LNCrawler

چپتر 417: اپیزود ۷۹ – توطئه‌گر پنهان‌کار (۱)

زاویه دید خواننده دانای کل — novelha.net · All chapters

چپتر 417: اپیزود ۷۹ – توطئه‌گر پنهان‌کار (۱)

دو روز از پایان «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» میگذشت.

«جزیره تناسخیافتگانِ» پر از کابوس دیگر دیده نمیشد؛ صورتهای فلکی کمکم کشتی را به مقصد جایگاههای برحقشان در آسمان شب ترک میکردند.

– این ایستگاه، <المپ> است.

صورتهای فلکی <المپ> پس از اعلام کشتی از جای خود بلند شدند. دیونیسوس که به عنوان نماینده آنها ایستاده بود، نگاهش را به سمت جونگ هیوون چرخاند و خطاب به او گفت: [عذرخواهی مرا بپذیر که در چنین دوران سختی برای تو، زودتر از بقیه میروم.]

«نه، ما حالمون خوب میشه، ممنون.»

[با این حال، بیش از حد نگران نباش. هرچه نباشد، او یک صورت فلکی معمولی نیست. بدون شک هنوز زنده است.]

او به آرامی روی شانه جونگ هیوون زد و خیلی زود، در حالی که سایر صورتهای فلکی را رهبری میکرد، در آن سوی بُعد تاریک ناپدید شد. جونگ هیوون همانجا ایستاد و در سکوت صبر کرد تا آنها از تیررس نگاهش خارج شوند و سپس از دماغه کشتی پایین رفت. وقتی به پایین پلهها رسید، متوجه شد شخصی منتظر اوست – هان سویونگ.

«دیونیسوس؟»

«رفت.»

«چوک جونگیونگ و <دنیای مردگان> هم همینطور؟»

«فکر کنم اونا هم خیلی زود برن.»

«و اوریل؟»

هان سویونگ مدام میپرسید و جونگ هیوون جواب میداد. بیشتر چیزهایی که در موردشان گپ میزدند اطلاعات پیشپاافتادهای بود، چیزهایی مثل هادس و پرسفونه، اوریل، محل اقامت چوک جونگیونگ و غیره. بعضیها که قرار بود بروند، بعضیها که میماندند، بعضیها که همراهیشان میکردند... بخشی از این اطلاعات درباره مسائلی بود که همه از قبل میدانستند. اما مسئله این بود که اصلاً مهم نبود کسی این چیزها را میداند یا نه.

«هایونگ هنوز کاملاً از پا افتادهست و اساتید دارن با ‹تزریق انرژی و باز کردن شریانها› بهش کمک میکنن.»

«جیهه چطور؟»

«اون پشته، داره کشتی جنگیش رو تعمیر میکنه.»

«لی هیونسونگ چی؟»

یکی میپرسید و دیگری جواب میداد. آنها در راهروهای کشتی قدم میزدند و این روند را تکرار میکردند. انگار اگر این کار را نمیکردند، حتی یک ثانیه هم نمیتوانستند دوام بیاورند.

«بچهها چطور؟»

«خب، اونا...»

قبل از اینکه جونگ هیوون بتواند جملهاش را تمام کند، صدای بچهها را شنیدند که از یکی از کابینهای ردیفشده در راهرو به گوش میرسید.

– میدونستم. باید همین الان با تاریکی قرارداد ببندم تا بتونم انتقام هیونگ رو بگیرم...

– انتقام؟ کدوم انتقام؟ آجوشی قطعا زندهست. میتونم حسش کنم.

– ...خب، اِهم، منم اینو میدونستم. اگه دوکجا هیونگ باشه، اون قطعا...!

– دیگه باید به خودت بیای. ما باید همین الان یه نقشه درست و حسابی بکشیم.

قدمهای جونگ هیوون و هان سویونگ همزمان متوقف شد، انگار که از قبل با هم قرار گذاشته بودند. آنها به گفتگوی بچهها گوش دادند. آن دو نفر تا همین دیروز بیوقفه زار میزدند. با این حال، آن دو، همانطور که از پنجره کابین پیدا بود، حالا...

جونگ هیوون گفت: «...انگار حالشون خوب میشه.»

هان سویونگ لحظهای مکث کرد و بعد از او پرسید: «پس تو چی؟»

جونگ هیوون جوابی نداد. در عوض، نگاهش آرام لرزید. هان سویونگ هم از نگاه کردن به همصحبتش دست کشید و نگاهش را به پایین دوخت.

