LNCrawler

چپتر 129: گروه اوشین (۲) - وحشت شیاطین

نزول خدای شیطانی — novelha.net · All chapters

چپتر 129: گروه اوشین (۲) - وحشت شیاطین

[ایـ... این خودکشیه! بیشتر اعضای قبیله به زور بیدار شدن و همشون تواناییهای سطح مارکی رو دارن. در مقایسه با افراد موریم، همشون باید تو سطح استاد الهی باشن. گذشته از سه تا نوچهاش، اون سه نفر مهارتهای متفاوتی دارن.]

دئو سعی کرد چون یئو وون رو منصرف کنه.

از این کار خوشش نمیاومد، اما از اونجایی که به این مرد سوگند وفاداری خورده بود، نمیخواست کشته بشه.

[همه به سطح استاد الهی رسیدن...]

شیاطین به عنوان موجوداتی که از بدو تولد جنگجو بودن، از انسانها قویتر بودن. این یعنی هیچکس نمیتونست در برابرشون بایسته.

در این صورت، اگه اون مرد زمانی که چون یئو وون حضور نداشت شیاطین رو میفرستاد، ممکن بود یه روز دیر برسه و تلفات خیلی زیادی به بار بیاد.

برای جلوگیری از این اتفاق، چون یئو وون میخواست اونا رو از بین ببره.

چاچاچاچ!

مسیرهایی به رنگ سیاه.

این شمشیر نامرئی انرژی شیطان آسمانی بود. اگه راهی قطعی برای نابودی حریف وجود داشت، همیشه میتونست شمشیر عالی شیطان آسمانی رو آزاد کنه.

'اما همینقدر کافیه.'

قدرت شمشیر نامرئی با انرژی شیطان آسمانی کافی بود.

«چـ-چطور یه انسان میتونه...»

بروم که سرش به دهها تیکه تقسیم شده بود، این رو پرسید.

فقط اون نبود.

در یک چشم به هم زدن، کل بدن ۱۲ شیطان تیکهتیکه شد.

«کواک!»

«کاک!»

تنها چیزی که از بدن شیاطین سالم مونده بود، هسته بود.

شمشیرزنی شیطانی همهچیز رو به جز اون یک مورد قطع کرده بود.

شووو!

وقتی چون یئو وون دستش رو دراز کرد، هسته از بدن شیاطین بیرون کشیده شد.

'بد میشه اگه اینا رو از بین ببرم.'

تواناییهای مرموزی درون هسته شیاطین وجود داشت. و به همین دلیل بود که از شمشیر عالی شیطان آسمانی استفاده نکرد.

از اونجا که شمشیر عالی شیطان آسمانی همهچیز رو قطع میکرد، چون یئو وون سعی کرد ازش استفاده نکنه.

«امکان نداره!»

مون ایل-هیانگ که از حاشیه ماجرا رو تماشا میکرد، شوکه نشد.

حتی اون که در اوج موریم کنونی قرار داشت، به سختی میتونست با یه شیطان مقابله کنه.

علاوه بر این، دو تا از سه شیطان اصلی اینجا بودن.

'اینکه دو تا از سه شیطان قدرتمند رو اینطوری از پا دربیاره...'

واقعاً رعبآور بود.

با این اتفاق، مون ایل-هیانگ کاملاً مطمئن شد.

'این مرد در سطح استاد آسمانی قرار داره...'

در همون لحظه، چون یئو وون شمشیرش رو تاب داد.

و شمشیر نامرئی که در هوا ظاهر شده بود، از میان یکی از ستونهای لابی عبور کرد.

پوک!

«کواک!»

صدای ترکهای مشابهی از طرفهای دیگه هم شنیده میشد. و ناگهان، فضای پایین لابی لرزید و شخصی ظاهر شد.

اون شخص آلکادو بود.

«کواا...»

آلکادو شکمش رو گرفت، در حالی که دود سیاهی ازش بیرون میزد.

این زخمی بود که توسط شمشیر نامرئی ایجاد شده بود.

علاوه بر این، صورت و بدنش پر از بریدگی بود.

