LNCrawler

چپتر 23: اخبار غیرمنتظره (۳)

نزول خدای شیطانی — novelha.net · All chapters

چپتر 23: اخبار غیرمنتظره (۳)

یک ون سیاه و یک سدان خاکستری در حال تعقیب ون سفیدی بودند که چون یئو وون در آن حضور داشت.

افراد داخل این دو ماشین در تعقیب کردن حرفهای بودند.

این فرصت خوبی بود تا شخصی را که نزدیک به سه ماه تعقیب و زیر نظر داشتند، دستگیر کنند.

«گوم جونگ-سو و نفر نهم در حال حرکت هستن.»

تعقیب این وسیله نقلیه که معمولاً در جادههای شلوغ حرکت میکرد، آسان نبود چون جلب توجه زیادی میکرد، اما حالا این ماشین به مکانی خلوتتر رفته بود.

و مکانی که ون سفید به سمتش میرفت، دوربینهای مداربسته زیادی نداشت.

کییک!

علاوه بر این، ماشین به تازگی متوقف شده بود.

رهبر تیم در سدان خاکستری در حالی که هدفون گوش چپش را فشار میداد، به حرف آمد.

«فرصت خوبی داریم. چیکار باید بکنیم؟»

و صدایی پاسخ داد.

-کلیک! دستگیرشون کنین و بیارینشون اینجا.

«مفهومه.»

وقتی دستور صادر شد، رهبر تیم دوباره هدفونش را فشار داد و گفت:

«بهشون حمله کنین.»

-دریافت شد!

ون سیاه جلویی به محض صدور فرمان شتاب گرفت و به سمت ون سفید پارکشده یورش برد.

«آماده باشین.»

«بله!»

کلیک! کلیک!

به جز راننده، چهار مرد داخل سدان اسلحههای صداخفهکندار خود را بیرون کشیدند.

این اسلحهها گلولههای بیهوشکننده داشتند.

«به محض اینکه از ماشین پیاده شدن، شلیک کنین.»

«بله!»

حتی اگر به ماشین پارکشده میکوبیدند، از آنجا که افراد داخلش جنگجویان موریم بودند، میدانستند که میتوانند بدون آسیبدیدگی بیرون بیایند.

در همان لحظه بود.

بنگ! وونگ!

ون سیاهی که با سرعت به جلو میتاخت، ناگهان واژگون شد.

این اتفاق قبل از برخورد آنها به ون سفید رخ داد.

«ماشین چپ کرد!»

«چه خبره؟»

آنها مطمئن نبودند چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما اهدافشان باید دستگیر میشدند.

«گاز بده!»

راننده شوکهشده با این دستور پایش را روی گاز فشرد.

بررررنگ!

وقتی سرعت ماشین افزایش یافت، آماده برخورد با ون سفید شد.

کیییک!

سدان توقف ناگهانی کرد.

به خاطر این توقف ناگهانی، سرنشینان داخل ماشین به صندلیهای جلو و داشبورد کوبیده شدند.

«حرومزاده دیوونه! داری چه غلطی میکنی؟ چرا ترمز گرفتی!»

با فریاد مرد، راننده با چهرهای گیج سرش را برگرداند و گفت:

«مـ-من نبودم!»

«چی؟»

«پام روی گازه!»

«چی؟»

هوونگ!

دود از چرخهای عقب ماشین بلند میشد.

وضعیتی بود که لاستیکها با چرخش چرخها در حال سوختن بودند، اما ماشین به جلو حرکت نمیکرد.

«!؟»

همه افراد داخل ماشین شوکه شده بودند.

ماشین آنها که با سرعت زیادی در حرکت بود، توسط یک انرژی ناشناخته متوقف شده بود.

«لعنتی!»

رهبر تیم میدانست که اتفاق عجیبی در حال رخ دادن است.

«از ماشین پیاده شـ...»

قبل از اینکه حرفش تمام شود، در صندلی عقب ون سفید باز شد و شخصی بیرون آمد.

