چپتر 169: خاندان شش رزمی خدای تیغ (۱)
چپتر 169: خاندان شش رزمی خدای تیغ (۱)
محوطهای که دفتر مرکزی و ساختمانهای گروه یونگچون در آن جمع شده بودند.
مردی نقابدار روی کوهی در فاصله حدود ۲.۶ کیلومتری، با یک تلسکوپ در حال نگاه کردن به داخل محوطه گروه یونگچون بود.
مرد نقابدار لباسهای سیاه و تنگی به تن داشت و غلاف سیاهی روی پشتش قرار گرفته بود. صدایی از هندزفری بیسیم داخل گوشش به گوش رسید.
- شانگهای. چون مو-سونگ داره از بندر به سمت هتل هایدن میره.
لحظهای که این کلمات را شنید، چشمان مرد نقابدار پر از شادی شد.
او نقابی را که به چهره داشت برداشت. صاحب نقاب کسی نبود جز گوم سونگ-ریونگ از شش تیغ، رهبر کنونی خاندان شش رزمی خدای تیغ.
«بالاخره وقتش رسید.»
گوم سونگ-ریونگ مدتها منتظر این لحظه بود.
او منتظر ماند تا چون یئو وون، که قدرت اصلی به شمار میرفت، گروهش را ترک کند.
«همهاش به خاطر اونه، اعتباری که در طول زمان جمع کرده بودیم از بین رفت.»
شش تیغ به همراه فرقههای انجمن موریم در اوج همهچیز قرار داشت، تا اینکه به خاطر حادثهای در زندان همهچیز رو به افول گذاشت. فروش شرکت کاهش یافته و قیمت سهام به پایینترین حد خود رسیده بود.
او در حال تحقیق روی شرکت بلک اسکای بود که به عنوان کسبوکار فرقه شیطان آسمانی شناخته میشد.
«ها! فکر میکنی به همین راحتی سقوط میکنم؟»
تقتقتق!
گوم سونگ-ریونگ پس از سه بار ضربه زدن به هندزفری گفت.
«شش استاد رزمی.»
«بله!»
شش صدا به گوش رسید.
شش مدیر اجرایی شش تیغ. به استثنای نایبرئیس آنها اوه چون-سو و مدیر کل سونگ بک-چون، این افراد بهترینهای بعدی بودند.
«آمادهاید؟»
«بالاخره!»
«خیلی منتظر موندیم.»
آن شش نفر هیجانشان را پنهان نکردند. آنها چندین روز از این مکان نگهبانی داده و عزمشان را برای به راه انداختن جنگ بیشتر کرده بودند. گوم سونگ-ریونگ دستورات را برای این گرگهای گرسنه صادر کرد.
«حرکت میکنیم!»
«بله!»
صدای شکستن چیزی به گوش رسید.
پاک!
با این صدا، منبع تغذیه برق در فاصله ۳ کیلومتری از محوطه یونگچون قطع شد و تاریکی همهجا را فرا گرفت.
در همین حین، در محوطه یونگچون، چون یو-جانگ به دیدن پدرش چون وو-جین که پس از تمرینات در اتاق در بسته موفق به رسیدن به حالت مطلوب شده بود، رفت و آنها در حال صرف شامی سبک بودند.
«خیلی وقته که اینطوری با پدرم شام نخورده بودم، منو یاد گذشته میندازه.»
چون یو-جانگ که هر روز به تنهایی غذا میخورد، لبخند عریضی بر لب داشت. احساس میکرد دوران کودکیاش دوباره زنده شده است.
چون وو-جین لبخند تلخی زد.
«... من کوتاهی کردم و نتونستم مراقبت باشم.»
«پدر...»
در واقع، چون وو-جین بیشتر برای چون یو-سانگ احساس تاسف میکرد. مهم نبود او چقدر بد بود، به هر حال فرزندش محسوب میشد. در طول تمرینات بستهاش، این پدر با خود فکر میکرد که اگر در تله دشمنان نمیافتاد، میتوانست جلوی درگیری برادران را بگیرد.
«اصلاً تقصیر شما نیست، پدر. ما خودمون مسئول کارامون هستیم.»
چون یو-جانگ که با دیدن چهره تلخ پدرش ناراحت شده بود، سعی کرد به او دلداری بدهد، و این باعث شد چون وو-جین احساس کند پسرش بسیار بالغ شده است.
«ممنون که اینو میگی...»
تق!
پیش از اینکه جملهاش را تمام کند، برق رفت. چون یو-جانگ از این تاریکی گیج شد.
