از افراد اطرافش برای رسیدن به اهدافش بگذارد. او یک جادوگر استاد نبود و زمان محدودی برای کار در اختیار داشت، زمان او به شدت محدود شده بود، بنابراین آموزش آهسته برای تبدیل شدن به فردی که به اندازه کافی برای انجام کارها توسط خودش مهارت داشته باشد، گزینه ممکنی نبود.

زوریان به جورناک اشاره کرد: «میدونی، هیچکدوم از حرفهایی که زدی واقعاً به سوال قبلی من جوابی نمیده. به تاخیر انداختن درگیری تا جشنواره تابستانی هیچ سودی برای ما نداره. اگه نتونید کهنزاد رو قبل از ضربالاجل آزاد کنید، تو و سیلورلیک میمیرید، و فقط در روز جشنواره تابستانی میتونید برای این کار تلاش کنید. پس منطقیه که بخوای درگیری رو تا اون موقع به تعویق بندازی. اما، من و زک هر دلیلی داریم که به اوضاع فشار بیاریم و سعی کنیم همهچیز رو زودتر حل کنیم. هیچکدوم از حرفهات این رو تغییر نمیده. در نهایت، تنها کاری که کردی این بود که یه مشت تهدید رو ردیف کردی و سعی کردی از ما باج بگیری تا با یه توافق وحشتناک موافقت کنیم.»

جورناک با آرامش گفت و به نشانه تایید سرش را کمی برای او تکان داد: «آره، این کاملاً درسته. حقیقت اینه که فکر نمیکنم بتونم درگیری رو با این سرعتی که پیش میره قابل مدیریت نگه دارم. فقط چند روز گذشته، اما همین الانش هم همهجا داریم پرچمهای قرمز رو بالا میبریم. با این سرعت، چه بخوایم چه نخوایم، در نهایت پای دولت الدِماری رو به ماجرا باز میکنیم. حتی صنف ساحران محلی هم با وجود اینکه نفوذ کردهایم، نمیتونه کاملاً اتفاقاتی رو که داره میفته سرکوب کنه. و اگه این اتفاق بیفته، اونوقت آزادی کهنزاد تقریباً غیرممکن میشه.»

زک گفت: «داری مبارزه رو میبازی و ناامید میشی.»

جورناک با احتیاط گفت: «من اینطوری بیانش نمیکنم. اما قطعاً درسته که من و سیلورلیک در اینجا، تو موقعیت خوبی نیستیم. ما با کهنزاد معامله کردیم که آزادش کنیم یا بمیریم، و نمیتونیم از زیرش در بریم. اگه نتونیم پینکسث رو تا آخر ماه از زندانش آزاد کنیم، هر چیز دیگهای بیمعنی میشه. با این حال، اگه واقعاً همهچیز به این شدت از هم بپاشه، چرا نباید همهتون رو با خودم پایین بکشم؟ اگه من رو اینطوری تو منگنه بذارید، مشخصه که به روشهای مخرب و افراطی روی میارم.»

زک در حالی که به مرد روبرویش اخم کرده بود، با لحنی بیتفاوت گفت: «حق با زوریانه. این فقط یه باجگیری بیشرمانهست.»

جورناک گفت: «من فقط دارم منطقم رو توضیح میدم. فکر میکنم کاملاً منطقیه که اگه به این مسیر ادامه بدیم، اوضاع رو تشدید کنم. تو وضعیت فعلی، الدِمار میتونه هر کاری که دلش میخواد انجام بده و با خیال راحت روی سر و سامان دادن به اوضاع تو سیوریا تمرکز کنه. در همین حال، اگه من یه جنگ انشعاب دیگه راه بندازم، صدها ریث رو تو همه شهرهای بزرگ آزاد کنم و یه گروه از اژدهایان رو وادار کنم کل شمال الدِمار رو ویران کنن... خب، این ممکنه مسائل فوریتری برای نگرانی بهشون بده. و یه شانس ناچیز برای زنده موندن بهتر از اینه که اصلاً هیچ شانسی نداشته باشی. موافق نیستی؟»

زک و زوریان در جواب این حرف چیزی نگفتند.

جورناک بدون اینکه از سکوت و نگاههای سرد آنها مرعوب شود، ادامه داد: «ببینید، من فکر میکنم شما آدمهای منطقی هستید.» حتی در صحبت کردن و رفتارش پرشورتر هم شد. «شما فوراً فرار نکردید تا تاج و تخت رو از اتفاقاتی که داره میفته مطلع کنید. شما از جون ویرز گذشتید، با اینکه اون به وضوح یه جورایی با من در ارتباط بود. شما به این ملاقات اومدید تا ببینید من چی برای گفتن دارم. بنابراین، فکر میکنم قراره در این مورد منطقی برخورد کنید. به هر حال، حتی اگه با این آتشبس موافقت کنید، باز هم شانس بالایی برای متوقف کردن ما در پایان دارید. اینکه به ما اجازه بدید نبرد رو تا آخر ماه به تاخیر بندازیم ممکنه برای شما کمی نامطلوب باشه، اما یه فاجعه نیست. اگه من رو خیلی تحت فشار بذارید، هر دو میبازیم.»

زویم ناگهان صحبتهای او را قطع کرد و پرسید: «اگه جای دو طرف برعکس بود، خودت این معامله رو قبول میکردی؟»

جورناک برای لحظهای با دهان باز درنگ کرد، قبل از اینکه دهانش را ببندد و سرش را تکان دهد.

او اعتراف کرد: «به هیچ وجه.»

سیلورلیک به این اعتراف خندید؛ یک خنده تیز و قهقههمانند که به نوعی روی فرم پیر و پژمردهاش مناسبتر از فرم جوان فعلیاش به نظر میرسید.

