چپتر 458: تو او نیستی (۲)
چپتر 458: تو او نیستی (۲)
خاطرات باستانی.
زمانی بود که تعامل زیادی با انسانها وجود نداشت.
اغلب مهمانانی از شبهجزیره واقع در جنوب شرقی کوهستان مقدسی که در آن اقامت داشت، یا از جیانگهو در شمال غربی میآمدند.
جنگجویان و رزمیکاران بیشماری بودند که میگفتند میخواهند تزکیه کنند.
نکته خندهدار این بود که همه درباره خواستههایشان صادق بودند.
هدفشان هستهای بود که انرژی روحیش را در خود جای داده بود.
این اتفاقی تکراری بود که از روز تولدش روی زمین رخ میداد.
«کلافهکنندهست. آزاردهندهست.»
او فقط میخواست با گذشت سالها انرژی روحی جمعآوری کند و از پلههای ترقی بالا برود، اما نمیتوانست بفهمد که چرا انسانها او را هدف میگیرند.
زمانهایی بود که عصبانی میشد، چرا که تنها خواستهاش دوری از درگیریهای غیرضروری بود.
«به خاطر این نیست که ازشون میترسم.»
فقط نمیخواست خونی ریخته شود.
با گذشت سالها، او انرژی روحی کافی برای عروج را جمعآوری کرد و به طرز معجزهآسایی توانایی تغییر شکل به هر چیزی که میخواست را به دست آورد.
«این شگفتانگیزه.»
این توانایی اثباتی بر این بود که او انرژی کافی جمعآوری کرده است.
با گذشت سالها، ببر جدیدی با انرژی روحی سرشار در میان ببرهای سفید کوهستان متولد شد.
تولد فنگ بو، ببر سفیدی که قرار بود جانشین او شود.
این همچنین به این معنا بود که او به عروج نزدیکتر میشد.
او پیش از عروجش با ببر سفید جوان ملاقات کرد و چیزهای زیادی آموخت.
«این از چیزی که فکر میکردم سرگرمکنندهتره.»
حیوانات معمولی از او که یک جانور روحی بود میترسیدند، و در میان انسانها، توسط کسانی که هستهاش را میخواستند احاطه شده بود، اما به دلیل قدرتش، هیچکس نزدیک نمیشد.
اما یک مشکل وجود داشت.
به خاطر این تازهوارد، او بیشتر از زمانی که تنها بود در معرض دید انسانها قرار میگرفت.
آن تازهوارد به دلیل کمبود انرژی روحی و تجربه، بیش از حد فعال بود و حتی زمانی که انسانها ظاهر میشدند، بدون هیچ تردیدی پرسه میزد و خرابکاری میکرد.
«کمی متینتر باش.»
مهم نبود چند بار به او هشدار میداد، ببر تازهمتولدشده بیپروا بود.
به نظر میرسید که تازهوارد چهار ماهه است، بنابراین چارهای نداشت جز اینکه تا زمان عروجش از او محافظت کند.
تا اینکه یک روز، ببر جوان هیچکجا دیده نشد.
«اتفاقی افتاده؟»
با فکری شوم، در سراسر کوهستان دوید تا او را پیدا کند.
پس از مدتی پرسه زدن، تازهوارد را در بخش شمالی کوهستان دید که توسط گروهی از انسانها محاصره شده بود.
«شما انسانها باعث میشید حتی در لحظات آخر هم خون ببینم.»
انسانها در ذات خود همیشه حریص بودند.
مقابله با انسانهای معمولی دشوار نبود.
با این حال، در میان انسانها، کسانی بودند که قدرتشان شبیه انسانها نبود.
«باید مراقب باشی. حتی اگه قراره به آسمان عروج کنی، درگیری با چنین انسانی برات خطرناک خواهد بود.»
به او اینگونه هشدار داده شده بود، اما اکنون در بحران قرار داشت.
برخلاف خودش که به اوج انرژی روحی رسیده بود، ببر سفید جوان فاقد قدرت و تجربه بود.
لحظهای که با عجله برای کمک به او رفت، اتفاق غیرمنتظرهای رخ داد.
چاچاچا!