«اطلاعیهای در مورد قطع برق یا تعمیرات داده بودن؟»
«امکان نداره. جای ما با واحد برق مرکزی شهر قرارداد داره، برای همین نباید به صورت ۲۴ ساعته قطع بشه.»
این محوطه اصلاً نمیتوانست تعطیل شود زیرا یک ساختمان کارخانه در داخل یونگچون وجود داشت. دلیلش این بود که چیزهای بسیار زیادی در آنجا وجود داشتند که باید دائماً خنک نگه داشته میشدند.
چون یو-جانگ از جایش بلند شد و تلفن متصل به آشپزخانه را برداشت.
- ....
«آه.»
حالا که فکرش را میکرد، تلفن داخلی به خاطر قطع برق کار نمیکرد. چون یو-جانگ که یک گوشی هوشمند داشت، شماره هوان میونگ-اوه را گرفت.
- لطفاً به منطقهای بروید که امکان برقراری تماس وجود داشته باشد، زیرا منطقهای که در آن هستید در حال حاضر قادر به هدایت تماس نیست.
با شنیدن این پیام، چهره چون یو-جانگ در هم رفت. اگر فقط برق رفته بود، زیاد به آن فکر نمیکرد و پیش خود میگفت که فقط یک نقص در خطوط است. اما، شبکههای تلفن همراه هم قطع شده بودند؟
«پدر!»
«شنیدمش.»
چاک!
چون وو-جین شمشیرش را که کنار میز بود برداشت و چون یو-جانگ پرده را کنار زد تا بیرون پنجره را نگاه کند. تمام آن سمت در تاریکی فرو رفته بود.
پاک!
در همان لحظه، بخشی از ساختمان روشن شد. برق اضطراری روشن شده و شروع به کار کرده بود. از آنجایی که این برق برای کارخانه بود، ساختمانهای دیگر در اولویت قرار نداشتند زیرا مصرف برقشان بسیار بالا بود.
«بیا اول بریم دفتر مرکزی.»
«بله.»
آن دو با عجله شمشیرهایشان را برداشتند و به بیرون رفتند. مانند ساختمان فعلی آنها، برق بسیاری از بخشهای محوطه قطع شده بود، بنابراین مردم در محوطه دفتر مرکزی در حال جمع شدن بودند.
وقتی به لابی رسیدند، با مدیران اجرایی برخورد کردند.
مدیران اجرایی به هر دو مرد نگاه کردند.
«لرد! رئیس!»
«هوان میونگ-اوه، چه اتفاقی داره میفته؟ ایدهای داری؟»
هوان میونگ-اوه سپس پاسخ داد.
«ما افرادمون رو فرستادیم تا اطراف رو بررسی کنن و از وضعیت باخبر بشن. با این حال، بهتره اول برای حمله دشمن آماده باشیم.»
سایر مدیران اجرایی نیز با این حرف موافقت کردند. با شنیدن این حرف، چون یو-جانگ به رهبران خاندانها دستور داد.
«روسای هر خاندان، اعضا رو برای دفاع از منطقه تعیینشده رهبری کنن. همین الان حرکت کنید.»
«بله!»
چون یو-جانگ به مدت ۱۷ سال آنها را رهبری کرده بود. با فرماندهی ماهرانه او، افراد بلافاصله وارد عمل شدند.
پات!
سه نفر ظاهر شدند. آنها محافظ اعظم و دو محافظ دیگر بودند.
«لرد! رئیس! به شما ادای احترام میکنیم.»
محافظ اعظم مارایون، محافظ چپ لی جونگ-هوا و محافظ راست سوب-هیونگ به شکل یک مثلث در اطراف آنها ایستادند. با دیدن این صحنه، چون یو-جانگ احساس آرامش کرد. مدتها بود که این سه نفر را در یک مکان ندیده بود.
فقط آنها نبودند. شخصی با دو شمشیر غولپیکر روی پشتش وارد لابی شد، او وانگ شین بود.
پاک!
او روی یک زانو نشست و گفت.
«لرد. من پیش شما میمونم!»
«اوه. وانگ شین.»
به عنوان یکی از بزرگترین قدرتهای فرقه شیطان آسمانی، حضور او در اینجا معنای زیادی داشت. گروه یونگچون کنونی از نظر قدرت عقب نمیماند. بلکه، اغراق نبود اگر میگفتیم که حتی قویتر هم شده است.
همهاش به خاطر یک نفر بود. قدرتمندترین نیرویی که اکنون غایب بود.
سووش!
سپس شخصی ظاهر شد. زنی با موهای سرخ؛ او مون رانیونگ بود.
«ارشد اعظم!»
