چپتر 181: ثبت (۲)
چپتر 181: ثبت (۲)
چون یئو وون پس از تماشای آن زبانش بند آمد. از آنجا که نانو دانش عصر حاضر را به او منتقل کرده بود، به خوبی با اصطلاحات فنی و موارد مشابه آشنایی داشت.
با این حال، هنوز هم نمیتوانست بفهمد چون مو-سونگ چه میگوید.
«نانو. متوقفش کن.»
[ویدیو متوقف شد.]
با دستور چون یئو وون، نانو آن را متوقف کرد.
«نانو. میتونی بفهمی چی میگفت؟»
[بله.]
«...اگه درست فهمیده باشم، به نظر میرسه مغزش مثل یه فایل کامپیوتری به اطلاعات تبدیل شده و روی هوش مصنوعی یه ابررایانه قرار گرفته... درسته؟»
[شما درست متوجه شدید.]
«ها!»
چون یئو وون از پاسخ نانو غافلگیر شد.
این بدان معنا بود که نوادهاش تصمیم گرفته بود بدن خودش را رها کرده و ذهنش را به یه کامپیوتر منتقل کند. به نوعی، این میتوانست راهی برای افزایش طول عمرش باشد، اما در واقعیت، این فقط شبیهسازی ذهنش بود.
«...هوف، بذار اول تا آخرش رو ببینیم.»
[بسیار خب.]
نانو به پخش ویدیو ادامه داد. سپس، چون مو-سونگ دوباره با سختی شروع به صحبت کرد.
-اگه این اتفاق بیفته، من با ابررایانه خدای شیطانی یکی میشم... برای توسعه... و برای ادامه فعالیت... سازمان... خواهد بود... هاا... هااا.
«سازمان؟»
چون یئو وون گیج شده بود.
اگر حدسش درست بود، احتمال زیادی وجود داشت که چون مو-سونگ در حال اداره شرکت مو-سونگ باشد. یا به طور دقیقتر، میشد گفت که هوش مصنوعی کپیشده از مغز او در حال اداره این سازمان بود.
-این پایان ضبط ویدیوی ۳۰۹۲ است...
چون مو-سونگ در حالی که هنوز صحبت میکرد، چشمانش سرخ شده بود و مدام بغض میکرد.
چهرهاش رنگپریده، تکیده و سرخ بود و ناگهان زیر گریه زد.
چون مو-سونگ با ناله گفت.
-نمیخوام بمیرم... نمیخوام بمیرم. میترسم.
به نظر میرسید از بیماری و مرگ وحشت دارد. چشمانش به وضوح پر از ترس بود.
-وقتی چشمام رو میبندم... فکر کردن به اینکه این... پایانه... خیلی وحشتناکه... خیلی درد داره... هاا... هاا... هاا... آیا واقعاً چیزی به اسم زندگی پس از مرگ وجود داره؟ یا فقط خلأئه؟
به نظر میرسید که او داشت به آرامی واقعیت را میپذیرفت. حتی چون یئو وون هم نمیتوانست تلخی این صحنه را پنهان کند.
به نوعی، تماشای رنج کشیدن نوادهای که به او کمک کرده بود، برایش دردناک بود.
«هااا.»
چون یئو وون آهی کشید. در این ویدیو، چون مو-سونگ مدام کلمات مربوط به نخواستن مرگ را تکرار میکرد. در حالی که این حرفها را میشنید، چون یئو وون صدای شخص دیگری را شنید.
-فرمانده.
-آه؟
چون مو-سونگ که در حال گریه بود غافلگیر شد و بلافاصله ویدیو را پایان داد.
کلیک!
ویدیو دیگر پخش نمیشد.
«نانو. بقیه ویدیوها آسیب دیدن؟»
[ویدیوی بعدی وجود ندارد. این آخرین ویدیو بود.]
«آخرین؟»
ویدیویی که تماشا کرد آخرین ویدیو بود.
ویدیو به شکل عجیبی به پایان رسید تا بتوان آن را یک پایان مناسب نامید، و مشخص نبود که آیا نوادهاش مرده است، یا اینکه هوش مصنوعی موفقیتآمیز بوده است.
«این...»
چون یئو وون نشست و آهی کشید. او نامطمئن بود. بسته زمان پنهانشده پیدا نشد و باز هم فقط اطلاعاتی که انتظارش میرفت به دست آمد.
