LNCrawler

چپتر 161: کراکن (۱)

نزول خدای شیطانی — novelha.net · All chapters

چپتر 161: کراکن (۱)

«داره چه نقشهای میکشه؟»

چون یئو وون مطمئن بود که چائه مون-تاک نقشهای در سر دارد، و سپس احساس کرد که نوسانات کشتی به تدریج قویتر میشود.

به خاطر ابعادش در مقایسه با کشتیهای دیگر کمتر تکان میخورد، اما او هنوز هم میتوانست آن را حس کند.

«چیزی داره از زیر کشتی میاد؟»

چون یئو وون به سرعت نتیجه گرفت که اگر چیزی از دریا میآید، ابتدا باید یک خط دفاعی ایجاد کند.

جججککک!

او تصمیم گرفت از چی یخی استفاده کند و انرژی به شدت سردی از خود ساطع کرد. چون یئو وون که خالصترین فرم انرژی را در بدنش داشت، در عرض تنها چند ثانیه محوطه اطراف دریا را پوشاند.

«گرفتمش.»

با اینکه اولین بارش بود، اما به نظر میرسید موفقیتآمیز باشد. تکانهای کشتی به محض ایجاد یک لایه یخ به ضخامت دو متر متوقف شد. علاوه بر این، با یخ زدن آب، کشتی در حال فرار چائه مون-تاک نیز در یخ گرفتار شد.

«فکر کردی میتونی فرار کنی؟»

چون یئو وون این را به آواتار بیحرکت توی دستش گفت. در همان لحظه،

بوم! بوم! بوم!

کشتی که فکر میکرد بالاخره آرام گرفته است، چنان لرزید که گویی چیزی در دریا به آن میکوبید.

«ارباب!»

بکگی با این فکر که کشتی رفتار غیرعادی دارد به سمت چون یئو وون دوید و با دیدن یخ زدن دریا شوکه شد.

«این... ارباب، همه اینا رو شما یخ زدید؟»

چون یئو وون سر تکان داد. با دیدن این صحنه، بکگی در این فکر فرو رفت که چون یئو وون چقدر قدرتمندتر شده است.

«...اون هنوزم برام یه هیولاست.»

سونگ مو-چون گفته بود که اربابش به دلیل یک حادثه غیرمنتظره به آینده رفته است، و بکگی تصور میکرد که چون یئو وون در این محیط جدید به طور پیوسته پیشرفت خواهد کرد. با این حال، او در حال نشان دادن رشد تصاعدی و خارقالعادهای بود.

«اون چون ما است؟»

بکگی نیز استعداد شگفتانگیزی داشت، اما به هیچ وجه قابل قیاس با چون یئو وون نبود.

ششش!

در آن لحظه، گومیهو زرین در ظاهر یک بچه روباه از میان دستان چون یئو وون ظاهر شد.

«یه روباه؟»

بکگی که به آن نگاه میکرد گیج به نظر میرسید، اما گومیهو با نادیده گرفتن او رو به چون یئو وون گفت.

«یه چیز جالب اون پایین هست، چون ما.»

«...یه روباه سخنگو؟»

چشمانش حتی بیشتر از قبل گشاد شد؛ او با چون یئو وون جهنم را به چشم دیده و برگشته بود، اما این اولین بارش بود که یک روباه سخنگو میدید.

«چیه، راضی نیستی؟»

گومیهو طوری به بکگی خیره شد که گویی معذب شده بود. سپس، کشتی لرزید و غرش بلندی به گوش رسید.

بنگ! بوم! بنگ!

همه آنها همزمان به مرکز این لرزش نگاه کردند.

«اون دیگه چیه؟»

در سمت جنوبی مزایده، جایی که قایقهای تندرو مهمانان ویآیپی نگهداری میشد. چیز عظیم و بلندی از میان یخها بیرون زد که در امتدادش شبیه به مکندههای یک هشتپا بود.

«کیاااال!»