سرانجام جونگ هیوون لب به سخن گشود: «ازم خواست نجاتش بدم.»

«...»

«بهم التماس کرد که نجاتش بدم.»

او مشتش را محکم گره کرد. نیازی نبود به هم خیره شوند تا این احساس را که میانشان طنینانداز میشد، حس کنند.

صدایی شبیه به بارش بارانی خشک از جایی به گوش میرسید؛ هان سویونگ با بیتفاوتی به آن صدا گوش داد و سپس به حرف آمد: «وقتی برگردیم کلی کار برای انجام دادن داریم.»

«...آره. میدونم.» جونگ هیوون صورتش را با آستینهایش مالید و لبخند ضعیفی زد. «فعلاً باید برگردیم سئول، درسته؟»

«باید برگردیم.»

«حالا که دوکجا-شی ناپدید شده، قطعا یه مشت عوضی پیدا میشن که به سئول چشم طمع داشته باشن. تازه باید نظم و قانون رو هم تو خونه خودمون سر و سامون بدیم.»

«اما کی قراره به لی سوکیونگ خبر بده؟»

«اون، خب...»

دو زن از صحبت دست کشیدند و برای مدتی به فضای خالی خیره شدند. اولین کسی که سکوت را شکست هان سویونگ بود. «کاش تو همچین وقتایی هنوز یو سانگا رو پیش خودمون داشتیم.»

«...دلم برای سانگا-شی تنگ شده.»

آنها برای رسیدن به اینجا چیزهای بسیار زیادی را از دست داده بودند.

نگاهشان به بیرون پنجره چرخید تا منظرهی در حال گذر بُعد تاریک را تماشا کنند. آنها ستارههای کهکشانهای دوردست را دیدند که به نرمی میدرخشیدند.

جهان فقط به این خاطر که یک ستاره ناگهان ناپدید شده بود، نابود نمیشد. تعداد بیشماری از آنها وجود داشت و نورشان پس از آن نیز به وجود خود ادامه میداد.

اما برای کسانی که در یک سیاره خاص زندگی میکردند، آن ستارهی بهخصوص، تمام چیزی بود که دربارهی خود نور میدانستند.

هان سویونگ تمام تلاشش را کرد تا به انعکاس تصویر جونگ هیوون روی پنجره نگاه نکند. در همین حین، جونگ هیوون زیر لب زمزمه کرد: «آخه چه بلایی سر دوکجا-شی اومده؟»

هان سویونگ جوابی نداد و دوباره شروع به راه رفتن کرد. طولی نکشید که آنها به آخرین کابین راهرو رسیدند. در را بیسروصدا باز کردند و وارد شدند تا یو جونگهیوک را ببینند که از سر تا پا در باند پیچیده شده و روی تختی دراز کشیده بود.

هان سویونگ در حالی که جیبهای داخلیاش را برای پیدا کردن یک آبنبات لیمویی میگشت، گفت: «...وقتی این احمق بیدار بشه باید بتونیم بفهمیم.»

این اتفاق زمانی افتاد که هنوز در اواسط خواندن «راههای زنده ماندن» بودم.

داشتم صفحه را به پایین اسکرول میکردم، با رضایت کامل از اینکه میدانستم کار آن روزم را تمام کردهام، که ناگهان متوجه چیزی شدم که در گوشهی [سخنان نویسنده] در پایین صفحه نوشته شده بود.

– دوکجا-نیم، نظرتون چیه؟

دیگر فراموش کردهام که آن سؤال به چه چیزی مربوط میشد. شاید درباره روند پیشرفت داستان بود، یا شاید داشت به چیزی در خود رمان اشاره میکرد. حالا، آن موقع چه جوابی به او دادم؟

– امم. خب، همچین پیچش سادهای یکم...

– شما هم همینطور فکر کردید؟

با به یاد آوردن این بخش از خاطراتم دوباره یکه خوردم. آیا واقعاً چنین اتفاقی افتاده بود؟ من خود «راههای زنده ماندن» را به این خوبی به یاد داشتم، پس چرا این بخش از خاطرات را کاملاً فراموش کرده بودم؟ اصلاً نمیتوانستم درکش کنم.

