چپتر 24: نشانه (۱)
چپتر 24: نشانه (۱)
خاطرات گذشته در ذهن گوم جونگسو جان گرفت.
در نیمههای یک شب تاریک، مردی با موهای خاکستری کمپشت با عجله در حال جمع کردن وسایلی بود.
او چمدانی در دست داشت و در را باز کرد، وقتی پسرک این صحنه را دید، مرد دستش را روی موهای او کشید.
«اوضاع عوض شده. من، نه، ما تمام تلاشمون رو میکنیم تا همهچیز رو به حالت اول برگردونیم. آه... حالا تو رئیس خانوادهای. حسابی مراقب مادرت باش.»
پسرک سرش را بالا آورد و با چشمانی اشکبار به مرد نگاه کرد.
مرد که چهرهاش حتی در خاطرات او نیز تار بود، خم شد تا همقد پسرک شود و گفت:
«...اگه برنگشتم، تمام خاطراتی که از من داری رو فراموش کن. و مثل یه آدم معمولی به زندگیت ادامه بده.»
با شنیدن این حرفها، اشکهایی که پسرک جلوی ریختنشون رو گرفته بود، سرازیر شد.
مرد مو خاکستری این بار با صدایی غمگین گفت:
«اگه میدونستم اینطور میشه، همهچیز رو بهت منتقل میکردم... نه. اینطوری بهتره. این پایان کاره. مگه اینکه یه بحران واقعی پیش بیاد، هرگز نباید چیزهایی که یاد گرفتی رو به کسی نشون بدی. اگه برنگشتم، از اینجا برید... یادت باشه. خدانگهدار، پسرم.»
پنگ!
موج کوچکی از چی به سرش برخورد کرد.
او در خاطراتش غرق شده بود.
گوم جونگسو در حالی که نمیتونست احساساتش رو آروم کنه، به چون یئو-وون نگاه کرد.
«هویت این شخص چیه؟»
از اون زمان ۲۷ سال میگذشت.
برخلاف ترسهاش، هیچکس هنرهای رزمی که استفاده میکرد رو نمیشناخت.
انگار این هنرهای رزمی از ذهن همه پاک شده بود.
«لعنتی!»
نمیدونست چطور باید با این وضعیت کنار بیاد.
حتی در خواب هم نمیدید چیزی که در پکن پیدا شده، در شنیانگ که به مرز نزدیکتره، شناسایی بشه.
«باید فرار کنم؟»
گزینه خوبی بود، اما غیرممکن به نظر میرسید.
نانوبمب در بدنش بود و این هیولا حتی بدون بمب هم میتونست دستگیرش کنه.
گوم جونگسو لبش رو گاز گرفت.
هیچ راه دیگهای نداشت. باید میجنگید و فرار میکرد.
کیییک!
گوم جونگسو ماشین رو پارک کرد.
ماشینها در حال عبور بودن، اما افراد زیادی اونجا حضور نداشتن.
گوم جونگسو بدون اینکه سرش رو برگردونه، به حرف اومد:
«...تو کی هستی؟»
اون شخص به تازگی هنرهای رزمیاش رو شناخته بود.
یا دشمن بود یا متحد.
گوم جونگسو به سرعت در حال ارزیابی موقعیت بود.
میدونست که هیچ کاری از دستش برنمیاد.
تنها امیدی که داشت به خاطر حرفی بود که چون یئو-وون زده بود.
«مهم نیست چند سال گذشته باشه، دیگه حتی یه نفر هم در موریم پیدا نمیشه که از عبارت فرقه شیطان آسمانی استفاده کنه.»
شرکت آسمان سیاه یا فرقه شیطانی.
فقط اعضای فرقه از نام رسمی استفاده میکردن.
در حالی که با اضطراب به آینه نگاه میکرد، چون یئو-وون گفت:
«بیا بیرون.»
گیج شده بود، اما چاره دیگهای نداشت.
