چپتر 173: اپیزود ۳۳ – دوباره خواندن (۳)
چپتر 173: اپیزود ۳۳ – دوباره خواندن (۳)
مادرم برای لحظهای سکوت کرد. این سکوت کمی حالم را جا آورد. این واقعیت که مادرم انتظار داشت دوستش داشته باشم و این فکر که میتوانستم احساساتش را جریحهدار کنم، به وجدم میآورد.
با این حال، مادرم با لحنی حرف زد که انگار انتظارش را داشت: «همم، که اینطور.»
«...»
«باز هم میخواستم امتحانش کنم. میتونست به سرنوشتت پایان بده. به هر حال، هنوز جانهای زیادی برات باقی مونده.»
«طوری حرف نزن که انگار این کار رو به خاطر من انجام میدی.»
«دوستت دارم.»
مو به تنم سیخ شد. چرا ناگهان این حرف را میزد؟ «این یعنی چی؟»
«من مادرت هستم.»
به مادر خندانم نگاه کردم و گوشهای از قلبم به درد آمد. آیا واقعاً باور داشت که چنین حرفهایی قابلقبول است؟ یک دهه رنج کشیدن در تنهایی، نمیتوانست فقط با این کلمات نادیده گرفته شود.
با خشم به مادرم خیره شدم.
مادر، عشق...
از مهارت «تشخیص دروغ» رویش استفاده نکردم. گاهی اوقات چنین کلماتی در دنیا وجود داشتند. حتی اگر حقیقت هم داشت، آنقدر دردناک بود که بشود آن را دروغ خواند.
آهی کشیدم و گفتم: «خیلی دیر شده.»
«میدونم.»
«پس چرا...»
«فقط میخواستم یک بار بگم. فکر نمیکنم قبلاً هیچوقت بهت گفته باشم.»
ساکت شدیم و برای مدتی چیزی نگفتیم. فقط عقربه ثانیهشمار ساعت دیواری به من میگفت که زمان در حال گذر است. مثل صفحهای بود که هیچچیزی رویش نوشته نشده باشد. مانند نویسندهای که بهسختی اولین جملهاش را بیرون میکشد، با زحمت دهانم را باز کردم: «...زندگیت تو زندان چطور بود؟»
«تو که تندتند به دیدنم میاومدی. نیازی هست...»
«تو هیچچیزی بهم نمیگفتی.»
«...»
«چرا هیچی نمیگفتی؟ من اونهمه به دیدنت اومدم...»
من از همان ابتدا از مادرم متنفر نبودم.
حتی وقتی مادرم پدرم را کشت.
حتی وقتی به زندان افتاد.
حتی وقتی بستگانم برای بالا کشیدن داراییمان هجوم آوردند و با من مثل یک جنس پسمانده رفتار شد.
از مادرم متنفر نبودم و سرزنشش نمیکردم.
«چطور یک نفر میتونه اینقدر بیشرم باشه؟» دلیلی که از مادرم متنفر شدم ساده بود. «چرا ساکت موندی؟ و چرا... چنین داستانی نوشتی؟»
شاید کسی این را بگوید: تو که ثروتمند شدی. خوب نیست که او کتاب را فروخت؟ نمیدانستم آیا حقالامتیاز کتاب مادرم کمکی به زندگیام کرد یا نه. بستگانم همیشه طوری با من رفتار میکردند که انگار آدم نیستم.
«واقعاً بهم سخت گذشت. هر وقت میرفتم مدرسه، تو خیابونها راه میرفتم یا کسی رو میدیدم، به نظر میرسید همه دارن درباره من حرف میزنن. وقتی مدرسهام رو هم عوض میکردم همینطور بود. هر بار، من پسر یک قاتل بودم.»
کسانی که هرگز آن را تجربه نکرده بودند، هیچوقت نمیفهمیدند. دنیا سرسخت بود. خبرنگارها جلوی خانهام میایستادند و احساس میکردم تمام چشمهای دنیا در حال تعقیبم هستند.
«شاید، فقط شاید، میتونستم تحملش کنم.»
شاید اگر مادرم چیزی به من میگفت، اوضاع روبهراه میشد. اگر به من میگفت تحمل کن، میتوانستم. کاش فقط مادرم به من میگفت که طرف من است، حتی اگر داستانمان را برای پول فروخته بود.
