LNCrawler

چپتر 210: ظهور پادشاه شیاطین (۳)

نزول خدای شیطانی — novelha.net · All chapters

چپتر 210: ظهور پادشاه شیاطین (۳)

«وووااااا!!!!»

وضعیت جنگ با ظهور قبیله شیاطین تحت فرمان چون یئو وون بار دیگر تغییر کرد.

آنها شامل شیاطین درون زندان میشدند که تعدادشان بیش از پانصد نفر بود و همگی در سطح کنت یا حتی مارکی بودند.

چهره شیاطین تحت فرمان پادشاه شیاطین با احساس این قدرت عظیم، غرق در تنش شد.

«دارن میان!»

«متوقفشون کنین!»

شیاطین در برابر حریفانی که میتوانستند به خوبی با آنها بجنگند، صفآرایی کردند.

«ا-این دیگه چیه؟»

فرمانده چو یون که به همراه گارد ملی در آنجا حضور داشت، در بهت و حیرت فرو رفته بود و تمام اتفاقاتی را که باعث شده بود به محوطه یونگچون بیاید فراموش کرد. حالا باید چهکار میکرد؟

حتی یک نفر از نیروهای تحت فرمانش هم نمیتوانست حرفی بزند.

چشمان تیز و وهمآور پادشاه شیاطین تائورا به یک موجود خیره شده بود؛ دوک جوزف که به فرم عادی خود بازگشته بود.

درخشش سبز چشمانش نگاهی ترسناک به سمت پادشاه شیاطین روانه کرد، اما دوک جوزف هیچ شباهتی به آخرین باری که پادشاه شیاطین تائورا او را دیده بود نداشت.

«اون زنده بود؟»

پادشاه شیاطین مطمئن بود که دوک جوزف مرده است، اما وقتی او از طریق دروازه ظاهر شد، تنها یک فکر از ذهنش عبور کرد؛ بذر نفاق.

از زمانی که تائورا بر تخت پادشاه شیاطین نشسته بود، دوک جوزف پیوسته موجودیت او را تهدید میکرد.

«کالیاف... و جوزف.»

دو موجودی که به او شک داشتند اکنون در کنار هم بودند؛ چطور ممکن بود این چیزی جز یک فرصت عالی باشد؟ پادشاه شیاطین لبخندی زد.

«حالا میتونم جفتشون رو بکشم.»

لبخند!

اگرچه او فقط داشت احساساتش را بروز میداد، اما حس رعبآور و عظیمی در سراسر منطقه منتشر شد.

«!!!»

تمام نگاهها روی او متمرکز شد.

«چه فشار سنگینی!»

«اون یه هیولاست؟»

حضور پادشاه شیاطین ترس را به جان تمام افراد حاضر در میدان نبرد انداخت.

هاله درندهخوی او حتی به قدری قدرتمند بود که آنها را خفه میکرد.

«تائورا!»

دوک جوزف که به دستور چون یئو وون در حال فرود آمدن روی زمین بود، متوقف شد. او متوجه شد که این انرژی به قدری تهدیدآمیز است که دیگران را به وحشت بیندازد، هرچند خودش اصلاً نترسیده بود.

او برای مدتی طولانی فقط از یک موجود متنفر بود و اکنون فرصتی پیش آمده بود که نمیتوانست آن را از دست بدهد.

«تائوراااا!!!»

دوک جوزف در حالی که فشار عظیمی در اطرافش بالا میرفت و تمام بدنش به رنگ سبز درمیآمد، صورتش را با دست راستش پوشاند.

بوی مشمئزکنندهای پخش شد؛ بوی متعفن سم.

«دوک جوزف!»

دوک اعظم کالیاف که در حال پایین رفتن بود، نتوانست شوک خود را پنهان کند. او نگران بود که این اتفاق بیفتد و همینطور هم شد.

دوک جوزف کسی بود که قبل از عبور از دروازه همیشه خشم نسبت به پادشاه شیاطین تائورا را در دل میپروراند و همین باعث شده بود کالیاف سعی کند او را منصرف کند.

«دوک جوزف، انجام دادنش به تنهایی غیرممکنه...»

«کالیاف!»

سپس صدای فریاد کسی را شنید. دوک اعظم کالیاف سرش را چرخاند و درست در همان لحظه نور نقرهای رنگی را دید که به سمتش پرواز میکرد.

«اوردان!»

چشمان سرخرنگی در درون یک فرم کاملاً نقرهای درخشید؛ این اوردان در فرم بیداری پیشرفته خود بود.

«چطور جرئت میکنی قانون رو بشکنی و این کار رو بکنی!»

