چپتر 37: جمعآوری یازده نفر (۱)
چپتر 37: جمعآوری یازده نفر (۱)
پس از به دست آوردن جریان انرژی، چون یئو-وون توانست آرایش شمشیر را بینقص شبیهسازی کند. هنوز احساس میکرد کمی کاستی دارد و میدانست این موضوع ناشی از کمبود تجربهاش است. سپس یئو-وون از نانو خواست بررسی کند آیا سمت جلویی سنگ طبقه دوم را ضبط کرده یا نه، و خوشبختانه نانو آن را داشت. یئو-وون همان روند را طی کرد. آرایش دوم نیز کمی کاستی داشت، اما این نهایت کاری بود که از دستش برمیآمد.
«باید از پدر چون ما برای کشفش تشکر کنم.»
سپس درباره بقیه آرایشهای شمشیر که احتمالاً در طبقات دیگر باقی مانده بودند، کنجکاو شد.
«فکر کنم چارهای جز گذروندن همه آزمونها ندارم.»
سپس سوال دیگری به ذهن یئو-وون رسید.
«پس چرا آرایش متقابل به هیچ جریان انرژیای نیاز نداره؟»
او هنوز آنقدر باتجربه نبود که این موضوع را درک کند. با خود فکر کرد میتواند عجله نکند، چرا که حداقل هنوز میدانست چطور از آرایش استفاده کند.
یئو-وون از نانو پرسید: «الان ساعت چنده؟»
[حدود ساعت ۶ عصره، ارباب.]
دیگر وقت شام بود. او ناهار نخورده و از گرسنگی در حال مرگ بود. سپس یئو-وون اتاق را ترک کرد. طبقه زیرزمین خالی به نظر میرسید.
پایان یافتن آزمون گروهی عالی بود. در مرحله دوم، تمام کادتها موظف بودند با هم غذا بخورند، اما حالا اجازه داشتند در ساعات مشخصی هر زمان که میخواستند برای صرف غذا بروند.
«واو.»
چون یئو-وون با ورود به سالن و استشمام بوی غذا هیجانزده شد. برخلاف دفعات قبل، امروز روز غذای ویژه بود.
«رشتهست!»
یئو-وون در صف ایستاد و رشته و آبگوشت را گرفت. آشپزی که آبگوشت را میریخت با لبخند با یئو-وون صحبت کرد.
«سوپ رشته با گوشت گاوه. تو این منطقه زیاد رایج نیست.»
این یک کاسه رشته بود که با آبگوشت حاصل از جوشاندن استخوان و گوشت گاو تهیه شده بود. این کاسه رشته در جنوب رود زرد بسیار رایج بود. سالن غذاخوری آکادمی آشپزهای مختلفی از مناطق گوناگون داشت، بنابراین به کادتها این فرصت را میداد تا غذاهای مختلف هر منطقه را امتحان کنند.
یئو-وون به میز رسید و شروع به خوردن رشته کرد. او قبلاً هرگز رشته نخورده بود و آنقدر خوشمزه بود که با ولع شروع به خوردن کرد. وقتی برای گرفتن یک کاسه دیگر رفت و برگشت، شخصی کنارش نشست. میز برای تمام کادتها باز بود، بنابراین یئو-وون اهمیتی نداد چه کسی کنارش نشسته و روی غذا خوردنش تمرکز کرد، اما آن شخص شروع به صحبت با او کرد.
«تو کادت شماره ۷، رهبر گروه هشتمی، درسته؟»
«ها؟»
سوال او به راحتی تنها با نگاه کردن به پلاک قابل پاسخ بود، بنابراین این یعنی او عمداً با یئو-وون صحبت میکرد. یئو-وون به مرد جوانی که کنارش بود نگاه کرد. او خوشقیافه بود اما شاید یک نقص کوچک داشت.
«چشماش کجان؟»
چشمانش بسیار باریک و کوچک بودند. اما به نظر میرسید خیلی هم به او میآیند.
«خوششانسم. میخواستم ببینمت.»
او مودب اما در عین حال مشکوک بود.
«اگه در مورد من میپرسی، نباید اول خودت رو معرفی کنی؟»
سپس مرد جوان پوزخند زد.
«اوه، بیادبیم رو ببخش. من کادت شماره ۲۰۰، یومپا از گروه نوزدهمم.»
«چون یئو-وون.»
یئو-وون با سردی جواب داد و یومپا پرسید: «میدونم سوال عجیبیه، اما میتونی باهام دوئل کنی؟»
یئو-وون اخم کرد. انتظار درخواست دوئل در حین غذا خوردن را نداشت.
«منظورت چیه؟»
«ازت میخوام باهام دوئل کنی.»
«...با من مشکلی داری؟»
او نمیتوانست به کسی جز اعضای شش قبیله فکر کند که از او کینه به دل داشته باشد. یئو-وون کاملاً مطمئن نبود، اما در طبقه دوم کتابخانه کمی دردسر درست کرده بود.
«نه، نه. اصلاً اینطور نیست. ربطی به این چیزا نداره.»