«...پس، آیا گروه اماس همون هوش مصنوعی شبیهسازیشده از مغز چون مو-سونگه؟»
این چیزی بود که ویدیو میگفت. اما هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر گیج میشد.
اگر این حقیقت داشت، پس مغز شبیهسازیشده باید متعلق به چون مو-سونگ میبود.
پس جونگ-سو از کجا پیدایش شد؟
«هدف واقعی چی بود؟»
در خاطرات عضو D، یکی از ده عضو ارشد، هدف آنها خلق یک خدا بود. اما هوش مصنوعی گروه اماس متعلق به چون مو-سونگ بود، بنابراین هدف باید متعلق به نوادهاش میبود.
«حالا که بهش فکر میکنم، او من رو نشناخت.»
اگر هوش مصنوعی متعلق به چون مو-سونگ بود، پس باید او را میشناخت. با این حال، گروه اماس اصلاً چون یئو وون را نمیشناخت.
حتی مدیران اجرایی یا صداها او را با نام جعلیاش، چون مو-سونگ، صدا میزدند.
«قطعاً یه اتفاقی داره میفته.»
با در نظر گرفتن این موضوع، به نظر میرسید که همهچیز طبق برنامه پیش نرفته است.
«طبق سوابق، این ویدیوی سال ۱۷۳۰ است. گفته میشه که ۳۳۹ سال از اون زمان گذشته. تو این مدت چه اتفاقی افتاده؟»
واضح بود که چیزی این وسط گم شده بود. در غیر این صورت، گروه اماس هدف اولیهاش را از دست نمیداد و کارهای عجیبی مثل خلق یک خدا را انجام نمیداد.
«هوف.»
نگرانی بیشتر فایدهای نداشت. اگر وضعیت اینگونه بود، تنها راه برای فهمیدن حقیقت، ملاقات با رئیس گروه اماس بود.
شوو!
چون یئو وون دستگاه ذخیرهسازی تیویام را در سایهها قرار داد. سپس صدای هو بونگ را در ذهنش شنید.
-ارباب. من اینجا چندتا ماشین عجیب پیدا کردم، همشون منفجر شدن و شکستن.
«چی؟»
-اوه؟ این چیه؟
به دنبال آن، کلمات مون ران-یونگ در ذهنش طنینانداز شد.
- بونگ-بونگ، خودم به ارباب میگم. سرورم. صفحه مانیتور اینجا میگه... حذف گزارش... توالی خودکشی... به زبان انگلیسی.
متن به انگلیسی نوشته شده بود، برای همین هو بونگ نمیتونست معنیش رو بفهمه. مون ران-یونگ هم در حالت عادی نباید اون رو بلد میبود، اما وقتی به عنوان منشی کار میکرد، یادش گرفته بود.
با شنیدن این حرف، حالت چهره چون یئو وون درهم رفت.
«حذف گزارش؟ توالی خودکشی؟»
'این دیگه چی بود؟'
کوانگ!
در همون لحظه، غرش بلندی به همراه یک موج گرمای شدید از بالا احساس شد. یک انفجار بود. حتی زمانی برای متوقف کردنش وجود نداشت.
«تچ!»
شوو!
چون یئو وون در محیط جابجا شد و درست در نقطهای که انفجار در حال وقوع بود، ظاهر شد.
در میان اون، بکگی، هو بونگ و مون ران-یونگ قرار داشتند.
«ارباب!»
همه اونها با دیدن چون یئو وون فریاد زدند. اما به خاطر صدای انفجار، چیزی شنیده نمیشد.
شوو! وونگ!
وقتی چون یئو وون دستش رو تکون داد، فشار باد شدیدی یک خلأ ایجاد کرد که میتونست در برابر گرما و شعلههای آتش مقاومت کنه. به لطف این کار، هر سه نفر تونستند از اونجا فرار کنند.
«آه؟»
«نزدیک من بمونید.»
«بـ-بله!»
وونگ!
وقتی چون یئو وون چی شبح رو از محافظ مچ دست راستش بیرون کشید، شبح عضو E ظاهر شد.
'به گروه یونگچون!'
با دریافت این فرمان، شبح بازوهاش رو از هم باز کرد. سپس اون سه نفر به همراه چون یئو وون به درون فضا مکیده شدند.
در همون زمان، خلأ نیز از بین رفت و با رها شدن کنترل چون یئو وون، اون مکان منفجر شد.