درسته، حالا که به گذشته نگاه میکردم، نویسنده هر از گاهی با من گپ میزد، مگه نه؟

من هم برای ارتباط با نویسنده کامنت میگذاشتم؛ بیشتر اوقات برای تشویق او بود یا پرسیدن سؤالاتی درباره نوبت بازگشت بعدی، اما گاهی اوقات سعی میکردم سر رمان با او بحث کنم.

فکر کنم حدود زمانی بود که یو جونگهیوک تازه از ۶۰۰امین نوبت گذشته بود.

هر چقدر هم که فکر میکردم، نمیتوانستم چیزی را درباره رمان درک کنم، برای همین در بخش نظرات با نویسنده وارد بحث شدم.

– نویسنده-نیم. این یه اشتباه تایپی بود؟ جونگهیوک چطور میتونه درخشان لبخند بزنه؟

«تیالاس۱۲۳» در جواب گفت.

– هر کسی بعد از بیش از ۶۰۰ بار بازگشت، اینطوری تغییر میکنه.

بعد از شنیدنش، با خودم فکر کردم که این جواب تا حدودی منطقی است. و آن باید اولین باری بوده باشد که با جدیت درباره تعداد دفعاتی که یو جونگهیوک بازگشته بود، فکر کردم.

بیش از ۶۰۰ بار بازگشت، نه؟ زندگی برای موجودی که مجبور بود چنین زندگیای را بارها و بارها تکرار کند، اصلاً چه معنایی داشت؟

⸢کیم دوک جا، بی دار شو.⸥

درد مبهمی در سرم میکوبید و هوشیاریام به تدریج بازگشت. بدنم بیحال بود و درد وحشتناکی از تمام گوشههای بدن تجسدم زبانه میکشید. به سختی توانستم چشمانم را باز کنم و پرتوهای ضعیف نور به چشمانم نفوذ کردند.

و سپس، صدای آشنایی در گوشم پیچید.

«به نظر میرسه بالاخره بیدار شده.»

آره، اون که نمیتونست در این مورد مهربون باشه، میتونست؟

پوزخند کوچکی زدم و سرم را به سمت صدا چرخاندم.

با این حال، یه چیزی... غیرعادی به نظر میرسید.

«پس، این احمق همون کیم دوکجاست؟»

تا زمانی که چشمانم را کاملاً باز کردم، متوجه شدم که توسط تعداد بیشماری یو جونگهیوک احاطه شدهام.

حدود ده دقیقه دیگر زمان نیاز داشتم تا دوباره هوشیاریام را به دست بیاورم.

یک بار دیگر از هوش رفته بودم و بعد از بیدار شدن، چشمانم را بسته نگه داشتم و خیلی تلاش کردم تا بفهمم اینجا چه خبر است. حداقل باید درکی از وضعیت فعلی پیدا میکردم.

اول از همه، «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» تمام شده بود.

از این بابت مطمئن بودم؛ حداقل پیامهایی که در گزارش سیستم منتظر بودند، این واقعیت را ثابت میکردند.

پنجره سیستم

[شما افسانه بزرگ «فصل نور و تاریکی» را به دست آوردهاید!]

[سومین افسانه بزرگ شما «اوج» خود را تکمیل کرده است!]

[سومین شرط برای سناریوی مخفی – «یک افسانه واحد»، برآورده شده است!]

[افسانه نهایی منتظر شماست.]

[تمام <جریان ستارهای> از دستاورد شما به وجد آمده است!]

[اکثریت صورتهای فلکی <جریان ستارهای> اکنون به سحابی شما توجه میکنند!]

[در رابطه با افسانه شما، اکثریت قاطع صورتهای فلکی...]

من بالاخره «اوج»ِ «یک افسانه واحد» را تکمیل کرده بودم. انرژی متعلق به یک افسانه بزرگِ غیرقابل تصور، اکنون با قدرت درون من میخروشید.

افسانه بزرگ، ⸢فصل نور و تاریکی.⸥

این اولین باری بود که درباره چنین افسانه بزرگی میشنیدم. اما منطقی بود – هرچه نباشد، برخورد مه بینام و اژدهای آخرالزمان در داستان اصلی رخ نداده بود... با در نظر گرفتن این اتفاق به عنوان نقطه شروع، کل خط جهانی باید تغییرات ناگهانی و خشونتآمیزی را تجربه میکرد.

