LNCrawler

چپتر 145: دیدار غیرمنتظره

مومو شکست ناپذیر — novelha.net · All chapters

چپتر 145: دیدار غیرمنتظره

اشک در چشمان پادشاه حقیقی، جونگ میونگاین، حلقه زده بود.

در حالی که با تمام وجود و از سر استیصال در اینجا ایستاده بود، گمان میکرد به پایان خط زندگیاش رسیده است؛ پس چطور چنین معجزهای رخ داد؟

دختری که تمام عمر نازش را کشیده بود، ناگهان در اینجا ظاهر شده بود؟

«پدر!»

«نایون!»

آن دو در حالی که اشک احساسات فروخوردهشان جاری شده بود، پس از پشت سر گذاشتن بحرانهای بیشمار، یکدیگر را محکم در آغوش کشیدند.

دیدن این صحنه باعث شد درگیری متوقف شود.

در این لحظه که آن دو به گرمی یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، تماشاگران چارهای جز همدردی و تأثر نداشتند، اما همه اینگونه نبودند.

«آخه چطور؟»

کی نانهانگ، معاون فرماندهِ نقابدار، با دیدن هونگ نایون در اینجا نتوانست بهت و حیرت خود را پنهان کند.

او افراد خودش و فرمانده گو را به همراه نیروها به محل استقرار او فرستاده بود. حتی با وجود محافظانش، مطمئن بود که کار را تمام خواهند کرد.

چرا که به آنها دستور داده بود از مطمئنترین آرایش جنگی استفاده کنند. با این اوصاف، او چطور موفق شده بود خودش را به اینجا برساند؟

علاوه بر این...

«وقتی قرار بود هشت کیلومتر اونطرفتر باشن، چطور خودشون رو به اینجا رسوندن؟»

هر چقدر هم که دو دو تا چهار تا میکرد و به قضیه میاندیشید، با عقل جور درنمیآمد. حتی اگر بخت یارشان بود و موفق به فرار میشدند، رسیدن به این مکان زمان بسیار زیادی میبرد. وضعیتی بود که ذرهای سر از آن درنمیآورد.

«نکنه اون متغیر غیرقابل پیشبینیِ این ماجرا باشه؟»

ووووش!

...مردی میانسال با چهرهای زمخت که بخاری سفید از بدنش برمیخاست.

هیبت سهمگین و ارعاب شدیدی که از آن پوست تیره و عضلات برجسته ساطع میشد، حتی کی نانهانگ را هم دچار تردید میکرد.

با این حال، برخلاف آن حس ارعاب و ابهت، انرژی درون بدن مرد به شکلی عجیب کمتر از یک جنگجوی درجه یک احساس میشد.

«این دیگه چیه؟»

به خاطر ورود این متغیر غیرمنتظره به میدان، کی نانهانگ کمی مردد شد، اما کسانی هم بودند که ذرهای تردید به خود راه ندادند.

یکی از آنها فرمانده موک از سپاه تندباد بود.

«شاهدخت!»

دختر پادشاه حقیقی درست مقابل چشمانش بود.

اینکه چه کسی او را به اینجا آورده بود یا چطور سر و کلهشان پیدا شده بود، چندان اهمیتی نداشت. اکنون فرصتی طلایی مهیا شده بود تا همزمان کار پادشاه حقیقی و دخترش را یکسره کند، بنابراین دلیلی برای مات و مبهوت ماندن وجود نداشت.

پَت!

فرمانده موک که عزمش را جزم کرده بود، به سمت چپ خیز برداشت.

در نگاه اول به نظر میرسید به سمتی دیگر میرود، اما او به سمت چپ پیچید، چرا که تنها راه برای پنهان ماندن از دید دیگران همین بود.

پاک!

فرمانده موک با اتکا به زمین، تیغهاش را به سمت پادشاه و شاهدخت که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، پرتاب کرد.