کواانگ!
در همون زمان.
در اتاق جلسات مدیران ارشد گروه یونگچون.
چون وو-جین، چون یو-جانگ و سایر مدیران اجرایی همگی در اتاق جلسه حضور داشتند و نمیتونستند شوک خودشون رو از دیدن چهار نفری که ناگهان در اونجا ظاهر شدند، پنهان کنند.
چیک!
بخار از بدن بکگی، هو بونگ و مون ران-یونگ بلند میشد.
هو بونگ در حالی که موهای کمی سوختش رو میمالید، زمزمه کرد.
«هوف. نزدیک بود دوباره کچل بشم.»
هو بونگ که حالا موهای بلندی داشت، قبلاً به خاطر یک حادثه ناگوار کچل شده بود.
چون یو-جانگ با دیدن وضعیت اون سه نفر پرسید.
«چـ-چه اتفاقی افتاده؟ جد بزرگ.»
چون یئو وون با چهرهای آزرده جواب داد.
«یک دردسر.»
او به خاطر انفجار نتونست عضو C رو از اونجا برگردونه و ۳ کلون ارزشمند سایوگی رو هم از دست داد.
در اون لحظه، هیچ چاره دیگهای وجود نداشت. اگر چون یئو وون کمی دیرتر عمل میکرد، اون سه نفر دچار آسیب میشدند.
فضایی پر از ماشینآلات.
قلب این ماشینها مانیتورهای متعددی بودند و صفحه نمایش پر از ۰ و ۱ بود.
چیزی روی اون حک شده بود.
- ناپدید شدن اولین. (شروع گمشده)
در میان اونها، چند کلمه انگلیسی روی بزرگترین صفحه نمایش وجود داشت.
- زمان بیشتری باقی نمونده...
- فرایند ساخت خدا رو فعال کنید.
«لرد چون ما.»
بی ماک-هون با یک گوشی هوشمند به سمت چون یئو وون اومد.
«کیه؟»
چون یئو وون کمی عصبانی بود چون اوضاع طبق میلش پیش نرفته بود، بنابراین بی ماک-هون با احتیاط گفت،
«شاگردتون.»
«ها!»
این شاگرد کسی نبود جز آرک یونگ.
او همون کسی بود که فراموش کرده بود به آرک یونگ گفته بود میره دنبالش، اما بعد برای گرفتن بسته زمان رفته بود.
'شاگرد؟'
سپس اتاق پر از پچپچ شد.
با شنیدن حرفهای بی ماک-هون، همه مدیران اجرایی شوکه شدند. چون این شاگردِ شخص چون یئو وون بود!
چون یئو وون بدون اهمیت دادن به اونها، جواب تلفن رو داد.
«آرک یونگ.»
- استاد!
«به دریاچه بایکال رسیدی؟»
چون یئو وون قبل از رفتن به دنبال بسته زمان، از آرک یونگ خواسته بود به دریاچه بایکال بره. دریاچه بایکال در جنوب شرقی شهری بود که فاصله چندانی با محل گیر افتادن آرک یونگ نداشت.
با این حال، واکنش آرک یونگ غیرعادی بود.
- استاد... امم، اینجا یه مشکل خیلی بزرگ پیش اومده.
«مشکل؟»
- واقعاً احساس میکنم باید بیاید و خودتون این رو ببینید.
صدای بلندی به گوش میرسید. تقریباً شبیه صدای سوختن چیزی بود.
'چی؟'
در همون زمان.
در نزدیکی غرب دریاچه بایکال در روسیه.
بدن آرک یونگ که گوشی هوشمند رو در دست داشت، در نورهای قرمز میدرخشید. دلیل اینکه او حتی در نیمهشب با نور قرمز روشن احاطه شده بود، ساده بود.
قل قل!
دلیلش این بود که مکانی که آرک یونگ به اون نگاه میکرد، پر از مواد مذاب بود، در حالی که باید به جای اون یک دریاچه آبی وجود میداشت.
«ها، چطور بگم...»
در وسط این دریاچه پر از مواد مذاب، باید جزیره اولخون قرار میداشت، مکان مقدس قصر یخ دریای شمال که چون یئو وون دربارهاش صحبت کرده بود.
با این حال، این مکان به قدری داغ بود که حتی نزدیک شدن به دریاچه هم غیرممکن بود.