LNCrawler

چپتر 112: برگشتن ورق (۱)

نزول خدای شیطانی — novelha.net · All chapters

چپتر 112: برگشتن ورق (۱)

«!؟»

اتفاقی افتاد که هیچکس تصورش را هم نمیکرد.

قتل رئیس وزارت موریم، درست در برابر چشمانشان رخ داد...

آن هم در ساختمان شورای دولتی.

منشیهایی که چاقو خورده بودند، اسلحههایشان را بیرون کشیدند و به سمت چون یئو وون نشانه رفتند.

«دستات رو ببر بالا!»

«تو به جرم قتل رئیس وزارت موریم بازداشتی!»

آنها چون یئو وون را محاصره کردند.

با این حال، حتی یک نفر هم برای دستگیریش به او نزدیک نشد.

چون برای موریم کار میکردند، به خوبی میدانستند که جنگجویان چقدر ترسناکند و میتوانند از گلولهها جاخالی دهند.

یکی از منشیها فریاد زد.

«تـ... تو حتی اگه یه جنگجو هم باشی نمیتونی از اینجا فرار کنی! همین الان دستات رو ببر بالا...»

«چقدر رو مخید.»

قبل از اینکه حرفش تمام شود، چون یئو وون اشاره کوچکی کرد و اسلحه خرد شد.

تق!

«آه!»

«ا... اسلحه!»

وقتی اسلحه شکست، منشیهای وحشتزده به عقب رفتند.

مدیران انجمن از قدرت کوبنده چون یئو وون زبانشان بند آمده بود.

‹فقط با انرژی اسلحه رو شکست؟›

این کار حتی برای استادان عالی هم دشوار بود.

میدانستند که چون یئو وون قدرتمند است، اما این دیگر زیاده از حد بود.

‹نه. اگه با این یکی مقابله نکنیم، ممکنه همهمون کشته بشیم.›

یکی از مدیران پشت سر چون یئو وون به نام سونگ گو-هوان سعی کرد به او حمله کند.

پات!

لحظهای که سعی کرد با خنجرش از پشت به او ضربه بزند...

چنگ!

«همم!»

چون یئو وون برگشت و صورتش را چسبید. سونگ گو-هوان انرژی درونیاش را بالا برد و سعی کرد دست او را پس بزند، اما چون یئو وون حتی تکان هم نخورد.

«انگار متوجه نیستی چقدر ضعیفی.»

«اوم! اوم!»

سونگ گو-هوان دست و پا زد.

تق!

انگشتان چون یئو وون در سرش فرو رفت.

«کواک!»

سر سونگ گو-هوان مثل یک هندوانه لهشده منفجر شد.

«آ... آقای سونگ!»

دیدن جسد روی زمین با سری متلاشیشده، همه را لال کرد.

این روشی بسیار بیرحمانه برای کشتن یک نفر بود.

‹... این یه تله بود.›

چشمان تانگ مون-سو گرد شد.

او لحظهای که اوه ته-چونگ با هنرهای رزمی شش تیغ کشته شد، فهمید قضیه از چه قرار است.

‹یه جای کار میلنگید.›

اجساد مأموران باید ردپایی از فرقه شیطانی به جا میگذاشتند.

تنها چیزی که نمیفهمید این بود که چون یئو وون چطور توانسته بود هنرهای رزمی خاندان شش رزمی خدای تیغ را یاد بگیرد.

‹شنیدم حتی داخل شش تیغ هم فقط چند نفر بودن که تکنیکهاشون رو به درستی یاد گرفتن.›

از آنجا که این هنر به عنوان بهترین شمشیرزنی شناخته میشد، هر خاندانی سعی کرده بود آن را تحلیل کند و یاد بگیرد، اما نتیجهای که همه به آن رسیدند این بود که یادگیری آن غیرممکن است.

‹صبر کن... اینکه او ردپای هنرهای رزمی خاندان شش رزمی خدای تیغ رو به جا گذاشت که فقط مختص همون خاندانه...›

به این معنی بود که این خاندان به عنوان مجرم شناخته میشد.

در این صورت، میشد به جرأت گفت که از انجمن برای معکوس کردن شرایط استفاده میشد.

‹پس اونا برای جلوگیری از پاپوش دوختن نیومدن اینجا، بلکه اومدن تا همهمون رو بکشن و شش تیغ رو به عنوان مقصر اصلی جلوه بدن.›

تانگ مون-سو لرزشی در ستون فقراتش احساس کرد.

جای تعجب بود که این مرد با وجود اینکه میدانست در محوطه شورای دولتی و زیر ذرهبین رسانهها قرار دارد، به تنهایی در اینجا ظاهر شده و چنین کار جسورانهای انجام داده است.