زویم بیشتر کاوش کرد: «پس چطور میتونی به این بگی منطقی بودن؟»

جورناک گفت: «چون شما من نیستید. من قبول نمیکردم چون تا زمانی که در نهایت برنده بشم، مرگ و ویرانی برام اهمیتی نداشت. من خیلی وقت پیش این رو به عنوان بهای کاری که میخوام انجام بدم پذیرفتم. شما چهار نفر؟ حدس میزنم شما برای دادن چنین فداکاریای خیلی بیمیلتر باشید.»

او... احتمالاً در این مورد حق داشت. اگر فقط زوریان و زویم تصمیمگیرنده بودند، شاید تصمیم میگرفتند با خونسردی تهدیدها را نادیده بگیرند و به فشار آوردن به جورناک و گروهش ادامه دهند. شاید. با این حال، هیچ راهی وجود نداشت که آلانیک یا زک با این موضوع مشکلی نداشته باشند. به خصوص آلانیک، چرا که او به وضوح اهمیت زیادی به الدِمار میداد؛ نه فقط به مردم، بلکه به خود کشور نیز.

برای مدتی صحنه ساکت بود، در حالی که زوریان و بقیه اعضای گروهش وضعیت پیش رویشان را از طریق تلهپاتی مورد بحث قرار میدادند. جورناک و گروهش نیز با توجه به زبان بدن و نگاههای کوتاهشان احتمالاً از طریق ابزارهای جادویی در حال بحث درباره چیزی بودند، هرچند زوریان واقعاً نمیدانست که آیا آنها از تلهپاتی استفاده میکنند یا چیز دیگری.

احتمالاً چیز دیگری بود، زیرا هر سه آنها تحت طلسم ذهنتهی بودند.

او با خود فکر کرد، چه خوب شد که تصمیم گرفته بودند اسپیر آو ریزالو را با خود نیاورند. قدرت تلهپاتی او در برابر افراد روبرویشان تا حد زیادی بیفایده بود و مهارتهایش در سایر اشکال جادو نسبتاً ناچیز بود. او نمیتوانست دورنوردی کند یا حتی فقط به دوردست پرواز کند. اگر نبردی درمیگرفت، او مانند سنگی به گردن آنها میشد؛ ناتوان از کمک به نبرد، ناتوان از عقبنشینی سریع، و در عین حال آنقدر مهم که جورناک و کواتاچ-ایچل قطعاً میخواستند مرگ او را ببینند.

نه، بهترین کار این بود که او فعلاً در اعماق شبکهاش در امان بماند.

زک بالاخره پرسید: «اگه با این موافقت کنیم، چطور میتونیم مطمئن باشیم که فردا اینجا نیستی تا در ازای نابود نکردن همهچیز، امتیازات بیشتری بخوای؟»

جورناک با یک ابروی بالا رفته پرسید: «همونطور که قبلاً مشخص کردیم، این آتشبس بیشتر به نفع ماست تا شما. چرا باید یه همچین ریسکی بکنم؟ به نظر من، این منم که باید نگران باشم. شما هر انگیزهای دارید که با آتشبس موافقت کنید و بعداً زیرش بزنید. من چطور میتونم مطمئن باشم که شما از آتشبس برای تجمیع نیروهای خودتون سوءاستفاده نمیکنید و چند روز بعد زیرش نمیزنید؟ نمیتونم. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که در پاسخ، فوراً تهدیدهام رو عملی کنم.»

زوریان با شنیدن این توضیح نوچ کرد. بنابراین این آتشبس اساساً بیاثر بود و اگر یک طرف بیشتر از حد تحمل طرف دیگر فشار میآورد، هر لحظه ممکن بود از هم بپاشد. و قطعاً فشارها و محک زدنهای زیادی در کار بود، این خیلی واضح بود؛ اگر هر طرفی فرصتی برای به دست آوردن یک مزیت با زیر پا گذاشتن توافق میدید، در یک چشم به هم زدن این کار را میکرد.

زک با لحنی تاریک به او گفت: «تهدید، تهدید و تهدیدهای بیشتر. فقط برای اینکه بدونی، اگه بعداً بیای و چیزهای بیشتری از ما بخوای، من فوراً بهت حمله میکنم، گور بابای عواقبش.»

جورناک با یک پوزخند ازخودراضی گفت: «این یعنی به توافق رسیدیم؟»

سیلورلیک ناگهان پرید وسط حرف و در حالی که از روی صندلی احضارشدهاش میپرید و با حالتی اغراقآمیز کش و قوس میآمد، گفت: «ها ها! البته که قراره موافقت کنن.» او نگاه آزرده جورناک را نادیده گرفت و با پوزخندی به جلو قدم گذاشت. «اونها همهشون خیلی احساساتی هستن که بخوان فقط برای اینکه ما رو کمی زودتر متوقف کنن، ریسک چنین ویرانیای رو بپذیرن... اما مهمتر از اون، اونا اخیراً فهمیدن که زک برای زنده موندن تو این ماه مشکلاتی خواهد داشت. مطمئناً خیلی خوب میشه اگه بتونن از تمام این جنگها یه قدم عقب بکشن تا بفهمن در مورد اون باید چیکار کنن...»

فضا بلافاصله حتی متشنجتر و تاریکتر شد. زوریان همیشه میدانست که سیلورلیک صرفاً از روی هوس او را در مورد قرارداد زک مطلع نکرده بود و حالا به نظر میرسید یکی از دلایل بزرگ آن، اعمال فشار بر آنها برای موافقت با این آتشبس بود. همانطور که سیلورلیک گفت؛ آنها برای اینکه بفهمند در این مورد چه کاری میتوان انجام داد، به زمان و منابع نیاز داشتند و اگر در این مدت دائماً در حال جنگ با دشمنانشان بودند و وقت، پول و مانای خود را صرف به دست آوردن دست بالا میکردند، تمرکز بر روی این موضوع دشوار میشد.

