چپتر 106: دست گذاشتن روی نقاط ضعف
چپتر 106: دست گذاشتن روی نقاط ضعف
«اون صدا رو شنید؟»
جا موکهیون از آن دست آدمهایی نبود که با هر چیزی تکان بخورد و جا بزند، اما این ماجرا شوک بزرگی به او وارد کرده بود. با اینکه خودش مستقیماً وارد عمل نشده بود، اما دائماً از طریق دیگران تحرکات مومو و بقیه را زیر نظر داشت.
«غیرممکنه...»
فقط کسانی که به سطح بالایی از بیداری رسیده بودند یا انرژی درونی بسیار عمیقی داشتند، میتوانستند چنین حساسیت فوقالعادهای در حواس پنجگانهشان پرورش دهند.
جا موکهیون میتوانست با تمرکز کافی صداها را از فاصلهای نهچندان دور بشنود، اما این یکی در سطحی کاملاً متفاوت بود.
فاصلهی بین آنها بیش از صد متر بود. علاوه بر این، محیط بازی در کار نبود، بلکه داخل یک ساختمان قرار داشتند.
«...واقعاً همچین آدمی بود؟»
مو ایلهوا نیز گیج و مبهوت به نظر میرسید.
«معلومه که نمیتونه باورش کنه.»
در ابتدا، جینهیوک و او هم گفته بودند که چنین چیزی برای مومو غیرممکن است. اما مومو درجهی روی هر دو مچ دستش را چرخاند، رنگ پوستش سیاه شد و توانست گفتگوی بین هاریون و جا موکهیون را بشنود.
آنها نسبت به درستی این ماجرا تردید داشتند، اما نتایج به طرز شگفتآوری واقعی از آب درآمده بود.
«این پسر اصلاً واقعیه؟»
اینها سؤالاتی بود که مدام دربارهی مومو مطرح میشد.
تواناییهای بدنی مومو بهسادگی از مرزهای انسانی فراتر رفته بود؛ ماجرا فقط زور بازویش نبود، بلکه حواسش هم در همین حد خارقالعاده کار میکردند.
جا موکهیون که نتوانسته بود تعجبش را پنهان کند، بالاخره موفق شد آرامشش را بازیابد و لب به سخن گشود:
«اینقدر به هم نزدیک بودیم، ولی متوجهش نشده بودیم.»
مومو و جینهیوک هم باورشان نمیشد. هر دو نفر رهبر طبقه در یک خوابگاه بودند، اما هیچکدام از این موضوع خبر نداشتند.
جا موکهیون درست در میانهی تهدید کردن هاریون قرار داشت. هاریون این موقعیت را فرصتی دید و گفت:
«اـارباب، این مرد...»
کوک!
«هوک.»
«یه کلمه دیگه بگی، میمیری.»
همین که تیغهی شمشیر به گردنش نزدیکتر شد، دیگر نتوانست حرفی بزند. مو ایلهوا با دیدن این صحنه، نگاهی به مومو انداخت. چیزی که میدیدند تفاوت زیادی با انتظاراتشان داشت.
«ههریانگ که دنبال هاریون رفته بود، به خاطر اینکه هدف قرارش داده بودن به اون روز افتاد. لابد به خاطر اینه که فهمیده تو اون ارباب واقعی که ازش حرف میزنن نیستی.»
«پس دیگه نیازی نیست نقش بازی کنیم؟»
«درسته. به هر حال، هاریون یا اون یارو حتماً فهمیدن که تو ارباب واقعی نیستی.»
«خوبه که دیگه لازم نیست نقش بازی کنم. هه.»
«با این حال، هیچوقت هیچی معلوم نیست، بذار اوضاع رو بسنجیم و بعد قضاوت کنیم.»
«اوضاع رو؟»
«خب، چیزی که بیشتر از همه میخوایم بدونیم اینه که این پلاک یشم چیه و چه ارتباطی با پدر و مادرت داره.»
«آره.»
«پس بهتره آروم پیش بریم.»
«باشه.»
اینها حرفهایی بود که بینشان رد و بدل شده بود، اما جو حاکم بر اینجا عجیبتر از چیزی بود که فکرش را میکردند.
او نمیتوانست بفهمد چرا جا موکهیون قصد دارد هاریون را بکشد، اما میتوانست یک چیز را حدس بزند:
«حتی اگه تو یه جبهه باشن، به همدیگه اعتماد ندارن.»