«پس چرا میخوای دوئل کنی؟»
«همم... چطور بگم، برای اینه که ببینم ارزشش رو داره یا نه؟»
«ارزشش رو؟»
چون یئو-وون گیج شده بود. مطمئن نبود که منظور از این ارزش، خود این مرد جوانه یا یئو-وون. بعد به این نتیجه رسید که دوئل کردن باهاش هیچ فایدهای نداره و سرش رو تکون داد.
«رد میکنم.»
«همونطور که انتظار میرفت... اما خیلی سریع بود.»
«اگه انتظارش رو داشتی، پس چرا پرسیدی؟»
به نظر نمیرسید یومپا ناامید شده باشه. بعد پیشنهادی رو مطرح کرد.
«پس بذار توضیح بدم که اگه قبول کنی چی بهت میدم. اگه تو دوئل پیروز بشی، اطلاعات حیاتی در مورد آزمون سوم و یه هدیه کوچیک بهت میدم.»
وقتی کلمه آزمون سوم رو به زبون آورد، لحنش رو پایین آورد و زمزمه کرد. یئو-وون کنجکاو شد، اما چیزی بروز نداد.
«یه کادت ساده مثل تو چطور میتونه همچین اطلاعات مهمی داشته باشه؟»
«خب، وقتی درخواست دوئلم رو قبول نمیکنی نمیتونم همهچیز رو لو بدم، اما فکر کنم باید خودم رو ثابت کنم. پدرم یه زمانی به مرحله پنجم رسیده بود، برای همین همهچیز رو تا آزمون چهارم میدونم.»
«یعنی از یه قبیله ردهبالاست؟»
اگه پدرش آزمون چهارم رو پشت سر گذاشته بود، این احتمال خیلی بالا بود. برخلاف یئو-وون که بدون هیچ دانش قبلی وارد آکادمی شده بود، بیشتر کادتهای قبایل ردهبالا چیزهایی درباره انتظارات آکادمی شنیده بودن. اما پیشنهاد یومپا یه نقص داشت.
«شنیدم که آزمونها هربار تغییر میکنن. اینکه پدرت اون آزمونها رو گذرونده هیچ معنیای نمیده.»
«...درسته، اما هنوز همون مفهوم و ساختار رو دارن. تا الان که هر دو آزمون دقیقاً همونطور که انتظار میرفت بودن.»
یومپا کاملاً مطمئن بود. یئو-وون کمی مردد شد.
«اون چی میخواد؟ چرا میخواد باهام دوئل کنه؟ انقدر مطمئنه که میتونه شکستم بده؟»
این بخش عجیب ماجرا بود. با این حال، دوئل کردن باهاش ضرری نداشت و یئو-وون هم فکر نمیکرد که شکست بخوره. یئو-وون تصمیم گرفت با دوئل موافقت کنه.
«بسیار خب.»
«پشیمون نمیشی.»
سپس هر دو به سمت جنگل پشت خوابگاه رفتن. وقتی به جایی رسیدن که هیچکس اطرافشون نبود، یومپا خودش رو آماده کرد. اون از قبل دیده بود که چون یئو-وون در حین مقابله با چون وونریو از یه مهارت تیغ قدرتمند استفاده کرده بود. با این حال، مطمئن بود که به این راحتیها هم شکست نمیخوره.
«اگه اون چیزی که تو آزمون نشون دادی تمام توانت بوده باشه، ناامیدکننده میشه.»
اون این حرف رو به زبون نیاورد چون ممکن بود شبیه به طعنه زدن باشه. یومپا در فاصلهای ایستاد و تعظیم کرد.
«یومپا از قبیله تیغ انرژی ماه.»
یئو-وون کنجکاو شد. فکر نمیکرد یومپا بخواد از مهارت تیغ استفاده کنه. او هم تعظیم کرد.
«چون یئو-وون. بیا شروع کنیم.»
سپس یومپا هجوم برد. حرکاتش کمی کندتر از چون موکوم بود، اما همچنان بسیار سریع و قدرتمند بود.
«اون یه جنگجوی باتجربهست.»
یئو-وون به راحتی تونست قدرت حریفش رو حدس بزنه. به نظر میرسید که اون در حد بیشتر رهبران گروه قدرت داره و برای همین درخواست دوئل داده بود. با این حال، چون یئو-وون حالا خیلی فرق کرده بود. او به سرعت گام برداشت و از مهارت تیغ جاخالی داد.
«خوبه، اما این پایان کار نیست!»
یومپا چرخید و وارد آرایش بعدیاش شد، اما یئو-وون به سرعت مچ دستش رو گرفت.
«ها؟!»
یومپا شوکه شد. او هنوز مهارت تیغش رو رها نکرده بود، اما مچ دستش انرژی قدرتمندی رو تو خودش جا داده بود. و یئو-وون طوری دستش رو گرفت که انگار هیچچیز خاصی نبود. قبل از اینکه یومپا بتونه واکنشی نشون بده، یئو-وون اون رو بلند کرد و مثل یه گونی محکم به زمین کوبید.
«آآآخ!»
ضربه اونقدر قدرتمند بود که زمین پشت سرش فرو رفت. یومپا حتی دردش رو فراموش کرد و مات و مبهوت موند. دوئل تنها با یه حرکت به پایان رسیده بود.
«او... اون اصلاً شبیه دو روز پیشش نیست!»