زک با اخم پرسید و سوالش را به جای سیلورلیک متوجه جورناک کرد: «شما اصلاً چطور در مورد اون فهمیدید؟» واضح بود که او احساس میکرد آن وکیل منبع اطلاعات است. «منظورم اینه که، حتی خودم هم نمیدونستم با فرشتهها معامله کردم، پس چطور...؟»

جورناک در حالی که سرش را تکان میداد، گفت: «میدونستی. فرشتهها بهت نگفتن که کی هستن، اما تو کاملاً هم احمق نیستی.» زک به او اخم کرد اما چیزی نگفت. «قدرتهای محدودی وجود دارن که قادر به انجام کاری باشن که اونا کردن. تو بالاخره فهمیدی که کار کی میتونه باشه و به آرشیوهای کلیسا یورش بردی تا ببینی آیا سوابقی از معاملات مشابه دارن یا نه. اونا داشتن. در واقع، اونا نمونههایی از پیمانهای فرشتگان در گذشته داشتن؛ نمونههای بسیار بسیار زیاد. حتی اگه هیچکدومشون مستقیماً در مورد وضعیت تو صدق نمیکرد، باز هم سرنخهای زیادی برای کسانی داشتن که میدونستن چطور باید اونها رو بخونن. تو اونا رو پیش من آوردی و ما با هم کار کردیم تا ماهیت کلی قراردادت رو کنار هم بچینیم. جرئت نمیکنم ادعا کنم که کاملاً درکش میکنم، چون هرگز خود قرارداد واقعی رو ندیدم و تو هم نمیتونی مستقیماً در موردش صحبت کنی، اما به اندازه کافی میدونم.»

زوریان از این موضوع تعجب نکرد. قبلاً وقتی فرشتهای که احضار کرده بودند باعث ظاهر شدن قرارداد شد، او بلافاصله متوجه شد که قرارداد با عبارات بسیار حقوقی نوشته شده است. مهمتر از آن، آنها عبارات حقوقی مدرن و آشنایی بودند؛ از همان نوعی که در هر سند حقوقی در الدِمار میدیدید. حداقل در نگاه اول، قرارداد شبیه چیزی بود که ممکن بود اگر به یک وکیل معمولی در سیوریا مراجعه میکردید و از آنها میخواستید قراردادی برای یک معامله تجاری یا چیزی شبیه به آن بنویسند، دریافت میکردید.

این یعنی فرشتهها در زمینه عقد این قراردادها تجربه زیادی داشتند. زک نباید تنها کسی میبود که تحت این نوع قرارداد کار میکرد. باید افراد دیگری هم میبودند. شاید خیلیهای دیگر، و همه آنها نمیتوانستند قراردادی داشته باشند که توسط جادوی الهی پشتیبانی شود. مهم نبود که فرشتگان چقدر پنهانکار بودند، نمونههایی از قراردادهای گذشته در جایی آن بیرون وجود داشت.

و با در دست داشتن نمونههایی از قراردادهای گذشته، کمی خلاقیت در پاسخ دادن به سوالات و مشورت با یک وکیل واقعی... احتمالاً فهمیدن اینکه چه اتفاقی در حال رخ دادن است و چگونه میتوان آن را بدون زیر پا گذاشتن محدودیتهای فرشتگان به دیگران منتقل کرد، غیرممکن نبود.

سیلورلیک شروع کرد: «میدونید، فرار پینکسث لزوماً نباید واقعی باشه.»

زوریان نگاه عجیبی به او انداخت.

او ادامه داد: «قراردادی که ما تحت اون هستیم میگه که فقط باید پینکسث رو از مهر و موم بیرون بیاریم و کارمون تمومه. اگه کهنزاد بلافاصله بعدش دوباره مهر و موم بشه، حتی اگه خودمون این کار رو بکنیم، قرارداد ما رو مجازات نمیکنه.»

زوریان به او گفت: «این فقط نشون میده که پینکسث چقدر کاملاً مطمئنه که وقتی از قفس ساخته شده توسط خدایان بیرون بیاد، میتونه از پس همهچیز، از جمله ترکیب همه ما با هم، بربیاد. بهم نگو که واقعاً فکر میکنی میتونی دوباره مهر و مومش کنی؟»

سیلورلیک گفت: «مطمئن نیستم این رو بدونی، اما خدایان پیشبینیهای متعددی رو برای زندان پینکسث و البته زندانهای تمام کهنزادهای به دام افتاده قرار دادن. لحظهای که پینکسث بیرون بیاد، به شدت ضعیف میشه. حتی خود کهنزاد هم مطمئن نیست که این پیشبینیها چقدر بهش آسیب میزنن. اگه پینکسث در اوج قدرت خودش بود، بدیهیه که من احمق بودم اگه سعی میکردم باهاش بجنگم، اما اگه به اندازه کافی ضعیف بشه، کاملاً ممکنه. لعنتی، اون فرقهگراهایی که سعی دارن کنترل پینکسث رو به دست بگیرن؟ شاید اونقدرها هم که ما فکر میکردیم احمق نباشن. اونا تواناییهای جادوی ذهن خودشون رو دستبالا گرفتن، آره، اما اگه یه استاد تلهپات و صدها دوست آرانیاش رو داشتن...»

زوریان به او گفت: «نه.»

سیلورلیک به راحتی گفت و در این باره با او بحث نکرد: «فقط یه فکر بود. یه فکر بیهوده. واقعاً فکر نمیکنم ما فانیهای ساده بتونیم موجودی در سطح پینکسث رو به طور جدی کنترل کنیم، اما شاید بتونیم افکارش رو مغشوش کنیم و اونقدر معطلش کنیم که بتونیم دوباره به داخل مهر و موم هلش بدیم. اینطوری خوب نمیشه؟ من و ردای سرخ... ببخشید، جورناک... هنوز هم نمیتونم باور کنم که اون آشغال کوچولو در مورد یه چیز به این بیارزشی بهم دروغ گفت... و اینکه من هم گولش رو خوردم...»