حرکت به سوی آخرالزمان سرعت گرفته بود، بنابراین کاملاً واضح بود که سرعت پیشرفت کل سناریو نیز افزایش مییابد.

دوم اینکه، یک نفر واقعاً مرا نجات داد.

مشکل من از همینجا شروع شد. دقیقاً چه کسی مرا نجات داد؟

«تظاهر به بیهوشی فایدهای نداره.»

محض اطلاع، آخرین چهرهای که دیدم چهره یو جونگهیوک بود که برای نجاتم میآمد. پس شاید واضح بود که الان هم باید با چهره او روبهرو میشدم.

اما، خب، مشکل اینجا بود که...

«نه تنها قیافهاش احمقانهست، بلکه به نظر میرسه مغزش هم احمقه.»

«دقیقاً همونطور که شنیده بودم.»

...چرا اینجا اینقدر «یو جونگهیوک» زیاد بود؟؟

فقط این نبود...

با بهت و حیرت کامل، به پنج-شش «یو جونگهیوکِ کوما» که در حال حاضر روی تخت ایستاده بودند خیره شدم. بدون شک آنها یو جونگهیوک بودند، اما همگی... نسخههای چیبیِ کلهگندهای با دست و پاهای کوتاه بودند که تقریباً هماندازه کیرگیوس به نظر میرسیدند. (یادداشت مترجم: کوما یک کلمه غیررسمی کرهای به معنای کودک یا در این مورد، یک فیگور چیبیشکل است.)

...هنوز دارم خواب میبینم؟؟

درسته، این باید یک خواب باشه. آره، استرسی که او هر روز به من وارد میکرد روی هم تلنبار شده و حتماً باعث این توهم وحشتناک شده بود. باید همین باشه. با عجله به گونههایم سیلی زدم، که باعث شد یو جونگهیوکهای کوما یکی پس از دیگری شروع به صحبت کنند.

«حتماً فکر میکنه این یک خوابه. مثل یه احمق.»

«شاید اول به کمی زمان نیاز داشته باشه تا وضعیت فعلیش رو درک کنه.»

«چه عوضیِ رو اعصابیه. یعنی باید منتظرش بمونیم؟»

کاملاً نادیدهشان گرفتم و اتاقی که در آن بودم را برانداز کردم. یک اتاق بزرگ و دایرهای شکل بود؛ همهچیز، از جمله میز، صندلیها، سایر خرتوپرتهای کوچکتر و حتی تختی که رویش نشسته بودم، دایرهای شکل بودند.

...من کدوم جهنمی بودم؟

خیلی و طولانی فکر کردم، اما چیزی به ذهنم نرسید. اتاقی با چنین مبلمان عجیبی باید بیش از حد بهیادماندنی باشد، اما یادم نمیآمد هرگز در «راههای بقا» چیزی دربارهاش خوانده باشم.

با این فکر که شاید تصادفاً وارد منطقهای برای یک سناریوی جدید شدهام، پنجره سناریو را احضار کردم، اما فقط با پیام زیر توی ذوقم خورد.

پنجره سیستم

[در حال حاضر، <جریان ستارهای> در میانه تعمیر و نگهداری سیستم سناریو است.]

به این معنی که در وضعیت فعلیام، تقریباً هیچچیزی نمیتوانستم بفهمم.

«به نظر میرسه تحلیل وضعیتش تقریباً تموم شده.»

«دوباره میپرسم. تو همونی هستی که بهش کیم دوکجا میگن؟»

یو جونگهیوکِ کومایی که حالت چهرهای تندخو داشت از من پرسید. حالا که دقیقتر نگاه میکردم، کارتهای شمارهدار مختلفی روی سینه هر یک از یو جونگهیوکهای کوما چسبانده شده بود و اونی که الان از من سوال پرسید، روی کارتش [۹۹۹] نوشته شده بود.

تصمیم گرفتم فعلاً جوابشان را بدهم. «درسته. من کیم دوکجا هستم.»

یو جونگهیوکهای کوما به هم نگاه کردند و همزمان سر تکان دادند. این بچههای کوچک، با وجود اینکه خیلی کوچکتر از نسخه اصلی بودند، دقیقاً مثل یو جونگهیوک رفتار میکردند.

«پس به نظر میرسه شخص درستی آورده شده.»

حتی صداشون هم همون بود...