«چطور ازش جاخالی دادی؟»

چون یئو وون با کنجکاوی پرسید.

شمشیر نامرئی آغشته به انرژی شیطان آسمانی قطعاً همشون رو هدف گرفته بود.

اما در اون لحظه کوتاه، یک نفر فرار کرده بود.

آلکادو به چون یئو وون خیره شد.

'اون یه هیولاست!'

یکی از تواناییهاش دورنوردی بود. اون میتونست تا فاصله ۱۵ متری ازش استفاده کنه.

'فکر کردم تونستم جاخالی بدم...'

اون دقیقاً تو همون لحظهای که چون یئو وون جلوی بروم ظاهر شد، ازش استفاده کرده بود.

اگه به طور غریزی خطر رو احساس نکرده بود و این کار رو نمیکرد، مثل اونا به تیکههای گوشت تبدیل میشد.

همیشه فکر میکرد دورنوردیش چون کوتاهبرده چندان خوب نیست، اما حالا جونش رو نجات داده بود.

'اون کسی نیست که بتونم تنهایی باهاش مقابله کنم.'

«چه غلطی دارین میکنین؟ بهش حمله کنین!»

آلکادو با عجله سر مون ایل-هیانگ و بقیه جنگجویان فریاد زد.

ارشدها و بقیه که با حیرت تماشا میکردن، به خودشون اومدن، اما هیچ اقدامی نکردن.

بعد از دیدن اون اتفاقات، عجیب بود که بخوان کاری بکنن.

'باید چیکار کنم؟'

'چطور میشه اون هیولا رو متوقف کرد؟'

آلکادو با دیدن رفتار اونا، لبش رو گاز گرفت. شاید انسانها اونقدر ترسیده بودن که نمیتونستن حرکت کنن.

اعضای قبیله خودش هم میترسیدن، اما ارباب یا رهبرشون دستور داده بود.

'اما انسانها... هاه؟'

وونگ!

آلکادو به خاطر شمشیر نامرئی که به سمتش پرواز میکرد، سعی کرد با عجله دورنوردی کنه. و بدنش در ورودی دروازه، که ۱۵ متر دورتر بود، ظاهر شد.

'حرومزاده لعنتی!'

یکم دیرتر جنبیده بود، شمشیر تو بدنش فرو میرفت. در حالی که عصبی و نگران بود، چون یئو وون جلوش ظاهر شد.

شوو!

«تو. به این میگی حرکت سریع؟»

«هوک؟»

چون یئو وون سعی کرد دوباره با شمشیر بهش ضربه بزنه.

آلکادو که گیج شده بود، دوباره دورنوردی کرد.

وووونگ!

این بار، به بیرون از ساختمون رفت. خیلی خوب میشد اگه میتونست با خونسردی دورنوردی کنه، اما چاره دیگهای نداشت.

'باید فرار کنم.'

این کسی نبود که بتونه باهاش مقابله کنه.

بنابراین با خودش فکر کرد که اگه مدام دورنوردی کنه، میتونه فرار کنه.

وونگ!

آلکادو دورنوردی کرد.

و یک بار دیگه، بدنش در فاصله ۱۵ متری ظاهر شد.

میخواست دوباره دورنوردی کنه، تا اینکه چیزی رو دید.

جلیز!

جرقههای صاعقه درست جلوش جریان پیدا کرد. و فقط یکی نبود. شمشیرهای بیشماری آغشته به چی رعد در اطرافش پخش شده بودن.

«چـ-چی...»

شوو.

درست جلوتر، چون یئو وون یک بار دیگه ایستاده بود.

با اینکه نمیتونست دورنوردی کنه، اما حرکت سریع چون یئو وون رو هم نمیتونست باور کنه.

«فقط میتونی در حدود ۵ جانگ جابهجا بشی؟»

فاصله جانگ یه واحد سنتی بود که معادل ۱۵ متر میشد.

چهره آلکادو خشک شد.