او متقاعد شده بود که کالیاف در حال ارتکاب خیانت است و برای متوقف کردن او به پرواز درآمده بود.

دوک اعظم کالیاف از کارهای اوردان گیج شده بود. از نظر قدرت، او یک قدم جلوتر از اوردان بود، اگرچه پس از از دست دادن یک دست در برابر چون یئو وون، بدنش آسیب دیده بود و قدرتش در حد مطلوب نبود.

«نمیتونم کاری بکنم.»

او نمیتوانست حریفش شود. دوک اعظم کالیاف دستش را به سمت صورتش برد و سعی کرد از بیداری پیشرفته استفاده کند، اما،

شوووش!

کسی راه دوک اعظم اوردان را که به سرعت در حال پرواز بود، سد کرد.

«ها؟!»

دوک اعظم اوردان بلافاصله به سمت بالا حرکت کرد تا متوقف نشود و به آرامی دستش را حرکت داد تا این مانع را قطع کند.

بنگگگ!

با این حال، حریف به سادگی حمله او را دفع کرد. اما این دفع موفقیتآمیز حتی غافلگیرکنندهترین بخش ماجرا نبود؛

«یه انسان؟»

کسی که حملهاش را دفع کرد از قبیله شیاطین نبود، بلکه یک انسان بود؛ چون یئو وون.

اوردان خیانت کالیاف را فراموش کرده بود و اکنون بیشتر نگران این انسان بود.

«انسان، به نظر میرسه خیلی ماهری. میخوام باهات بازی کنم اما وقت ندارم که باهات...»

«تو این کار رو کردی؟»

«چی؟»

چون یئو وون انگشتش را دراز کرد و به فرم گومیهو زرین که خز و پوستش سوخته بود اشاره کرد.

اگرچه این منظره وحشتناکی بود، اما اوردان خندید.

«که اینطور. به نظر میرسه میخوای انتقام اون جونور رو بگیری.»

«پس تو این کار رو کردی؟»

صدای چون یئو وون عجیب به نظر میرسید. دوک اعظم اوردان با استفاده از این فرصت او را تحریک کرد.

«خوردن چیزی که سوخته باشه لذتبخش نیست؟ اگه بخوای، میتونم تو رو هم مثل...»

تک!

در آن لحظه، دست چون یئو وون به سمت سر او رفت.

دوک اعظم اوردان که با وقوع این اتفاق احساس بیدفاعی میکرد، فکر کرد این تلاش مضحک است.

«چطور جرئت میکنی، یه انسان، سر یه دوک اعظم رو بگیری...»

«برای این آمادهای؟»

«چی؟»

کرککک!

«کوااااک!»

قبل از اینکه دوک اعظم اوردان حتی بتواند بپرسد این چیست، انگشت چون یئو وون در سرش فرو رفت. بدن بیداری پیشرفته دوک اعظم که تا این حد به آن افتخار میکرد، سوراخ شد و انگشت چون یئو وون مدام عمیقتر فرو میرفت.

«حرومزاده!»

هر دو دست دوک اعظم اوردان که خشمگین بود و درد میکشید، به رنگ نورهای نقرهای چشمکزن درآمد؛ آذرخش نقرهای.

انگار که نورها را کنترل میکرد، سعی کرد بدن چون یئو وون را به دو نیم کند، اما دستان چون یئو وون سریعتر بودند.

کوانگ!

«کواک!»

کرککک!

وقتی چون یئو وون با حرکتی شبیه به چکش به سر او ضربه زد، گردن دوک اعظم اوردان با صدای فرو رفتن سرش در بدنش شکست و بدنش بیجان روی زمین افتاد.

سووش! بوم!

«برمیگردم. یه لحظه همینجا بمون.»

چون یئو وون این را به کالیاف گفت و به سمت زمین رفت.

دوک اعظم کالیاف که شاهد تمام این اتفاقات بود، به چون یئو وون مکانی را نشان داد که دوک جوزف به سمت آن هجوم میبرد؛ پادشاه شیاطین.

«این...»

او باید پادشاه شیاطین را متوقف میکرد. گردن دوک اعظم اوردان که روی زمین افتاده بود، از بدنش رشد کرد و به حالت اول برگشت.

دودودوک!

اگرچه به اندازه دوک اعظم کالیاف ماهر نبود، اما داشت خود را بازسازی میکرد. دوک اعظم کالیاف سرش را به یک طرف تکان داد، انگار که احساس سرگیجه میکرد.

کواک!

با همان یک ضربه، دوک اعظم اوردان متوجه شد که حریفش هیچ از او ضعیفتر نیست.