[«دیوار چهارم» بهشدت در حال لرزیدن است.]
[نشان «خودتوجیهی سطح ۲» فعال شده است!]
به مادرم نگاه کردم. سوءتفاهمی در کار نبود. مادرم زندگیمان را فروخت تا پول دربیاورد.
سپس مادرم دهان باز کرد: «میخواستم بدونم.»
«چی رو بدونی؟»
«حقیقت رو.»
«...کدوم حقیقت؟ مادر، مگه تو پدر رو نکشتی؟»
«تو داستان رو نمیدونی.»
«خیلی خوب میدونم. از وقتی ازت جدا شدم، خاطراتم رو بارها و بارها مرور کردم.»
به عبارت دیگر، آن را دوباره خواندم. به خاطر مادرم غرق در شخصیتهای رمان شدم.
— دوکجا.
— از الان به بعد، همه اینها رو دوباره میخونم.
— پدرت، اون کار اشتباهی کرد و مرد.
— این دفاع از خود بود. فهمیدی؟
صدها، هزاران و حتی دهها هزار بار آن را دوباره خواندم. نه، آنقدر آن را در ذهنم بازپخش کردم که دیگر حتی نمیتوانستم بگویم حقیقت دارد یا نه.
«پدرم به اندازه کافی دلیل برای مردن داشت. اون معتاد به قمار بود و با خانوادهاش رفتار خشونتآمیزی داشت. اگر میموند، خانوادهمون در خطر میافتاد.»
مادرم نگاهم کرد و سر تکان داد: «آره، خوب یادمه. پس چرا عصبانی هستی؟»
سعی کردم چند بار از مادرم بپرسم.
چرا با من فرار نکردی؟ چرا بچهات رو تنها گذاشتی؟ چرا بعد از آزادیت نیومدی دیدنم؟
سؤالات در درونم تلمبار شدند و خودم بهتنهایی به جواب رسیدم.
[لرزش «دیوار چهارم» فروکش کرده است.]
این ترسی بود که توسط آن جواب ایجاد شده بود. جوابی بود که سعی داشتم پاکش کنم. میترسیدم که وقتی جواب داده شود، نتوانم آن را بپذیرم.
در این میان، مادرم بارها دهانش را باز و بسته کرد تا اینکه بالاخره توانست حرف بزند: «...دیگه برای گفتن هر چیزی خیلی دیره.»
بله، میدانستم.
[صورتهای فلکی بسیاری برای تاریخچه خانوادگی شما ۵٬۰۰۰ سکه حامی شدهاند.]
همین برای این درامای لعنتی کافی بود.
[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی (سون ووکونگ)» از سیبزمینی شیرین شما تشنه شده است.]
[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش (اوریل)» پیشنهاد میکند که دوباره فکر کنید.]
[صورت فلکی «کسی که چشمانش را درآورد» به طرز موذیانهای لبخند میزند.]
این نقش از همان اول هم به من نمیآمد.
مادرم بحث را عوض کرد: «چرا مدام رمان اصلی رو تغییر میدی؟ اگر میذاشتی مثل نسخه اصلی پیش بره و اجازه میدادی آدمها بمیرن، سناریوها اینقدر سخت نمیشدن.»
«مجبورم تغییرش بدم. مادر، تو میدونی که یو جونگهیوک نمیتونه تو بازگشت سوم به پایان برسه.»
[بسیاری از صورتهای فلکی از فیلتر شدن کلافه شدهاند.]
داستانِ رمان اصلی برای صورتهای فلکی فیلتر شده بود.
«پایان؟»
«آره. پایان.»
«...فقط به خاطر همون داری دستوپا میزنی؟ تو که دیوونه نیستی.»
«پایان این داستان برام مهمه. این دنیا بود که وقتی تو نبودی من رو زنده نگه داشت.» به لطف این رمان بود که توانستم چند سال گذشته را بدون پدر و مادرم زنده بمانم. «تو هیچوقت نمیتونی درک کنی.»