'کِی متوجه این موضوع شد؟'

از بخت بدش، و با وجود اینکه زیاد ازش استفاده نکرده بود، چون یئو وون تواناییش رو درک کرده بود. اگه این مرد نمیتونست مسافت زیادی رو طی کنه، پس راهحل ساده بود.

راهحل این بود که یه حمله دوربرد رو در هر جهتی که ممکن بود فرار کنه، آماده نگه داره.

چون یئو وون با لبخندی گفت:

«دوباره امتحانش کن. اون قابلیت جابجاییت رو.»

«... تو، تو واقعا یه انسانی؟»

«از شنیدن این سوال تکراری خسته شدم.»

شش!

وقتی چون یئو وون انگشتش رو بالا آورد، شمشیرهای بیشماری که آلکادو رو احاطه کرده بودن به سمتش هجوم بردن.

جرقه!

«این دیگه چه گندیه!»

با دیدن صاعقهای که به سمتش میآمد، رنگ از رخسار آلکادو پرید.

در همین حین، در آسمان، نه چندان دور از شهر گوانگجو.

دو پیکر پرنده در حال حرکت در پهنه آسمان بودن.

از آنجا که با سرعت بالایی پرواز میکردن، چهرههاشون تار و نامشخص بود.

ششش!

وقتی یکی توقف کرد، دیگری هم ایستاد.

و مردی با ظاهر عجیب و غریب که سویشرت خاکستری به تن داشت پرسید:

«پادشاه من. چرا توق...»

«ارتباط با قبیله قطع شد.»

«ها؟ منظورتون چیه؟»

در پاسخ به این سوال گیجکننده، مردی که چهرهاش در سایه پنهان بود، فریاد زد:

«یعنی تمام کسانی که تو گروه اوشین جمع شده بودن کشته شدن.»

«چـ-چطور؟»

قبیله نقطه قوتشون بود.

و اعضای قبیلهای که به آنجا فرستاده شده بودن، افراد قدرتمندی بودن که بیدار شده بودن، و چنین کسانی نابود شده بودن؟

«دو نفر از سه نفر برتر اونجا بودن. امکان نداره، یعنی اونا...»

«شکست خوردن.»

«نه.»

این سه نفر از گذشته به این شخص خدمت میکردن. اونا کسانی بودن که با خوردن تعقیبکنندگان قبیله قدرتمند شده بودن.

باور این که اونا شکست خورده باشن سخت بود.

«نه... نکنه یه دوک اومده؟»

«دوک؟»

در غیر این صورت، این اعضای قبیله نمیتونستن شکست بخورن.

«یعنی دوکها وارد عمل شدن؟»

مرد با نگاهی جدی چانهاش رو نوازش کرد. اگه تعقیبکنندگان دوک آمده بودن، پس وضعیت وخیم بود.

«اگه حتی یکی از دوکها فرستاده شده باشه یا به اینجا اومده باشه، برگشتن به گوانگجو فقط تمام چیزایی که پادشاه بنا کرده رو از بین میبره.»

با حرفهای زیردستش، مرد در اندوه و نگرانی فرو رفت. در همان لحظه، تلفن روی مچ دستش زنگ خورد.

دینگ!

او به صفحه نمایش نگاه کرد.

[رئیس گروه اوشین، مون ایل-هیانگ.]

چشمانش با سوءظن درخشید.

کل قبیله نابود شده بود، و عجیب بود که این مرد تازه الان تماس میگرفت.

با تردید، جواب داد.

«مون ایل-هیانگ؟»

-باید خودت باشی.

چشمان مرد باریک شد. این صدای مون ایل-هیانگ نبود.

«تو کی هستی؟»

-من؟ من چون ما از فرقه بزرگ شیطان آسمانیام.

چون یئو وون.

وقتی او با جسارت هویتش رو فاش کرد، چهره مرد در هم رفت.

او فکر میکرد که این کار توسط تعقیبکنندگان قبیله انجام شده، اما این کار توسط همان کسی انجام شده بود که سعی داشتن به دامش بیندازن و بکشنش.