[کواک!]
[کوک!]
ناگهان، مرد میانسال ناشناسی با چشمانی حیرتزده ظاهر شد و گروهی از مردم را که توله ببر سفید را محاصره کرده بودند، قتلعام کرد.
آن گروه از مردم شبیه رزمیکاران به نظر میرسیدند، اما کاملاً بیدفاع بودند.
«آیا اونا رو کشت چون طمع هسته رو داره؟»
به دلایلی، مرد خطرناک به نظر میرسید.
حتی او که به اوج انرژی روحی رسیده بود نیز میتوانست این را حس کند.
او با شتاب به آنجا رفت،
[چطور جرأت میکنید ای حرامزادههای لعنتی، خدای نگهبان الهی کوهستان بکدو رو هدف بگیرید. از این به بعد، هر کسی که حتی یک قدم به درون کوهستان بذاره، کشته میشه.]
این اولین باری بود که آن مرد را میدید.
برخلاف انتظاراتش مبنی بر اینکه مرد به دنبال هسته است، مرد پس از نابودی دشمنان به جای دیگری در کوهستان رفت.
«اون چی بود؟ اون یارو کی بود؟»
آدم عجیبی بود.
در طول صدها سالی که زندگی کرده بود، این اولین باری بود که با چنین مردی روبرو میشد.
کنجکاوی در وجودش شروع به جوشیدن کرد.
اغلب برخی از رزمیکاران در کوهستان چانگبای تزکیه میکردند.
و آن مرد نیز در آنجا مستقر شد و شروع به صیقل دادن هنرهای رزمیاش کرد.
«اون اینجاست تا تمرین کنه؟»
او از هر انسانی که تا به حال دیده بود قویتر بود، بنابراین تصمیم گرفت او را تماشا و بررسی کند.
اگر آن مرد تصمیمش را میگرفت، توله ببر سفید در خطر میافتاد.
و آن مرد خاص بود.
[اون نمیخواست اونا وارد بشن؟]
او مردانی را که سعی در ورود به کوهستان داشتند، بیرون میکرد یا میکشت.
بهویژه، به نظر میرسید که از رزمیکاران شمال متنفر است. هیچ رحمی برای آنها وجود نداشت.
تنها بازماندگان کسانی بودند که از شبهجزیره میآمدند.
«عجب آدم عجیبیه.»
انگار که مرد سعی داشت یک قتل را لاپوشانی کند.
او تصمیم گرفت بنشیند و ببیند مرد تا چه زمانی به این کار ادامه میدهد.
پنج سال گذشت.
به طرز عجیبی، او در تمام این پنج سال فقط تمرین کردن و بیرون راندن متجاوزان را تکرار میکرد.
در این مدت، توله ببر سفید چندین بار نجات یافت.
اما با این حال، او نمیخواست به یک انسان اعتماد کند، بنابراین فقط تا زمان عروجش آن مرد را تماشا میکرد.
اما یک روز، مرد با او صحبت کرد.
[آه. ببر اینجاست. مدتی از آخرین باری که با هم غذا خوردیم نمیگذره؟ حوصلم سر رفته. بیا با هم یه نوشیدنی بخوریم.]
او مردی خوشطینت بود.
«...چه نقشهای تو سرشه؟»
با وجود اینکه سالها او را زیر نظر داشت، این اولین باری بود که مرد با او صحبت میکرد.
با اینکه او عمداً وانمود میکرد متوجهش نمیشود، مرد حرف میزد.
پس از حدود یک ماه، او شروع به دوست داشتن شوخیهای احمقانه مردی کرد که الکل مینوشید.
مرد گفت که پیش از این به عنوان یک افسر نظامی در شبهجزیره جنوبی خدمت میکرده است.
فقط صحبت از روزهای نظامی مرد میتوانست زمان را در حین نوشیدن الکل بگذراند.
[بعداً به پادشاهم گفتم. ما باید اون حرامزادههای پررو رو تا حد مرگ کتک بزنیم و شکوه سلف قدیمیمون رو برگردونیم. اما پادشاه به حرفم گوش نداد. خیلی ناامید شدم وقتی دیدم فریب حرفای کسایی رو خورده که مغزشون پر از کثافت بود.]