چون یوجانگ، لرد فرقه، با چهرهای روشن بهش خوشامد گفت. مون رانیونگ از پنج جنگجوی بزرگ این دوران قدرتمندتر بود.
علاوهبر این،
سووش!
«انسانها! همگی جمع شدین؟»
«شاکنا!»
«آه! خواهر. داشتم دوش میگرفتم که آب گرم قطع شد!»
شاکنا با موهای بنفش خیس و چهرهای اخمآلود ایستاده بود. از وضعیت ناراضی بود، اما حضورش در اونجا برای بقیه قوت قلب بود. اون به عنوان یه شیطان، از سطح استاد عالی هم قدرتمندتر بود.
هوان میونگاوه به مون رانیونگ نزدیک شد و پرسید:
«لرد چون ما از این موضوع خبردار شده؟»
هوان میدونست که مون رانیونگ حتی بدون گوشی هم میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. اونا قدرت کافی برای مبارزه داشتن، اما خبر دادن به چون یئو-وون هم ضرری نداشت. مون رانیونگ سرش رو تکون داد.
«نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. راه دیگهای برای تماس باهاش هست؟»
«آه... که اینطور.»
«موضوع چیه؟»
چهره هوان میونگاوه درهم رفت.
«از اونجایی که امواج رادیویی رو قطع کردن، فکر کنم تراشه نانوی داخل بدنت هم مختل شده باشه.»
امواج نانو ماشین درون بدن مون رانیونگ برای برقراری ارتباط به فرکانس خاصی نیاز داشت، بنابراین اگه از اخلالگرها استفاده میشد، همهچیز تحت تأثیر قرار میگرفت.
«پس چیکار کنیم؟»
«آدمهام رو فرستادم بیرون. بهشون گفتم برای همه سیگنال هشدار بفرستن.»
مون رانیونگ با صدایی نگران پرسید:
«میتونن از محاصره اینجا عبور کنن؟»
«ها؟»
همه شوکه شدن. در واقع، کسی که گستردهترین حواس رو داشت، مون رانیونگ بود. اون به عنوان یه جنگجوی سطح استاد الهی، حس کرده بود که تعداد زیادی از افراد دارن حلقه محاصره رو تنگتر میکنن.
«خیلی نزدیک شدن... این قطعیه.»
چیزی که ازش میترسیدن به واقعیت پیوسته بود. چون یوجانگ بهش نزدیک شد و پرسید:
«ارشد اعظم. میتونی با حواست حس کنی دقیقاً چند نفر اون بیرونن؟»
«...تعداد افرادی که حس میکنم از ۱۲۰۰ نفر بیشتره. البته، همهشون هم مبارزان ماهری هستن.»
«این...»
همه از شنیدن این حرف دستپاچه شدن. اگه حرفش درست بود، اونایی که داشتن نزدیک میشدن ۱۲۰۰ جنگجوی سطح استاد بودن. فرقههای زیادی وجود نداشتن که چنین قدرتی داشته باشن. با توجه به اینکه انجمن موریم اخیراً سقوط کرده بود و گروه اوشین هم بهتازگی نابود شده بود، گروههای زیادی باقی نمونده بودن که چنین نیروی عظیمی در اختیار داشته باشن.
نه. فقط یه گروه بود.
«نه...»
«شش تیغ!»
در بین تمام فرقهها، فقط شش تیغ چنین قدرتی داشت. هوان میونگاوه لبش رو گاز گرفت.
«چطور تونستم چنین اشتباهی بکنم!»
به دستور چون یئو-وون، اون مأمورانی رو در شش تیغ مستقر کرده بود تا حرکاتشون رو زیر نظر بگیرن. چندی پیش گزارش شده بود که رئیس شش تیغ ناپدید شده. با این حال، اونا متوجه شده بودن که دشمن مخفیانه به شهر جینان نقل مکان کرده.
پات!
هوان میونگاوه روی زانوهاش افتاد.
«تقصیر من بود! لرد! متوجه نشدم که اونا به اینجا اومدن و نیروهاشون رو بسیج کردن.»
در واقع، سخت میشد این رو فقط تقصیر اون دونست. بخشی از نیروهای شش تیغ ناپدید شده بودن و ردیابی تکتک اونا غیرممکن بود. علاوهبر این، برخلاف فرمان شیطان آسمانی که بهتازگی دوباره قد علم کرده بود، شش تیغ در تمام این مدت به رشد و شکوفایی خودش ادامه داده بود.
چون ووجین سرش رو تکون داد.
«مدیر هوان میونگاوه. الان وقت این کار نیست.»
