چپتر 2: نزول ماشین به بدن من (۱)
چپتر 2: نزول ماشین به بدن من (۱)
شاهزاده چون توسط مردان نقابدار مورد حمله قرار گرفته و با ضربه شمشیری به شکمش کشته شده بود.
یا حداقل اینطور فکر میکرد... نگهبان جانگ با استفاده از مهارت حرکتیش با تمام سرعت دوید تا شاهزاده چون را پیدا کند. وقتی پسر را پیدا کرد، آن مکان پر از اجسادی بود که نیمتنه بالایی نداشتند. تنها جسد یکی از مردان نقابدار سالم بود، اما او هم با ضربه خنجری به سرش کشته شده بود.
«این همون خنجریه که بهش دادم.»
این همان خنجری بود که جانگ در دهمین سالگرد تولد شاهزاده چون به او هدیه داده بود. او حتی یک مهارت خنجرزنی هم به او یاد نداده بود، چرا که مجبور شده بود سوگند بخورد تا زمان ورود پسر به آکادمی شیطانی، هیچ هنر رزمیای به او نیاموزد. بنابراین، اینکه شاهزاده حتی یک نفر را کشته بود، حیرتانگیز به نظر میرسید.
«اوه... شاهزاده!»
سپس جانگ شاهزاده را دید که روی زمین افتاده بود. زمین غرق در خون بود و نشان از فاجعهای شوم داشت.
«خواهش میکنم...!»
اگر شاهزاده اینجا میمرد، او نمیتوانست کلمات مناسبی برای عذرخواهی از مادر پسر پیدا کند. با این حال، چیزی عجیب بود.
«...ها؟»
او صدای نفس کشیدن پسر را شنید. از ظاهر لباسهایش مشخص بود که شاهزاده با شمشیری به شکمش ضربه خورده است، اما تنفسش عادی به نظر میرسید. جانگ به سمتش رفت و لباسهایش را بالا زد.
«ها؟ هیچ زخمی نیست.»
شکم شاهزاده چون کاملاً تمیز و بدون هیچ زخمی بود. این عجیب بود، چرا که زمین اطراف پر از خون شاهزاده چون بود.
«قضیه چیه؟ همم... یعنی ارباب...؟ نه. ارباب در مبارزه برای تاج و تخت دخالت نمیکنه... پس کی این مردها رو کشته و شاهزاده رو نجات داده؟»
ذهنش پر از سوال بود، اما هیچ پاسخی برایشان نداشت. جانگ مدتی منطقه را جستجو کرد و کمی بعد اجساد را دفن نمود و شاهزاده را روی دوشش گذاشت. سپس مهارت حرکتیش را فعال کرد تا به سمت قلعه مکتب شیطانی حرکت کند.
به محض اینکه دست جانگ پسر را لمس کرد، چیزی در سر پسر به او شوک وارد کرد و حالت بیهوشیش را غیرفعال ساخت.
[حالت خوددرمانی در ۸۰ درصد متوقف شد. ارباب، لطفاً بیدار شوید.]
چشمان پسر با شنیدن صدایی که در سرش طنینانداز شد، از روی شوک باز شد.
«ها؟»
او باید به خاطر از دست دادن خون زیاد میمرد، اما زنده بود و کسی او را روی دوشش حمل میکرد. به پایین نگاه کرد و دید که او جانگ گاگنگ، نگهبانش است.
«جانگ!»
چهره پسر روشن شد و صدای سرد و مکانیکی دوباره بازگشت.
[تایید شد که هدف دوست است. غیرفعالسازی مکانیسم دفاعی خودکار. فعالسازی مجدد حالت خوددرمانی.]
«آخ!»
و با این حرف، سردرد شدیدی به سر پسر هجوم آورد و او سرش را با هر دو دست گرفت.
جانگ لبخندی زد و با هیجان پرسید: «شاهزاده! بیدار شدی. حالت خوبه؟»
«شاهزاده؟»
اما پسرک نتوانست سردرد را تحمل کند و دوباره از هوش رفت.
صبح روز بعد بود که از خواب بیدار شد.
«آخ!»
بدنش غرق در عرق بود. متوجه شد که عرق کرده است و پیشانیش را با کف دست پاک کرد. با این حال، فهمید که آن ماده عرق نیست، بلکه چیز چسبناکی است.
«اَه، این دیگه چیه؟ هان؟»
سپس مایع تیره و سیاهی را کف دستش دید و شوکه شد. بوی تعفن بدی میداد.
«اَی!»
بو آنقدر بد بود و مایع کل بدنش را پوشانده بود که گویی از درون بدنش به بیرون تراوش کرده بود.
«ایـ... این دیگه چیه؟!»
همان موقع بود که صدا در سرش پیچید.
[ارباب. بیدار شدید؟]
«چی؟»
صدا خودش را تکرار کرد.
[ارباب. بیدار شدید؟]
«تـ... تو کی هستی؟»
پسرک از روی تخت بلند شد و به اطراف نگاهی انداخت، اما خیلی زود متوجه شد که صدا از بیرون نمیآید.
«از توی سرم میاد؟»
[درسته، ارباب.]
«چی!»
او فقط آن کلمه را در ذهنش فکر کرده بود و به نظر میرسید صدا ذهنش را خوانده است. پسرک مضطرب شد.
«پیام ذهنی؟ نه... این نیست.»
ارسال پیام ذهنی مهارتی بود که رزمیکاران بسیار ماهر برای فرستادن پیام به دیگران استفاده میکردند. او مدتها پیش یک بار یکی از این نوع پیامها را شنیده بود. پیام با انرژی درونی فرستاده میشد و همین باعث میشد شبیه به یک موج انرژی احساس شود.
[من مطمئن نیستم این «پیام ذهنی» چیست، اما شما از طریق گوشهایتان صدای من رو نمیشنوید، ارباب.]
«چی! تـ... تو کی هستی؟!»
پسرک با چشمانی گشاد به هوا نگاه کرد. با خودش فکر کرد اگر کسی بتواند مستقیماً به درون سرش پیام بفرستد، باید موجود بسیار قدرتمندی باشد.
[من نانو ماشین نسل ۷ هستم که توسط شرکت آسمان ساخته شده تا به عنوان هستهای برای پشتیبانی از مغز ارباب خدمت کنم.]
«صبر کن، چی؟ داری در مورد چی حرف میزنی؟»
رنگ از رخسار پسرک پرید، زیرا آنچه به او گفته میشد فراتر از درکش بود. نانو ماشین متوجه شد که کاربر حرفاش را نمیفهمد.
«تو کی هستی و از جون من چی میخوای؟!»
[من نانو ماشین نسل ۷ هستم.]
«نانو ما شین؟ خدای اهریمن؟»
[بله. من نانو ماشین هستم.]
چهره پسرک در هم رفت. خدای اهریمن موجودی بود که مکتب شیطانی آن را میپرستید. ارباب مکتب شیطانی تنها کسی بود که قدرت ارتباط با این خدا به او داده شده بود.
«آ... آیا تو واقعاً خدای اهریمن هستی؟»
او حالا روی زانوهاش افتاده بود و با صدایی لرزان میپرسید. نانو ماشین فهمیده بود که پسرک همه چیز را کاملاً اشتباه متوجه شده است.