چپتر 459: تو او نیستی (۳)
چپتر 459: تو او نیستی (۳)
«کواااک!»
لرد تیغ مورد اصابت هنر شمشیر خدای دیو قرار گرفت که با شعلههای سیاه به سویش هجوم آورده بود.
در حالی که با ضربه شمشیر به عقب پرتاب میشد، حس کرد تمام بدنش بریده و میسوزد.
به نظر میرسید کشتنش لطفی در حقش بود.
بوم!
در پی آن تکنیک، بدنش در دریاچه یخزده فرو رفت.
سووش!
هر بار که قطره بارانی روی زخمهای بازش میافتاد، درد میکشید.
حتی نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد.
او باخته بود.
اما طبق آنچه در سوابق نوشته شده بود، خدای اهریمن، یعنی سطح کنونی خدای اهریمن، حتی نباید قادر به ایستادن در برابرش میبود.
اما در رویارویی با او، مانند یک هیولا بود.
«مدام به عقب رانده میشدم.»
حتی پس از جذب هسته پرنده بزرگ، به عقب رانده شد و حتی وقتی از تکنیکهای خاندانش استفاده کرد، باز هم شکست خورد.
هرگز تصور نمیکرد که در مکتب شیطانی چیزی فراتر از نیروی شمشیر شیطان آسمانی وجود داشته باشد.
نه، حتی در سوابق نیز، زمانی که خدای اهریمن حتی یک هسته به دست میآورد، مربوط به آیندهای دور بود.
«کجای کار اشتباه بود؟»
اگرچه حضور خدای شرق یک متغیر بود، اما پیش از اینکه چون یووون در کوهستان ظاهر شود، خاندان شش رزمی خدای تیغ حرکت کرده و همه چیز را طبق سوابق آماده کرده بودند.
او حتی بدن خودش را هم آماده کرده بود.
«من رهبری هستم که قرار است به زندگی ابدی و جاودانگی دست پیدا کند. چرا این اتفاق برایم میافتد؟»
اکنون حتی از پس از اولین شکستش هم درماندهتر بود.
در واقع، نام خدای شرق حتی در سوابق ثبت نشده بود، بنابراین میشد او را متغیری در نقشهشان در نظر گرفت، اما خدای اهریمن اصلاً نباید در این منطقه میبود.
وونگ!
او تنها کسی نبود که با پیامدهای شکست روبرو میشد.
با وجود اینکه توسط طوفان به این سو و آن سو پرتاب شده بودند، ضربهای که جنگجویان متحمل شدند بسیار سنگین بود.
«لـ... لرد تیغ شکست خورده؟»
«یعنی خدای اهریمن قویتره؟»
«امکان نداره.»
برای خاندان شش رزمی خدای تیغ، لرد تیغ یک خدا بود.
شخصی که مانند کوهی شکستناپذیر بود، در برابر همه فرو ریخت.
آن پیکر که پوشیده از سوختگی و خون در حال تقلا بود، پیکر یک بازنده بود.
«نه. نباید اینطور بشه!»
هوانگ-هئول، مرد بانداژپیچ، در حالی که شاهد افت شدید روحیه جنگجویان به دلیل شکست لردشان بود، نتوانست شوک خود را پنهان کند.
اگر کاری نمیکرد، تمام تلاشهایشان به هدر میرفت.
شاید میشد با تلاش برای مهار آن دو هیولا، یعنی خدای اهریمن و خدای شرق، قدرتشان را حفظ کرده و سپس فرار کنند، اما حتی در آن صورت نیز تنها نخبگان قادر به فرار بودند.
[هوانگ-هئول.]
سرش را به سوی شخصی که پیام تلهپاتی را فرستاده بود چرخاند.
ارباب سابق وو با چشمبند طلاییش بود که سعی داشت نفس و ذهن خود را آرام کند.