اگه دشمنان در حال محاصره این مکان بودن، باید متوقف میشدن. اغراق نبود اگه این رو یه جنگ تمامعیار بین فرمان شیطان آسمانی و خاندان شش رزمی خدای تیغ مینامیدن.
«خطرناکه.»
چون ووجین این رو گفت. با توجه به اتفاقاتی که توی زندان افتاده بود، دشمنان حتماً به شدت خشمگین بودن.
«هاا، باید این رو به لرد چون ما خبر بدم...»
اگه قرار بود یه جنگ تمامعیار در بگیره، چون یئو-وون حتماً باید ازش مطلع میشد.
شاکنا رو به هوان میونگاوه که داشت با خودش زمزمه میکرد، گفت:
«نمیتونیم با گوشی به ارباب زنگ بزنیم؟»
«غیرممکنه. چون امواج کل منطقه مختل شده.»
«پس از بیرون زنگ بزنین.»
«درسته!»
با شنیدن این حرف، مون رانیونگ با نگاه کردن به دستهای شاکنا ایده خوبی به ذهنش رسید.
«ها؟»
افراد شبهنظامی متعددی با نقاب و شمشیر به دست، در اطراف محوطه گروه یونگچون حضور داشتن.
اونا حتی عینکهای دید در شب هم به چشم داشتن و فقط برای یه هدف کاملاً آماده شده بودن.
هدفشون این بود که تمام اعضای فرمان شیطان آسمانی رو داخل محوطه یونگچون به دام بندازن و قتلعام کنن.
رهبری هر گروه بر عهده یکی از شش استاد رزمی بود.
به محض اینکه گوم سونگریونگ دستورات رو صادر کرد، اونا از روی حصارها عبور کردن.
«- تق! وارد شدین؟»
«- دست نگه دارین.»
۴۰۰ جنگجوی زبده از خاندان شش رزمی خدای تیغ در نزدیکی ورودی تاریک گروه یونگچون ایستاده بودن.
«- تق!»
در همون لحظه، شخصی سوار بر ویلچر ظاهر شد. پیرمردی با موهای آبی تیره، خالکوبیهایی روی بدن و پوستی چروکیده. ویلچرش حتی اتوماتیک هم نبود، بلکه با انرژی درونی به حرکت درمیاومد.
پات!
با ظاهر شدن اون، هر چهارصد نفر و حتی خود رئیس هم سر تعظیم فرود آوردن.
[من شخصاً از خط مقدم رهبری میکنم.]
در ابتدا قرار بود فوراً پیشروی کنن، اما منتظر بودن تا این پیرمرد از راه برسه.
رئیس به پیرمرد نزدیک شد و گفت:
«قربان. ما آمادهایم. فقط دستور بدین.»
«بسیار خب!»
درست مثل نگاهش، به نظر میرسید کلمات پیرمرد هم سرشار از قاطعیت بود. پیرمرد که تا اون لحظه بیحرکت نشسته بود، به آرامی از جاش بلند شد.
رئیس گوم سونگریونگ سعی کرد زیر بازوش رو بگیره، اما پیرمرد قاطعانه دستش رو پس زد.
«خودم میتونم راه برم.»
کراک!
پیرمرد کمرش رو صاف کرد، عضلاتش رو کش داد و سپس تمام سوزنهای فرورفته در بدنش رو بیرون کشید.
پات!
پیرمرد با صدایی جوان زمزمه کرد:
«امروز، هر چیزی رو که اینقدر براتون ارزشمنده از دست میدین...»
«!؟»
وووونگ!
قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، فضا به لرزه دراومد.
جرنگ!
گوم سونگریونگ پس از حس کردن یه انرژی بیگانه، سعی کرد بهش لگد بزنه. با این حال...
پام!
شخصی که از درون فضای در حال لرزش بیرون اومده بود، به راحتی ضربهاش رو دفع کرد. گوم سونگریونگ نمیتونست درک کنه که این فرد چطور تونسته بود ضربهاش رو مهار کنه، حتی اگه اون ضربه با تمام قدرتش زده نشده بود.
«ضربهام رو گرفت؟»
به کسی که لگدش رو مهار کرده بود نگاه کرد. با دیدن چهره اون شخص، چشمانش از تعجب گشاد شد.
«چـ-چطور اومدی اینجا؟»
در همون حین که گیج و مبهوت مونده بود، فریاد خشمگین پیرمرد از پشت سرش به گوش رسید:
«خدای شیطانی!!!»
کسی که ناگهان در مقابلشون ظاهر شده بود، همون کسی بود که قرار بود الان توی شانگهای باشه.