«اون واقعاً یه انسانه؟»

ضربهای که چون یئو وون وارد کرد باعث آسیب جدی به او شد، چیزی که از زمان تبدیل شدن به یک دوک اعظم هرگز تجربه نکرده بود.

سووش!

چون یئو وون درست مقابل دوک اعظم اوردان فرود آمد، کسی که با عجله سعی کرد دستش را دراز کند تا با آذرخش نقرهای به چون یئو وون ضربه بزند. اما در همان لحظه، چیزی از شانهاش عبور کرد.

چاک!

«کواک!»

بازوی راستش قبل از اینکه بتواند از آن استفاده کند، قطع شد.

'این دیگه چه کوفتیه!'

دوک اعظم اوردان با از دست دادن فرصت حمله، وحشت کرد و به عقب رفت.

'اگه همینطور پیش بره میمیرم.'

دوک اعظم اوردان که عقبنشینی را بهترین حرکت میدانست، تصمیم گرفت آذرخش نقرهای را روی تمام بدنش استفاده کند.

ووونگ!

استفاده از آذرخش نقرهای روی تمام بدنش چیزی بود که تنها در حالت بیداری پیشرفتهاش میتوانست از آن استفاده کند و باعث میشد دشمنانی که به او حمله میکنند نیز آسیب ببینند.

'بهتره به جای مهار کردنش، همین فاصله رو حفظ کنم...'

سووش!

با این حال، چون یئو وون درست در مقابلش ظاهر شد. با وجود حضور ناگهانی که یک بار دیگر به او نزدیک شد، دوک اعظم اوردان بیحرکت ماند در حالی که چون یئو وون دستش را دراز کرد.

'احمق!'

دوک اعظم اوردان به تلاش چون یئو وون برای حمله به او خندید؛ تمام بدنش توسط آذرخش نقرهای محافظت میشد، بنابراین مبارزه تنبهتن چون یئو وون به نفع اوردان تمام میشد.

اما این فقط یک توهم خام بود.

هوووف!

دست چون یئو وون پر از شعلههای سیاه شد.

«ها؟»

سپس دست چون یئو وون که آغشته به شعلههای سیاه بود، صورت دوک اعظم اوردان را چنگ زد.

جیززز!

آذرخش نقرهای که دوک اعظم اوردان روی صورت خودش استفاده کرده بود شروع به سوختن کرد و چون یئو وون بدون تردید دوک اعظم را به زمین کوبید.

کوااانگ!

لحظهای که به زمین برخورد کرد، زمین شکافته شد. این نیرو به قدری قدرتمند بود که بر اثر برخورد، گودالی به عرض ۱۰۰ متر ایجاد شد.

اما دردی که دوک اعظم اوردان احساس کرد، بسیار شدیدتر از این بود.

هوووف!

شعلههای سیاه از صورتش به تمام بدنش گسترش یافت، آذرخش نقرهای که بدنش را احاطه کرده بود سوزاند و به درون بدنش نفوذ کرد.

جیززز!

«کواااک!»

دوک اعظم اوردان از شعله سیاهی که او را از درون و بیرون میسوزاند فریاد کشید. او برای فرار از چنگ چون یئو وون تقلا کرد، اما هر چه بیشتر دستوپازد و مقاومت کرد، شعله با شدت بیشتری سوخت.

«ولم کن! کواک! خواهش میکنم! ولم—»

چون یئو وون به شیطان در حال عذاب گفت،

«مگه نگفتی چیزا وقتی میسوزن بهتر میشن؟ پس بیا تا حد خاکستر شدن بسوزونمت.»

'ای-این حرومزاده؟'

با این کلمات، دوک اعظم اوردان لرزهای در ستون فقراتش احساس کرد؛ سوختگی که به او وارد میشد، به مراتب بدتر از چیزی بود که او بر سر گومیهو زرین آورده بود.

گومیهو زرین که در حال از دست دادن هوشیاریاش بود، در چشمان بیجانش سیاهی چیزی را دید.

'این؟'

این دوک اعظم اوردان بود که کاملاً سیاه شده بود؛ تنها چیزی که از پیکرش به چشم میآمد، چشمان زرشکیاش بود.

«خواهش میکنم... خواهش میکنم... فقط منو بکش.»

دوک اعظم اوردان به او نگاه کرد و برای کشته شدن التماس کرد. او درد بسیار زیادی میکشید زیرا شعلههای سیاه ظاهراً فناناپذیر بودند و در حالی که بدنش در میان شعلهها بازسازی میشد، او را تا ابد شکنجه میکردند.

دیدن التماس چنین هیولایی واقعاً لذتبخش بود.