زوریان وقتی او دوباره شروع به زمزمه با خودش کرد، نگاهی آزرده به او انداخت و او در جواب به زوریان قهقهه زد. به نظر میرسید ترک برخی عادتها سخت بود، حتی اگر او ناگهان جوانیاش را بازیافته بود.

«به هر حال، اگه با این موافقت کنین، میشه از کل این درگیری جلوگیری کرد. ما میتونیم از زیر قراردادمون در بریم و کهنزاد هم در پایان ماه همچنان مهر و موم باقی میمونه، که یعنی حداقل اون بخش از پیمان فرشتگان محقق میشه. ما دیگه دلیلی برای جنگیدن با شما یا حمایت از تهاجم نداریم. پایان خوش برای همه!»

«میدونم که در طول تمام این جلسه ساکت بودم، اما مطمئناً فراموش نکردین که من همینجا ایستادم و دارم به حرفاتون گوش میدم؟» کواتاچ-ایچل در حالی که ابرویش را برای او بالا انداخته بود، این را پرسید. «این پایان شما قطعاً برای من خوش نیست. و اگه من خوشحال نباشم، هیچکس قرار نیست خوشحال باشه.»

سیلورلیک قبل از اینکه نگاهی از روی بیزاری به جورناک بیندازد، نوچنوچ کرد.

او با صدای بلند به جورناک گفت: «بهت گفتم نباید دعوتش میکردیم بیاد. اصلاً اینجا بودنش چه فایدهای داره؟»

زوریان وسط بحثشان پرید و گفت: «راستش، این منو یاد چیزی میندازه که مدتیه ذهنمو درگیر کرده. اینکه چرا کواتاچ-ایچل داره با این قضیه همراهی میکنه؟»

لیچ باستانی نگاهی کنجکاو به او انداخت. «منظورت چیه؟»

زوریان از او پرسید: «مگه نباید بخوای که جورناک تهدیدهاش رو عملی کنه؟ چرا اینجایی و داری بهش کمک میکنی تا این آتشبس رو برقرار کنه؟ چرا عمداً مذاکرات رو خراب نمیکنی تا بذاری جورناک تا جای ممکن به الدِمار آسیب بزنه؟ تو برای همین اینجایی، نه؟»

کواتاچ-ایچل گفت: «ها. نه، نه دقیقاً. من دارم سعی میکنم قاره رو به سمتی سوق بدم که برای اولکوآن ایباسا مطلوبتر باشه، نه اینکه باعث هرجومرج و بیثباتی گسترده بشم.»

زوریان با صدای بلند، طوری که وانمود میکرد فقط دارد بلند فکر میکند، گفت: «آه، درسته. الان یادم اومد. تو داری سعی میکنی فالکرینیا رو به عنوان قدرت برتر منطقه مستقر کنی.» او چند حرکت «تصادفی» با دستانش انجام داد که امیدوار بود برای همه به جز کواتاچ-ایچل کاملاً غیرقابل فهم به نظر برسد. این چیزی بود که در طول سفرش در زلوتیک با زک و نئولو یاد گرفته بود، و باید برای هر کسی که هرگز آنجا نبوده، کاملاً نامفهوم باشد. «با این حال، تضعیف الدِمار و کشورهای اطراف فقط میتونه تو این زمینه بهت کمک کنه.»

کواتاچ-ایچل در حالی که نگاهی جستجوگرانه به او میانداخت، خاطرنشان کرد: «به نظر میرسه چیزهای زیادی درباره من میدونی. ما باید تو گذشته تعاملات خیلی زیادی با هم داشته بوده باشیم. جالبه، با توجه به اینکه به نظر میرسه ما ذاتاً دشمنان طبیعی هم هستیم. به هر حال، فکر نمیکنم تو این مورد باهات موافق باشم. بیا فقط همینجا بحثش رو تموم کنیم. علاوه بر این، چرا داری سعی میکنی منو متقاعد کنی که همین الان یه جنگ قارهای دیگه راه بندازم؟ مگه این نباید برخلاف اهداف تو باشه؟»

زوریان قبل از اینکه ساکت شود، گفت: «فقط کنجکاو بودم.»

جورناک و سیلورلیک نگاهی مشکوک به هر دوی آنها انداختند و به طور مبهمی متوجه شدند که در لابهلای خطوط این گفتگو چیزهای بیشتری گفته شده است، اما سپس بیتفاوت از آن گذشتند و به مذاکره ادامه دادند.

جلسه یک ساعت دیگر طول کشید که بیشتر آن صرف تهدیدهای مبهم (و نهچندان مبهم) علیه یکدیگر شد، اما در نهایت آنها به نوعی توافق رسیدند.

قرار بود یک آتشبس برقرار شود. زوریان مطمئن نبود که چقدر دوام خواهد آورد. او اولین کسی بود که اعتراف میکرد قصد دارد به محض دیدن یک فرصت مناسب، آن را زیر پا بگذارد. او مطمئن بود که جورناک و سیلورلیک هم همین احساس را داشتند. با این حال، در حال حاضر، درگیری علنی بین دو گروه متوقف شده بود.

پس از رفتن همه، پشتبام ساختمان آکادمی برای مدتی تاریک و ساکت ماند تا اینکه دو نفر دوباره به آنجا دورنوردی کردند.

یکی زوریان بود.

و دیگری کواتاچ-ایچل بود.

لیچ باستانی شروع کرد: «خب، دقیقاً برای چی منو به اینجا دعوت کردی، آقای کازینسکی؟»

زوریان رک و پوستکنده به او گفت: «میخوام سعی کنم باهات صحبت کنم تا از این تهاجم دست بکشی.»

کواتاچ-ایچل ابرویش را برای او بالا انداخت و با آرامش گفت: «ادامه بده.»