『سه راه برای زنده ماندن در یک دنیای ویرانشده.』
نمیدانستم منظور نویسنده از این عنوان چه بوده است. با این حال، این عنوان برای من یک واقعیت بود، نه یک استعاره. چون برای من، اینجا مدتها پیش به یک «دنیای ویرانشده» تبدیل شده بود.
من این رمان را روزانه میخواندم و زنده میماندم. بنابراین، نمیتوانستم از این داستان دست بکشم.
مادرم مخالفت کرد: «این یک رمان نیست. تو واقعیت هیچ پایانی مثل "همه تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن" وجود نداره.»
«من تا آخرش پیش میرم. در ضمن، کی گفتم همچین پایانی میخوام؟»
«بس کن. این دنیا دیوانهکنندهست. اینطور نیست که چون آینده رو میدونی بتونی بهش برسی. مگه خودت این رو نمیدونی؟ سناریوهای بعدی...»
«بس کن.» بحث کردن با مادرم بیفایده بود. «فقط بگو چی میخوای. چرا من رو به اینجا کشوندی؟»
«همینجا بمون.»
بله، فکر میکردم همین را بگوید. دقیقاً شبیه مادرم بود.
«چرا باید همچین کاری بکنم؟»
«نمیتونم دوباره پسرم رو از دست بدم. سناریوهای بعدی رو یه جوری انجام میدم.»
«حرفش رو نزن.»
انرژیام را بالا بردم.
«صادق باش. فکر میکنی من مانعت میشم. نمیدونم هدفت چیه ولی هیچی ازت نمیپرسم.»
برای اولین بار، احساسی ناآشنا در چهره مادرم نمایان شد. غمگین به نظر میرسید. غمگین؟ او چه صلاحیتی داشت که چنین احساسی داشته باشد؟
«...واقعاً به کی رفتی؟» همزمان با حرف زدنش، موجی از قدرت جادویی در بدن مادرم برخاست. «از این روش خوشم نمیاد، ولی چاره دیگهای نیست.»
[برخی از صورتهای فلکی از این دعوای خانوادگی خوششان میآید.]
[برخی از صورتهای فلکی که برای احترام به والدین ارزش قائلاند، از این وضعیت خوششان نمیآید.]
اثاثیه خانه توسط طوفان جادویی به اینسو و آنسو پرتاب شد و همین باعث شد هان سویونگ متوجه شود و به داخل بدود.
«کیم دوکجا!»
تجسد جون ووچی، چو یونگران نیز پشت سر هان سویونگ بود. اتاق نشیمن به سرعت به یک میدان تقابل تبدیل شد. چو یونگران در حال آماده کردن یک ترفند بود، در حالی که مادرم با چشمانی آرام به من خیره شده بود. تکنیکهای جون ووچی فریبکارانه بودند، اما به هر حال میتوانستم در برابرشان دفاع کنم.
مشکل سمت مادرم بود. هنوز نمیدانستم حامی مادرم کیست. این درست قبل از آشکار شدن توانایی مادرم بود.
پنجره سیستم
[مهارت اختصاصی «نشانک» فعال شد!]
«انتخاب نشانک چهارم، ‹لایکائون ایسپارانگ›.»
پنجره سیستم
[مهارت اختصاصی «راه باد سطح ۱ (+۱۰)» فعال شد!]
راه باد به حد نهایی خود رسید و کل اتاق در طوفانی جادویی گرفتار شد. بادها را متراکم کردم و کل اتاق نشیمن را در هم کوبیدم.
سپس به همراه هان سویونگ از خانه فرار کردم. در حالی که دود غلیظی میدان دیدم را پوشانده بود، به هان سویونگ گفتم: «همین الان تمومش میکنم، پس آماده باش.»
هان سویونگ شروع به ایجاد یک «آتش سیاه» قدرتمند در دستش کرد و گفت: «فهمیدم.»
بلافاصله نشانک را تغییر دادم. «نشانک پنجم رو انتخاب میکنم، کیرگیوس رودگرایم.»
ترکیب کوچکسازی و برقیسازی به دنبال راه باد آمد. سریعترین و کارآمدترین راه برای غلبه بر مادرم، استفاده از بزرگترین مهارتی بود که داشتم.
