چپتر 245: مؤخره
چپتر 245: مؤخره
اواخر شب در صد هزار کوهستان، مردی با ظاهر میانسال که نیمی از موهاش سفید شده بود، ادای اسب رو درمیاورد و دختربچه زیبای پنج سالهای رو میخنداند.
«خیلی خوبه. اما الان دیروقته و پدربزرگ باید برای فردا استراحت کنه.»
«اوه. دلم میخواد بیشتر بازی کنم.»
چون یئو وون سرش را نوازش کرد و گفت:
«محافظ اعظم.»
شووو!
پشت سرش مردی با نقابی منحصربهفرد، یعنی ماراکوم ظاهر شد.
«تچ.»
ههریانگ با دیدن ماراکوم پوزخندی زد و با بانمکی دستهایش را به کمرش زد. این حرکتی بود تا نشان دهد از این وضعیت خوشش نمیآید. ماراکوم که به واکنش بانمک او نگاه میکرد، لبخندی زد.
«بانوی من. دیگه وقتشه~.»
«نه! نمیخوام! میخوام بیشتر با پدربزرگم بازی کنم.»
تق!
«کیاک!»
ماراکوم او را بلند کرد و روی شانههایش گذاشت. سپس ههریانگ که تا لحظهای پیش اخم کرده بود، شروع به جیغ کشیدن از روی خوشحالی کرد. او بچهای بود که واقعاً اسبسواری را دوست داشت.
«من ایشون رو به اتاق میبرم.»
«لطفاً.»
«من مرخص میشم. بانوی من... وونگ!»
«کررررر!»
ماراکوم حالا به سروکله زدن با بچهها عادت کرده بود. چون یوجونگ و چون یئو وون به رفتن او نگاه کردند.
پس از رفتن آن دو، اتاق در سکوت فرو رفت. این چون یئو وون بود که سکوت را شکست.
شووو!
او دستش را به درون سایهها برد و چیزی بیرون کشید؛ یک بطری شراب و دو لیوان.
سپس از پدرش پرسید:
«دوست داری با من یه نوشیدنی بخوری؟»
«... فکر خوبی به نظر میرسه.»
چون یوجونگ با حالتی معذب پاسخ داد. چون یئو وون با خونسردی بطری و لیوانها را روی میز گذاشت. نوشیدنی خوردن آنها که از همان لحظه شروع شد، تمام شب ادامه یافت.
لبخندی بر چهره دو مردی که در سکوت به یکدیگر لیوان میدادند و میگرفتند، شکفت.