[این پیرمرد و دیگر ارباب سابق به همراه جوخه اشباح باقیمانده، آن دو هیولا را متوقف خواهند کرد. عجله کن و با لرد تیغ و دیگر جنگجویان عقبنشینی کن. با این حال، هیچ شانسی برای پیروزی نداریم.]
از اعتراف به آن متنفر بودند، اما هیچ چیز نمیتوانست اوضاع را برگرداند.
مانند هوانگ-هئول، اربابان سابق نیز تصمیم گرفتند افرادشان را نجات داده و قدرتشان را حفظ کنند.
حتی اگر بقیه رها میشدند، لردشان باید از آنجا برده میشد.
[چطور شما دو نفر میتونید چنین فداکاریای بکنید؟ شما نیروها رو رهبری میکنید...]
[اونها کسانی نیستن که بتونی حریفشون بشی. ما آمادهایم تا در صورت نیاز از هنر بازگشت خون استفاده کنیم.]
هوانگ-هئول به آن صدای پر از عزم برای فدا کردن جانشان به خاطر لردشان پاسخی نداد.
همانطور که ارباب سابق وو گفت، هیچ راهی وجود نداشت که هوانگ-هئول بتواند از پس هر دو هیولا بربیاید و زنده بماند.
[پس، لطفاً فرار کنید!]
با این کلمات، ارباب سابق وو بر سر جنگجویان خاندانش فریاد زد.
صدایی سرشار از انرژی درونی در سراسر کوهستان چانگبای طنینانداز شد.
«همه گوش کنید. تا زمانی که این دو هیولا رو همینجا نکشیم، هیچ آیندهای برامون وجود نداره. من تمام محدودیتهای اعمالشده روی شما رو برمیدارم. به هر قیمتی که شده بکشیدشون!»
«بله!!»
در پاسخ به دستورش، مردان بازمانده یکصدا فریاد زدند.
از هزار جنگجو، تنها حدود ۴۰۰ نفر از طوفان جان سالم به در برده بودند.
با این حال، اگر این تعداد نفر میتوانستند از هنر بازگشت خون کاملشده استفاده کنند، حتی اگر حریفانشان هیولا بودند، باز هم کاری از پیش نمیبردند.
قلقل!
تق!
به محض صدور دستور، تقریباً همه شروع به استفاده از هنر بازگشت خون کردند.
هنر بازگشت خون کاملشده حداکثر توانایی بدن را نشان میداد و نقش حیاتی در افزایش انرژی و سرعت بازسازی فرد ایفا میکرد.
با این حال، استفاده از آن عوارض جانبی داشت.
با این وجود، عوارض جانبی آن بسیار کمتر از هنر بازگشت خون ناقصی بود که در گذشته تمرین میشد.
«گرررر!»
زوزه جانوران وحشی از همهجا به گوش میرسید.
انرژی جنگجویانی که عضلات و اسکلتشان به طور غیرعادی بزرگ شده بود، وحشتناک به نظر میرسید.
اولین کسانی که تغییر شکل دادند، اعضای نخبه خاندان بودند که بالاتر از سطح استاد قرار داشتند.
«اینها موجودات پلیدی هستن که باید نابود بشن.»
گووووو!
آرک ووی با دیدن آنها در آن حالت، با اشتیاق به مبارزه روی آورد.
پس از کشتن دوستش احساس وحشتناکی داشت، بنابراین هیچ تمایلی به نشان دادن رحم به آنها یا خودش نداشت.
«خدای شرق!»
«کواک!! بمیر!»
جنگجویان خاندان شش رزمی خدای تیغ که همگی در مجاورت آرک ووی بودند، به سوی او هجوم بردند.
شمشیرهایشان با چی شمشیر میدرخشید.
واضح بود که همه در حالی که جان خود را به خطر انداخته بودند، با انرژی بیشتری نسبت به قبل به سوی استاد الهی هجوم میبردند.
«احمقها!»
آرک ووی مشتش را به سوی آنها دراز کرد.
فضا دچار اعوجاج شد و باد شدیدی آنها را با خود برد.
کواکواکوانگ!
«کواک!»
