LNCrawler

چپتر 233: مؤخره (۱)

نزول خدای شیطانی — novelha.net · All chapters

چپتر 233: مؤخره (۱)

مون کو

— نوادهای از خاندان نخل اژدهای شیطانی در فرقه شیطان آسمانی بود.

او تنها زن در قلب چون یئو وون است.

داستان آشنایی آنها با افسانه عاشقان پروانه رقابت میکند.

در غاری که طلسمهای زیادی به آن چسبیده بود، شخصی از میان شکاف تازیانهای که دور صورتش پیچیده شده بود، به بیرون نگاه میکرد. او بیوقفه به ورودی ضخیمی که با حصاری پوشیده شده بود خیره میشد.

تا کی باید زندانی میماند؟

آیا باید برای همیشه درد میکشید؟

با وجود این همه سوال، هیچکس نمیتوانست به او پاسخی بدهد. زخمهای قلبش که تنها پناهگاهش را از دست داده بود، حتی پس از هزار سال هم فراموش نمیشد.

در عوض، مرگ تنها راه نجات به نظر میرسید.

او به دری نگاه کرد که به نظر میرسید هرگز باز نخواهد شد...

خش!

شنل پوشیده از طلسمها باز شد.

«د-در؟»

وقتی دید دیوار سنگی ترک میخورد، چشمانش تیز شد.

کیست؟

آیا او نواده همان کسی بود که زندانیاش کرده بود؟

نمیدانست قضیه چیست، اما امیدوار بود بتواند از آن حصار لعنتی بیرون بیاید.

بوم!

شخصی از میان آن درِ ترکخورده وارد شد.

او میتوانست شخصی را ببیند که با قدمهای آهسته وارد میشد.

«نکنه نواده همون فرزانه باشه؟»

مرد جوان پوستی بسیار روشن و چشمانی تیز داشت؛ او با آن پیرمرد متفاوت به نظر میرسید. در عوض، بیشتر به جبهه تاریکی نزدیک به نظر میرسید تا جبهه خیر.

«خطرناکه.»

احساس شوم و قدرتمندی را از او حس میکرد.

از دوران باستان تا کنون، این اولین باری بود که چنین رعب و وحشتی را احساس میکرد. حتی مردی که پناهگاه امنش بود نیز اینگونه نبود.

شوو!

سپس، مردی که ظاهری خطرناک داشت، دستش را دراز کرد.

ووش!

تمام طلسمها سوختند و در هوا پراکنده شدند. تازیانهای که او را بسته بود نیز باز شد.

«خیلی قدرتمنده.»

برای لحظهای با خودش فکر کرد.

«باید حمله کنم؟»

با این حال، از آنجا که هنوز کاملاً بهبود نیافته بود، اعتماد به نفس کافی برای مبارزه نداشت. پس، آیا باید او را اغوا میکرد تا رهایش کند؟

سرانجام، او تصمیمش رو گرفت.

وونگ!

بدنش با درخششی طلایی کوچک شد. او با تبدیل شدن به زنی زیبا و برهنه، به مرد نزدیک شد تا سعی کنه او رو اغوا کنه.

«چطور به اینجا اومدی...»

«اهمیتی نداره.»

«ها؟»

مرد لبخند زد و دستش رو روی پیشانی او گذاشت.

«ها؟»

وووونگ!

او از ورود انرژی عظیم یوکای به بدنش جا خورد، اما چون احساس بسیار آشنایی داشت، اون رو پس نزد.

این انرژی خودش بود.

به محض اینکه انرژی دور بدنش پیچید، توهمات بیشماری در ذهنش پخش شد.

«این؟»

تصویر مردی که روبهرویش بود در ذهنش مرور میشد. برای اولین دیدارشان بهطور مبهمی آشنا به نظر میرسید.

[چون ما... حتی اگه بهم بگی نیام، بازم میام.]

[البته.]

[تو خیلی شبیه اونی.]

[حتی اگه من هم نباشم، پناهگاهی پیدا میکنی.]

[بدون تو هیچ معنایی نداره.]

تردیدش و سپس بوسه آروم روی لبها تمام ذهنش رو فرا گرفت.

و زمزمهای ملایم.

[اون رو به عنوان من در نظر بگیر.]

پس از اون، غم هجوم آورد. مردی که روبهرویش لبخند میزد، طوری رفتار میکرد که انگار با عبور او از حد و مرزها مشکلی نداره. او در قلبش احساس درد کرد.

ششش!

انرژی یوکای که از مرد ساطع میشد، در نهایت در بدنش آرام گرفت. او تلوتلو خورد و سرش رو بالا آورد.

در حالی که زیر گریه زده بود، او رو در آغوش گرفت.

«چون ما!!!!»

این مرد چون یئو-وون بود، دومین پناهگاهی که او در حسرتش بود.

و اون پناهگاه به خاطر او اومده بود.

چون یئو-وون که بهش نگاه میکرد، سرش رو تکان داد.

«میدونستم اینطور میشه.»

او کسی بود که نمیدونست انرژی یوکای میتونه حاوی خاطرات باشه. گومیهو لبخند پهنی به چون یئو-وون زد که باعث شد زیباتر به نظر برسه.

«میدونستم برمیگردی.»

او نور خودش رو در تاریکی بیپایان پیدا کرده بود و خوشحالترین زن دنیا بود.

یادداشت مترجم انگلیسی:

پایان!!!

شوخی کردم. هنوز ادامه داره، حدود دوازده فصل دیگه.