«کارِتون تمومه!»

او گمان میکرد شمشیرش بیشک زن را در دم به دونیم خواهد کرد.

جِلینگ!

اما شمشیرش به هوا پرتاب شد و با برخورد به تیغهای باریک مهار گشت.

«شمشیرهای دوگانه.»

با پی بردن به هویت کسی که مانع از حملهاش شده بود، چهره فرمانده موک درهم رفت.

اگر فقط اندکی سریعتر عمل کرده بود، جلوِ حملهاش گرفته نمیشد، اما احساس میکرد بیش از حد تعلل کرده و وقت زیادی را هدر داده است.

پادشاه حقیقی نیز از صدای برخورد فلزی که از پشت سرش برخاست، جا خورد.

«هاه!»

«پدر، برو عقب!»

پاک!

هونگ نایون در حالی که سبکبال چون پروانه حرکت میکرد، به پشت سر پدرش پرید.

ووویک!

او با دستانی چابک تیرهایی بیرون کشید و آماده شلیک با کمانش شد.

برای یک رزمیکار، تیراندازی سریع از پایهایترین اصول تیراندازی با کمان به شمار میرفت. و در همین وضعیتی که به عقب گام برمیداشت، بلافاصله به سمت فرمانده موک که اندکی شوکه شده بود شلیک کرد.

پَنگ!

«لعنتی!»

اما آن مرد بیدرنگ از مسیر تیر جاخالی داد و آه گونگ نیز بدون از دست دادن فرصتی که با جاخالی دادن او پدید آمده بود، با شمشیرهایش هجوم برد.

قصدش بریدن گلوی او بود.

سرنگ!

در آن لحظه کوتاه، کی نانهانگ به سرعت جلوِ تیغه آه گونگ را سد کرد.

به محض برخورد تیغه و شمشیر، بادی گزنده و تیز پیرامون نقطه برخورد وزیدن گرفت.

چَچَچَچَنگ!

با برخورد سلاحها به هم، چشمان کی نانهانگ از پشت نقاب باریک شد.

او در همان دم دریافت که انرژی درونی هر دوی آنها با یکدیگر برابر است. آه گونگ نیز شگفتزده شد.

«همونطور که فکر میکردم.»

مردی با آن نقاب شوم و عجیب... تا حدی انتظارش را داشت، اما قدرت این مرد واقعاً فراتر از حد تصور بود.

در این صورت، تنها کسی که میتوانست از پس او بربیاید، آن مرد بود.

آه گونگ به گوشه چشم به مومو نگریست و گفت:

«نمیدونم کی هستی، اما مطمئنم که با مایی، پس خواهش میکنم! لطفاً از اعلیحضرت، پادشاه حقیقی، و شاهدخت محافظت کن. هاااه!»

بووونگ!

به محض پایان کلامش، آه گونگ دست راستش را چرخاند.

کی نانهانگِ نقابدار، شمشیری را که با شمشیر دیگر درگیر بود پس کشید و ضربه را دفع کرد.

چَچَچَنگ!

در یک چشم بر هم زدن، هر دو سلاح پیدرپی با یکدیگر برخورد کردند و جرقهها به هوا برخاست. هیچ نشانهای از عقبنشینی در هیچکدامشان دیده نمیشد.

«فرمانده موک!»

کی نانهانگ در گرماگرم درگیری فریاد کشید. این فقط یک فریاد ساده بود، اما دو معنا در بر داشت:

نخست اینکه به نیابت از او فرماندهی همه را بر عهده بگیرد، و دوم اینکه پدر و دختر را اسیر کند.

فرمانده موک با درک این موضوع سر تکان داد و دوباره هدفش، یعنی پادشاه حقیقی، را نشانه رفت.

«چه غلطا!»

هونگ نایون که آماده بازگشت او بود، تنش را خم کرد و همزمان سه تیر رها ساخت.

«سه تیر زنده تقویتشده!»