لباسی که در درامهای تاریخی دیده میشد و موهای بلند و سیاه.

هدف آنها، چون یئو وون.

«نفر نهم!»

چون یئو وون دستش را به سمت سدانی که آنها در آن بودند دراز کرد.

آنها متعجب از اینکه چه اتفاقی قرار است بیفتد، سعی کردند از ماشین پیاده شوند.

با این حال،

غرش! تق!

«ایـ-این دیگه چیه؟»

«رئیس! در باز نمیشه!»

برای رهبر تیم هم که قصد باز کردن در را داشت، وضعیت همینطور بود.

او سعی کرد در را با فشار باز کند، اما در حتی تکان هم نخورد.

در آن لحظه بود که رهبر فریاد زد:

«پنجرههای لعنتی رو بشکنین!»

اگر درها باز نمیشدند، پس باید با شکستن پنجرهها بیرون میآمدند.

در همان لحظه بود.

چون یئو وون چیزی را چنگ زد.

و،

غژژژ! کرک!

«آه!»

«مـ-ماشین!»

سدان شروع به مچاله شدن کرد.

مانند اسباببازیای که در یک دست له میشود.

غرررر!

در یک چشم به هم زدن، سدان شکلش را از دست داد.

گوم جونگ-سو که از صندلی راننده پیاده شده بود، شوکه شد.

او وقتی ماشین واژگون شد شوکه شده بود، اما فشرده کردن یک ماشین دیگر مضحک بود.

«نه، چطور ممکنه!»

منظرهای بود که او را لال کرده بود.

البته، ماشین از فلز ساخته شده بود و داخلش به خوبی برای جلوگیری از آسیب دیدن سرنشینان مجهز بود. با این حال، باز هم تکاندهنده بود.

«...اون انسان نیست.»

او یک هیولاست، درست همانطور که هو جونگِ مرده گفته بود.

او حتی نمیتوانست تصور کند که انرژی این مرد چقدر باید عمیق باشد تا بتواند چنین کاری انجام دهد.

صدای چون یئو وون به گوش رسید:

«بگیرشون.»

دو نفر موفق شده بودند از ماشین فرار کنند.

یکی از آنها فردی بود که در صندلی عقب نشسته بود و دیگری رهبر تیم بود.

آنها پس از شکستن پنجرهها موفق به فرار شده بودند، اما رنگ از چهره هر دو پریده بود.

«داره مهارتهاشونو میسنجه؟»

گوم جونگ-سو که نیت چون یئو وون را حدس زده بود، به آنها نگاه کرد.

به نظر میرسید یکی از آنها در سطح استاد شایسته و دیگری در ابتدای سطح استاد شایسته قرار دارد.

سطحی بود که مقابله با آن آسان نبود.

«با این حال، اینطور نیست که نتونه سرکوبشون کنه.»

او سرش را برگرداند و نگاهی گذرا به او انداخت.

«غیرممکنه بتونن مهارتهاشون رو از اون هیولا پنهان کنن. پس از همون اول حمله کن!»

پات!

گوم جونگ-سو به سمت آنها یورش برد.

او با سرعت فوقالعادهای حرکت میکرد، سرعتی که باعث شده بود به عنوان نیروی شرکت شش تیغ استخدام شود.

«لعنتی!»

پوک! پوک! پوک!

رهبر تیم با اسلحهاش که صداخفهکن داشت، شلیک کرد.

با این حال، گوم جونگ-سو که با دقت به مسیر توجه داشت، با سرعت رعدوبرق از گلولهها جاخالی داد.

تاتاتاک!

هنر رزمی گوم جونگ-سو بوکس بود. مردی که شلیک میکرد بلافاصله واکنش نشان داد.

پاپاک!

به همین ترتیب، به نظر میرسید او نیز یک جنگجوی مبارزه تنبهتن است.

و به نظر میرسید تجربه بیشتری دارد، چرا که توانست ضربات گوم جونگ-سو را دفع کند.