«ا-این چیه؟»

افراد روی قایقهای تندرو شروع به جیغ کشیدن کردند. در نگاه اول، شاخکهای غولپیکر، ضخیم و پیچدرپیچ به طول پانزده تا بیست متر کافی بود تا هر کسی را به وحشت بیندازد. کل این موجود شبیه یک هشتپای بزرگ بود.

اما،

ششش!

«اییکک!»

روی مکندههای غولپیکر در امتداد شاخکها، چیزهایی شبیه به کره چشم در حال حرکت مداوم بودند!

«چی؟ یه موجودیت خطرناک؟»

«کی دروازه باز شد؟»

مردم حسی درونی داشتند که این یک موجودیت خطرناک است و جای تعجب نداشت که موجودیت به کشتی نگاه کرد.

گررر!

سه پای غولپیکر به خود پیچیدند و سعی کردند مانند یک شلاق به قایق تندرو حمله کنند.

«آک!»

«ف-فرار کنید!»

در همان لحظه بود.

یک شاخک عظیم که در ابتدا سعی داشت به کشتی ضربه بزند، با صدای یک برخورد متوقف شد.

پاپاپاک!

از بالای کشتی، شخصی با سرعت زیاد در حال نزدیک شدن به هیولا بود.

«مطمئناً سازگار شدن با یه هشتپای غولپیکر به عنوان حریف کار سختیه.»

او کوهوکو سرعت بود که در فکر دزدیدن اقلام ارزشمند کشتی بود، اما سپس تصمیم گرفت که اگر جلوی هیولا را نگیرد، کشتی در همانجا دفن خواهد شد.

ششش!

البته، بسیاری دیگر نیز به این حضور ناگهانی واکنش نشان دادند. جنگجویانی که در کشورهای خودشان مشهور بودند، از جمله جک اورن، سلاحهایشان را بیرون کشیدند.

«من فقط اومدم تو مزایده شرکت کنم، اما این اتفاقات آزاردهنده مدام رخ میدن!»

پات!

مرد پرید و فوراً به سمت موجودیتی که وضعیت کشتی را تهدید میکرد پرواز کرد. این همان لحظهای بود که کشتی تبدیل به میدان نبردی برای موجودیت دروازه شد.

در همین حین، در کشتی تاریکی در فاصله حدود سیصد متری، نورافکنهای کشتی سطح یخزده روبهرو را روشن کردند.

پاپاک!

هزاران نفر در خط مقدم در حال ذوب کردن و پرتاب بمب به سمت آب یخزده بودند، چرا که میخواستند هرچه سریعتر از آنجا دور شوند.

«چه بلایی سر موتور اومده؟»

«دارم سعی میکنم قطعات یخزده رو ذوب کنم، اما ده دقیقه دیگه زمان میبره.»

«لعنت بهش!»

ده دقیقه دیگر طول میکشید تا خدمه یخ را بشکنند و به حرکت ادامه دهند. همه افراد در کشتی به چائه مون-تاک نگاه میکردند که به عرشه مزایده در فاصلهای بسیار دور خیره شده بود. شاخکهای بیشتر و بیشتری از دریا بیرون میزدند.

پاپاپا!

«بزرگتر شده.»

بسیار بزرگتر از زمانی بود که هفت سال پیش برای اولین بار آن را شکار کرده بودند. کراکن هیچ محدودیتی در تعداد شاخکهایش نداشت و بسیار فراتر از هشت یا ده شاخک ماهی مرکب یا هشتپا بود. اگر آن شخص آنجا نبود، هرگز نمیتوانستند آن را شکار کنند.

تق!

شخصی در سکانخانه که او در آن قرار داشت را باز کرد و وارد شد. مردی میانسال در دهه چهل زندگیاش نقابش را برداشت و چهرهای عبوس را نمایان کرد.

«آقای چول-ریونگ!»

او چول-ریونگ بود.

به لطف دریاچه یخزده، او توانسته بود بدون هیچ مشکلی به سمت کشتی بدود.

«چه اتفاقی افتاده؟ میتونیم کشتی رو حرکت بدیم؟»

یکی از خدمه در اتاق فرمان جواب داد:

«اگه بتونیم مشکل موتور رو حل کنیم، شاید بشه کشتی رو حرکت داد.»