با این حال، تنها با همین یک نکته نمیشد کل اوضاع را قضاوت کرد. مو ایلهوا دهان باز کرد و تصمیم گرفت زمینه را برای مومو بچیند:
«تهدید کردن هاریون، اونم در حالی که به دستور شخص ارباب فرستاده شده، بیاحترامی به کسی نیست که قراره ارباب باشه؟»
«بازم داره نقش بازی میکنه؟»
جینهیوک با دیدن این نقشبازیِ فیالبداهه زبانش را گاز گرفت، اما مو ایلهوا در اینجور حقه و کلکها لنگه نداشت.
کل این صحنهسازی بر سر مرگ و زندگی ههریانگ چیده شده بود و همچنین نشان میداد که آنها هنوز به هاریون اعتماد دارند.
با این طرز حرف زدن، هاریون در جبههی آنها قرار میگرفت.
«جواب میده؟»
جینهیوک به جا موکهیون نگاه کرد. برعکس قبل، چهرهاش کاملاً بیحالت بود. او همیشه کتاب به دست داشت و طوری به نظر میرسید که انگار در افکاری عمیق غرق شده است. سپس جا موکهیون دهان باز کرد:
«منم دقیقاً همینو میگم. اگه اون صاحب پلاک یشمه، باید حواسش به نقشههای بزرگتر باشه. چرا باید خودشو درگیر مسائل دیگه کنه؟»
مو ایلهوا با شنیدن این حرفها سر تکان داد و گفتگو ادامه پیدا کرد. به نظر میرسید این مرد از اینکه اقدامات مومو نقشههایشان را بر باد داده، کلافه و عصبانی است.
«چی باید جواب بدم؟»
کمی جا خورده بود.
در نهایت مومو واقعاً بیشتر نقشههای آنها را خراب کرده بود و پیدا کردن بهانه کار دشواری به حساب میآمد. مو ایلهوا به مومو نگاهی انداخت و با چشمانش از او خواست که حرفی نزند.
دفعهی قبل همهچیز خوب پیش رفته بود، اما حالا دو دشمن اینجا حضور داشتند، بنابراین باید هنگام بافتن دروغها حسابی احتیاط میکرد.
به همین خاطر، از قبل چیزی از او خواسته بود.
«این علامتشه.»
لیسیدن لبهایش به این معنی بود که باید چیزی گفته شود. با این حال، این بار مومو آرامش خودش را حفظ کرده بود.
جا موکهیون شمشیر را بیشتر به گردن هاریون فشرد و گفت:
«اگه جواب ندی، خادم وفادارت همینجا میمیره.»
«چیش!»
مو ایلهوا لبش را گزید و همین باعث شد جینهیوک یک قدم جلو بیاید:
«فکر میکنی با گرفتن جون هاریون، جون خود ارشد نجات پیدا میکنه؟»
با این حرفها، چشمان جا موکهیون باریک شد.
«کارت عالی بود!»
مو ایلهوا با خودش فکر کرد که بهتر است محکم و تهاجمی برخورد کنند. مو ایلهوا ادامه داد:
«درسته، اگه هاریون رو ول نکنی، باید خودتو برای مبارزه آماده کنی.»
جا موکهیون پوزخندی زد.
سپس گفت:
«من در هر لحظهای که لازم باشه، آمادهی مرگم. اما نمیدونم شماها هم براش آمادهاید یا نه.»
«چی؟»
«دخترِ مو یون، مو ایلهوا... پسرِ هاکجونگِ سابق، یو یوپکیونگ... شماها کسایی هستید که چیزهای خیلی زیادی برای از دست دادن دارید، نقطهضعفهای خیلی زیادی دارید.»
«!؟»
با این حرفها، چهرهی جینهیوک و مو ایلهوا خشکید، چون بهخوبی میدانستند منظور جا موکهیون چیست.
این تهدیدی آشکار علیه آنها بود. و جا موکهیون ادامه داد:
«اگه من بمیرم، کسایی که منو فرستادن پدر و مادرهاتون و بقیهی خواهر و برادرهاتون رو هم میکشن.»
«تو...!»
مو ایلهوا نتوانست خشمش را مهار کند؛ انگشتش را به سمت جا موکهیون گرفت و فریاد زد. جینهیوک هم از شنیدن این حرفها چارهای جز شوکه شدن نداشت.
ـ قژژژ!
«چطور میتونی اینطوری رفتار کنی؟!»
«اینطوری رفتار کنم؟ منظورت چیه؟ حمله به نقطهضعف دشمن، ابتداییترین استراتژی برای پیروزی تو جنگه.»