«فکر کنم تو هم طرف اونی.»

تانگ مون-سو به آن وو-هونگ خیره شد.

با وجود قتل اوه ته-چونگ، او فقط با دستبهسینه ایستاده بود و صحنه را تماشا میکرد.

به همراه سایر افراد وزارت دفاع.

«... درسته که وزیر دفاع ملی اینطور بیتفاوت باشه؟»

در پاسخ به سؤال تانگ مون-سو، آن وو-هونگ نظرش را بیان کرد:

«هوهوهو، من قول دادم که هرگز در امور افراد موریم دخالت نکنم.»

‹ها!›

دیوانهکنندهست!

رئیس وزارت موریم درست جلوی چشمانش کشته شده بود و او این را دخالت در مسائل بین موریم مینامید؟

تانگ مون-سو لبش را گاز گرفت.

درخواست کمک از آن وو-هونگ احمقانه بود.

از زمان امضای آن توافقنامه، وزارت دفاع ملی به متحد فرقه شیطانی تبدیل شده بود.

«اگه متوجه شدی، پس نمیتونم بذارم از اینجا بری.»

چون یئو وون قدمی به سمت تانگ مون-سو و مدیران برداشت.

منشیهای وزارت موریم با این فکر که این آخرین امیدشان است، سعی کردند فرار کنند.

تق!

«کواک!»

«کواک!»

آنها حتی نتوانستند یک قدم هم بردارند.

چون یئو وون فقط با تکان دادن انگشتانش گردن منشی را شکست.

و درست زمانی که میخواست به سراغ نفر بعدی برود، کسی راهش را سد کرد.

در حالی که قطرات خون روی زمین میچکید، جانگ پیونگ-گاک آنجا ایستاده بود.

«هاا...»

با وجود داشتن بازویی قطعشده، جانگ پیونگ-گاک با دست دیگرش شمشیرش را بیرون کشید و انرژیاش را بالا برد.

با وجود جراحتش، انرژی مانند مه غلیظی در اطرافش میخروشید.

«ارشد جانگ!»

«من... من جونم رو به خطر میندازم تا جلوی این شخص رو بگیرم. لطفاً رسانهها رو در جریان این موضوع بذارید.»

جانگ پیونگ-گاک جانش را به خطر میانداخت تا جلوی چون یئو وون را بگیرد.

‹اگه بتونم متوقفش کنم، اونا ممکنه شانسی داشته باشن.›

آن دو مرد، از جمله تانگ مون-سو، استاد ارشد بودند.

تنها کاری که باید میکردند این بود که به طبقه بالا بروند.

«لطفاً برید!»

پات!

همزمان با فریادش، جانگ پیونگ-گاک سعی کرد از شمشیرش استفاده کند.

او از فرم هفتم شمشیر خاندان استفاده کرد.

این یکی از سه سبک شمشیرزنی بود که فقط قویترین افراد فرقه وودانگ میتوانستند آن را یاد بگیرند و از آن دسته شمشیرزنیهایی بود که میتوانست نتیجه را تغییر دهد.

چاچاچا!

شمشیر جانگ پیونگ-گاک به سرعت فضا را پر کرد.

او از این تکنیک استفاده کرد تا زمان بخرد.

«کواک. آقای جانگ!»

مدیران بلافاصله برگشتند و به سمت پلهها دویدند.

در آن لحظه، فریادی به همراه صدایی تیز از پشت سرشان به گوش رسید.

«کواک!»

تانگ مون-سو فاصلهاش را زیاد کرد و ناخودآگاه نگاهی به عقب انداخت.

با این حال، چون یئو وون پشت سرشان میدوید.

«!؟»

و در دست راست چون یئو وون، موهای یک نفر قرار داشت.

سر جانگ پیونگ-گاک.

به محض اینکه تکنیکش را اجرا کرد، سرش قطع شده بود.

‹عوضی روانی!›

با وجود اینکه مجروح بود، اما این فداکاری ناامیدانه یک استاد ارشد بود.

تانگ مون-سو لحظهای درنگ کرد و به این فکر افتاد که آیا باید فرار کند؟ یا خودش را سپر دیگران کند.

و انتخاب او.

«توقف نکنید!»

او با عجله دکمهای را روی آستینش با انگشت فشار داد. سپس، چیزی روی بالاتنه و پایینتنه کتی که پوشیده بود ظاهر شد.

‹اگه بتونم از این استفاده کنم، همه چیز در شعاع ۲۰ متری منفجر میشه.›

این تنها راه برای متوقف کردن این هیولا بود.

او بدون تردید آغوشش را باز کرد.

