چپتر 763: موردِ حملهٔ یک منحرف
چپتر 763: موردِ حملهٔ یک منحرف
اندوختهٔ یک اژدها بسیار وسیعتر از چیزی بود که لکس تصور میکرد، و اگر ذهنش درگیرِ افکارِ پراکنده نبود، از اینکه چقدر در عمقِ سیاره پایین رفته بود بهشدت جا میخورد. علاوه بر طلا، جواهرات، گنجینهها، گیاهان و سنگهای روحِ معمول، هنر، موسیقی، مجسمهها و چیزهای دیگری هم بودند که لکس حتی حواسِ لازم برای درکِ آنها را نداشت.
با این حال، بخشِ محبوبِ این اژدهای خاص از اندوختهاش در پایینترین سطح قرار داشت و لکس داشت به آن نزدیک میشد. در حالِ حاضر، تالاری که داشت از آن میگذشت یکی مانده به آخری بود، و بخشی از اندوخته بود که اژدها اعضای نژادهای مختلف را در آن جمعآوری کرده بود!
در سراسرِ جهان نژادهای بینظیر یا عرفانیِ بیشماری وجود داشتند که قدرتِ بیمانند یا تواناییهای باورنکردنیشان آنها را بهشدت خاص و ارزشمند میکرد. آنها هم بخشی از کلکسیونِ اژدها بودند!
زندانهای مختلفی در امتدادِ دیوارهایی که لکس از کنارشان میگذشت ردیف شده بودند. بیشترشان از شیشه بودند تا زندانی، یا بهتر است بگوییم «نمونه»، قابلِ دیدن باشد. اما برای برخی از نژادهای بهشدت خاص یا غیرمعمول، به زندانهای ویژهای نیاز بود که از موادِ محافظتکنندهٔ دیگری ساخته شده بودند.
با اینکه همهٔ آنها بهشدت با هم فرق داشتند، در حالِ حاضر بسیاری از آنها یک وجهِ اشتراک داشتند: بهشدت ضعیف بودند!
آنها در سلولِ زندانشان از انرژیِ روحی محروم بودند و از آنجا که اژدها ماهها پیش مرده بود، کسی هم به آنها غذا نداده بود. حتی چند تن از زندانیها مرده بودند. اما یکی از سلولهای زندان که از مادهٔ خاکستریِ غیرمعمولی ساخته شده بود و حتی لنزهای تماسیِ شیک هم نمیتوانستند آن را شناسایی کنند، دیواری شکسته داشت.
با این حال، لکس همانطور که به راهش ادامه میداد، متوجهِ هیچکدام از اینها نشد. لکس به فنِ تزکیهاش و حتی به خودش اطمینانِ زیادی داشت، و به همین دلیل تصمیم گرفته بود به کاوش ادامه دهد. در این اطمینان اشتباه نمیکرد، چون تواناییهای دفاعی و محافظتِ شخصیاش واقعاً خارقالعاده بودند. اما در نهایت، اینکه آنها در برابرِ چه چیزهایی میتوانستند از او محافظت کنند، حدی داشت.
قابلیتِ کششِ ذات از نظرِ فنی هیچ آسیبی به لکس نمیرساند و به همین دلیل دفاعِ شخصیِ ذاتش عمل نکرده بود، هرچند موضوع پیچیدهتر از این حرفها بود. در ابتدا، ذهنِ قدرتمندش به او اجازه داده بود هشیاریاش را حفظ کند، اما هرچه به اژدها نزدیکتر میشد، اوضاع بدتر میشد.
هرچند لکس بارها حتی از حملهٔ یک جاودانِ زمینی جانِ سالم به در برده بود، اگر الان هشیار بود، میتوانست حس کند که هالهای که از تالارِ نهایی ساطع میشود، بسیار قویتر و عمیقتر از هر جاودانِ زمینیای است که تا به حال دیده بود. در واقع، حتی از هالهٔ راگنار هم عظیمتر بود، و او یک جاودانِ آسمانی بود!