زوریان شروع کرد: «اگه اشتباه میکنم اصلاحم کن، اما افکار فعلی تو اینه که اگه کهنزاد آزاد بشه و محیط اطرافمون رو ویران کنه، فرشتگان در نهایت قبل از اینکه بتونه آسیب زیادی وارد کنه متوقفش میکنن. هر چی باشه، تو شخصاً قدرت فرشتگان رو دیدی و مطمئنی که میتونن این کار رو بکنن. پس باز کردن مهر و موم پینکسث سیوریا رو نابود میکنه و آسیب زیادی به الدِمار میزنه، اما هیچ تأثیر واقعی روی اولکوآن ایباسا یا حتی کل قاره التازیان نخواهد داشت...»

لیچ باستانی برای یک ثانیه در سکوت به او خیره شد.

«همون چیزی که قبلاً گفتم رو تکرار میکنم... به نظر میرسه چیزهای زیادی درباره من میدونی. کنجکاوکنندهست. خیلی کنجکاوکننده. برام جالبه که چقدر از... خودِ دیگهم کمک گرفتی. اما این موضوعی برای بعده. آره، این تقریباً همون طوریه که من وضعیت رو میبینم. اشتباه میکنم؟»

زوریان گفت: «آره، اشتباه میکنی. من یه فرشته رو احضار کردم و باهاش صحبت کردم. با اون موجود. یا هر چیزی که بود.»

او مکعب را از جیبش بیرون آورد و به لیچ نشان داد. او هنوز فرصتی پیدا نکرده بود تا مکعب را بررسی کند و کاربردهایش را رمزگشایی کند، اما امیدوار بود که کواتاچ-ایچل، با تجربهای که داشت، بتواند در هر صورت آن را به عنوان یک اثر باستانی فرشتگان تشخیص دهد.

کواتاچ-ایچل به جلو خم شد و در سکوت مکعب را در دستان زوریان بررسی کرد. او نخواست که آن را نگه دارد (نه اینکه زوریان آن را به او میداد)، اما در نهایت به عقب تکیه داد و نفس عمیقی کشید.

کواتاچ-ایچل در حالی که صادقانه کمی تحت تأثیر قرار گرفته به نظر میرسید، گفت: «باید فرشته خیلی بلندپایهای بوده باشه که باهاش صحبت کردی. از طرفی، با توجه به اینکه تو چه نوع وضعیتی درگیر هستی، حدس میزنم این مورد انتظار باشه.»

زوریان در حالی که مکعب را به جیبش برمیگرداند، گفت: «فرشته درباره تدابیر احتیاطی که سیلورلیک قبلاً در موردشون صحبت کرده بود، بهم گفت. اونا فقط یه اثر محلی ساده، مثل یه میدان حائلبندی الهی یا یه طلسم ذخیرهشده نیستن. اونا اقدامات امنیتیای هستن که تو هسته جهان بافته شدن... و فعال کردنشون میتونه تأثیراتی در مقیاس جهانی داشته باشه. مطمئن نیستم که این تأثیرات تا کجا گسترش پیدا میکنه، اما مطلقاً هیچ تضمینی وجود نداره که اولکوآن ایباسا تحت تأثیر قرار نگیره.»

کواتاچ-ایچل کمی به او اخم کرد و چیزی نگفت.

زوریان ادامه داد: «به همون اندازه مهم، اگه کهنزاد تو جهان آزاد بشه، به فرشتگان اختیار تام داده میشه تا به دنیای مادی نزول کنن و برای متوقف کردن کهنزاد مستقیماً مداخله کنن. تو اون مرحله، اونا همچنین قصد دارن از شر تمام سرنخهای رهاشدهای که این اطراف پرسه میزنن، خلاص بشن. مثل یه مشت آدم که از حلقه زمانی به دنیای واقعی فرار کردن یا اون لیچ روی اعصابی که از همون اول باعث شد کل این قضیه ممکن بشه...»

کواتاچ-ایچل با آرامش گفت: «میفهمم. داری میگی اگه به آزاد شدن کهنزاد کمک کنم، فرشتگان میان سراغم.»

زوریان تأیید کرد: «آره.»

لیچ با شدت به او خیره شد، گویی سعی داشت به روح او نگاه کند تا ببیند آیا حقیقت را میگوید یا نه. حالت بدن زوریان آرام باقی ماند و چشمانش مستقیماً به جادوگر نامرده روبرویش خیره شد. او خیلی پیرتر و باتجربهتر از آن بود که با چنین چیز سادهای دستپاچه شود.

کواتاچ-ایچل در نهایت در حالی که برای لحظهای نگاهش را از او برگرداند و متفکرانه با انگشتش روی پایش ضربه میزد، گفت: «فکر میکنم داری اغراق میکنی. آره، قطعاً خطر وقوع چنین چیزی وجود داره، اما فرشتگان تحت محدودیتهای زیادی کار میکنن. در هر صورت، اگه من برای ریسک کردن انقدر ترسو بودم، الان جایی که هستم نبودم. بخش بزرگی از اینکه چرا لیچ بودن انقدر عالیه، اینه که میتونی ریسکهای دیوانهواری بکنی بدون اینکه برای همیشه بمیری.»

زوریان اخم کرد. راستش را بخواهید، او واقعاً فکر نمیکرد بتواند کواتاچ-ایچل را متقاعد کند که فقط از تهاجم دست بکشد و به خانه برود... اما انتظار نداشت لیچ تهدید فرشتگان را به این راحتی نادیده بگیرد. از طرفی، او در مورد اینکه لیچهایی مثل او به طور منحصربهفردی برای ریسک کردن مناسب بودند، حق داشت. آنها نقطه رستاخیز شخصی خودشان را داشتند. از یک لحاظ، این تقریباً شبیه بودن یک مسافر حلقه زمانی بود.

خب. ارزش امتحان کردن را داشت.

زوریان در حالی که سرش را تکان میداد، گفت: «نگو که بهت هشدار ندادم.» او برگشت تا برود.

کواتاچ-ایچل ناگهان از او پرسید: «قصد داری عزیزانت رو به کوت، تو عمارت تاراماتولا تخلیه کنی، درسته؟»

زوریان با هوشیاری کامل از جا پرید و چرخید تا با لیچ روبرو شود. او نگاهی شوکه و جستجوگرانه به او انداخت.