وووش!

سه تیر به سمت مرد پرواز کردند؛ یکی در بالا، یکی در مرکز و دیگری در پایین.

«هه!»

کاپیتان موک جنگجویی خام و بیتجربه نبود؛ حتی با اینکه تیرها از فاصلهای نزدیک پرتاب شده بودند، توانست جلویشان را بگیرد.

چانگ!

کاپیتان موک پس از دفع تیرها، بیدرنگ فاصلهاش را با او کم کرد و هونگ نایون با دیدن این صحنه جا خورد.

«پواک!»

«اگه فقط بتونم این دختر رو بگیرم...!»

او میتوانست اوضاع را دگرگون کند، اما از یک چیز غافل شده بود.

تق!

درست همان لحظه که به هونگ نایون نزدیک میشد، دستی سرش را چنگ زد.

پَت!

«چی؟»

او مومو بود، با ماسک پوست انسان بر چهره.

کاپیتان موک گمان میکرد با اسیر کردن هونگ نایون کار تمام میشود، اما بیش از حد به خودش غره شده بود.

«ولم کن!»

او تیغهاش را به سوی مومو چرخاند، با این خیال خام که او را از وسط به دو نیم خواهد کرد.

اما...

جرینگ!

«!؟»

به محض اصابت تیغه به گردن او، این خودِ تیغه بود که شکست و به دو نیم شد؛ اتفاقی که کاپیتان موک را در شوک و بهتی عمیق فرو برد.

«بدن الماسین؟»

«...»

فارغ از اینکه چنین بود یا نه، مومو او را از روی زمین بلند کرد.

خرچ!

«آااک.»

با فریادی کوتاه و دلخراش، جمجمه کاپیتان موک خرد شد و هونگ نایون با دیدن پیکر بیجان مرد که به زمین میافتاد، در بهت فرو رفت.

آنچه جان آن مرد را گرفت، نه هنرهای رزمی، بلکه زور بازوی محض بود.

و این چیزی بود که او هرگز نمیتوانست به دیدنش عادت کند.

«نا... نایون. ایشون کیه؟»

چاخانگ!

او تنها کسی نبود که از این صحنه بهتزده شد.

پادشاه حقیقی حتی اگر هنرهای رزمی نیاموخته بود، بارها شاهد چنین صحنههایی بوده و تفاوت و مراتب هنرهای رزمی را به خوبی درک میکرد.

«این بچه... نه، ایشون استاد یو از آکادمی هستن.»

«استادی از آکادمی؟»

هونگ نایون در آن لحظه نمیتوانست هویت واقعی مومو را برملا کند؛ در همین حین، پدرش دو دستش را برابر سینه روی هم گذاشت و با احترام تعظیم کرد.

«آه! پس شما استاد آکادمی هستید! من پدر این فرزندم. نمیدونم چطور باید این لطف بزرگ شما رو جبران کنم.»

پادشاه حقیقی با وجود تعلق به خاندان سلطنتی، بسیار فروتن بود و مومو با دیدن رفتار او، نگاهش تغییر کرد.

خاندان امپراتوری و اطرافیانشان معمولاً به تکبر و سوءاستفاده از قدرتشان شناخته میشدند؛ همانهایی که پدرش، یو یوپکیونگ را به تبعید کشانده بودند، اما این مرد متفاوت به نظر میرسید.

«به نظر آدم خوبی میاد.»

در پاسخ، مومو نیز دستهایش را روی هم گذاشت و تعظیم کرد. میخواست چیزی بر زبان بیاورد، اما حرفهای دستیار دربارهی صدایش را به یاد آورد.

شاید این سکوت مومو در چشم پادشاه حقیقی و اطرافیانش مغرورانه جلوه میکرد، اما مرد در آن بحبوحه اصلاً به این موضوع اهمیتی نداد.

زیرا خطر هنوز رفع نشده بود؛ بنابراین به جای آن، دست یاری دراز کرد.