«اون واقعاً خوبه.»

با وجود اینکه دشمن بود، اما مهارتهای قابلتحسینی داشت.

با این حال، از آنجا که تفاوت بنیادینی در هنرهای رزمی تنبهتن وجود داشت، هرچه نبرد طولانیتر میشد، مهاجم برتری بیشتری پیدا میکرد.

«فضای خالی!»

گوم جونگ-سو که متوجه فضای خالی در دفاع رهبر تیم شده بود، سعی کرد به او ضربه بزند.

در همان لحظه بود که احساس کرد چیز تیزی در بدنش فرو رفت.

«ها!»

گوم جونگ-سو بلافاصله فاصله را زیاد کرد.

مرد دیگری که از ماشین پیاده شده بود، به او ضربه زده بود.

آن یک چاقوی کوتاه شبیه به خنجر بود که میتوانست در یک دست پنهان شود.

«لعنت!»

او فکر میکرد که میتواند اوضاع را کنترل کند، اما شرایط داشت آزاردهندهتر میشد.

با فاصله گرفتن گوم جونگ-سو، آن دو نفر آرایش جنگی به خود گرفتند.

به وضوح، هر دوی آنها از یک نوع هنر رزمی استفاده میکردند.

«لعنتی. این یعنی میخوان اول با ضعیفتره مقابله کنن؟»

این حقیقت که آنها برای حمله به فرد قویتر هجومی نمیبردند، پاسخ را به گوم جونگ-سو داد.

به نظر میرسید نقشهاش برای سرکوب تعقیبکنندگان و تحتتأثیر قرار دادن چون یئو وون در حال شکست خوردن است. گوم جونگ-سو نگاهی به عقب انداخت.

«...چطور ممکنه!»

تکاندهنده بود.

شش مرد روی زمین، در اطراف چون یئو وون افتاده بودند.

به نظر میرسید افراد داخل ون سیاه بیرون آمده و سعی کرده بودند با او مقابله کنند.

«اون یه هیولای واقعیه!»

رسیدن به سطح چون یئو وون سخت خواهد بود.

گوم جونگ-سو لبش را گاز گرفت.

«هوف... بهم گفته شده بود تا زمانی که تو بحران قرار نگرفتم ازش استفاده نکنم.»

به نظر میرسید که باید به چیز دیگری متوسل شود.

برای اینکه به سرعت دو مردی که سعی در دستگیریش داشتند را مطیع کند، گوم جونگسو تصمیمش را گرفت و حرکت کرد.

پات!

رهبر گروه که فکر میکرد با واکنش محتاطانه میتواند از پس این مرد بربیاید، به حرکت درآمد.

با این حال، حرکات گوم جونگسو که به بوکس شباهت داشت، تغییر کرد.

«ها؟»

او تظاهر به استفاده از بوکس میکرد، اما در واقع لگد میزد.

از آنجا که او مدام سبک حملاتش را تغییر میداد، رهبر سعی کرد حملات را دفع کند.

پاپاپاپاک!

«کواک!»

در یک چشم به هم زدن، گوم جونگسو به سینه و چانه رهبر لگد زد.

مرد دیگر سعی کرد به رهبرش کمک کند، اما حرکات گوم جونگسو سریعتر بود.

«چطور جرئت میکنی!»

پاک!

«کواک!»

گوم جونگسو به هوا پرید و با یک لگد به سر مرد کوبید.

از آنجا که این لگد با قدرت اواخر سطح استاد شایسته زده شد، هیچ راهی برای تحمل آن وجود نداشت.

با فریادی، گردنش شکست و روی زمین افتاد.

«لعنتی! چطور سطحش تغییر کرد!»

رهبر که از جراحات داخلی تلوتلو میخورد، به گوم جونگسو خیره شد.

حتی وقتی برای اولین بار با هم درگیر شدند، به نظر میرسید سطح او با گوم جونگسو برابر است.