گوم جونگسو روبروی چون یئو-وون که در سمت راست ماشین کاروان پارکشده ایستاده بود، قرار گرفت. حتی نمیتونست به چشمان چون یئو-وون نگاه کنه.
در همون لحظه چون یئو-وون گفت:
«مهارتهایی که یاد گرفتی رو، همهشون رو نشون بده.»
«ها؟»
«مجبورم نکن دوبار تکرار کنم، اجراشون کن.»
گوم جونگسو از این درخواست ناگهانی اخم کرد.
با وجود اینکه گفته میشد افراد کمی اونجا هستن، ماشینها به ندرت عبور میکردن و استفاده از مهارتهای شمشیرزنی هنوز هم دشوار بود.
«داره به چی فکر میکنه؟»
نمیتونست سر در بیاره.
پس از کمی تردید، سرانجام تسلیم شد.
لحظهای مکث کرد، لگد درخشانش هوا رو شکافت و تکنیکش نمایان شد.
پاپاپاپاپاک!
لگدهایی زیبا و سریع یکی پس از دیگری.
هنر رزمی که نباید توسط دیگران دیده میشد، اما گوم جونگسو همیشه اون رو تمرین میکرد.
او به هنر رزمی مخفیاش افتخار میکرد.
وقتی کارش تموم شد، کلماتی که از دهان چون یئو-وون خارج شد این بود:
«افتضاحه.»
چون یئو-وون با نگاهی ناامید سرش رو تکون داد.
گوم جونگسو که از این حرف متنفر شده بود، گفت:
«داری در مورد چی حرف میزنی؟»
مطمئناً این هیولا تکنیک رو شناخته بود، اما خودش نمیتونست اون رو اجرا کنه، با این حال بهش میگفت افتضاح.
چون یئو-وون گفت:
«نمیدونم این تکنیک رو از کجا یاد گرفتی، اما چرا فرمت با هر حمله اینقدر تغییر میکنه؟ و اون دو تا تکنیک دیگه رو چیکار کردی؟»
«آه؟»
حالت چهره گوم جونگسو تغییر کرد.
در واقع، او این تکنیک رو در سنین خیلی پایین، وقتی چهار یا پنج ساله بود یاد گرفته بود و خودش هم مطمئن نبود که آیا اون رو درست انجام میده یا نه.
و میدونست که ممکنه اشتباه هم باشه.
اما در نهایت، کلمات «دو تکنیک» توجهش رو جلب کرد.
«چـ... چطور این رو میدونی؟»
در همون لحظه بود.
شووو!
«ها!»
چون یئو-وون ناگهان مچ دستش رو گرفت.
قبل از اینکه حتی بتونه تلاشی برای رها کردن دستش بکنه، انرژی در مچ دستش نفوذ کرد.
ووونگ!
«اوک!»
اگه در برابر این انرژی مقاومت میکرد، دچار جراحت داخلی میشد.
او همونجا ایستاد بدون اینکه بتونه با حریفش مبارزه کنه.
چون یئو-وون که بدنش رو اسکن کرده بود، سرانجام گفت:
«چرا روش ذهنی اصیل خالص رو یاد نگرفتی؟ نه، بهتر بود اگه یادش میگرفتی.»
«!؟»
گوم جونگسو زبونش بند اومده بود.
هرگز تصور نمیکرد کسی در مورد این موضوع چیزی بدونه.
روش ذهنی اصیل خالص با لگد خالص که او یاد گرفته بود، جفت میشد.
«داری تکنیک رو نابود میکنی.»
اگه گوم جونگسو کل تکنیک رو بلد بود، از روشهای پرورش ذهنی در کنار تکنیک استفاده میکرد، اما نمیتونست.
دلیلش این بود که برای استفاده از این تکنیک، به یک روش خاص پرورش انرژی درونی نیاز بود.
گوم جونگسو با صدایی لرزان پرسید:
«تـ... تو دیگه چه کوفتی هستی؟ چطور میتونی...»
نمیتونست درک کنه.
خجالتآور بود که شخص دیگهای بیشتر از وارث خاندان در مورد این تکنیک میدونست.