با این حال، درست لحظهای که میخواستم از مهارت استفاده کنم، دهها نفر از میان دود ظاهر شدند. آنها مرا محاصره کردند و با صداهای پرشور گفتند: «شما همهچیز رو اشتباه متوجه شدید. لطفاً. باید اینجا بمونید.»
آنها زیردستان مادرم بودند. دهها زن که لباس زندان به تن داشتند با چهرههایی دلسوزانه به من نگاه میکردند. هان سویونگ فریاد زد: «این دیگه چیه؟»
هان سویونگِ غافلگیرشده شعلههای سیاه را به سمتشان روانه کرد، اما دفاع جون ووچی آنها را به همه جهات پراکنده کرد. چو یونگران فریاد زد: «کیم دوکجا! بس کن! سوکیونگ داره این کار رو به خاطر تو انجام میده!»
این مادرم بود که جلوی دهانشان را گرفت. او انگشتی را روی لبهایش گذاشت و به آنها فهماند که چیزی نگویند. سپس هالهای باشکوه شروع به پدیدار شدن از بدن مادرم کرد.
جرقههایی به دلیل استفاده بیش از حد از احتمال شکل گرفتند. این همگامسازی بسیار شدیدتر از هر چیزی بود که تا به حال دیده بودم. مادرم به وضوح داشت زیادهروی میکرد.
پنجره سیستم
[حامی تجسد «لی سوکیونگ» لقب خود را آشکار کرده است.]
[صورت فلکی «مادر بنیانگذار» اندوه عمیقی نسبت به شما احساس میکند.]
مادر بنیانگذار؟ خدای من. نگو که...؟
[صورت فلکی «مادر بنیانگذار» میگوید که قدرت شما تهدیدی برای سناریوی شبهجزیره کره است.]
[صورت فلکی «مادر بنیانگذار» میگوید اگر شورش نکنید، جان شما را نخواهد گرفت.]
با عجله کوچکسازی و برقیسازی را همزمان استفاده کردم.
پنجره سیستم
[انرژی سرزمین کهن مهارتهای شما را مهر و موم کرده است.]
دیدم تار شد، انگار وارد غار تاریکی شده بودم. قدرت از بدنم محو شد و به یک انسان معمولی تبدیل شدم. درماندگیِ یک حیوان کوچک مرا فرا گرفت.
پنجره سیستم
[انرژی سرزمین کهن «ارزش» شما را مهر و موم میکند.]
این نشان را میشناختم. تنها یک «داستان» در مورد مهر و موم در شبهجزیره کره وجود داشت.
«...هیچوقت فکر نمیکردم بتونی از این استفاده کنی.»
بله... عجیب بود که به آن فکر نکرده بودم. اینجا شبهجزیره کره بود. با این حال، یک سحابی وجود داشت که هنوز با من تماس نگرفته بود. باید اول با آنها تماس میگرفتم، اما در این مقطع به آنها نزدیک نشده بودم.
مادرم در حالی که زنگولهای برنزی را در دستش تکان میداد، لبخند زد و گفت: «بهت که گفتم، دوستت دارم.»
مادر بنیانگذار. یکی از عالیرتبهترین صورتهای فلکی هونگیک و یکی از شناختهشدهترین داستانهای این سرزمین.
حامی مادرم اونگنیو بود، مادر دانگون وانگوم.
آهی کشیدم و گفتم: «...باشه. تسلیم میشم.»
«چی؟ هی! کیم دوکجا!»
«فقط همینجا منتظر بمون. به هر حال نمیتونی برنده بشی.»
حس خستگی تمام بدنم را فرا گرفت. حالا هیچ تفاوتی با یک آدم معمولی نداشتم.
«...حامیات به کنار، چطور زنگوله هشتمهرهای رو به دست آوردی؟» (برای دیدن تصویر به لینک مراجعه کنید: https://namu.wiki/w/%ED%8C%94%EC%A3%BC%EB%A0%B9)
به زنگوله برنزی در دست مادرم خیره شدم. زنگوله هشتمهرهای یکی از سه «مهر آسمانی» اسطوره دانگون بود. این یکی از بزرگترین آثار باستانی شبهجزیره کره بود و توانایی مهر و موم کردن «داستان» شخص دیگری را داشت.