اما از لحظهای که گوم جونگسو چیزی را در الگوی حملاتش تغییر داد، همهچیز عوض شد.

«کواک... تو مهارتهات رو... مخفی کرده بودی. حرومزاده مکار!»

-واو... گرفتی چی شد؟ (۱)

صدایی از داخل هندزفری به گوش رسید.

او تنها با شنیدن صدای آه کشیدن طرف مقابل میتوانست منظور پیام را بفهمد.

از آنجا که تعقیب با شکست مواجه شده بود، تنها یک کار از دستشان برمیآمد.

تق!

گوم جونگسو با دست چپش یقه مرد افتاده را گرفت و سعی کرد او را بلند کند.

و رهبر دندانهای آسیابش را روی هم فشرد.

کرک!

«این عوضی!»

وقتی صدای شکستن چیزی در داخل دهانش را شنید، گوم جونگسو شوکه شد و سعی کرد نقاط خونی او را مهروموم کند.

تاتاتاک!

اما دیگر خیلی دیر شده بود.

رهبر با چشمانی پر از خون به او نگاه کرد.

«د-دیگه خیلی دیره. نمیتونی چیزی بفهمی.»

اگر مایع درون کپسول چسبیده به دندانهای آسیاب بلعیده میشد، مرد در عرض ده ثانیه جانش را از دست میداد.

حتی هندزفری متصل به گوش نیز طوری طراحی شده بود که در صورت از بین رفتن انرژی بدن یا درآوردن آن، فرکانسش را به طور خودکار پاک کند.

چکه!

تنها سه تا چهار ثانیه طول کشید تا سم قوی اثر کند و خون از دهانش بیرون بزند.

گوم جونگسو با دیدن تشنجهای بدن او اخم کرد.

«لعنتی!»

اگر نقاط خونیاش حتی یک ثانیه زودتر مهروموم میشد، میتوانست از او بازجویی کند.

در همان لحظه بود.

«نگهش دار.»

«ها؟»

تاک!

در آن لحظه، چون یئو-وون نزدیک شد و دستش را نزدیک دانتین رهبر در حال مرگ قرار داد.

مقدار عظیمی از انرژی درونی به درون دانتین او هجوم برد.

«کواک! کواک!»

چشمان رهبر که با انرژی خالص دچار حواسپرتی شده بود، با سرکوب موقت سم کاملاً گشاد شد.

فقط سه ثانیه دیگر کافی بود تا دنیای مردگان را ببیند.

دست دیگر چون یئو-وون به سمت هندزفری در گوش چپش رفت.

رهبر خندید.

«مرد... احمق... اگه... از گوشم... درش بیاری...»

هیچ فایدهای نداشت.

هیچ راهی برای ردیابی منبع اصلی وجود نداشت. این دو نفر چه کاری میتوانستند بکنند؟

علاوه بر این، اگر دستگاه از گوش خارج میشد، همهچیز پاک میشد.

-جججککک!

«کواک!»

ناگهان، هندزفری در گوش چپش گزگز کرد.

و پنج ثانیه بعد.

کلماتی که از دهان چون یئو-وون خارج شد، مرد در حال مرگ را وحشتزده کرد.

«شرکت یون... خاندان مویونگ.»

«!!!»

چشمان رهبر گشاد شد.

وضعیت برای مویونگ ییسون نیز که در اتاقی تاریک در داخل ساختمان مرکزی شرکت یون در چند کیلومتری آنجا بود، به همین شکل بود.

کرررر!

مویونگ ییسون که فکر میکرد مأموریت شکست خورده است، در حالی که از از دست دادن یک ردیاب مفید غرق در ناامیدی بود، سعی کرد بلندگو را خاموش کند.

سپس، صدایی از آن به گوش رسید.

«چ-چطور؟»

صدا همچنان وارد گوشهای بهتزدهاش میشد.

«به زودی همو میبینیم.»

کواک!

بیپ!

با این حرف، صدا کاملاً قطع شد، گویی هندزفری خراب شده بود.

