چپتر 82: توی صف بایستید (۱)
چپتر 82: توی صف بایستید (۱)
«دستم!»
«ا-استخون پام زده بیرون!»
درمانگاه شلوغتر از حد معمول بود. هنوز چند روزی تا آزمون سوم باقی مانده بود، اما بیماران زیادی آنجا بودند و یک نفر از این بابت بسیار خوشحال بود.
«ممنون، یئو-وون!»
بعد از اینکه یئو-وون به غار زندان فرستاده شد، اوضاع کاملاً خستهکننده شده بود، اما حالا بلافاصله بعد از آزادیش بیماران بیشتری میفرستاد. تعداد بیماران آنقدر زیاد بود که پزشک باید انتخاب میکرد اول به کدامیک رسیدگی کند. پزشک بک جونگمنگ حس میکرد در بهشت است.
«اول به تو رسیدگی میکنم.»
او چون یوچان بود. از آنجا که زخمش فقط برای جلوگیری از خونریزی بسته شده بود، به رسیدگی فوری نیاز داشت. در حالی که جونگمنگ با نیشخند به زخمش رسیدگی میکرد، مربی سیمونگ اخم کرد.
«...میدونستم آدم عجیبیه، اما چطور میتونه به کادتهای مجروح نیشخند بزنه؟»
سپس سیمونگ با انزجار نگاهش را برگرداند. مربیانی در درمانگاه حضور داشتند، زیرا تعداد بیماران آنقدر زیاد بود که جونگمنگ بهتنهایی نمیتوانست به همه آنها رسیدگی کند. یک نفر دیگر هم در اتاق خوشحال بود. او اوجونگ از گروه یئو-وون بود.
«ارباب!»
اوجونگ که حوالی ظهر بیدار شده بود، از اینکه پلاک زرد را از دست داده بود عصبانی بود. همچنین نگران بود که یئو-وون دربارهاش چه فکری میکند. با این حال، تمام نگرانیهایش بلافاصله از بین رفت.
«هاه!»
باید خودش را کنترل میکرد تا زیر خنده نزند. وقتی دید ها ایلمینگ و اعضای گروهش به همراه یوچان و افرادش با جراحات سنگین به داخل آورده میشوند، خشمش فروکش کرد.
اوجونگ با خودش فکر کرد: «ارباب، تا ابد بهت خدمت میکنم!» سپس صدای مربیان را شنید که با یکدیگر صحبت میکردند.
«اون واقعاً متفاوته. همین دیروز بود که با جراحات داخلی آوردمش به این اتاق.»
مربیای که به نظر میرسید در اوایل دهه سی زندگیش باشد، این حرف را زد. او هین یون، جوانترین مربی بود. او همان مربیای بود که یئو-وون را بعد از آزمون اول به درمانگاه آورد. هرگز حدس نمیزد که یئو-وون در این مدت کوتاه تا این حد قدرتمند شود.
سیمونگ سرش را تکان داد و گفت: «کی میتونست حدس بزنه؟»
وقتی شنید یئو-وون تنها با یک آرایش رزمی هو جینچانگ را به زانو درآورده، بهشدت شوکه شده بود. او حتی زحمت تماشای مبارزه را به خودش نداده بود، زیرا فکر میکرد یئو-وون شکست میخورد، اما نتیجه کاملاً غیرمنتظره بود.
«هیچکس نمیتونه نتیجه این رقابت رو حدس بزنه.»
چون یوچان، یکی از دو کاندیدای اصلی، حالا از رقابت خارج شده بود. انرژی درونیش مانند چون جونگسوم آسیب ندیده بود، اما چون یوچان قطعاً آزمون سوم را پشت سر میگذاشت.
«خب، ممکنه این بار شاهد اتفاقات خیلی غیرمنتظرهای باشیم.»
رقابت جانشینی. این تنها موضوعی بود که توجه همه را به خود جلب کرده بود، زیرا مستقیماً به آینده مکتب شیطانی ارتباط داشت.