«استاد یو. عذر میخوام، اما اگه زحمتی براتون نیست، آه-هیونگ اونجاست... میشه لطفاً به اون مرد کمک کنید؟»

پادشاه حقیقی با انگشت به سمتی اشاره کرد که آه گونگ و کی نانهانگ به شدت در حال پیکار بودند.

در نبرد میان آن دو که همتراز یکدیگر بودند، مجالی برای عقبنشینی وجود نداشت.

چاخ چاخ چانگ!

در واقع، ضربات سهمگینشان زمین زیر پایشان را شکاف میداد و دیگران با وحشت از میدان نبردشان فاصله میگرفتند.

در این نبرد، انرژی تیغه و انرژی شمشیر بیوقفه با یکدیگر شاخ به شاخ میشدند.

«ایـ... این مبارزه بین جنگجوهای ردهبالاست؟»

«اصلاً شبیه آدمیزاد نیستن.»

«نزدیک نشید! پامون باز بشه اون وسط، دست و پامون قلم میشه.»

احدی جرئت نزدیک شدن نداشت. حتی آن دو مبارز نیز تمام حرکاتشان را با دقتی مرگبار پیاده میکردند.

تنها یک لغزش کوچک میتوانست به شکست قطعی بیانجامد و برای سایر همراهانشان فاجعه به بار آورد.

«بیدلیل نیست که به عنوان سرآمدها شناخته میشن. قویه... خیلی قویه.»

«این مبارزهای نیست که بشه دستکم گرفتش.»

هر دو جنگجو با تمام توان شمشیر میزدند، اما همزمان در دل مهارتهای حریف را تحسین میکردند. هرچند در دو جبهه مخالف ایستاده بودند، ولی هر دو خبره و کارکشته بودند.

و هر دو به یک نتیجه رسیده بودند:

«شاید این نبرد حسابی طول بکشه.»

اگر مبارزه به همین روال پیش میرفت، رویارویی نصف روز یا شاید حتی چند روز به درازا میکشید. با این حال، پیشبینیشان بکلی غلط از آب درآمد.

پَت!

چرا که ناگهان کسی میان آن دو جنگجو پا گذاشت.

«کیه؟»

«هان؟»

پریدن به میان چنین کارزاری حکم خودکشی را داشت، اما آن که مداخله کرده بود، کسی نبود جز مومو.

«این دیگه...!»

چاک!

با حضور ناگهانی مومو، آه گونگ نتوانست تیغهاش را بازپس بکشد، چون تا اصابت ضربه فاصلهای نمانده بود؛ کی نانهانگ نیز در وضعیتی مشابه گرفتار شده بود.

«احمق نادان!»

البته که کی نانهانگ هم کوچکترین قصدی برای متوقف کردن هجومش نداشت.

اما...

فششش!

«!؟»

انرژی شمشیر و انرژی تیغهای که به کالبد مومو برخورد کردند، حتی ذرهای در پوست او نفوذ نکردند. با دیدن این صحنه، چشمان کی نانهانگ و آه گونگ از حدقه بیرون زد.

میشد گفت این انرژیها تا نهایت توان متراکم و پالایش یافته بودند تا برشی بینقص و مرگبار پدید آورند.

«ایـ... این...»

«فقط با زور عضلات جلوش دووم آورد؟»

وووش!

مومو دستش را بالا برد و مشت ملایمی به سر کی نانهانگ زد.

خرچ!

در همان دم، مرد مانند فرفره به دور خود چرخید.

گرومپ!

و با شتاب نقش بر زمین شد.

«!!!»

آه گونگ با دیدن این صحنه چنان مبهوت شد که دهانش باز ماند. حتی پادشاه حقیقی نیز در بهت و حیرت فرو رفته بود و از دخترش پرسید:

«... اون... اون آقا واقعاً استاد آکادمیه؟»