جای تعجب نداشت که شوکه شده بود.
به لطف نانو، چون یئو وون بیش از هفتاد درصد فنون فرقه شیطانی را در ذهن داشت.
و حتی برترین فنون سایر خاندانها را هم به یاد داشت.
اغراق نبود اگر بگوییم چون یئو وون یک کتاب متحرک فنون رزمی بود.
این یک طرف ماجرا بود، اما دلیل دیگری هم وجود داشت که چون یئو وون آن را به طور خاص درک میکرد.
«باکگی.»
به خاطر رزمیکاری به نام باکگی بود؛ یکی از شش شمشیر و از حامیان چون یئو وون.
باکگی، عضو شش شمشیر، یکی از نزدیکترین یاران لرد چون یئو وون بود.
حالا که با کسی روبرو شده بود که وارث فنون او بود، چون یئو وون نمیتوانست چشمپوشی کند.
«اگه باکگی اینو میدید، حتماً عصبانی میشد.»
نشان دادن چنین سطحی برای نواده باکگی که فردی کمالگرا بود، چیزی جز زباله محسوب نمیشد.
شاید آموزشها دقیق نبودند.
«شـ... شما کی هستین؟ احیاناً پدرم رو میشناسین؟»
چون یئو وون به جای جواب دادن پرسید:
«تو از نوادگان خاندان لگد خالص از فرقه اصلی هستی؟»
سوالات بیش از حد زیاد بود.
استفاده از کلمه فرقه اصلی به این معنا بود که چون یئو وون خودش را به عنوان عضوی از فرقه شیطان آسمانی معرفی میکرد.
گوم جونگ-سو با شنیدن این حرف، با صدایی لرزان گفت:
«شما... شما واقعاً از ارشدای فرقه هستین؟»
صدایش پر از استقبالی خالصانه بود.
وقتی برای اولین بار کلمات «فرقه شیطان آسمانی» را شنید، گیج و آشفته شد و فکر کرد این مرد میخواهد فریبش دهد و حرف از زیر زبانش بکشد.
«جوابمو بده.»
وقتی چون یئو وون این موضوع را انکار نکرد، گوم جونگ-سو دستهایش را به هم گره زد و ادای احترام کرد.
پک!
«گوم جونگ-سو از خاندان لگد خالص به ارشد ادای احترام میکنه!»
اما به محض اینکه حرفش تمام شد، چون یئو وون حرکت ناگهانیای انجام داد.
چنگ!
«کواک!»
گردنش را گرفت.
چون یئو وون به او که دستپاچه شده بود گفت:
«میخوای تا آخرش فریبم بدی؟ اگه چیزی که الان میگی حقیقت داشته باشه، پس تو هیچوقت عضو فرقه نبودی.»
فشار!
با بیشتر شدن فشار دست چون یئو وون، چشمهای گوم جونگ-سو گشادتر شد.
او میخواست برای آخرین بار امتحان کند که آیا چون یئو وون واقعاً عضو فرقه شیطان آسمانی است یا نه، و به نظر میرسید که حقیقت دارد.
گوم جونگ-سو با سختی دهانش را باز کرد.
«ا... ارشد، من فقط میخواستم... مطمئن بشم... که شما... واقعاً از... فرقه هستین یا نه... من، من... عذر میخوام... کوک... عذر میخوام.»
پک!
با گفتن این حرف، چون یئو وون دستش را رها کرد.
با وجود اینکه مدت زیادی در آن حالت نبود، گوم جونگ-سو سرفه کرد و در حالی که سرش را خم کرده بود، دوباره ژست احترام گرفت.
«بک جونگ-سو از خاندان لگد خالصِ فرقه بزرگ شیطان آسمانی، رسماً به ارشد ادای احترام میکنه!»
درست بود.
اسم او گوم نبود، بلکه بک بود.
گوم جونگ-سو یا همان بک جونگ-سو با خودش فکر کرده بود که اگر چون یئو وون واقعاً عضو فرقه باشد، متوجه اشتباه در اسمش میشود.