هر چقدر هم که به آن فکر میکردم، در این مقطع هیچ راهی برای به دست آوردن این یادگار ستارهای از طریق روشهای عادی وجود نداشت. مادرم حتماً برای به دست آوردنش بهایی پرداخته بود.
«وقتی زمانش برسه میذارم بری. فعلاً همینجا بمون.» سرانجام، مادرم و سرگردانها ناپدید شدند.
من و هان سویونگ در روش آرایه دروازه مکانیکی به دام افتاده بودیم. میتوانستم حدس بزنم مادرم کجا رفته است.
شاید رفته بود تا یو جونگهیوک را ببیند. نمیخواستم فاجعهای را که در صورت ملاقات آنها رخ میداد، تصور کنم.
«لعنتی، حالا چی؟ چطوری قراره از اینجا بریم بیرون؟»
هان سویونگ در حالی که سعی میکرد روش آرایه دروازه مکانیکی را بشکند، پرسید. مهارتهای من به عنوان یک صورت فلکی مهر و موم شده بودند، بنابراین نابود کردن فوریِ آن غیرممکن بود.
خب، این در مورد قدرت خودم صدق میکرد. کمی به آن فکر کردم. «یه راه وجود داره.»
«چی هست؟»
«موجودی هست که میتونه روش آرایه دروازه مکانیکی رو بشکنه.»
«چی؟ کی؟»
اگر او را صدا میزدم، مهر و موم به نحوی شکسته میشد. در حالت عادی، او صورت فلکیای بود که جرئت نمیکردم صدایش بزنم، اما حالا همهچیز نامشخص بود.
گانپیونگوی را بیرون آوردم. آن را برای زمان مهمی نگه داشته بودم و حالا تنها چیزی بود که میتوانستم به آن تکیه کنم.
پنجره سیستم
[گزینه ویژه «گانپیونگوی»، پژواک ستارگان فعال شد.]
پنجره سیستم
[پژواک ستارگان به شما این امکان را میدهد که از یک صورت فلکی ردهبالا درخواست کمک کنید.]
«صورتهای فلکی رو صدا میزنم.»
پنجره سیستم
[در جریان ستارگان، صورتهای فلکی ردهبالا صدای شما را میشنوند.]
لقب صورت فلکی را صدا زدم.
پنجره سیستم
[مقام این صورت فلکی بیش از حد بالاست.]
پنجره سیستم
[برای این صورت فلکی پنج امتیاز روی دیسک آسمان مورد نیاز است. آیا این را میپذیرید؟]
تنها پنج امتیاز باقی مانده بود، زیرا بقیه را برای احضار دب اکبر و فعال استقلال ملت استفاده کرده بودم.
حالا این صورت فلکی به تمام امتیازات ستارهای باقیمانده روی گانپیونگوی نیاز داشت.
این کار ضروری بود، زیرا قدرت این موجود از قبل از ردهبالا فراتر رفته بود.
پنجره سیستم
[عملیات ستارگان آغاز شده است.]
در تاریکیِ آسمانِ عمیقِ شب، ستارهای تنها میدرخشید. رو به او اعلام کردم: «نخستین شمشیر گوریو (چوک جونگیونگ)، به قدرتت نیاز دارم.»
یادداشت مترجم:
[۱] اونگنیو: در زبان کرهای به معنای زن خرسی است و خرسی بود که به زن تبدیل شد. در اساطیر، یک ببر و یک خرس با هم زندگی میکردند و در غاری به درگاه پادشاه الهی، هوانونگ، دعا میکردند تا به انسان تبدیل شوند. هوانونگ به آنها ۲۰ حبه سیر و دستهای درمنه داد و دستور داد که فقط از این غذای مقدس بخورند و به مدت ۱۰۰ روز دور از نور خورشید بمانند. ببر از شدت گرسنگی آنجا را ترک کرد، اما خرس ماند و پس از ۲۱ روز به یک زن تبدیل شد. اونگنیو به تقدیم هدایا به هوانونگ ادامه داد، اما نداشتن شوهر او را افسرده کرده بود. او دعا کرد که فرزندی به او عطا شود. هوانونگ دعاهای او را شنید و او را به همسری گرفت.
(لینکهای ویکیپدیا:
https://en.wikipedia.org/wiki/Dangun
https://en.wikipedia.org/wiki/Ungnyeo)