«شاید؟ فکر میکنی الان وقت اما و اگر داریم؟»

چول-ریونگ بهشون نگاه کرد و فریاد زد. او برای رسیدن به اینجا مسیر سختی رو طی کرده بود، برای همین بیطاقت شده بود.

«اون حرومزاده هیولاصفت ممکنه بیاد دنبالمون...»

«آروم باش، چول-ریونگ.»

«پژوهشگر ارشد؟»

«وقت کافی داریم. به اونجا نگاه کن.»

جایی که بهش اشاره میکرد، همون جایی بود که شاخکهای عظیم از زمین یخزده بیرون میاومدن. به نظر میرسید دوازده شاخک در حال بیرون اومدن هستن.

بنگ!

جنگجویان هر کشور از قایقهای تندروی خودشون محافظت میکردن، اما کشتیهای متصل به تخته مزایده نابود شده بودن. افراد غیرمسلح در حال جیغ کشیدن بودن.

«اون... بزرگتر شده.»

چول-ریونگ با شوک گفت. اغراق نبود اگه میگفتن اندازهاش نسبت به اولین باری که دیده بودنش، دو یا حتی سه برابر شده بود. در اصل یک موجودیت آلفا رتبه A بود، اما حالا به نظر میرسید به رتبه S ارتقا پیدا کرده.

«فکر میکنی اونا میتونن تو این ده دقیقه با اون هیولا مقابله کنن و بعد بیان دنبالمون؟»

«اما...»

«اون سراغ ما نمیاد.»

«ها؟»

«الان دنیا بهش میگه قهرمان.»

چون یئو وون به عنوان قهرمانی شناخته میشد که بحران منطقه ممنوعه سهگانه رو حل کرده بود. به لطف این موضوع، افکار عمومی دیدگاه مثبتی نسبت به گروه یونگچون و فرقه شیطان آسمانی پیدا کرده بود.

چائه مون-تاک قصد داشت از شهرت چون یئو وون سوءاستفاده کنه.

«آه! چون مو-سونگ نمیتونه از شهرتش فرار کنه.»

«اون جنگجوها از اون دسته آدمایی هستن که عقده شهرت دارن، مخصوصاً اونایی که رهبری یه گروه بزرگ رو بر عهده دارن.»

چائه مون-تاک خندید. هرچند از دست دادن مهمانهاشون یه ضرر محسوب میشد، اما مطمئن بود که بازم پیدا میکنن.

«وقت زیادی نمونده.»

۵ دقیقه گذشته بود؛ فقط کمی بیشتر، و اونا از اونجا میرفتن.

دررر!

در همون لحظه، کشتی لرزید و موتورها به کار افتادن. یکی از خدمه فریاد زد:

«یخ قسمت موتور باز شد!»

با شنیدن این حرف، چائه مون-تاک لبخند زد.

«میبینی؟ نیازی نیست عجله کنیم. به محض اینکه از اینجا بریم...»

«پـ-پژوهشگر!»

چول-ریونگ با چهرهای رنگپریده به جایی اشاره میکرد و چائه مون-تاک برگشت تا نگاهی بندازه.

«!؟»

شخصی بیرون از اتاق فرمان ایستاده بود: چون یئو وون، در میان سایهها.

«چـ-چرا اون اینجاست؟»

او حتی وقت نکرد شوکه بشه، چون چون یئو وون به سرعت انگشتش رو روی پنجره گذاشت.

چاچاچا!

پنجره خرد شد و طوفانی از خردهشیشهها به داخل پرتاب شد.

پاپاپاک!

«کواک!»

«آخ!»

خردهشیشهها در بدن خدمه فرو رفتن.

«نه!»

چول-ریونگ سعی کرد با بدنش از چائه مون-تاک محافظت کنه، اما...

«برو کنار.»

وقتی چون یئو وون دستش رو تکون داد،

«اوغ!»

کواکوانگ!

