چپتر 1: نقض قانون آسمانی
چپتر 1: نقض قانون آسمانی
کوه تیانزی.
ووش! تق!
با سرعت آذرخش، چیزی با شتابی بسیار زیاد به پرواز درآمد.
آن چیزی که در هوا به پرواز درآمده بود، کسی نبود جز پیرمردی مو سفید که جامهای سپید بر تن داشت.
جنگجو که به زحمت توانسته بود انتهای شاخهای را بگیرد، چشمانش را محکم بست و از صخره آویزان شد.
«آه-چاچا!»
این چیزی بود که نباید میدید، چیزی که نباید نجات میداد، اما چون یک نوزاد بود، نمیتوانست چشمپوشی کند.
پیرمرد سفیدپوش در نهایت وارد عمل شد.
«کیا!»
وقتی دید کودک زیر خنده زده است، لبخندی بر لبانش نشست.
«به نظر میرسه حسابی قوی هستی.»
کودک از هزار صخره پایین افتاده بود و میخندید.
کودک مقدر شده بود که بمیرد، اما آیا میفهمید که نجات یافته است؟
مرد سرش را تکان داد.
من قانون آسمانی را نقض کردم.
این اولین بار در تمام عمرش بود که چنین اتفاقی میافتاد.
و کنجکاویاش باعث شد خشمی درونش زبانه بکشد.
شاید این کودک کسی بود که والدینش از پس نگهداریاش برنمیآمدند و دست به چنین کاری زده بودند، یا شاید هم این کودک ضعیف را باد با خود برده بود.
اما با دیدن لبخند آن کودک خردسال، پیرمرد از نجات دادنش پشیمان نبود.
اگر زنده بماند، استعدادی خواهد داشت که دنیا را در ترس فرو میبرد. حتماً آسمانها او را طلب کردهاند که به محض تولد از صخره به پایین پرتاب شده است.
«آه.»
مرد آهی عمیق کشید.
سپس، ناگهان درد وحشتناکی را احساس کرد.
ترق!
«آخ؟!»
او با دیدن اینکه انگشت اشارهاش به سمت عقب خم شده بود، شوکه شد.
مرد به انگشت شکستهاش نگاه کرد.
مقصر کسی نبود جز کودکی که در آغوش داشت.
امکان نداره...
این واقعاً تکاندهنده بود.
اینکه یک نوزاد تازه متولد شده بتواند انگشتی را بشکند.
اغراق نبود اگر بگوییم قدرت درون این کودک بیسابقه بود.
هاه...
رگ کوچکی روی دست نوزاد کمی متورم شده بود.
آیا این همان حرف نیست که میگوید سیب از درختش دور نمیافتد؟
به نظر میرسید دیگر شکی وجود نداشت که چرا او در نهایت به خاطر این کودک قانون آسمانی را نقض کرده بود.
این غیرمنتظره است.
اگر کودک اینگونه بزرگ شود، با استعدادی مهیب رشد خواهد کرد.
در این صورت، هیچکس نمیدانست در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.
حالا باید چه کار کنم؟
شاید به همین دلیل بود که استادانش همیشه به او میگفتند که اخلاقیات یا قوانین را نقض نکند.
او میتوانست برای نجات آیندهای نامعلوم، دوباره کودک را از همانجا به پایین صخره پرتاب کند.
اما آیا میتوانست یک کودک بیگناه را بکشد؟
مرد که مدت طولانی با نگاه به صورت کودک در فکر فرو رفته بود، به تصمیمی رسید.
بله. تو را به یک کودک عادی تبدیل میکنیم.
این تنها راه برای نجات کودک بود.
جنگل درهای عمیق در گویلین، استان گوانگشی.
خانهای محقر و کاهگلی که هیچکس نمیتوانست به آنجا سر بزند.
تابلویی در جلوی حیاط خانه کاهگلی نصب شده بود.
[تا شعاع ده لی، که هر لی معادل پانصد متر است، به این تبعیدگاه نزدیک نشوید.]
مردی در اوایل سیسالگی، با کتی از جنس کرباس زرد، روی زمین نشسته بود و با چهرهای بیحالت به نوزاد درون کیسه نگاه میکرد.
هشت ماه تبعید...
فکر میکرد دارد به این زندگی عادت میکند.
درست در حالی که سعی داشت آرامش ذهنیاش را پیدا کند، چیزی که در رؤیاها اتفاق میافتاد به حقیقت پیوست.
نه، رؤیا به واقعیت تبدیل شد.
یو یوپکیونگ که روی زمین دراز کشیده و به خواب رفته بود، خوابی دید.
[هوهوهوهو.]
جنگجوی خاصی سوار بر ابری پنجرنگ در مقابلش ظاهر شد.
این صحنه آنقدر خارقالعاده بود که او حتی متوجه نشد روی زمین غلت خورده است.
او آن جنگجوی سفیدپوش را خدا یا خدای کوهستانی میدانست که از جنگل محافظت میکرد.
[اینجا را نگاه کن. هاکجونگ یو]
آه، او قطعاً باید یک خدای کوهستان میبود.
هاکجونگ لقب معلم رتبه هشتمی بود که هنگام خدمت در آکادمی سلطنتی به او داده شده بود.