«آه! ای جنگجوی فرقه شیطانی! فناوری دنگ رو بچش!»

پاپاپا!

سوزنهای کوچکی که در بدنش تعبیه شده بود، شلیک شد.

همزمان، چیزی شبیه به دود شروع به بیرون زدن کرد.

آنها به محض شلیک منفجر میشدند، اما مسئله خطرناکتر این بود که سم قطعاً هدف را میکشت.

«دیجی-۱۲۰۰.»

این یک سلاح شیمیایی به نام گاز شیطان بود.

این سلاح با ترکیب هنرهای سمی و فناوری شیمیایی مدرن ساخته شده بود. با تماس با این دود، بدن شروع به خوردگی میکرد و در عرض یک دقیقه میمرد.

این بدترین روش بود، اما حالا هیچ چاره دیگری نداشت.

«کواک!»

هیچکس نمیتوانست در برابرش مقاومت کند.

با این حال، این اتفاق افتاد.

«آه؟»

او گیج شده بود، زیرا سوزنهایی که رها کرده بود باید پخش میشدند، اما در عوض، در یک نقطه جمع شدند.

وووش!

همان جایی بود که چون یئو وون دستش را دراز کرده بود.

حتی گاز سمی که در حال پخش شدن بود، به هوا مکیده و سپس ناپدید شد.

انگار هوای اطراف چون یئو وون به یک جاروبرقی تبدیل شده بود.

«این... این دیگه چه کوفتیه...»

او هرگز فکر نمیکرد که خطرناکترین فناوری ساخته شده توسط خاندانش اینگونه خنثی شود.

در میان بهت و حیرتش، چون یئو وون به سمتش حرکت کرد.

«صـ-صبر کن!»

«به نظر نمیاد اونقدرام قوی باشی.»

چاک!

«کواک!»

شکل پنجم، هنر غایی خدای تیغ، که توسط چون یئو وون اجرا شد، سر تانگ مون-سو را قطع کرد.

«ارزشش رو داشت.»

چون یئو وون لبخند زد.

چیز جدیدی که یاد گرفته بود، به سرعت و با کارایی بالا استفاده شد.

خود چون یئو وون شکستناپذیر بود، بنابراین گاز در هر صورت تاثیری رویش نمیگذاشت، اما آن وو-هونگ و افسرانش در خطر بودند.

آن وو-هونگ که تا آن لحظه ساکت بود، به حرف آمد.

«استاد چون! اون افراد دارن میرن بالا.»

اگر آنها فرار میکردند، تمام کارهایی که تا الان انجام داده بودند به هدر میرفت.

با شنیدن این حرف، چون یئو وون طوری صحبت کرد که انگار موضوع مهمی نیست.

«نیازی به نگرانی نیست.»

«همه دارن میان!»

چهره چهار مدیر انجمن که به طبقه اول رفته بودند، با دیدن ورودی راهرو روشن شد.

اگر فقط میتوانستند خارج شوند، قادر بودند درباره اتفاقاتی که افتاده بود با خبرنگارها صحبت کنند.

«نمیتونیم بذاریم فداکاریشون بینتیجه بمونه!»

اگر عجله نمیکردند، آن هیولا به زودی میرسید.

از آنجا که قدرتشان حتی خراشی هم به او وارد نمیکرد، باید بیرون میرفتند و حقیقت را میگفتند.

درست در لحظهای که میخواستند در را باز کنند و بیرون بروند.

شوووش!

کسی وارد راهرو شده بود.

آن شخص موهای بنفش داشت، شاکنا.

و با لبخند گشادی پرسید.

«کجا میرید؟»

او آنقدر آنجا منتظرشان مانده بود که داشت حوصلهاش سر میرفت.

اعضای انجمن با دیدن او خشکشان زد.

«ها! حالا آدمایی که قدرتهای ماورایی دارن دارن ما رو مسخره میکنن.»

مدیران خودشان را افراد بااستعدادی میدانستند.

اما میدانستند که حریف هیولای داخل زیرزمین نمیشوند.

سو ده-بونگ شمشیرش را بیرون کشید و بر سر شاکنا فریاد زد.

«خانم جوان! اگه از سر راه نری کنار، میمیری...!»

شوووش!

«چی؟»

بدن او ناگهان به سمت چپ سو ده-بونگ رفت.

او که گیج شده بود، شمشیرش را به سمت چپ چرخاند، اما شاکنا با پایش آن را مسدود کرد.

«عوضی احمق! میخواد چی شمشیر رو با پاهای برهنه دفاع کنه.»

کلنگ!

«اون دیگه چی بود؟!»

شمشیری که چی شمشیر آبیرنگ روی آن جریان داشت، به دو نیم شد.