شکایت، شکایت.
این باعث شد ببر سفید احساس کند که این مرد هیچ تفاوتی با دیگر انسانها ندارد.
با این حال، او از این وضعیت لذت میبرد.
با داشتن صدها سال عمر، این کار سرگرمکننده بود.
[وا؟ حتماً دیوونه شدم! روح الهی. پس داری میگی میتونی به یه انسان تبدیل بشی؟ وا.]
آن مرد حتی این افتخار را پیدا کرد که برای اولین بار استفاده ببر سفید از تواناییاش را ببیند.
چیزی که غیرعادیتر بود این بود که حتی پس از دیدن این توانایی، مرد همچنان به شوخی کردن ادامه داد.
[شگفتانگیزه. احیاناً، همم، میتونی به یه زن تبدیل بشی؟ آه... نه؟ حیف شد.]
مرد تغییرات احساسی متنوعی داشت.
او به ببر سفید هنرهای رزمی آموخت، زیرا ببر مدام تمرین کردن او را تماشا میکرد.
[من به هیچکس خارج از تبار خانوادگیمون آموزش ندادم، اما هیچ قانونی درباره آموزش ندادن به یه حیوان وجود نداره. هههههه.]
مرد هیجانزده بود و سپس به ببر سفید آموزش داد.
ببر سفید یاد میگرفت زیرا به تجربیاتی که برای اولین بار به دست میآورد علاقهمند شده بود.
در ابتدا، این فقط یک سرگرمی برای ببر سفید بود، اما با تنوع چیزهایی که آموزش داده میشد، او همه آنها را یاد گرفت.
مرد حتی درباره روشهای جالبی صحبت میکرد.
در حین یادگیری یک چیز، اتفاق جالبی رخ داد.
[این خیلی خاصه. صبر کن. یه حلقه انرژی تو قفسه سینت هست، اما هرگز فکر نمیکردم که تو دانتینت هم یه حلقه انرژی دیگه داشته باشی.]
چه چیز عجیبی.
حتی ببر سفید هم هرگز فکر نمیکرد که هسته جدیدی ایجاد شود.
اگر هسته اصلی با گذشت زمان شکل گرفته بود، هسته جدید از طریق تمرین به وجود آمده بود.
به لطف آن، ببر سفید هیجانزده بود و مدام به تمرین چیزهای جدید ادامه میداد.
«این انسان حرامزاده. هیچ دوستی نداره؟»
در مقطعی، ببر سفید شروع به صحبت کردن با لحن و زبانی شبیه به آن مرد کرد.
با وجود تبدیل شدن به یک انسان، او هرگز صحبت کردن را یاد نگرفته بود، اما گذراندن وقت با آن مرد به او اجازه داد تا چند کلمهای را فرا بگیرد.
[چرا هیچ دوست صمیمیای نداری؟]
مردی که همیشه تنها بود، انسانی را به کوهستان آورد.
آنها در حال صحبت با یکدیگر بودند.
مردی که او آورده بود شخصی به نام آرک ووی بود که به همان اندازه آن انسان قوی بود.
او گفت که آرک ووی تنها دوستی است که در منطقه جیانگهو دارد، و معلوم شد که او آدم بهتری از چیزی است که ببر سفید تصور میکرد.
مانند آن مرد، او نیز طمع هسته جانور روحی را نداشت.
[چون از انسانها متنفری، شروع کردی به نزدیک شدن به جانور روحی؟ سا-کیونگ. هاهاها!]
این مرد جدید که پر از روحیه بود و آرک ووی نام داشت نیز آدم خوبی بود.
به نوعی، ببر سفید با این دو انسان همراه شد و لذتبخشترین دوران زندگیاش را سپری کرد.
«قبل از اینکه عروج کنم، آسمان به من یه هدیه داد. درسته.»
او این را هدیهای از جانب آسمان میدانست.
با این حال، این حقیقت که دوستی آنها عمیقتر میشد، کاملاً درست بود.