«مایه تأسفه که یک جانور یوکای بزرگ مجبور شد با چنین زبالهای بجنگه.»

صدایی بیروح در گوشش طنینانداز شد و با شنیدن آن، چشمانش درخشید.

'چون ما...'

وقتی چشمانش را باز کرد، چون یئو وون را دید که پشت گردن شیطان را گرفته است و این باعث شد لبخند بزند.

'اونا خیلی شبیه همن.'

با اینکه هرگز به زبان نیاورده بود، اما چون یئو وون از اینکه او لمسش کند متنفر بود. هر بار که چون یئو وون را میدید، همان عطر اولین چون ما به یادش میآمد که باعث میشد احساس ضعف کند.

او با آخرین توانش، خواستهاش را بیان کرد:

«من... خوشحالم... که تونستم... قبل از... مرگم... تو رو... ببینم.»

انرژیاش به سختی قابل تشخیص بود و خسته بود، اما دیدن چون یئو وون برای آخرین بار برایش معنای زیادی داشت.

«تو... زودتر... از... جدت... اومدی...»

گومیهو زرین آخرین نشانههای حیات را در چشمانش از دست داد، که باعث شد چون یئو وون دستش را روی پیشانی او بگذارد.

«کی بهت اجازه رفتن داده؟»

«اگه اینقدر... از من... خوشت میاد... تظاهر... به چیز دیگهای نکن...»

«دچار سوءتفاهم نشو.»

ووونگ!

'!!'

در آن لحظه، انرژی یوکای از طریق پیشانیاش به درون بدنش هجوم آورد.

'آه!'

چشمانش که کدر و بیتمرکز شده بودند، لرزیدند.

اگر فقط انرژی یوکای به او داده میشد، زمان میبرد تا آن را بپذیرد، اما چون یئو وون از هر انرژی یوکای استفاده نکرده بود: انرژی یوکای که به او داد، انرژی خودش بود.

«به جای اینکه قدرت خودم رو بهت بدم، میذارم قدرت خودت رو پس بگیری.»

این انرژی یوکای او بود که در گذشته جذب کرده بود و در نهایت به درستی مورد استفاده قرار گرفت. بدن گومیهو که سوخته بود و میلرزید، دوباره شروع به بازسازی کرد.

چون یئو وون با نگاه به وضعیت رو به بهبود او، زمزمه کرد،

«بیشتر بگیر.»

با این کلمات، گومیهو زرین پوزخندی زد.

در همین حال، اتفاق وحشتناکی در آسمان در حال رخ دادن بود.

«کواااک!»

گردن دوک جوزف در دستان پادشاه شیاطین بود؛ او به جلو هجوم برده بود تا به طرز غمانگیزی در حالی که سم سبز رنگی بیرون میداد، بمیرد.

پایینتنهاش در وضعیت وحشتناکی به نظر میرسید.

«کواک!... کواک!»

در دوردست، بیداری پیشرفته دوک اعظم کالیاف توسط یک دست سیاه غولپیکر متوقف شد.

'این... این اختلاف...'

دوک جوزف که در باموت قویتر شده بود، حیرتزده شد.

او که بهترین در میان سه دوک اعظم بود، وارد عمل شده بود، اما نتیجه تغییری نکرد.

پادشاه شیاطین حتی بیداری راستین را هم انجام نداده بود؛ قدرت او میتوانست به اندازه خدا قدرتمند باشد.

«چیه، واقعاً فکر کردی میتونی حمله کنی؟ دوک جوزف، باید تا آخر خودت رو مخفی میکردی.»

پادشاه شیاطین تائورا با لبخندی وهمآور به اشتباهات آنها خندید. جوزف به سختی پاسخ داد،

«لاری...»

«چی؟»

«لاریشا برگشته.»

«لا...ریشا؟»

پایینتنه پادشاه شیاطین لرزید. او که از اتفاقی که برای زره آریشا روی بدنش میافتاد گیج شده بود، انرژی برندهای را احساس کرد.

پاک!

همزمان با شکافته شدن هوا توسط یک خط سیاه، پادشاه شیاطین تائورا دستش را از روی دوک جوزف برداشت.

چاک!

اگر یک لحظه دیرتر عمل کرده بود، مچی که دوک جوزف را نگه داشته بود قطع میشد.

'این..'

شوووش!

چشمان پادشاه شیاطین با احساس این قدرت باریک شد و سرش را به سمت چون یئو وون بلند کرد.

«تو پادشاه شیاطین هستی؟»

پادشاه شیاطین به چون یئو وون که با تکبر از موقعیتی بالاتر در آسمان صحبت میکرد، اخم کرد.