کواتاچ-ایچل رک و پوستکنده به او گفت: «اونطوری به من نگاه نکن. سیلورلیک از این موضوع خبر داره، پس بدیهیه که من و اون یارو جورناک هم میدونیم. این کار رو نکن. جورناک، اون پستفطرت دزد، یه جوری تونسته دروازههای دائمی من رو تو حلقه زمانی مهندسی معکوس کنه. حتی همین الان که داریم صحبت میکنیم، اون داره یه بدل به کوت میفرسته تا اونجا یه دروازه بسازه. اگه همه آدمهات رو تو کوت رها کنی، اونا در امان نخواهند بود - تو فقط همهشون رو تو یه نقطه قرار میدی تا جورناک بتونه به راحتی همهشون رو تو یه حمله دستگیر کنه. اون وقت اون یه عالمه گروگان داره تا باهاشون تو رو تهدید کنه.»

زوریان شروع کرد: «چرا...»

کواتاچ-ایچل گفت: «ازش خوشم نمیاد. علاوه بر این، اون داره سعی میکنه ارباب کل قاره بشه. با اینکه دلم میخواد بگم اون یه احمق مغروره که لقمه بزرگتر از دهنش برداشته، اما حقیقت اینه که این حلقه زمانی که همهتون تجربه کردین یه موهبت فوقالعادهست. اگه اون در مورد اینکه امپراتور نخستین ایکوسیا از همین روش برای رسیدن به قدرت استفاده کرده حق داشته باشه، پس من نمیتونم جاهطلبیهاش رو به عنوان یه توهم محض نادیده بگیرم. ترجیح میدم تا پایان همه این ماجراها اون مرده باشه، حتی اگه این به این معنی باشه که تو در نتیجه پیروز بشی. حداقل تو و آقای نوودا هیچ جاهطلبی سیاسی ندارین.»

زوریان با کنجکاوی پرسید: «و اگه این باعث بشه تهاجم خودت شکست بخوره؟»

لیچ گفت: «تو تا حدی با این آتشبس موافقت کردی چون میدونی هنوز شانس خوبی برای پیروزی داری، حتی اگه چنین نقطهضعفی رو بپذیری. من هم در مورد شانسهای خودم همین باور رو دارم. همدیگه رو تو میدان نبرد میبینیم، آقای کازینسکی.»

قبل از اینکه زوریان بتواند چیز دیگری بگوید، کواتاچ-ایچل رفته بود.

مدت کوتاهی پس از پایان جلسه، زوریان به ملاقات اسپیر آو ریزالو رفت. بخشی از این کار برای اطلاع دادن به او در مورد اتفاقاتی بود که در آنجا افتاده بود - اگرچه تصمیم گرفته شده بود که او در مذاکرات شرکت نکند، اما او همچنان بخش مهمی از نیروهای آنها و کسی بود که درباره حلقه زمانی میدانست. علاوه بر این، او و آرانیاهایش معمولاً به طور مداوم به مهاجمان و متحدان موش مغزی آنها فشار میآوردند، بنابراین مهم بود که او هر چه زودتر درباره آتشبس به او بگوید.

با این حال، اگر کسی از گروهشان در آن لحظه آنها را میدید، از آنچه میدید شوکه میشد. زوریان و اسپیر آو ریزالو در تونلهای تاریک زیر سیوریا با یکدیگر ملاقات نمیکردند - در عوض، آنها در میدان اصلی سیوریا و در دیدرس همه در حال قدم زدن بودند. انبوهی از مردم در هر سنی در آن مکان پرسه میزدند، میخندیدند و صحبت میکردند و بحث میکردند، اما هیچکدام توجه زیادی به یک نوجوان و یک عنکبوت جهنده عظیمالجثه که در کنارش راه میرفت، نمیکردند. برخی از آنها با کنجکاوی به اسپیر آو ریزالو نگاه میکردند - واضح بود که میتوانستند او را ببینند - اما سپس فقط به راه شاد خود ادامه میدادند، کاملاً بیتفاوت نسبت به عنکبوت غولپیکری که در میدان شهر پرسه میزد.

چند کودک که از کنار آنها میدویدند، به طور تصادفی توپی را نزدیک او انداختند و او با مهارت آن را با پای بلند و مودارش متوقف کرد - آن اندامهای عنکبوتی چابکتر از چیزی بودند که زوریان تصور میکرد - و به آرامی آن را برای آنها پس فرستاد. آنها با دستپاچگی از او برای برگرداندن توپ تشکر کردند و سپس در حالی که با صدای بلند درباره چیز کاملاً بیربطی بحث میکردند، فرار کردند.

اسپیر آو ریزالو در حالی که محو شدن آنها را در میان انبوه مردمی که احاطهشان کرده بودند تماشا میکرد، نظر داد: «این یه تجربه جالبه.» او این بار به جای اینکه از طریق تلهپاتی با او صحبت کند، با استفاده از یک طلسم صدا، به صورت صوتی صحبت میکرد. «به هر حال، برگردیم به موضوع فعلیمون... نه، فکر نمیکنم کار دیگهای بود که میتونستی انجام بدی. البته میتونستی فقط آتشبس رو رد کنی، اما شک ندارم که دشمنمون همون کاری رو میکرد که قول داده بود. شخصاً خوشحالم که این بحران به طور موقت دفع شده.»

زوریان نگاهی کنجکاو به او انداخت و پرسید: «چرا؟ هیچکدوم از تهدیدها واقعاً روی تو و شبکه تارت تأثیری نمیذاره.»

