چپتر 1214: کارِ عالی
چپتر 1214: کارِ عالی
لکس از طریقِ سیستم میتوانست بر محدودهای که مهمانخانهٔ نیمهشب را میساخت اعمالِ نفوذ کند، پس با یک حرکتِ دست، طوفان را بیرون راند. اما هرچند مهمانخانه از طوفانِ در حالِ شکلگیری در امان بود، بقیهٔ قلمرو چنین وضعی نداشت.
ناگهان ابرهای تیره نهتنها بر فرازِ سه قاره، بلکه روی دریای هستی نیز شکل گرفتند. رعد در ابرها غرید، اما صدایش با همیشه کاملاً فرق داشت. صدایش شبیه برخوردِ آب و غژغژِ چوب بود و همزمان، شبیهِ زوزهٔ باد و خندهای از دوردست به گوش میرسید.
ماهیتِ غیرعادیِ صداها باعث میشد شوم به نظر برسند، هرچند لکس از طریقِ پیوندش با قلمرو حس میکرد که هیچ خطری در کمین نیست. در واقع، با وجودِ تیرگیِ ابرها، میتوانست حس کند که انرژیِ عظیم و پرجنبوجوشی درونشان در حالِ انباشتهشدن است.
ناگهان درخششِ نوری فوقالعاده روشن چشمِ تمامِ قلمرو را زد و پس از آن ابرها شکافتند و سیلابی سنگین از بارانِ چندرنگ را رها کردند.
لکس ناگهان فهمید جلوگیری از شکلگیریِ ابرها روی مهمانخانه احتمالاً اشتباه بوده است، و بهسرعت اجازه داد برگردند.
با باریدنِ این بارانِ معجزهآسا، همهٔ مهمانها به بالا نگاه کردند و هر یک از آنها... ناگهان قویتر شد!
زمین سفتتر شد، درختان قد کشیدند، جانوران زورِ بیشتری گرفتند و تزکیهٔ همه بالا رفت! لکس ناگهان حس کرد مرزِ کلِ قلمرو شل شد، و بالاترین رتبهٔ قابلِ تحمل ناگهان به عالمِ جاودانِ زمینی رسید!
هر موجودی که در سراسرِ قلمروی نیمهشب در اوجِ عالمِ نوزادِ روح گیر افتاده بود، چیزِ جدیدی حس کرد. حس کردند آسمانِ بالای سرشان بزرگتر شده است، انگار میتوانست چیزهای بیشتری را در خود جا دهد، و هر یک از آنها حس کرد میتواند تغییری بهسوی عالمی بالاتر را آغاز کند. اما همزمان، هشداری از غرایزشان دریافت کردند، گویی میخواست به آنها بفهماند که رسیدن به چنین تغییری به این آسانیها نخواهد بود.
لکس میتوانست پهنتر شدنِ مرزِ قلمروی نیمهشب را حس کند و متوجه شد قارهها کمی بزرگتر شدهاند. حس کرد زیستبومهای جدیدی در حالِ شکلگیریاند و انرژیِ روحی با پیچیدهتر شدنش، به جوشش افتاده است.
بزرگترین تغییر را دریای هستی تجربه کرد که بهجای بزرگتر شدن، شروع به تخلیهشدن کرد. با بزرگتر شدنِ قلمرو، دریای هستی را مانند سوخت مصرف کرد و لکس حس کرد در جایی بسیار دوردست، قارهٔ چهارمی در حالِ شکلگیری است. تنها بهطورِ مبهمی میتوانست حس کند که این قاره یک دایرهٔ کامل است، تقریباً شبیهِ نسخهٔ مینیاتوریِ قلمرویی که این قوانینِ جدید از آن سرچشمه میگرفتند.
ناگهان حالتِ چهرهٔ لکس عوض شد. او مهمانخانه را ترک کرد و در عوض به آرمانشهرِ ییلدیریم رفت. نه اینکه اتفاقِ بدی افتاده باشد. فقط مسئله این بود که او در حدِّ نهاییِ عالمِ نوزادِ روح قرار داشت و قطرههای باران داشتند بهزور مُهرهایش را باز میکردند تا عالمش ارتقا یابد.
به نظر میرسید مقدّر نبود این مزایا نصیبش شود. از طرفی، تنِ او پیش از این با یک مادهٔ سطحِ دائو تا حدِّ نهاییاش تقویت شده بود، بنابراین برای این مزایای کوچک طمعی نداشت.
با کشیدنِ آهی، یک دستورِ واحد به مری داد. تمامِ کارکنانِ مهمانخانه که بیرون بودند باید فوراً به مهمانخانه برمیگشتند. هرچند مأموریتهایشان اهمیت داشت، قویتر شدن هم مهم بود. بسیاری از آنها که نتوانسته بودند به عالمِ جاودانِ زمینی برسند، پیش از این نمیتوانستند برای رسیدن به این عالم تلاش کنند. علاوه بر این، حتی میتوانستند از اتاقهای مصیبت در داخلِ مهمانخانه استفاده کنند.