اگر چون یئو وون ادای احترام اول را میپذیرفت، پس یک دشمن بود.
اما حالا که فهمیده بود مرد روبرویش واقعاً یکی از اعضای فرقه شیطان آسمانی است، نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
«من... من واقعاً خوشحالم... که ارشد فرقه رو... ملاقات کردم...»
چون یئو وون در حالی که به گریه جونگ-سو نگاه میکرد، لبخند کمرنگی زد.
وقتی هیچ ردی از فرقه شیطان آسمانی پیدا نکرده بود خیلی نگران شد، اما حالا به طور غیرمنتظرهای یکی از نوادگان باکگی، یکی از نزدیکترین یارانش را پیدا کرده بود.
«نواده باکگی... این عالیه.»
برای اولین بار از زمانی که در این محور زمانی ناشناخته سقوط کرده بود، احساس خوشحالی میکرد.
البته، قضیه فقط حس خوب نبود.
«چرا باید نواده خاندان لگد خالص از فرقه بزرگ شیطان آسمانی تبدیل به یه مامور امنیت عمومی بشه؟»
چون یئو وون از موقعیت بک جونگ-سو که همزمان هم یک مامور دولتی و هم یک جاسوس بود، خوشش نمیآمد.
«آه... اینم میدونست.»
چهره بک جونگ-سو تاریک شد.
فکر میکرد فقط به او مشکوک شدهاند، اما به نظر میرسید یون مون-پیونگ متوجه حقیقت شده بود.
در غیر این صورت، چون یئو وون از این موضوع خبردار نمیشد.
«یه... شرایطی پیش اومد.»
«شرایطی؟»
صدایش با خشم آمیخته بود.
به نظر میرسید این نواده مشکل خاصی داشت.
چون یئو وون میخواست بپرسد، اما بک جونگ-سو گفت:
«ارشد. قبل از اون، اشکالی نداره این کوچکتر چیزی بپرسه؟»
جونگ-سو چیزی در ذهنش داشت که به شدت در موردش کنجکاو بود.
اگر چون یئو وون فنون رزمی او را تا این حد خوب میشناخت، حدس میزد که باید با پدرش یا شخص ردهبالایی در فرقه شیطان آسمانی ارتباط داشته باشد.
«بهت اجازه میدم.»
با صادر شدن اجازه، بک جونگ-سو پرسید:
«ممنونم. راستش، عذر میخوام که فقط شما رو ارشد خطاب میکنم، برای همین میخواستم درباره اسم یا لقبتون تو زمانی که شرکت بلک اسکای هنوز پابرجا بود بپرسم.»
او در مورد هویت واقعی مرد کنجکاو بود.
با وجود اینکه در گذشته سن کمی داشت، اما جونگ-سو هنوز اسم چند نفر از نزدیکان پدرش را به یاد داشت.
از آنجایی که چهرهاش را به یاد نمیآورد، فکر کرد اگر اسم یا لقبش را بشنود شاید چیزی یادش بیاید.
با این حال، چون یئو وون جوابی نداد.
شووو!
محافظ مچبند مشکی روی مچ راستش به آرامی تغییر شکل داد.
چاچاچاچاچاچا!
شوکهکننده بود.
با حرکت محافظ مشکی، به شکل یک شمشیر درآمد.
با ظاهر شدن شمشیر نفیسی که هالهای مشکی از خودش ساطع میکرد، چشمهای بک جونگ-سو از تعجب گرد شد.
«این... این...»
دو چشم بک جونگ-سو به نوشتهای که در وسط شمشیر مشکی حک شده بود خیره ماند.
شمشیر شیطان آسمانی
«!!!»
برای یک لحظه، احساس کرد هیجانی در کل بدنش به جریان افتاد.
روی زانوهایش افتاد و فریاد زد:
«بک جونگ-سو به چون مای کنونیِ فرقه بزرگ شیطان آسمانی ادای احترام میکنه!»