بدون توقف در آنجا، پایش همچنان جلو آمد و به شانه چپ سو ده-بونگ برخورد کرد.

بام! تق!

«کواک!»

بدنش که قادر به تحمل این نیرو نبود، به دیوار کوبیده شد.

پات!

مدیران وحشتزده از دویدن ایستادند و سعی کردند از آن زن دور شوند.

آنها نمیتوانستند شوک خود را از دیدن شکست تواناترین فرد میان خود پنهان کنند.

«آقای سو رو فقط با یه لگد از پا درآورد؟»

«این زن دیگه کیه؟»

اگر او چنین قدرتی و چنین ظاهری داشت، قطعا مردم دربارهاش صحبت میکردند.

با این حال، تا به حال چیزی درباره او نشنیده بودند.

در حالی که آنها نمیدانستند چه کنند، شاکنا انگشتش را به سمت یک نفر گرفت و گفت.

«کنت. تا کی میخوای وانمود کنی که منو نمیشناسی؟»

شخصی که شاکنا به او اشاره کرد، دائون از خاندان جونگ-سونگ بود.

دو مدیر دیگر در تعجب بودند که او درباره چه چیزی صحبت میکند.

چنگ!

«آه-چی؟»

«ارشد دائون! داری چیکار میکنی؟»

ارشد دائون هر دو نفر را از پشت گرفت.

آن دو وحشت کردند و در حالی که انرژی درونی خود را بالا میبردند، سعی کردند از چنگ او فرار کنند، اما چنگ او آنقدر قوی بود که نمیتوانستند تکان بخورند.

تق!

«کواک!»

«بـ-بسه... کواک!»

فقط با گرفتن گردنشان، توانست استخوانهایشان را بشکند.

ارشد دائون در حالی که آن دو سر را نگه داشته بود، هالهای تاریک از خود ساطع کرد و طوری صحبت کرد که انگار از این وضعیت آزرده شده است.

«من انرژیم رو تا جای ممکن مخفی کرده بودم، از کجا فهمیدی؟»

«منم تقریبا گیج شده بودم. مخفی کردن انرژی یعنی مخفی کردن همهچیز.»

شاکنا به سختی میتوانست هیچ انرژیای از آن شخص حس کند.

اگر تا این حد به او نزدیک نشده بود، حتی متوجه آن هم نمیشد.

«مطمئن نبودم زنده باشی. هیچ خبری نشنیده بودم، برای همین فکر کردم خائن مرده.»

دائون به حرفهای شاکنا پاسخی نداد.

در عوض، به سمت او دوید.

«انگار دوست نداری دربارش حرف بزنی؟»

شاکنا با دویدن ارشد دائون به سمتش، مشتهایش را گره کرد.

اما او بلافاصله به عقب حرکت کرد و خنجری به سمت گردن شاکنا پرتاب کرد.

شوووش!

به خاطر توانایی فازبندی او، خنجر به سادگی از بدنش عبور کرد.

در همان لحظه، دائون سعی کرد به جلو بدود و از آنجا خارج شود.

«تو!»

شاکنا سعی کرد به او برسد، اما او از قبل خیلی جلوتر بود. او با سرعت نور میدوید.

در عرض چند ثانیه، او بیرون میرفت.

حدود ۸ متر جلوتر از ورودی.

بام!

کف زمین خرد شد و کسی راه ارشد دائون را بست.

او چون یئو وون بود.

«کی گفت میتونی بری؟»

چون یئو وون پرسید و باعث شد ارشد دائون پوزخندی بزند و بگوید.

«تو مغروری، انسان. فکر نکن منم مثل اونام.»

ووونگ!

انرژی عظیمی از بدن دائون شروع به فوران کرد.

این انرژی تاریک و شیطانی بود.

او که انرژی کافی برای مقابله با چون یئو وون جمع کرده بود، بلافاصله مانند جانوری که به سمت طعمهاش میرود، حرکت کرد.

شوووش!

«اگه جنگجوی ردهبالایی مثل من قدرتش رو با هنرهای رزمی ترکیب کنه، گردن تو که از گوشت انسانه، میـ...»

پک!

«کواک!»

به محض نزدیک شدن او، چون یئو وون در یک لحظه گردن دائون را گرفت و او را بالا برد.

دائون که در موقعیتی غیرمنتظره قرار گرفته بود، نتوانست شوک خود را پنهان کند.

«ا-این دیگه چه کوفتیه؟»

چون یئو وون لبخند زد و گفت.

«چیت اینقدر متفاوته؟ شیطان.»

با شنیدن آن کلمه، حالت چهره دائون در هم رفت.