«کوک!»
بدنهایشان بر اثر فشار شدید تکهتکه شد.
چگونه میتوانستند در برابر ضربات خدای شرق که در کار خود بهترین بود مقاومت کنند؟
همه آنها به سادگی سقوط کردند.
سررر!
«گرررر!»
«عجب؟»
آرک ووی متوجه چیزی شد.
برخی بدن خود را برای محافظت از سرشان فدا کردند.
چنین افرادی بر درد غلبه کردند، زیرا بدنشان به سرعت شروع به بازسازی کرد و دوباره به سوی او تاختند.
«سعی میکنید با بدن انسانی تبدیل به هیولا بشید؟»
او میدانست چگونه حرکاتشان را متوقف کند؛ یا سرهاشان را قطع کند یا آنها را خرد کند.
درست مانند روشی که دوستش را کشته بود.
آرک ووی با نارضایتی اخم کرد و سپس بار دیگر مشت دیگری به سوی آنها روانه ساخت.
پات!
در همین حال، چون یووون که به سمت لرد تیغ که به زمین چسبیده بود حرکت میکرد، توسط جنگجویانی که هنر بازگشت خون را به کار گرفته بودند محاصره شد.
اولین کسی که به او حمله کرد ارباب سابق وو بود.
سوئیش!
چون یووون حمله پیشرو را که با نیروی عظیمی همراه بود، دفع کرد.
چاچاچانگ!
شتاب تکنیک شمشیر شگفتانگیز بود.
از نظر اجرا، حتی از کسانی که در سطح استاد عالی بودند نیز فراتر میرفت.
«گرررر! بمیر! خدای اهریمن!»
از همان ابتدا، ارباب سابق وو مهارتهایی قابل مقایسه با پنج جنگجوی قدرتمند داشت.
وقتی هنر بازگشت خون رو اجرا کرد، از حد و مرز اصلیش فراتر رفت و حملاتش الهی به نظر میرسید.
این عزم راسخش بود که برای کشتن حریف دست به هر کاری بزنه.
چاچاچانگ!
«...قصد داره بمیره.»
حتی با اینکه چون یووون از شمشیر نامرئیش استفاده میکرد، او بدون هیچ تردیدی حمله میکرد و چون یووون چارهای نداشت جز اینکه تکنیک شمشیر مرد رو متوقف کنه.
«همه چیز رو تحمل کن. تا برای فرار لرد تیغ زمان بخری.»
از همون اول، مرد میدونست که در برابر چون یووون پیروز نمیشه.
تا زمانی که برای فرار اربابشون زمان میخریدند، مهم نبود که جونشون رو از دست بدن.
پاپاک!
«بمیر!»
در همون لحظه، بقیه جنگجویانی که اطراف چون یووون بودند حمله کردند.
انرژی اونها که پس از اجرای هنر بازگشت خون آزاد شده بود هم غیرعادی بود.
چشمان سرخرنگشون مملو از عزمی راسخ بود.
«تو بیش از حد درگیر حملات ارباب سابق وو هستی.»
از اونجایی که چون یووون سخت درگیر دفع حملات ارباب سابق وو بود، نمیتونست حرکت دیگهای بکنه چون تمام تمرکزش روی یک نفر معطوف شده بود.
شاید میتونستند اون رو گیر بندازند.
«گرررر! هاااا!»
جنگجویان با غرشهایی حیوانگونه، از پشت به چون یووون حمله کردند.
با این فکر که میتونند این مرد رو بکشند، چهرههاشون غرق در شادی شد،
جرنگ!
«!؟»
چی شمشیر درخشانشون، به دو نیم تقسیم شد.
با اینکه میدونستند زره ساخته شده از فلز سیاه مقاومه، شمشیرهاشون رو با تمام قدرت فرود آوردند، اما زره حتی از چیزی که تصور میکردند هم مستحکمتر بود.
«چه زرهی میتونه اینقدر مقاوم باشه؟»
حتی ارباب سابق وو که جلوتر از همه بود هم نتونست تعجبش رو پنهان کنه.