اسپیر آو ریزالو اعتراف کرد: «بمبهای ریث منو به وحشت میندازن. یه بار این بدشانسی رو داشتم که با یکی از اون چیزها روبرو بشم. اونا میتونن از سنگ جامد عبور کنن و فقط کافیه بهت ساییده بشن تا آسیب جدی وارد کنن. خوشبختانه اونا در برابر جادوی ذهن مصون نیستن، اما به شدت در برابرش مقاومن. پرسه زدن صدها یا حتی هزاران تا از اون چیزها تو دنیای زیرزمینی سیوریا، اساساً انقراض ما رو تضمین میکنه.»

زوریان سر تکان داد: «آه. آره، منطقیه.»

اسپیر آو ریزالو ادامه داد: «با این حال، با اینکه خوشحالم یه فاجعه رو به تأخیر انداختیم، این تمام چیزیه که هست. یه تأخیر. حتی اگه آتشبس پابرجا بمونه، ما هنوز باید تا قبل از پایان ماه راهی برای مقابله با تهدیدهاش پیدا کنیم. مطمئنم متوجه این موضوع شدی، اما این مرد تضمین شده که در نهایت از این چیزها استفاده میکنه، مهم نیست چه توافقی صورت گرفته باشه.»

ناگهان دسته عظیمی از کبوترها از بالای سرشان پرواز کردند. برخی از پرندگان در ارتفاع پایین پرواز میکردند و با سرعت از کنار زوریان و افراد نزدیکشان میگذشتند و برای جلوگیری از برخورد با هر چیزی، با فاصله کمی به چپ و راست منحرف میشدند. مردم اطرافشان ایستادند و اشاره کردند و با هیجان درباره این اختلال بحث میکردند، اما زوریان و اسپیر آو ریزالو فقط به راه رفتن ادامه دادند.

در نهایت، آن دو میدان شهر را ترک کردند و وارد خیابان مجاوری شدند. آنها به رستورانی در آن نزدیکی رفتند و تصمیم گرفتند برای مدتی بنشینند. البته صندلیها برای انسانها طراحی شده بودند و برای اسپیر آو ریزالو خیلی راحت نبودند. بنابراین، آنها کارکنان را صدا زدند و از آنها خواستند دستهای از تختههای چوبی را روی صندلی قرار دهند، تا آرانیا بتواند روی آنها بایستد و همچنان به اندازه کافی بالا باشد تا بتواند به درستی با میز (و زوریان) تعامل داشته باشد.

سپس زوریان شروع کرد: «خب، اصلاً چند تا آرانیا تو شبکه تارت درباره حلقه زمانی میدونن؟»

اسپیر آو ریزالو در حالی که با کنجکاوی با بشقاب، ظروف فلزی و لیوانی که جلویش گذاشته شده بود ور میرفت، گفت: «تقریباً همهشون.»

زوریان آه سنگینی کشید. «البته.»

او به زوریان گفت: «ببخشید.» راستش را بخواهید، او خیلی متأسف به نظر نمیرسید. «خبر بین ما سریع پخش میشه. مخصوصاً اگه چیز عجیبی مثل سفر در زمان باشه. اجتنابناپذیر بود که تا الان همه ازش باخبر بشن.»

زوریان پرسید: «اگه ازشون بخوای که خودشون رو تحت دستکاری حافظه قرار بدن چی؟»

اسپیر آو ریزالو برای مدتی ساکت ماند.

در نهایت گفت: «این کار... سخت خواهد بود.»

زوریان با امیدواری پرسید: «اما ممکنه؟»

او با بیمیلی اعتراف کرد: «بالقوه ممکنه. اتفاقاتی بوده که کل شبکه تار موافقت کردن خاطرات یه حادثه خاص به این یا اون دلیل پاک بشه. با این حال، همیشه یه تصمیم بحثبرانگیزه. برای انجام این کار باید سرمایه اجتماعی زیادی رو بسوزونم. و برای چی؟ با وضعیت فعلی، فداکاری ما دوستت رو نجات نمیده. اون لیچ غیرقابلکشتی که هیچوقت واقعاً نتونستی بکشیش چی؟ زویم و آلانیک چی؟ خودت چی؟ فکر نمیکنم منصفانه باشه که اینو از ما بخوای.»

زوریان گفت: «من با زویم و آلانیک صحبت کردم. اونا... کاملاً مخالف از دست دادن بخشی از حافظهشون در نهایت نیستن. فکر میکنم در نهایت بشه متقاعدشون کرد که با این قضیه همراه بشن.»

مادرسالار خاطرنشان کرد: «این هنوز لیچ و تو رو به عنوان مشکلات بزرگ و قریبالوقوع باقی میذاره.»

زوریان موافقت کرد: «آره، درسته. راستی، در مورد من چی؟ فکر میکنی...»

اسپیر آو ریزالو فوراً گفت: «نه. من افکارت رو دیدم. تو عملاً با این تجربه گیر افتادن تو حلقه زمانی تعریف میشی. تو همونقدر که بیرون ازش وقت گذروندی، داخلش هم وقت گذروندی. به نظر من، هیچکس نمیتونه دانشت از حلقه زمانی رو پاک کنه بدون اینکه به طور استعاری یه پتک به ذهنت بکوبه. من واقعاً اینو توصیه نمیکنم.»

زوریان به آرامی گفت: «میفهمم.» بخشی از وجودش از شنیدن این حرف خیالش راحت شد. او واقعاً ایده از دست دادن چنین بخش عظیمی از خاطراتش را به هیچ دلیلی دوست نداشت.

اما پس چطور میتوانستند زک را نجات دهند؟ آیا پینکسث واقعاً درست میگفت که یکی از آنها باید بمیرد؟

او متوجه شد که بسیار خودخواهتر از زک است. زک از قبل تصمیم گرفته بود که اگر برای زنده ماندن باید زوریان را بکشد، بمیرد. اگر وضعیت برعکس بود، زوریان مطمئن نبود که بتواند مرگ قریبالوقوع خود را به این راحتی بپذیرد.