ببر سفید فقط امیدوار بود که این شادی و خوشحالی تا زمانی که به آسمان میرسد از بین نرود. اما بدترین اتفاق رخ داد.
به عنوان یک جانور روحی که برای مدت طولانی انرژی معنوی جمعآوری کرده بود، زمانش فرا رسید.
مرد بهش تبریک گفت و ابراز کرد که از رفتن دوست قدیمیش احساس غم میکنه.
[اگه دیداری هست، جدایی هم وجود داره. درسته. خدانگهدار، دوست من. در آینده سخت تمرین میکنم و میام پیشت، پس چون زودتر رفتی مغرور نشو.]
ببر سفید میخواست با روحیه خوبی عروج کنه.
اما، درست همون موقع که میخواست حرکت کنه، انرژی شوم و ناشناختهای وارد کوهستان شد.
شخصی با انرژی فوقالعاده، انگار که اون هم مثل ببر سفید یک جانور روحی آماده عروج به آسمان بود، با این حال، ببر سفید از حضورش احساس خطر کرد.
[نگران نباش، تو برو و عروج کن. من میرم و بهش رسیدگی میکنم.]
«این فرق داره. ممکنه چیز خیلی مورمورکننده و خطرناکی اون بیرون باشه.»
[هاهاها، بهترین دوست من. قبل از اومدن به اینجا، بهم بهترین جنگجوی گوریو میگفتن. چی جرئت داره باهام بجنگه؟ هاها.]
مرد با نشان دادن اعتماد به نفسش، به سمت اون انرژی شوم به راه افتاد.
تعریف واقعی یک آدم باحال.
فقط با شنیدن حرفاش، اضطراب ببر سفید از بین رفت.
این بار، امیدوار بود که بتونه کار رو انجام بده.
اما همه چیز اشتباه پیش رفت.
در حالی که روی عروج تمرکز کرده بود، احساس کرد انرژی مرد ضعیف میشه.
انگار این کافی نبود، صدای ناله ببر سفید بعدی رو شنید.
[کوووووو!]
صدای یک مرگ دردناک.
مهم نبود چقدر سعی میکرد روی عروج تمرکز کنه، این دو موضوعی که متوجهشون شده بود کار رو سخت میکرد.
در نهایت، دیگه نتونست تمرکز کنه و به سمت اون مکان در کوهستان رفت.
«!؟»
مردی ناشناس در حال بیرون کشیدن هسته ببر سفید جدید بود.
مردی که هسته ببر سفید جوان رو بیرون کشید، حتی یک ذره احساس هم تو چهرش نبود.
اون چنان شخص هیولاصفتی بود که به هیچ وجه نمیشد اون رو انسان دونست.
[این جالبه. تو به یک انسان تبدیل شدی؟]
با این حرفا، مرد میخواست با شمشیر آبیش به ببر سفید نزدیک بشه.
[سرفه... سرفه... فرار کن، فرار کن... این... مرد... یک... هیولاست...]
دوستش، که با بازوهای قطع شده روی زمین افتاده بود، خون سرفه کرد و قبل از اینکه چشماش رو ببنده جوری که انگار مرده باشه، فریاد زد.
«سا-کیونگ؟»
ببر سفید با دیدن این صحنه، عقلش رو از دست داد.
«کوووووووو!»
فکر عروج کاملاً از ذهنش بیرون رفت.
نفرت شروع به بلعیدنش کرد.
او با مرد هیولامانندی که شمشیری در دست داشت جنگید.
بعد از چند بار برخورد، به فرم طبیعیش تبدیل شد تا اون رو بکشه.
بعد از اون، هیچی به یاد نمیاورد.
نفرت و عطش نابودی اون رو بلعید.
تا زمانی که به خودش اومد، قلههای اطراف کوهستان چانگبای همگی نابود و ویران شده بودن.
بنگ!
مشتهایی که یکی پس از دیگری به سمتش میومدن، اونقدر قوی بودن که اون رو به واقعیت برگردونن.
اگه به خاطر آرک ووی، اون یکی دوستش نبود، ببر سفید دیوانه میشد و همه چیز رو نابود میکرد.