ـ مشت!
مومو دستش را محکم مشت کرد.
در حالی که طبق خواستهی مو ایلهوا عمل میکرد، تصمیم گرفته بود جلوی زبانش را بگیرد. اما به هیچ وجه نمیتوانست تحمل کند که اینطور خانوادهاش را تهدید کنند.
سپس جا موکهیون رو به مومو گفت:
«پیشنهاد میکنم تکون نخوری. از قبل بهت هشدار میدم، حتی اگه پلاک یشم دستت باشه، من تو رو ارباب خودم نمیدونم.»
«... چقدر رو اعصابه.»
جینهیوک با دیدن چهره مومو که لبخند همیشگیاش از روش محو شده بود، جا خورد.
تا به اون روز، فقط یک بار چنین چهرهای رو از مومو دیده بود؛ همون زمانی که جینهیوک به خاطر پودری که هاریون پرتاب کرده بود، به دردسر افتاده بود.
«آروم باش!»
جینهیوک با عجله تلاش کرد آرومش کنه.
اگه در موقعیتی که پای گروگان در میون بود آرامشش رو از دست میداد، همهچیز به هم میریخت. جا موکهیون با حس کردن خشم مومو، لبخندی زد.
«انگار جواب میده.»
«همین الان... اگه تمومش نکنی، کمر ارشد رو خرد میکنم.»
«خیلی به مهارتهات مطمئنی.»
«هستم.»
مومو میخواست همون لحظه کمر جا موکهیون رو خرد کنه، اما جا موکهیون موقعیت رو تحت کنترل داشت.
«با اینکه زیردستهات اینجان، انگار هنوز اوضاع رو درست درک نمیکنی. چکار میخوای بکنی؟»
«هان؟»
«شما همخون هستید، کسی که قراره ارباب بشه، و چهرهتون هم به هم شبیهه. به زودی، نواده فرقه خونین شبح از هشت خاندان شرور، دختر خاندان تانگ رو به چنگ میاره.»
«سوسو؟»
«درسته. تانگ سوسو. به نظر میاد با اون دختره حسابی صمیمی هستی.»
«...»
با این حرفها، چهره مومو سرد شد. این مرد نه تنها پدرش، بلکه پدر مو ایلهوا و حالا حتی تانگ سوسو رو هم که باهاش صمیمی بود تهدید کرده بود.
عضلات مومو از شدت خشم منبسط شدند.
«مومو!»
مو ایلهوا بر سر مومو که قادر به حفظ آرامشش نبود فریاد کشید. اگه الان بیش از حد جوش میآورد، ممکن بود اطلاعات باارزشی رو از دست بدن.
«لعنتی!»
مو ایلهوا سرش رو تکون داد. اوضاع داشت خراب میشد.
مهم نبود که هاریون کشته بشه؛ چیزی که اهمیت داشت این بود که خانوادههاشون هدف قرار میگرفتن.
«فکر کن! باید یه راهی برای بیرون کشیدن اطلاعات پیدا کنیم.»
باید چیزی توی حرفهای این یارو وجود میداشت که بتونن ازش استفاده کنن. بعد یک موضوع یادش اومد.
«همخون؟»
اگه اون درباره یه ارباب دیگه صحبت میکرد، حتماً منظورش کانگ موی بود. و حالا داشت میگفت اون و مومو مثل هم هستن؟
یعنی این به این معنی بود که مومو برادر کانگ مویه؟
«چرا همهچیز اینقدر عجیب و غریبه؟»
نمیتونست درکش کنه.
مومو برادر کانگ موی و صاحب پلاک یشم بود. نباید با هم محترمانه رفتار میکردن؟
«اه.»
اول باید کاری میکرد، پس مو ایلهوا گفت:
«هی. یکم آروم بگیر. کسی که قراره اربابت بشه اینجاست. در آینده خدمتگزاری تو و فرقهها نصیب اون میشه. داری پات رو از گلیمت درازتر نمیکنی؟»
«حد و مرز؟ الان داری این حرف رو میزنی؟»
«آ-آره!»
با حرف مو ایلهوا، جا موکهیون فریاد زد:
«مگه این شما نبودید که اول از حدتون گذشتید؟ مهم نیست چقدر به جایگاه ارباب چشم دوخته باشه، اون نقشهای با هفده سال تدارکات رو انداخت توی سطل آشغال! حالا کی پاش رو از گلیمش درازتر کرده؟»
«... هفده سال؟»
با حرف جا موکهیون، چهره مو ایلهوا و جینهیوک درهم رفت. امیدوار بودن که این حرفها درست نباشه.