همه میدونستند که چی شمشیر میتونه صخرهها رو بشکافه.
اما حتی روی این زره خراشی هم ننداخت.
«نکنه فکر کردید یه زره بیمصرف پوشیدم؟»
شکاف!
یک لحظه بعد، چون یووون دو انگشتش رو تو چشمان ارباب سابق وو فرو کرد.
حملهای کاملاً غیرمنتظره بود. او در حالی که سعی میکرد چشمانش رو بپوشونه، فریاد کشید.
«کووووو! چشمام! چشماممممم!»
چاچاچاچا!
با وجود اینکه سرعت بازسازیش بالا بود، اما باز هم به اندازه کافی سریع نبود.
چون یووون مرد رو از حدقه چشمش گرفت و با یه شمشیر نامرئی سرش رو از تن جدا کرد.
برش!
او با عزمی راسخ هجوم آورده بود، اما در نهایت همه چیز بیفایده بود.
با دیدن پیکر بیسر ارباب سابق وو که روی زمین افتاد، بقیه فریاد کشیدند.
«ارباب سابق وووو!»
«وقت ندارید نگران بقیه باشید.»
چون یووون گلوی جنگجویان پشت سرش رو برید.
برش!
برخلاف خدای شرق، چون یووون بارها با افرادی که از هنر بازگشت خون استفاده میکردند جنگیده بود.
تنها راه متوقف کردنشون، قطع کردن گردنشون بود.
با این حال، تعدادشون خیلی زیاد بود.
حداقل دویست هیولای چشمسرخ یا حتی بیشتر اطرافش رو احاطه کرده بودند.
«قطع کردن سر تکتکشون خیلی دردسر داره.»
این کار زمان زیادی میبرد.
«گررررر!»
«بکشیدش!»
دهها جنگجو به سمتش هجوم آوردند.
چاره دیگهای نداشت، این یعنی باید با قدرتی مطلق و کوبنده سرکوبشون میکرد.
در همین حین، چون یووون با چشمانی سرد زمزمه کرد.
«میدونم که این فقط یه نقشه برای خریدن زمانه. واقعاً فکر میکنید جواب میده؟»
با این حرف، چون یووون دستش رو به سمت ابرهای تیره آسمون دراز کرد.
غرش!
صدای رعد از میان ابرهای تیره به گوش رسید و آذرخش درخشانی آسمون رو روشن کرد.
حتی جنگجویانی که به خاطر هنر بازگشت خون نیمی از عقلانیتشون رو از دست داده بودند هم گیج شدند و به این پدیده عجیب خیره موندند.
«گرررر! غ-غیرممکنه!»
«امکان نداره...»
هر چقدر هم که بهش فکر میکردند، این رعد و برق باید فقط یه تصادف میبود.
اما درست همون لحظه بود.
«نابودشون کن.»
غرش! بنگ!
همین که چون یووون دستش رو پایین آورد، ابرهای تیره شروع به تخلیه آذرخش کردند.
فرود اومدن صاعقههای عظیم، چیزی کمتر از یه فاجعه مطلق نبود.
«این... دیوانهواره!»
«اون اصلاً انسانه؟»
احضار صاعقه در این مدت کوتاه غیرممکن بود.
شلیک! جرق!
بدنهاشون خیس آب بود و زمین غرق در سیلاب شده بود. بیش از دویست جنگجو مورد اصابت صاعقه قرار گرفتند و دچار برقگرفتگی شدند.
جرق!
«کوووووواک!»
«کووووو!»
چون یووون چی رعد رو جذب کرده بود، پس کاملاً واضح بود که میتونست اون رو کنترل کنه.
او تنها به لطف ابرهای بارانزایی که از قبل در آسمون حضور داشتند، تونست چنین پدیدهای رو خلق کنه.
غرش! بنگ!
هوانگ-هئول، مرد بانداژپیچ، در حالی که فرود آمدن صاعقهها رو تماشا میکرد، لبش رو گاز گرفت.