[اون داره میمیره. بدون اینکه حتی به حرفش گوش بدی، میخوای دنیا رو نابود کنی؟]
«اون زندست؟»
ببر سفید جوان مرده بود.
با این حال، سا-کیونگ در آستانه مرگ بود و نفسنفس میزد.
«سا-کیونگ! سا-کیونگ!»
[سرفه... سرفه... فکر میکردم امروز... روز خوبیه... اما، اینطور به نظر نمیرسه. هاها... میخواستم عروجت رو... با چشمای خودم ببینم... اما تو به خاطر من از دستش دادی. سرفه... سرفه.]
«نه! اگه خونم رو بخوری، ممکنه زنده بمونی.»
ببر سفید بازوش رو گاز گرفت و گذاشت خونش روی لبهای سا-کیونگ جاری بشه.
قبلاً هرگز این کار رو نکرده بود، اما از حرفای مردم وولین میدونست که خونش قدرت ترمیم هر چیزی رو داره.
با این حال، هر دو بازوش قطع شده بودن و حتی دانتینش هم خرد شده بود.
[کوااااااک!]
رگهای سا-کیونگ جوری بیرون زدن که انگار میخواستن منفجر بشن.
برعکس، اگه تو بهترین شرایطش بود، حالش خوب میشد، اما الان وضعیتش وحشتناک بود.
«نباید اینطوری میشد. نمیتونه اینطوری باشه...»
نمیخواست دوستش رو تو درد ببینه.
اما مرگ نزدیک میشد، با این حال مرد بدون هیچ کینهای حرف میزد.
[سرفه... من... قبل از رفتنم چیز فوقالعادهای داشتم... درسته، اگه... اگه به خاطر اون حرومزاده نبود... امروز میتونست... روز خوبی باشه.]
«نه. سا-کیونگ. سا-کیونگ. تو نباید اینجا بمیری.»
حتی آرک ووی هم اشک ریخت.
با دیدن مرگ اون، نفرت و خشم دوباره شروع به جریان افتاد.
میخواست اون حرومزاده رو بگیره و تیکهتیکش کنه تا جایی که هیچی ازش باقی نمونه.
[... من... یک درخواست دارم.]
«چیه؟»
«سرفه... سرفه... لطفاً... تو. لازم نیست رؤیات رو به خاطر انتقام رها کنی. فهمیدی؟»
«نه... این حرفا رو نزن.»
[سرفه... سرفه... تو خیلی... لجبازی. ههه. آرک ووی. این دوست من... سرفه... جلوش رو بگیر. نذار... سرفه... هیچ... کاری... بکنه.]
اون درخواستی از آرک ووی کرد.
اون درخواست رو پذیرفت، اما خیلی نگران بود که اون هیولا برگرده.
طبیعی بود که نگران باشه چون اون همون هیولایی بود که دوستش رو کشت و فرار کرد.
«فکر میکنی نمیتونم اون حرومزاده رو بکشم!»
[... بهترین دوستم برای مدت... طولانی... سرفه. تو خودت رو... برای رؤیات ساختی. اینا رو... به آرک ووی بسپار... و...]
چشمای سا-کیونگ تمرکزشون رو از دست دادن و تار شدن.
و بدنش سرد شد، انگار که روحش از اون جدا شده باشه.
«سا-کیونگ! سا-کیونگ! بیدار شو! آخه منطقیه که تو، قویترین فرد دنیا، از کسی شکست بخوری و بمیری؟!»
آرک ووی شونههاش رو گرفت و تکونش داد، اما فایدهای نداشت.
یک روح از دست رفته رو نمیشد به دام انداخت.
«میخوام بیشتر باهات حرف بزنم... چهرت رو ببینم... چرا...»
قبل از اینکه حتی بتونه حرفش رو تموم کنه، مرد جان باخت.
اون به خاطر دوستان زندش تظاهر به آرامش میکرد، اما بدنش میلرزید و از مردن میترسید.
وقتی قدرت دستاش از بین رفت، دنیایی که ببر سفید میشناخت از هم پاشید.
میخواست از اون مرد انتقام بگیره.
مهم نبود که حریفش یک هیولاست یا نه.