مویونگ ییسون که شوکه شده بود، تا مدتی نتوانست از جایش تکان بخورد.

بام!

گوم جونگسو که اجساد را به داخل گودالی که کنده بود منتقل کرد، لبش را گاز گرفت.

با خود فکر کرد که آیا باز هم قرار است غافلگیر شود یا نه.

این مرد یک سایبورگ مثل آنهایی که در فیلمها دیده بود نبود، اما هرگز تصور نمیکرد کسی بتواند تنها با گذاشتن دستش روی هندزفری، فرکانسی را ردیابی کند.

«این شخص کیه؟»

این مرد دیگر یک جنگجوی مخفی نبود.

حالا با خود فکر میکرد که آیا چون یئو-وون یک مأمور مخفی است که توسط دولت چین یا یک گروه فوقسری ساخته شده است.

«این دیوانهکنندهست!»

او ترسیده بود.

قلبش ناآرام بود.

در حالی که در افکارش غوطهور بود، سرش را تکان داد و درِ ظرفی که کنارش بود را باز کرد.

«اوغ.»

بوی تعفنی به مشام رسید.

داخل بشکه اسید سولفوریک بود.

با اینکه در حومه شهر بودند، اما نمیتوانستند اجساد را به حال خود رها کنند.

خوشبختانه، هو جونگ از آن دسته افرادی بود که چنین چیزهایی را با خود حمل میکرد.

اسید سولفوریک یکی از آنها بود.

شره!

شسسس!

تمام اسید به داخل گودالی که اجساد در آن جمع شده بودند ریخته شد.

واکنش به قدری سریع بود که اجساد بلافاصله ذوب شدند.

«اوغ!»

با اخم برگشت.

پس از رسیدگی به هر چیزی که میتوانست ردی از آنها به جا بگذارد، سوار ماشین شد.

گوم جونگسو با چون یئو-وون که در صندلی عقب نشسته بود صحبت کرد.

«فعلاً بهتره از اینجا دور بشیم.»

بعد از کاری که کرده بودند، دیگر نمیتوانستند بیشتر از این آنجا بمانند.

گوم جونگسو موتور را روشن کرد.

حدود بیست دقیقه از شروع حرکتشان میگذشت.

چون یئو-وون که تا آن لحظه حتی یک کلمه هم حرف نزده بود، به حرف آمد.

«به اندازه کافی دور شدیم، حالا هویتت رو فاش کن.»

«لعنتی!»

گوم جونگسو اخم کرد.

به نظر میرسید چون یئو-وون چیزی درباره هویت او میداند.

«یعنی یون مون-پیونگ چیزی بهش گفته؟»

به نظر میرسید یون مون-پیونگ قبل از رفتنشان پیامی به او داده بود.

شاید از ارتباط او با اداره امنیت عمومی خبر داشت.

در حالی که در حال فکر کردن به نحوه توضیح دادن این موضوع بود، سؤال غیرمنتظرهای از دهان چون یئو-وون خارج شد.

«تو... اون هنرهای رزمی رو از کجا یاد گرفتی؟»

«ببخشید؟»

گوم جونگسو از این سؤال غیرمنتظره به لکنت افتاد.

«م-منظورتون چیه؟»

او فکر نمیکرد چنین سؤالی از او پرسیده شود.

حتی در موریم هم، افراد درباره هنرهای رزمی شخص دیگری نمیپرسند مگر اینکه به هم نزدیک باشند.

چون یئو-وون به او که کاملاً گیج شده بود، گفت.

«دیگه تظاهر نکن. هنرهای رزمیای که اونجا به نمایش گذاشتی، متعلق به خاندان لگد خالص از فرقه شیطان آسمانی بود.»

«!!!»

چشمان گوم جونگسو با شنیدن این کلمات لرزید.

(۱) این علامت برای نشان دادن زمانی استفاده میشود که چیزی توسط نویسنده حذف شده است. در این مورد، این حرفی است که مویونگ ییسون بعد از «واو» میزند.