او برای چند ثانیه ساکت بود و در افکارش غرق شده بود، تا اینکه سرش را تکان داد و دوباره روی اسپیر آو ریزالو تمرکز کرد. او در حالی که هنوز روی دسته تختههای چوبی که کارکنان رستوران روی صندلیاش گذاشته بودند ایستاده بود، با چشمان بزرگ و کاملاً سیاهش به آرامی او را بررسی میکرد.

پیشخدمت زن در آن نزدیکی، بدون اینکه از این واقعیت که با یک عنکبوت غولپیکر صحبت میکند بترسد، از او پرسید که آیا چیزی برای نوشیدن میخواهد، اما مادرسالار مؤدبانه درخواست او را رد کرد.

زوریان ناگهان در حالی که دستش را به اطرافشان میکشید، گفت: «به هر حال، نظرت در مورد همه اینا چیه؟»

اسپیر آو ریزالو پرسید: «چی، شهر و رستوران؟» زوریان سر تکان داد. «قشنگه. بدیعه.»

او با علاقه پرسید: «هیچچیزی توجهت رو جلب نمیکنه؟»

مادرسالار با لحنی کنایهآمیز پرسید: «منظورت به جز این واقعیته که آدمهای اطرافمون به طرز مضحکی منو میپذیرن؟ خب، یه سری جزئیات جزئی اینور و اونور هست. ارتعاشاتی که از طریق پاهام حس میکنم کاملاً با چیزی که بهش عادت دارم مطابقت نداره، و گاهی اوقات واضحه که اگه با دقت به مکالمات پسزمینه گوش بدی، چرتوپرت محضه، اما در غیر این صورت همهچیز خیلی متقاعدکننده به نظر میرسه.»

زوریان اعتراف کرد: «بازسازی حواس عجیبی مثل حس لرزش تو، یه دردسر بزرگه. من تمام تلاشم رو کردم، اما تعجب نمیکنم که کاملاً موفق نشدم.»

مادرسالار گفت: «صادقانه بگم، من شوکهام که تونستی همه اینا رو برای حواس آرانیايی من انقدر متقاعدکننده بسازی. این فقط مسئله مهارت جادوی ذهن نیست - تو باید درک خیلی محکمی از دیدگاه ما نسبت به دیدن جهان داشته باشی تا تو این کار موفق بشی. حدس میزنم تو حلقه زمانی ذهنهای آرانیايی خیلی خیلی زیادی رو خوندی.»

زوریان گفت: «راستش من چند بار به یه آرانیا تغییر شکل دادم، فقط برای اینکه واقعاً ببینم چطوریه.»

اسپیر آو ریزالو متفکرانه گفت: «آه. شاید منم باید اینو امتحان کنم و برای یه روز انسان باشم. شرط میبندم تجربه فراموشنشدنیای میشه. به هر حال، چرا برای امروز همینجا متوقف نشیم؟»

زوریان موافقت کرد: «باشه. راستش، دارم از نظر ذهنی به خاطر حفظ این توهم برای این مدت طولانی، کمی خسته میشم.»

بدون هیچ هشداری، دنیای اطرافشان تار و ذوب شد، گویی داشت از هم میپاشید. تنها در چند لحظه، آن دو خود را در حالی یافتند که روی کف سنگی سرد یک غار کوچک در زیرزمین سیوریا نشسته بودند.

شهر و مردم داخل آن رفته بودند، انگار که هرگز وجود نداشتند.

در واقع، این همان اتفاقی بود که افتاد. هر چیزی که میدیدند به معنای واقعی کلمه در ذهنشان اتفاق افتاده بود. این چیزی جز یک توهم ذهنی نبود که زوریان در اطرافشان احضار کرده بود.

اسپیر آو ریزالو خاطرنشان کرد: «اگه واقعاً میخوای به اون روشی که امیدوار هستی ازش استفاده کنی، هنوز به کمی کار نیاز داره.»

زوریان موافقت کرد: «میدونم. برای این کار به کمکت نیاز دارم.»

مادرسالار گفت: «این مشکلی نخواهد بود. شاید من اونقدر قدرتمند نباشم که مستقیماً با دشمنانمون روبرو بشم، اما این دقیقاً مشکل مورد علاقه منه. بهت اطمینان میدم، من تو جادوی ذهن خیلی خوبم.»

آنها چند دقیقه دیگر صحبت کردند تا اینکه زوریان تصمیم گرفت وقت آن است که برای امروز به خانه برود. روز طولانیای بود و او باید قبل از اینکه به نحوه پیشروی فکر کند، کمی استراحت میکرد و فردا تصمیم میگرفت.

مادرسالار قبل از اینکه او بتواند برود، گفت: «یه لحظه صبر کن لطفاً. من منطق مربوط به آسیبپذیریم در برابر اقدامات دشمن رو درک میکنم و موافقم که در حال حاضر عاقلانهترین کار برام اینه که تو امنیت سکونتگاهمون بمونم... اما از وضعیت فعلی ارتباطمون کمی ناراضیم. قصد توهین ندارم، اما اصلاً راحت نیستم که برای تمام تماسهای بینمون کاملاً به تو وابسته باشم.»

زوریان با کنجکاوی پرسید: «خب...؟»

او گفت: «پس تصمیم گرفتم یه رابط برات تعیین کنم.»

زوریان تکرار کرد: «یه رابط؟ من... حدس میزنم مشکلی نیست، آره.»

اسپیر آو ریزالو با رگهای از طنز در صدایش گفت: «عالیه. همین الان میرم صداش میکنم. مطمئنم کاملاً با هم کنار میاین.»

چرا...؟

قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، یک آرانیا نسبتاً کوچک با هیجان به داخل اتاق دوید، درست کنار او پرید و سپس با هیجان شروع به چرخیدن دور او کرد و او را کاملاً بررسی کرد.

[سلام، سلام!] صدایی شاد و پرانرژی ناگهان در ذهنش طنینانداز شد. [من جستجوگر مشتاق تازگی هستم، اما میتونی فقط ناولتی صدام کنی! میخوای با من دوست بشی؟]