عطشش فقط در صورتی آروم میشد که اون شخص پیدا و کشته بشه.
[میخوای به خاطر انتقام، به آخرین خواسته دوستت خیانت کنی؟]
نفرت و خشمش توسط آرک ووی سرکوب شد.
دوستشون دعا کرده بود که ببر سفید اسیر انتقام نشه و عروج کنه.
به این دلیل بود که آرزوی ببر سفید رو میدونست، کسی که تمام عمرش رو برای اون صرف کرده بود.
با این حال، وقتی نفرت ریشه دووند، جانور روحی توسط شیطان فرسوده شد.
و بدون تطهیر شدن هرگز عروج نمیکرد.
آرک ووی گفت که میمونه و به تطهیر جانور روحی کمک میکنه.
«برو کنار! اگه به سد کردنم ادامه بدی، تو رو هم میکشم!»
[... من خشم تو رو مهار میکنم. اگه نتونستم مهارِت کنم، میتونی هر کاری دلت میخواد بکنی.]
«خشمم رو مهار کنی؟»
به این ترتیب، آرک ووی هر ده سال با اون روبهرو میشد و بهش کمک میکرد تا خشمش رو تخلیه کنه، اما ببر سفید با انسانها فرق داشت.
انسانها تمایل دارن چیزا رو فراموش کنن و خاطرات دردناک رو پاک کنن.
با این حال، برای یک جانور روحی، حتی بعد از صدها سال، خاطرات پاک نمیشدن.
نفرت بیشتر شد و اون میخواست همه کس و همه چیز رو در جیانگهو بکشه.
«اونا همه چیز رو دزدیدن.»
اون هر کسی رو که به کوهستان میومد قتلعام کرد.
ازشون متنفر بود.
از اونجا که جریان خون متوقف نمیشد، به جای تطهیر شدن، نیت شومش فقط بیشتر میشد.
و امروز، ردپای اون هیولا دوباره احساس شد.
این مردا ربطی به اون هیولا داشتن.
«شاید روح سا-کیونگ داره کمکم میکنه. امروز، اون حرومزادهها رو از صفحه روزگار پاک میکنم.»
مردای روبهروش چیزی جز دشمن نبودن و اون هیچ قصدی نداشت که به خاطر قسمش جلوی خودش رو بگیره.
میخواست همشون رو بکشه و هیچکس رو زنده نذاره.
اما خواستش در حال از بین رفتن بود.
چاک!
«!؟»
اون خودش رو تسلیم نفرت کرده بود و بریدگی تندی رو روی گردنش احساس کرد.
شواش!
با حالتی تلخ به باد و بارون نگاه کرد، نمیتونست تشخیص بده که داره گریه میکنه یا بارون میباره.
مردی که بهش ضربه زده بود چیزی تو دستش داشت.
«شمشیر؟»
تنها چیزی که از دوست از دست رفتش به جا مونده بود.
و اون یکی دوستش که قسم خورده بود تا آخر عمرش هرگز از سلاح استفاده نکنه، اون رو به سمتش تاب داد.
و هدف شمشیر، گردن ببر سفید بود.
سا-کیونگ!
وقتی سرش قطع شد، ذهنش فقط به یک چیز فکر میکرد.
«شاید... اینطوری... بهتر... باشه...»
شوااااه!
ویییینگ!
بارون و باد در میون ابرای تاریک باعث میشد همه چیز غمانگیز به نظر برسه.
با قطع شدن سر غولپیکر ببر سیاه، طوفان قدرتمند به تدریج ضعیف شد.
آرک ووی در حالی که شمشیر رو تو دستش نگه داشته بود، با تلخی در سوگ مرگ ببر زمزمه کرد.
«من تمام نفرتت رو به دوش میکشم. تو دوستمون رو تو زندگی پس از مرگ میبینی و در آیندهای نهچندان دور، من هم به اونجا میام، پس بیا مثل روزای قدیم با هم یه نوشیدنی بخوریم.»
غرمب!
به بالا نگاه کرد، اما بارون متوقف نشد. شعلههای سیاه سوزان در هوا زبانه کشیدن و مسیرهای متعددی رو ترسیم کردن.