نمیدانستم اینجا چه خبر است، اما دیگر باید آن را میپذیرفتم. من در یک خواب گیر نیفتاده بودم. و به لطف هوسهای دیوانهوار و ناشناخته احتمال، به نوعی سر از یک پادشاهی عجیب و خیالی درآورده بودم که یو جونگهیوکهای کوما در آن زندگی میکردند.

«شماها کی هستین؟»

تصمیم گرفتم اول از آنها بپرسم. میدانستم اگر ذرهای شبیه به یو جونگهیوک اصلی باشند، جواب سرراستی به من نخواهند داد، اما با این حال پرسیدم. یکی از کوماها شروع به زمزمه کرد: «چقدر رقتانگیزه. با نگاه کردن نمیتونی بفهمی؟»

آره، همین فکر رو میکردم. اگر قرار بود در چنین دنیایی گیر بیفتم، ترجیح میدادم به جای اینها، نسخههای کومای مهربان و لطیف یو سانگا دورم را گرفته باشند. در این فکر بودم که چطور باید جوابشان را بدهم تا یک پاسخ درست از این بچهها بشنوم، اما در همان لحظه، «یو جونگهیوک» که روی کارتش [۸۸۸] نوشته شده بود، کلمات نسبتاً غیرمنتظرهای به زبان آورد: «با اون مغز کندت، مهم نیست چقدر بهش فکر کنی، هرگز به جواب درست نمیرسی. پس، من بهت میگم. ما بخشی از "توطئهگر بزرگ" هستیم.»

...توطئهگر بزرگ؟ یعنی ممکنه؟

درست در همان لحظه، حس سرمایی در سرم پیچید.

«یو جونگهیوک» با شماره [۷۷۷] روی سینهاش، حتماً سکوتم را به روش خودش تفسیر کرده بود که با لحنی تمسخرآمیز گفت: «هوش رقتانگیزت نباید برای درک این موضوع تو زمان حال کافی باشه.»

درسته، این بچهها، قطعاً یو جونگهیوک بودند. حالا دیگر هیچ شکی در این مورد وجود نداشت.

«اگه کاملاً بیداری، پس بلند شو. یه نفر منتظرته.»

«کی منتظرمه؟»

«وقتی رسیدی میبینی.»

با قدمهایی لرزان بلند شدم و به دنبال آن کوما راه افتادم. درِ گرد باز شد و راهروی عظیمی پیش رویم پدیدار گشت. کسی که رهبری را بر عهده داشت، یو جونگهیوکِ کومای شماره [۹۹۹] بود. من هم به دنبالش رفتم. بقیه کوماها نیز پشت سر ما راه افتادند.

از یکی از آنها پرسیدم: «اینجا کجاست؟»

این سوال باعث شد یکی از یو جونگهیوکهایی که دنبالم میآمد به حرف بیاید: «اون گوی عه سوپ.»

«چی گفتی؟»

«یعنی جنگل نگای. تو مثلاً یه پیامبری، اما حتی نمیتونی این رو تشخیص بدی؟»

چه مسخرهبازیای. پس چرا اون رو به انگلیسی گفتی؟ (یادداشت مترجم: در متن اصلی کرهای، کوما این عبارت را با تلفظ کرهایِ کلمات انگلیسی بیان کرده بود).

یو جونگهیوکِ کومای شماره [۶۶۶] طوری به من چشم غره رفت که انگار ناامید شده بود و با نارضایتی آشکاری رویش را برگرداند.

همان موقع بود که به این فکر افتادم که شاید این اعداد، نشاندهنده نوبتهای بازگشتی باشند که هر یو جونگهیوک تجربه کرده است.

...یو جونگهیوک در دور ۶۶۶اُم چه کار کرد؟ همان موقعی بود که با اژدهای شعله سیاه اعماق همپیمان شد؟

منظره یک جنگل نقرهای را از بیرون پنجرههایی که در امتداد راهرو ردیف شده بودند، دیدم. جنگل نگای، درسته؟ آشنا به نظر میرسید، انگار جایی دربارهاش شنیده بودم. با این حال، مطمئن نبودم که آیا این مکان هرگز در «راههای بقا» ظاهر شده بود یا نه...

در همین حین بود که گروه ما با موجودات دیگری روبهرو شد که از سمت دیگر راهرو به طرفمان میآمدند.