پس با این اوصاف، او که یک تزکیهکننده هسته طلایی بود، چطور میتوانست شانسی داشته باشد؟
اما از آنجا که کششِ ذات صرفاً یک قابلیتِ منفعل بود که از قدرتِ وسواسِ اژدها نشئت میگرفت و هدفش جذبِ همه نبود، شانسی برای رهایی وجود داشت. برای مثال، اجسادِ کوتولههای مختلفی که لکس از کنارشان گذشته بود. آنها در آخرین لحظاتشان، درست پیش از مرگ، با تهدیدِ مرگ بیدار شده بودند. اما آن موقع، دیگر خیلی دیر شده بود.
وقتی لکس از کنارِ آخرین جسدِ کوتولهها که متعلق به رهبرشان بود گذشت، توجهِ موجودِ عظیمی را به خود جلب کرد. هشت پا داشت، چهار پا در هر طرفِ تنش، درست مثلِ یک عقرب، اما شباهتشان به همینجا ختم میشد. گردنی دراز و بیرونزده پوشیده از فلسهای بنفش، دهانی پر از ردیفِ دندانهای خونچکان و دوازده چشمِ خزندهمانند داشت که ناگهان همگی روی لکس قفل شدند.
موجود بازو یا چنگال نداشت، اما بالهایی با شکلِ عجیب از پشتش بیرون زده بود. مفاصلِ این بالها میتوانستند در یک چشمبههمزدن تغییرِ حالت دهند و آنها را به سلاحهایی خطرناک تبدیل کنند. همچنین دمِ بلند و کلفتی داشت که با تسلطِ کامل کنترلش میکرد.
موجود در آن لحظه بهشدت لاغر بود، انگار تا سرحدِ مرگ گرسنگی کشیده بود و ضیافتِ خوردنِ کوتولهها هم دردی از آن دوا نکرده بود.
اما تنِ لکس... تنش هالهای چنان جذاب ساطع میکرد که موجود جسدی را که مشغولِ خوردنش بود رها کرد و آرام به او نزدیک شد. برخلافِ بقیه، موجود در برابرِ اثراتِ کششِ روح مصون بود. در واقع، اگر قدرتِ کاملش را داشت، حتی یک نگاه هم حرامِ چنین طعمهٔ رقتانگیزی نمیکرد. اما اژدها این موجودِ خاص را سالها گرسنه نگه داشته بود و از این رو در ضعیفترین حالتِ خود بود.
به این سادگیها نمیمرد، اما در عین حال نمیتوانست تمامِ قدرتش را هم به کار بگیرد. وگرنه هر بار که شاه از آنجا میگذشت از او پنهان نمیشد و در عوض شکارش میکرد. اما مهم نبود. موجود آرام و پیوسته قدرتش را پس میگرفت.
موجود پس از بررسیِ دقیقِ لکس و رسیدن به این نتیجه که او فقط در قلمرو هسته طلایی است، یورش برد. مثلِ کوتولهها انتظار داشت خطرِ مرگ او را در آخرین لحظه از اثراتِ کششِ روح بیدار کند، اما در کمالِ تعجب این اتفاق نیفتاد.
موجود به دلیلِ این موضوع فکر نکرد و با خشم گردنش را گاز گرفت. دندانهایش که فرو رفت... اتفاقِ عجیبی افتاد. نه از فورانِ خونِ خوشمزه در دهانش خبری بود و نه از طعمِ گوشت.
هنوز گیج بود که چنگی ماورایی را دورِ گردنش حس کرد؛ چنگی که چیزی نمانده بود استخوانهای شکنندهاش را خرد کند. صورتش با زور به عقب کشیده شد و با نگاهی پر از خشمِ جوشان روبهرو شد.
لکس در حالی که تقلا میکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده، از میانِ دندانهای بههمفشرده غرید: «داشتی گردنم رو لیس میزدی، چندش؟» حس میکرد یک منحرف به او حمله کرده و حسِ چسبناکِ بزاقِ موجود روی گردنش آنقدر حالش را به هم زد که سرانجام از اثراتِ کششِ روح بیدار شد!
پیش از آنکه موجود بتواند واکنشی نشان دهد، یا به احتمالِ زیاد تلافی کند، لکس دیگر نتوانست جلوی انزجارش را بگیرد! در حالی که هنوز گردنِ موجود را در چنگ داشت، آن را بلند کرد و به زمین کوبید!