در همون نگاه اول فهمید چه کسی مسبب این اتفاقه.
«...اون دیگه انسان نیست.»
او میدونست که چون یووون هسته لاکپشت اژدها رو جذب کرده و قادره از چی رعد استفاده کنه، اما دیدن این صحنه با چشمان خودش حس کاملاً متفاوتی بهش میداد.
انسان خطاب کردن این مرد دیگه کاملاً بیمعنی به نظر میرسید.
تنها کسی که قرار بود در جایگاه یک خدا باشه، لرد تیغ بود که به اوج هنرهای رزمی رسیده بود، اما حالا دیگه به نظر نمیرسید اینطور باشه.
«لرد تیغ...»
هوانگ-هئول به لرد تیغ که روی پشت یکی از جنگجویان حمل میشد، نگاه کرد.
ناله!
بدن لرد تیغ کمکم در حال بازسازی بود.
اما این روند کاملاً با چیزی که او تصور میکرد فرق داشت.
با توجه به جذب هسته، انتظار میرفت که بدنش خیلی سریعتر بهبود پیدا کنه، اما حالا انگار چیزی مانع از روند درمان میشد.
«اون شمشیر درندهخویی که اون اهریمن آزاد کرد، داره تو روند بازسازیش اختلال ایجاد میکنه.»
اگه به خاطر اون انرژی سیاهی که به بدنش نفوذ کرده بود نبود، لرد تیغ خیلی سریعتر بازسازی میشد.
در حالی که او رو با خودشون میبردند، لرد تیغ تمام تمرکزش رو روی بیرون کشیدن اون انرژی گذاشته بود.
«خدای اهریمن!!!»
ناله!
خشم شدیدی که برای اولین بار پس از شکستش در برابر خدای شرق تجربه کرده بود، دوباره تمام وجودش رو فرا گرفت.
احساس میکرد تحقیر شده و به شدت حقیر و بیچاره به نظر میرسه.
واقعاً رقتانگیز بود. اونها داشتند مردان نخبهشون رو قربانی میکردند تا فقط تعداد انگشتشماری از استادان بتونند فرار کنند.
استادانی که با عجله از کوهستان چانگبای پایین میرفتند، با درک اینکه اربابشون الان چه احساسی داره، سکوت اختیار کرده بودند.
عقبنشینی و فرار، هر دوش برای هر جنگجویی به شدت ناامیدکننده و تحقیرآمیز بود.
«شکست تلخ، خودش یه جور تغذیهست. خدای اهریمن... من هرگز به این شکست تن نمیدم. از پیروزی امروزت لذت ببر. در نهایت، زمان به نفع ماست.»
لرد تیغ در حالی که ذهنش رو آروم میکرد، با جنگجویانش صحبت کرد.
این حرفها برای جلوگیری از افت روحیهشون بود.
«حتی اگه الان شکست بخوریم، میراثمون هرگز متوقف نمیشه. خونها و فداکاریهایی که مجبور شدیم انجام بدیم رو به خاطر بسپارید. من به همه شما قول میدم...»
اما درست در همون لحظه،
در حالی که با عجله از کوه پایین میرفتند، پرتوهای آبیرنگ نور در مقابلشون فرود اومد.
کواکواکوانگ!
«و-وایسید!»
همه اونها مجبور شدند به یکباره توقف کنند.
هوانگ-هئول با صدایی لرزان زمزمه کرد.
«این، درخشش آسمانیه؟»
به محض اینکه حرفش تموم شد، شخصی در میان هوا به پرواز دراومد.
سوووش!
این خدای اهریمن، چون یووون بود که سر راهشون سبز شده بود.
چون یووون مقابلشون فرود اومد و گفت.
«دفعه بعدیای براتون وجود نداره. خدای تیغ جعلی.»
«!!!»
با شنیدن بخش آخر حرفش، چشمان لرد تیغ از شدت بهت لرزید.