LNCrawler

چپتر 552.3: داستان 3 - کودک گمشده

زاویه دید خواننده دانای کل — novelha.net · All chapters

چپتر 552.3: داستان 3 - کودک گمشده

یادداشت: وقایع این داستان پیش از آغاز سناریوی اصلی رخ میدهد، اما به شخصیتها و رویدادهای بخش مؤخره اشاره دارد. توصیه میشود این بخش پس از اتمام داستان اصلی خوانده شود.

【واقعاً اینجاست؟】

【احتمالش هست.】

روز یو جونگهیوک اینگونه آغاز شد.

بعد از دم کردن یک قهوه غلیظ و بریدن چند برش از نان چاوداری که دیروز خریده بود، تکهای سینه مرغ را که برای نرم شدنش مزهدار کرده بود گریل کرد. در تابهای کوچک تخممرغها جلزولز میکردند. حفظ زرده به شکل دستنخورده و سالم ماندن فرم تخممرغ نیمرو، برایش اهمیت زیادی داشت.

یو جونگهیوک سفیده را کمی دیگر تفت داد، سپس تابه را به آرامی برداشت تا تخممرغها و سینه مرغ پختهشده را در بشقاب بگذارد. کمی تاجخروس قرمز و کاهوی شستهشده اضافه کرد و در نهایت، آب گوجهفرنگی مخصوص یو میآه را درون لیوانی ریخت.

«آخ جون!»

وقتی بشقاب را برداشت و به عقب برگشت، یو میآه را دید که با چشمانی درخشان از صندلی کنار میز ناهارخوری بالا میرفت.

یو جونگهیوک دو بشقاب و دو لیوان را سر جای همیشگیشان گذاشت.

یو میآه نگاهی به این طرف و آن طرف غذای توی بشقاب انداخت و لبهایش را ورچید.

«— سبزی.»

«— آره، سبزیجاته.»

«— سبزی خوشمزه نیس.»

«— این سبزی خوشمزهست.»

«— ولی هوم، من سوسیس میخوام.»

«— تخممرغ هست.»

«— اوهوم.»

«— سینه مرغ هم هست.»

«— تکراریه.»

«— بخورش.»

یو جونگهیوک ابروهای تیرهاش را درهم کشید و به یو میآه گفت:

«— چیزی که میخوری نشون میده چه جور آدمی هستی.»

یو میآه اول به مشت کوچکش خیره شد و بعد به تخممرغ توی بشقاب چشمغره رفت. به نظر میرسید دخترک چیزی شبیه به «نمیخوام بخورم» زیر لب زمزمه میکند. یو جونگهیوک لحظهای به یو میآه چشم دوخت. تکهای از تخممرغ را جوید، قورت داد و گوشیاش را روشن کرد.

— سقوط در سراشیبی بدون ترمز؛ آیا دوران اوج و شهرت تیم اش به پایان رسیده است؟

— «سقوط سلسله اش نزدیک است.»

— با شکستهای متوالی، تیم اش با خطر از دست دادن بلیت حضور در مرحله حذفی روبهرو شد.

— با باخت ۲ به ۳ مقابل وایکینگ، ناکامی اش در صعود به پلیآف درست پیش روی آنهاست.

— شایعات اختلاف و درگیری در درون تیم اش...

با دیدن مقالاتی که مانند قارچ پس از باران در صفحه اصلی پرتال خبری ظاهر میشدند، هالهای از تیرگی چشمان یو جونگهیوک را فرا گرفت.

تیم اش.

این همان تیمی بود که برای نخستین بار همراه با آن قهرمان شده بود، و اکنون یکی از برترین تیمهای ورزشهای الکترونیک در کره به شمار میرفت.

اما اخیراً، تیمش در مسیر زوال و سقوط قرار داشت.

یو جونگهیوک کامنتهای زیر مقاله را خواند.

— اش بازم باخت؟

— استریم رو ببندین بره.