[پس، این همون کسیه که توطئهگر با خودش آورده؟]

نه، اصلاً میتونستم حرکاتشون رو به عنوان «راه رفتن» توصیف کنم؟

در حالی که احساس میکردم تمام موهای بدنم سیخ شده است، ناخودآگاه دسته [ایمان ناگسستنی]ام را محکمتر در دست گرفتم.

چون «خدایان بیرونی» داشتند از سمت مقابل به طرف ما میآمدند.

موجوداتی که هالههایی بینهایت بیثباتتر و شومتر از هر صورت فلکیای ساطع میکردند. یکی از آنها سر اسب داشت، در حالی که بقیه موجوداتی هیولایی و پوشیده از شاخکهای چندشآور بودند. به نظر میرسید آن شاخکهایی که در هوا کشیده شده بودند، پیش از آنکه به سمت من نزدیکتر شوند، کمی «سرهایشان» را کج کردند. هر کسی که به آنها نگاه میکرد، به هیچ وجه نمیتوانست نیتشان را دوستانه توصیف کند.

در کمال تعجب، کسی که در مسیرشان قرار گرفت، کسی نبود جز یو جونگهیوکِ کومای شماره [۹۹۹].

«اون مهمان ماست. حتی فکر آزار دادنش رو هم نکنین.»

[اما فقط یه گپ کوچیک که نباید مشکلی داشته باشه؟]

«من اجازه نمیدم.»

یو جونگهیوکِ کومای شماره [۹۹۹] اینگونه اعلام کرد و نسخه مینیاتوری [شمشیر لرزاننده بهشت] را از پشتش بیرون کشید.

به دنبال آن، کوماهای شماره [۸۸۸]، [۷۷۷] و حتی شماره [۶۶۶]، همگی سلاحهای نصبشده بر پشت و کمرشان را بیرون کشیدند.

...این بچهها، اصلاً میتونستن واقعاً بجنگن؟ منظورم اینه که، همهشون یه جورایی شبیه اکشنفیگور بودن، پس...

شاید طرف مقابل هم همین فکر را میکرد، زیرا آنها شروع به ساطع کردن هالهای خصمانه و بهشدت لجوجانه به سمت ما کردند.

[چطور جرئت میکنین... فقط به خاطر اینکه وابستگان "توطئهگر بزرگ" هستین...]

در حالی که این رویارویی بهسرعت ملتهبتر میشد و شاخکها و کوماها در آستانه شروع مبارزه بودند، صدای «بوم» بلندی از جایی به گوش رسید. خدایان بیرونی که مشغول تکان دادن شاخکهایشان بودند، ناگهان همگی زانو زدند.

تنها کسی در میان آنها که هنوز ایستاده بود، همان سر اسبی بود که نسبت به من خصومت نشان میداد.

[■■■...!!]

صدای «بوم» دیگری طنینانداز شد. در نهایت، حتی سر اسب هم مجبور شد سرش را به زمین بکوبد. این لرزشها نمیتوانستند صرفاً امواج شوکِ یک زلزله ساده باشند.

نه، در همین لحظه کسی داشت این خدایان بیرونی را با مقامی باورنکردنی مرعوب میکرد.

[وو، وووو...]

خدایان بیرونی از درد نالیدند و از سر راه کنار رفتند. در انتهای راهرو، ورودیای وجود داشت که به یک سالن عظیم منتهی میشد. این سالن از نوع باز بود و سقف دایرهای و عظیم آن با شاخههای درهمتنیده و پیچدرپیچ درختان تزئین شده بود. من به همراه یو جونگهیوکهای کوما وارد این سالن شدم.

پرتوهای نازک نور خورشید که از میان شاخهها نفوذ میکردند، یک تخت پادشاهی باستانی و فرسوده را درست در وسط آن سالن بزرگ روشن کرده بودند.

نیازی نبود کسی به من بگوید، خودم بلافاصله فهمیدم. موجودی که روی آن تخت نشسته بود، پادشاه این جنگل بود.

نه تنها این، بلکه از قبل میدانستم او کیست.

جای زخم روی صورتش که زیر پرتوهای کمرنگ خورشید نمایان شده بود و کُت سفیدی که دقیقاً شبیه کُت من بود.

موجودی که فکر میکردم دیگر هرگز او را نخواهم دید، درست روی آن تخت نشسته بود.

[خیلی وقت میگذره، کیم دوکجا.]

<اپیزود ۷۹. توطئهگر پنهانکار (۱)> پایان.