سپس توجهش را به مون معطوف کرد که در ننویش دراز کشیده بود و هنوز تورنمنتِ مقدماتی را تماشا میکرد. از زمانِ سوءقصد، حالوحوصلهاش کمی گرفته بود، هرچند مگر کسی میتوانست سرزنشش کند؟
لکس آنی منتقل شد و درست در زاویهٔ دیدِ مون ظاهر شد. مون با دیدنِ آمدنِ لکس لبخند زد، هرچند نتوانست هیچ هیجانی از خود نشان دهد. از زمانِ مبارزه، سیاره آسیب دیده بود و این موضوع بهنوبهٔ خود انرژیِ مون را تخلیه میکرد.
لکس دستهایش را به هم زد تا توجهِ زی را که متوجهِ آمدنش نشده بود جلب کند و گفت: «خب، بیایید این مسخرهبازی رو تموم کنیم. ما سعی کردیم کارها رو از راهِ درستش پیش ببریم. الان قراره کارها رو به روشِ من انجام بدیم.»
زی حسِّ روحیاش را بهسمتِ مون گسترش داد.
«بهت که گفتم، اینقدر دست نگه میداره تا وقتِ خودنمایی برسه. نمیدونم قراره چیکار کنه، ولی میتونی شرط ببندی که قراره همهچیز رو جادویی حل کنه، انگار نه انگار که از همون اول میتونست این کار رو بکنه.»
نه اینکه زی بدِ لکس را بخواهد. فقط او را همانطور که واقعاً بود شناخته بود: یک سرمایهدار، و یک سرمایهدار فقط در لحظهٔ مناسب واردِ عمل میشد.
لکس انگشتش را روی پیشانیِ مون گذاشت و یکی از فنونِ شفای بسیاری را که در چند سالِ گذشته ابداع کرده بود به کار بست. سپس گفت: «قراره یهکم چندشآور باشه، ولی تو فقط نادیدهاش بگیر، باشه؟»
اساساً همهٔ این فنون بر خواصِ شفابخشِ خونِ او استوار بودند و فنی که اکنون استفاده میکرد، کارآمدترین و مؤثرترینِ آنها بود؛ به همین دلیل هم کاملاً مشخص بود که خونِ خودِ لکس در آن به کار میرود.
قطراتِ خون از پوستِ لکس بیرون زدند، مثلِ مار روی دستش خزیدند و واردِ پیشانیِ مون شدند.
تواناییِ شفای مون فراتر از هر چیزی بود که لکس تا به حال دیده بود و حتی خودِ او تنها بهلطفِ فنونِ مختلفی که در کلِ جهان بیهمتا بودند میتوانست با مون رقابت کند. حالا که تن و روحِ مون با خونِ لکس تغذیه میشد، انگار به هر کاری که کالبدش میکرد، استروئید تزریق شده بود.
وقتی انرژی ناگهان به تنش سرازیر شد و از طریقِ او به پیوندش با سیاره جریان یافت، یکدفعه فریاد زد: «وای!»
بله، لکس فقط مون را شفا نمیداد، بلکه پیوندِ او با سیاره را هم ترمیم میکرد. از نظرِ فنی سازوکارش اینطور نبود، اما این یک واقعیت بود که خونِ او میتوانست نقشی در تسریعِ ادغامِ مون با سیاره ایفا کند، بنابراین لکس دقیقاً همین کار را میکرد.
یکی از دلایلی که لکس از همان ابتدا از این کار طفره رفته بود، این بود که نمیدانست برای انجامش واقعاً به چقدر از خونش نیاز دارد. نمیدانست آیا از دست دادنِ خون تأثیرِ منفی روی او میگذارد یا نه، و وسطِ مبارزهای برای خانوادهاش و علیهِ خانوادهاش، بهترین زمان برای این کار نبود.
اما حالا لکس ترسی نداشت. اگر کمی ضعیف میشد، میتوانست سریع به مهمانخانه برگردد و بگذارد آبِ باران او را دوباره تا اوجِ قدرتش تغذیه کند.
زورِ بازو هوشمندانهترین راه برای انجامِ کارها نبود، اما گاهی بهترین گزینه به شمار میرفت. لکس داشت برای این نقشهٔ حسابشده به خودش آفرین میگفت که کالبدش خودبهخود فعال شد.
طنینِ ملکوتی که میتوانست هر موجودِ انساننمای تحتِ تأثیرش را تقویت کند، با مون که داشت خونِ لکس را جذب میکرد، همطنین شد.