این مضحک بود، بنابراین گفت:

«تو... این کار رو کردی؟ چون مو-سونگ؟»

-خب... قصدم این نبود، اما همون کاری رو کردم که شما با من کردید.

«چی؟»

-قصد داشتم همهتون رو نابود کنم، نه فقط اون یه مکان رو.

تق!

مرد تلفن رو محکم فشرد، شانس آورد که تلفن از طلا ساخته شده بود و فورا نشکست.

«تو خیلی پررویی. چطور جرئت میکنی این حرف رو به من بزنی؟»

-خیلی وقته که تو جامعه انسانی غرق شدی، اما به نظر نمیرسه بتونی کاملا مثل یه انسان رفتار کنی.

با حرفهای چون یئو وون، مرد سکوت کرد.

با توجه به چیزی که تازه شنیده بود، این مرد از هویتش خبر داشت. این یعنی نیازی به نقش بازی کردن نبود.

«تو در مورد ما میدونی.»

-یه خائن که همنوعان خودش رو شکار میکنه.

با کلمات طعنهآمیز چون یئو وون، مرد با صدایی پر از خشم گفت:

«این چیزی نیست که بخوام از انسانهای حقیر بشنوم.»

-تو آدم بامزهای هستی. اگه فکر میکنی انسانها حقیرن، بیا به گروه اوشین.

«چی؟»

-من رو زیاد منتظر نذار. نگو که میخوای دمت رو بذاری رو کولت و فرار کنی؟

«کرم گستاخ!»

با حرفهای چون یئو وون، چهره مرد سرخ شد. ناگهان چشمانش سیاه شدن. او میخواست همین الان این مرد پشت خط رو بکشه.

«پادشاه من.»

زیردست که داشت به تماس گوش میداد، پس از فشردن دکمه بیصدا تا طرف دیگر نتونه بشنوه، سرش رو تکون داد.

«این یه تلهست. آروم باشید.»

«...»

انرژیای که آزاد میکرد فروکش کرد و مرد به حالت عادی برگشت.

«خوشحالم که این یکی رو دارم.»

او تمام قدرتش و دو نفر از بهترین زیردستانش رو از دست داده بود، و در آستانه از دست دادن کنترلش بود...

«لوتر راست میگه. اینکه با همهشون مقابله کرده یعنی با آمادگی کامل به اونجا اومده. پس نباید تو تلهاش بیفتم.»

او میخواست بره، اما مطمئن نبود دشمن میخواد او چیکار کنه. و لوتر با صدایی آرام گفت:

«اون قراره به منطقه ممنوعه سهگانه بیاد. ما میتونیم از اونجا به عنوان میدون نبردمون استفاده کنیم.»

مرد سر تکون داد و دکمه بیصدا رو رها کرد و گفت:

«فکر میکنی کاری که تو میخوای رو انجام میدم؟»

-داری فرار میکنی؟

«فرار؟ ها! فکر میکنی از انسانی که چیزی بیشتر از یه حشره نیست میترسم؟ اگه اینقدر دلت میخواد بمیری، بیا به فویانگ. اونجا جونت رو میگیرم.»

-فویانگ؟

همانطور که لوتر گفته بود، او چون یئو وون رو به مکانی که میخواست کشوند.

اگه چون یئو وون به آنجا میآمد، میتونست به دامش بیندازه.

-چه نقشه واضحی.

«اگه نیای، منم همون کار رو باهات میکنم. مگه حضورت تو اونجا به این معنی نیست که یونگچون خالیه؟»

این بار، او چون یئو وون رو تحریک کرد و فکر میکرد جواب میده.

-خیلی نزدیکی.

«چی؟»

مرد با شنیدن این کلمات اخم کرد. در عجب بود که منظورش چیه.

خچ!

«کواک!»

فریادی از دهان لوتر خارج شد و دستی از سینهاش بیرون زد.

و در اون دست، هسته لوتر قرار داشت.

«!؟»

وقتی مرد به شخصی که پشت سر لوتر بود نگاه کرد، نتونست شوکش رو پنهان کنه.

اون چون یئو وون بود.

«چـ-چطور اینجایی؟»