اما او درگیر ماجرایی ظالمانه شد و به تبعید درآمد.
«تنها کسی که این را میداند خدای کوهستان است، لطفاً مرا راهنمایی کنید.»
او این حرف را زد، اما در واقعیت، فقط امیدوار بود که از تبعید رهایی یابد و به آکادمی سلطنتی بازگردد.
با این حال، سخنان جنگجوی سفیدپوش کاملاً غیرمنتظره بود.
[تو باید این نوزاد را بزرگ کنی.]
او پیش از هر چیز، کودک را به دستش داد.
«...ها؟»
مضحک بود.
بزرگ کردن یک کودک، آن هم به عنوان مردی در تبعید.
«داری با من شوخی میکنی؟»
[کاملاً جدی میگویم.]
«...نمیتوانم این را بپذیرم.»
او کودک را پس داد.
درست است، باید همین کار را میکرد.
خدای کوهستان! کدام خدای کوهستانی راه میافتد و به دیگران نوزاد میدهد تا بزرگ کنند؟
او با کمی ناامیدی نوزاد را به سمت مرد پس داد و گفت:
[اگر این کودک را با دقت بزرگ کنی، روزی اتفاقات خوبی برای خانوادهات رخ خواهد داد.]
«واقعاً حقیقت دارد؟»
[به آسمان سوگند، نیازی به شک نیست.]
مشکوک بود، اما اینطور هم نبود که از این کلمات زیبا بدش بیاید.
با این حرف، یو یوپکیونگ کودک را پذیرفت.
او به کودک نگاه کرد. این اولین باری بود که چنین کودک زیبایی را میدید.
لحظهای که پارچه روی کودک را کنار زد، این فکر به ذهنش خطور کرد:
«زیبایی تو بینظیر است.»
با این حال، چیز غیرعادی در مورد دستها و پاهای کودک وجود داشت.
آنها شبیه حلقههایی از جنس آهن بودند و به خاطر ضخامتشان، سنگین به نظر میرسیدند.
«ارشد، این چیست؟»
یو یوپکیونگ پرسید.
مرد با چهرهای جدی گفت:
[آه، بله. آن را فراموش کرده بودم. فقط یک درخواست از تو دارم. سرنوشت این کودک این است که حتی اگر بیحرکت هم بماند، قدرتمند شود.]
«...این یعنی چه؟»
[یعنی اگر میخواهی او را مانند یک کودک معمولی بزرگ کنی، هرگز آن حلقهها را درنیاور، آنها چیزهایی هستند که باید روی بدنش بمانند. آنها مشکل را حل نمیکنند، اما کمی برایت زمان میخرند. و اگر کودک بزرگ شد و به قدرتمندتر شدن ادامه داد، با چرخاندن آنها قدرتشان را افزایش بده.]
وقتی دقت کرد، دید که عدد یک دور حلقههای چرخان حک شده بود.
یو یوپکیونگ به حلقهها نگاه کرد و سرش را بالا آورد.
«اینکه اینها را بچرخانم...»
ناگهان صاحب ابر پنجرنگ، یعنی آن جنگجوی سفیدپوش، ناپدید شد.
پس از بیدار شدن، یو یوپکیونگ فکر کرد که این فقط یک رؤیای ساده بوده است، اما در مقابلش نوزادی در یک گونی قرار داشت که حلقههای فلزی چرخان روی دست و پایش بود.
«تبعید شدن کافی نبود. حالا یک دایه هم شدهام... آه، آه، هاها.»
تنها چیزی که از دهانش خارج شد، یک آه بود.
هفده سال از آن زمان گذشت.
یو یوپکیونگ که بیحرکت نشسته بود و چایش را مینوشید، حالا چهرهای پر از چین و چروک داشت، گویی سالها با باد و امواج برخورد کرده بود و ریش کوتاهش کمی خاکستری و بلند شده بود.
خانه کاهگلی که زندگی در آن دشوار بود، به طور قابلتوجهی بزرگ شده بود و حالا یکی از سه خانه آنجا بود.
یکی از آنها به عنوان انبار استفاده میشد.
یو یوپکیونگ در حالی که چای مینوشید، به پسر ۱۷ سالهای که در حیاط هیزم میشکست نگاه کرد.
«مومو. این پدر به تو چه گفته بود؟»
«آه. پدر.»
پسر سرش را چرخاند.
ظاهر پسر با موهای بلند و رهایش میدرخشید.
پوستی سفید و روشن، بینی صاف و چشمانی کمی خمار داشت.
اگر در پایتخت بود، چهرهاش قلب زنان زیادی را میربود.
پسر پشت سرش را خاراند.
«از من خواسته بودید که باوقار رفتار کنم.»
«پس باید چه کار کنی؟»
«باید از تبر استفاده کنم.»
پسر، یا بهتر بگویم پسرخواندهاش مومو، از تبری که در وضعیت خوبی قرار داشت استفاده نمیکرد، بلکه هیزمها را با دستان خالی خرد میکرد.
آن هم به راحتی هر چه تمامتر.
بام!
یو یوپکیونگ در حالی که چایش را مینوشید، در نگرانی عمیقی فرو رفت.
آن مرد سفیدپوش دقیقاً چه چیزی به او داده بود؟