بدن چول-ریونگ دیوار رو شکافت و به بیرون پرتاب شد. با توجه به اینکه چند لایه آهن و چوب در هم شکسته شده بود، این اتفاق واقعاً حیرتانگیز بود.

«چول-ریونگ!»

محافظش قوی بود، اما نه اونقدر که بتونه با چون یئو وون مقابله کنه.

«نگرانشی؟»

چون یئو وون طوری دستش رو حرکت داد که انگار داشت چیزی رو میکشید. بدن چائه مون-تاک که در حال فرار بود، به سمت چون یئو وون کشیده شد.

وونگ!

«لـ-لعنتی!»

با فکر اینکه گیر افتاده، تصمیم گرفت بالاخره تواناییش رو نشون بده. دست راستش به رنگ قرمز درخشید، در حالی که دست چپش با سرمای سفیدی سوسو میزد.

قدرتهای او دوگانگی گرما و سرما رو نشون میداد؛ میتونست با دست راست بسوزونه و با دست چپ منجمد کنه.

«احمق.»

این توانایی میتونست به عنوان یه حمله غافلگیرانه جواب بده، اما چون یئو وون در یک لحظه شمشیری شکل داد.

چاک!

«اوغ؟»

هر دو بازوی چائه مون-تاک در همون لحظه قطع شدن. اگه جنگجویانی با دههها تمرین نمیتونستن درد قطع شدن بازوهاشون رو تحمل کنن، یه آدم معمولی که فقط یه توانایی بهش داده شده بود چطور میتونست با این درد کنار بیاد؟

«کوااااک!»

در حالی که خون همچنان فواره میزد، فریادهاش تمومی نداشت. اگه خونریزی به زودی متوقف نمیشد، قطعاً از شدت از دست دادن خون میمرد، برای همین چون یئو وون نقاط خونی روی شونهاش رو مهروموم کرد تا جلوی خونریزی رو بگیره.

اما این فقط یه اقدام موقتی بود. اگه اون مرد به حال خودش رها میشد، از شوک ناشی از خونریزی میمرد. چون یئو وون رفت و روی صندلی کاپیتان در اتاق فرمان نشست و با دستش بدن چائه مون-تاک رو به سمت خودش کشید.

«آ-آیا اون یه خدائه؟»

اون قادر بود کارهای غیرقابلباوری انجام بده.

«به نظر میرسه الان آماده حرف زدنی. چائه مون-تاک، درسته؟»

با حرفهای چون یئو وون، مرد لبش رو گاز گرفت.

«جو هوگی! اون حرومزاده!»

هیچکس دیگهای نبود که اسمش رو فاش کنه. او نگران تمام چیزهایی بود که اون مرد ممکن بود به چون یئو وون گفته باشه. چائه مون-تاک نگاهی به بیرون انداخت و تخته مزایده رو دید که با پاهای کراکن به آشوب کشیده شده بود.

«چـ-چرا... اوغ... بهشون کمک... نمیکنی؟»

چون یئو وون خندید و پرسید:

«چرا باید این کار رو بکنم؟»

«چی؟»

او برای یک ثانیه از این جواب مات و مبهوت موند.

«ا-اگه نجاتشون ندی... شهرتت... لکهدار... میشه...»

چنگ!

چون یئو وون موهای چائه مون-تاک رو چنگ زد.

«کواک!»

«به نظر میرسه دچار سوءتفاهم شدی. تو چشمات، من شبیه یکی از اون حرومزادههای نیروهای عدالت به نظر میرسم؟»

«!؟»

«چرا باید خودم رو به خطر بندازم تا آدمایی رو نجات بدم که حتی نمیشناسمشون؟»

با این کلمات، چائه مون-تاک احساس کرد که انگار با چکش به سرش کوبیدن.

او فکر میکرد چون یئو وون هم فقط یه حرومزاده دیگه از موریمه که دنبال اسم و رسمه، اما این فرض یه اشتباه احمقانه از آب دراومد.

«ایـ-این مرد...»

تا همون لحظه آخر، چون یئو وون فقط بر اساس آرمانهای عملگرایانه خودش حرکت میکرد.