— خونم به جوش اومده :)))) خدایی تقصیر یو جونگهیوک نبود که این بازی رو باختیم؟

— (این دیدگاه به دلیل گزارش کاربران پنهان شده است)

یو جونگهیوک مدت زیادی به آخرین دیدگاه خیره ماند. هرچند نمیتوانست محتوایش را ببیند، اما میتوانست بخشی از آن را از روی پاسخهای زیرش حدس بزند.

— ولی یو جونگهیوک واقعاً یه یتیمه، پس لابد این چیزا اصلاً براش مهم نیست، نه؟

یتیم.

یو جونگهیوک با چشمانی بیحس به این واژه نگاه انداخت. چنین واژههایی نمیتوانستند کوچکترین اثری رویش بگذارند. برعکس، این واژههای ظاهرنشده بودند که آزارش میدادند.

— (این دیدگاه به دلیل گزارش کاربران پنهان شده است)

چه مدت بود که به صفحه نمایش زل زده بود؟ زمان روشن ماندن صفحه تمام شد، صفحه سیاه گشت و تصویر چهره خودش در آن بازتاب یافت.

ناگهان عضلات بازوی راستش منقبض شد. اخیراً این اتفاق مدام رخ میداد. حتی موقع غذا خوردن، تایپ کردن یا گرفتن ماوس. شاید به خاطر کمبود مواد مغذی بود.

«— اوبابونی.»

هنوز نمیتوانست «اوپا» یا «اورابونی» را درست ادا کند. یو جونگهیوک که به گذشته فکر میکرد، یادش آمد هیچوقت واژه «اورابونی» را به او یاد نداده بود، بنابراین ناگهان کنجکاو شد بداند آن را از کجا یاد گرفته است.

یو میآه فقط چنگالش را به سمت بشقاب جلوی یو جونگهیوک نشانه رفت.

«— لطفاً.»

«— ......؟»

«— لطفاً استراحت.»

یو جونگهیوک لحظاتی نشست تا معنای این جمله را درک کند، سپس تخممرغی را که یو میآه برای خودش نگه داشته بود به چنگال کشید و درست جلوی چشمهایش بلعید.

«— اَه! میانوعده میآه بود!»

یو میآه گونههایش را باد کرد.

یو جونگهیوک با نگاه کردن به چشمان تیره دخترک که درست شبیه چشمهای خودش بود، دریافت که روز جدیدی آغاز شده است.

«— جونگهیوک، هنوزم خوب غذا میخوری؟»

در حال رانندگی به سمت اتاق تمرین تیم بودند.

مدیر برنامه، کانگ ووهیون، از توی آینه وسط با نگرانی به یو جونگهیوک نگاه کرد.

«— صورتت خیلی لاغر شده. باید خوب غذا بخوری تا بتونی خوب بازی کنی.»

«— خوب میخورم.»

«— فقط کاهو و سینه مرغ، درسته؟ آخه این چه جور رژیمیه؟ بیا یکم برنج بخور. گوشت گاو هم همینطور.»

یو جونگهیوک پاسخی نداد. اما احساس عجیبی داشت. چرا مردم مدام میپرسیدند چه چیزی میخورد؟

«— اگه به اندازه کافی بخوری و بنوشی، خوششانسی.»

یو جونگهیوک نمیدانست کانگ ووهیون واقعاً چنین احساسی دارد یا فقط دارد گپ میزند. نمیدانست از کِی، اما همیشه درک احساسات درونی دیگران برایش دشوار بود.

— بازیکن یو جونگهیوک، امروز چه حسی دارید؟

خبرنگاران حاضر در محل مسابقات همیشه همان سؤالات همیشگی را از او میپرسیدند.

امروز چه حسی دارید، حریفتان را چطور ارزیابی میکنید، آیا استراتژی خاصی دارید، فکر میکنید با چه نتیجهای برنده میشوید، و نظرتان درباره حواشی اخیر چیست؟

گاهی اوقات یو جونگهیوک رک و بیپرده پاسخ میداد، و گاهی حتی کلمهای بر زبان نمیآورد. اما صرفنظر از اینکه چه میگفت، مقالات همیشه با تیترهایی منتشر میشدند که هیچ ربطی به نظرات واقعیاش نداشت.