با این حال، یک نفر در درمانگاه حضور نداشت. کادت شماره ۱۰۸، ها ایلمینگ، در بین راه به اتاق دیگری برده شده بود. او در دفتر رئیس آکادمی شیطانی بود.
«همم.»
محافظ چپ، لی هامنگ، در حالی که به بدن برهنه ها ایلمینگ که مقابلش دراز کشیده بود نگاه میکرد، نالهای سر داد. تمام رگهای روی پوست ها ایلمینگ به شکل ترسناکی بیرون زده بود. این اتفاق تنها زمانی رخ میداد که جریان خون به عقب برمیگشت.
«این قطعاً بازگشت جریان خونه.»
معمولاً اگر جریان خون به حالت عادی برمیگشت، رگها هم میخوابیدند، اما ها ایلمینگ حتی قبل از اینکه بتواند چنین کاری کند از هوش رفته بود. هامنگ با چهرهای جدی به ها ایلمینگ نگاه کرد و دستش را روی دو نقطه خونی قرار داد.
دست هامنگ درخشید و نور جذب بدن ها ایلمینگ شد. طولی نکشید که بدن ها ایلمینگ شروع به لرزیدن کرد و رگها به هم پیچیدند. با بازگشت جریان خون به حالت عادی، رگها خوابیدند. پوستش نیز به حالت طبیعی برگشت و ها ایلمینگ ناگهان بیدار شد و سرفه کرد.
«آآآرگ... اوغ... ننگ...»
ها ایلمینگ برای مدت طولانی سرفه کرد و به خودش نگاهی انداخت.
«...چرا لختم؟»
«این الان مسئله مهمی نیست.»
«ها؟»
ها ایلمینگ سرش را بالا آورد و مردی با موهای سرخ آتشین را دید که کنارش نشسته است.
«ر-رئیس!»
ها ایلمینگ فوراً از جایش بلند شد. ایلمینگ مطمئن نبود چرا اینجاست، زیرا تا جایی که به یاد میآورد در حال مبارزه با یئو-وون بود. سپس سردرد شدیدی احساس کرد و به یاد آورد که قبل از بیهوش شدنش، مشت یئو-وون سرش را خرد کرده بود.
«چرا من اینجام؟»
«من کسیام که سؤال میپرسه.»
«هـ-ها؟»
«چطور بازگشت جریان خون رو یاد گرفتی؟»
ها ایلمینگ جا خورد. به خودش نگاه کرد، اما رگها رو ندید. پس لی هامنگ چطور متوجه این موضوع شده بود؟
«مـ-من... نمیدونم در مورد چی حرف میزنی.»
«همف.»
لی هامنگ آهی کشید. سپس با دستش اشارهای کرد تا چیزی رو بالا نگه داره و نیروی نامرئی قدرتمندی ها ایلمینگ رو به هوا پرتاب کرد.
«هووووه؟!»
ها ایلمینگ سعی کرد با قدرتش با اون مقابله کنه، اما اختلاف قدرت برای مقاومت ها ایلمینگ خیلی زیاد بود.
«ر-رئیس! معنی این کار چیه!»
«همف.»
هامنگ سپس تلنگری به انگشتش زد و بازوی چپ ها ایلمینگ رو مثل یه عروسک پارچهای به شکل عجیبی پیچوند.
«آآآآآآآآآآآآآآآه!»
ها ایلمینگ فریاد کشید، اما از اونجا که کل دفتر با انرژی لی هامنگ پوشیده شده بود، صدای فریادش از دفتر بیرون نرفت.
«کادت شماره ۱۰۸، ها ایلمینگ از خاندان شمشیر رزمی سرخ. به طور رسمی به هیچ خاندان دیگهای وابسته نیستی. این چیزیه که موقع ثبتنام نوشتی.»
ها ایلمینگ دهنش رو بست. با فاش شدن هنر بازگشت خونش، نمیتونست چیز بیشتری لو بده.