اما با اشاره به هفده سال برنامهریزی، همهچیز داشت واضحتر میشد.
«نیروهای پلید!»
دقیقاً هفده سال از زمانی که سلطه مطلق نیروهای پلید شکست خورده بود میگذشت.
اعتراف به چنین بازه زمانی مشابهی برای کل نقشهشون، به این معنی بود که دارن هویت خودشون رو فاش میکنن.
پس...
«... مومو باید از اونجا باشه.»
واضح بود که مومو توی خاندانی از نیروهای پلید به دنیا اومده. اما این موضوع برای اونا مشکلی به حساب نمیاومد.
جا موکهیون از اینکه شخصی که بهش خدمت میکرد به خطر افتاده، به شدت خشمگین بود.
دلیل اینکه تونسته بود اینطور گستاخانه پا پیش بذاره این بود که میدونست مومو یه آدم عادی نیست.
«باید آرومش کرد.»
در حال حاضر برای فریب دادن این یارو، باید خونسرد میبودن. مو ایلهوا که نگران بود، گفت:
«خب، میخوای چکار کنی؟ داری میگی خودت برای این دگرگونی بزرگ آماده میشی... و بعد با ما هم میجنگی؟»
جا موکهیون با این حرف پوزخندی زد و در حالی که به مومو نگاه میکرد، گفت:
«خب، بهت یه فرصت میدم. اگه نمیخوای عزیزانت رو از دست بدی، باید یه کاری بکنی.»
«... چی داری میگی؟»
در پاسخ به سؤال مومو، جا موکهیون گفت:
«برو پیش مدیر آکادمی و بهشون بگو که اون، نه، یعنی کانگ موی مقصر نیست، بلکه تو و هونگ ههریونگ با همدیگه اون یارو رو کشتید.»
«چی!»
این بار جینهیوک از این حرفهای مضحک به خشم اومد، که باعث شد جا موکهیون بخنده و بگه:
«هیچ راهی برای برگردوندن این اوضاع وجود نداره. تا وقتی که نقشه رو به هم ریخته باشید، هیچکس این شخص رو به عنوان ارباب به رسمیت نمیشناسه!»
«پس میخوای این کار رو بکنی؟»
«نه، دارم بهت فرصت میدم برای دوران بزرگتری که در راهه، یه فداکاری شرافتمندانه بکنی.»
«هاه!»
مو ایلهوا از این وضعیت بیزار بود.
در نهایت، اونا از مومو میخواستن فداکاری کنه و از جایگاهش به عنوان ارباب دست بکشه.
و اگه این کار رو نمیکرد، خانواده و دوستانش کشته میشدن؛ بنابراین این یه تنگنای مرگبار بود.
«لعنتی!»
جینهیوک هم حسی مشابه اون داشت. در این لحظه، هر دو احساسات مشترکی رو تجربه میکردن.
مومو ناخودآگاه سعی کرد دست چپش رو به سمت دستبندِ روی دست راستش ببره.
«دست نگهدار!»
جا موکهیون در حالی که سرش رو تکون میداد فریاد زد:
«اگه به اون چیزهایی که روی دستهاته دست بزنی، صرفنظر از پیشنهادی که بهت دادم، این یارو رو میکشم.»
هشدار جا موکهیون باعث شد مومو مکث کنه؛ با دیدن این صحنه، جا موکهیون نیشخند تلخی زد. به نظر میرسید حق با استاد سا موهو بود.
از این وسیله برای خراب کردن نقشههاشون استفاده شده بود.
«اگه اون روش جواب نداد، خنثیاش کنید. اگه اونا رو ازش بگیریم یا غیرقابل استفادهشون کنیم، دیگه نمیتونه مثل قبل از قدرتش استفاده کنه.»
و حالا اون زمان فرارسیده بود.
اگه اون وسایل باز میشدن، میتونست بدون هیچ زحمتی مومو رو از پای دربیاره. جا موکهیون ابتدا به مو ایلهوا و سپس به مومو اشاره کرد:
«مو ایلهوا. اون وسایل رو از روی مچ اربابت باز کن.»
«چی؟»
«نشنیدی چی گفتم؟ بازشون کن! همین الان!»
«!؟»
مو ایلهوا از این دستور کاملاً مات و مبهوت شده بود.
این یارو واقعاً جدی بود؟