«فکر میکنی میتونی این رو از من پنهان کنی؟ فکر میکنی با این هنر ممنوعه سالم از اینجا بیرون میری؟ اون رو از کی یاد گرفتی؟»
«...»
هنر بازگشت جریان خون ممنوع بود و بیشتر کتابهاش نابود شده بودن. اگه ها ایلمینگ، یه پسر هفده ساله، هنری رو یاد گرفته بود که دهها سال پیش از بین رفته بود، پس یعنی کسی اون رو بهش آموزش داده بود.
«اگه حرف نزنی، کل خاندانت عواقبش رو متحمل میشن.»
به هر حال احتمال داشت که خاندان شمشیر رزمی سرخ برای پیدا کردن هرگونه مدرکی در مورد هنر ممنوعه مورد بازرسی قرار بگیره. ها ایلمینگ حتی بعد از چنین تهدیدی هم حرفی نزد.
«پس میخوای خاندانت نابود بشه؟ احمقانه است.»
هامنگ بشکنی زد و این بار، پای راست ایلمینگ به شکل عجیبی پیچ خورد.
«آآآآآآآه!»
ها ایلمینگ از درد فریاد کشید و لی هامنگ به سمتش رفت. سپس چونه ایلمینگ رو گرفت و بهش خیره شد.
«من محافظ چپ مکتب هستم. فکر میکنی در مورد خاندان شمشیر رزمی سرخ، یکی از دو گروه شمشیر سایه از قبیله شمشیر، چیزی نمیدونم؟»
«...لعنتی.»
ها ایلمینگ اخم کرد. لی هامنگ تقریباً لبخند زد، اما ها ایلمینگ ناگهان چیزی رو جوید و خون از دهنش بیرون زد.
«نه!»
اون زبونش رو گاز گرفت تا خودش رو بکشه. هامنگ سعی کرد دهنش رو به زور باز کنه، اما ها ایلمینگ انرژی درونیش رو هم معکوس کرد که اون هم یه عمل خودکشی بود.
«مردن مثل یه سگ از اون قبیله نفرینشده...!»
چشمان ها ایلمینگ موقع مرگ پر از خشم بود. هامنگ سعی کرد انرژیش رو آروم کنه تا اون رو زنده نگه داره، اما فایدهای نداشت. ها ایلمینگ لرزید و خیلی زود مرد.
«همف... پس هیچ سرنخی باقی نمیمونه.»
هامنگ آهی کشید و شروع به نوشتن چیزی روی کاغذ کرد.
موقع شام، حدود پنجاه کادت بیرون غذاخوری منتظر بودن. سپس سر کادتی که به سمت خوابگاه میرفت فریاد زدن.
«خودشه!»
کادتها سپس شروع به زمزمه کردن.
«اون اینجاست!»
«شاهزاده چون یئو-وون!»
وقتی یئو-وون با بیش از بیست و پنج کادت پشت سرش شروع به پایین اومدن کرد، همه کادتها در شگفتی ناله کردن.
«مـ-من اولم!»
«نه! تو صف بمون!»
«کی اهمیت میده! شاهزاده!»
کادتها سپس شروع به هجوم آوردن به سمت یئو-وون کردن.
«ها؟»
یئو-وون و اعضاش غافلگیر شدن. همه این کادتها سپس به سمتشون اومدن، بنابراین هو بونگ و بقیه اعضا راهشون رو سد کردن تا نزدیک یئو-وون نشن.
«برو کنار! میخوام با شاهزاده حرف بزنم!»
«شاهزاده چون!»
«لطفاً بهم وقت بده تا حرف بزنم!»
«من اولم!»
اونها شروع به بحث با هم کردن که کی میتونه اول با یئو-وون حرف بزنه. در حالی که کادتها سعی میکردن به جلو هجوم بیارن، هو بونگ از شدت ناامیدی و کلافگی سرخ شد و فریاد زد.
«آآآه! تو صف وایسید!!!!»