اگر اینطور بود، پس اصلاً چرا میپرسیدند؟ یو جونگهیوک پاسخی برایش پیدا نمیکرد، اما دستکم یک چیز را میفهمید.

این کار و شغل آنها بود.

«— این اواخر کامنتها رو میخونی؟»

به محض اینکه سرش را بالا آورد، نگاه نگران کانگ ووهیون را در آینه دید.

«— بهت که گفتم نخونشون. اونا فقط بهت حسادت میکنن. واسه همینه که این چیزا رو مینویسن. اصلاً نیازی نیست با خوندن این چرتوپرتها اعصاب خودتو خرد کنی.»

شاید چون او را دیده بود که به گوشی زل زده، اینطور فکر میکرد. در واقع سوءتفاهم هم نبود؛ روی صفحه گوشیاش کامنتی نمایش داده میشد.

— شنیدم یو جونگهیوک تو دنیای واقعی شخصیت بهشدت بیادبی داره.

یو جونگهیوک به کامنت خیره شد. برخلاف حرفهای کانگ ووهیون، یو جونگهیوک چندان احساس ناراحتی نمیکرد.

— مگه خود یو جونگهیوک نبود که جو تیم رو اینقدر سمی کرد؟ دیگه همه اینو میدونن.

اگر کسی از او کینه به دل داشت، تنها کاری که باید میکرد این بود که آماده روبهرو شدن با آن نفرت باشد. در آن صورت، همهچیز تحت کنترلش باقی میماند.

— شماها مگه چی میدونین؟

اما...

— شماها مگه چی میدونین که اینطوری حرف میزنین؟ از کجا میدونین عمو یو جونگهیوک همچین آدمیه؟

معمولاً همیشه همان چند حساب کاربری همیشگی به طور مرتب نظر میگذاشتند. اما این نخستین باری بود که این نام کاربری را میدید.

[دختر پادشاه شیاطین]

یو جونگهیوک مدت زیادی به این کامنت کوتاه چشم دوخت، گویی در حال تجزیه و تحلیل حریفی بود که برای نخستین بار با او روبهرو میشد.

«— جونگهیوک، رسیدیم.»

از دوردست، نمای پر زرقوبرق ساختمانی که مرکز تمرین تیم در آن واقع شده بود دیده میشد.

یو جونگهیوک نگاهش را دوباره به گوشیاش برگرداند. سعی کرد کامنتی را که تازه خوانده بود پیدا کند، اما غیبش زده بود.

حذف شده بود؟ یا اشتباه دیده بود؟

«— طبق برنامه، تا دیروقت سرت شلوغه. بذار من حواسم به میآه باشه، باشه؟»

«— در هر صورت ممنون.»

«— میآه هنوز کلمات رو درست نمیگه؟ لازمه ببرمش دکتر؟ والدین من...»

کانگ ووهیون که تا آن لحظه مدام پرحرفی میکرد، گویی ناگهان فهمید از حدش فراتر رفته است. با دستپاچگی دهانش را بست و خندید.

«— بیا بریم. نگران میآه نباش.»

«— متشکرم.»

«— راستی، این اواخر چندتا مدیر برنامه جدید اومدن. اگه دیدیشون یه سلامی بهشون بکن. یکیشون انگار از طرفدارای پروپاقرصته.»

یو جونگهیوک سرش را به آرامی تکان داد، لحظهای به کانگ ووهیون چشم دوخت و سپس از ماشین پیاده شد.

«— چیزی شده؟ چیزی لازم داری؟»

یو جونگهیوک لحظهای به این فکر کرد که از کانگ ووهیون بپرسد آیا صبحانه خورده است یا نه، اما بعد سرش را تکان داد و طبق معمول راهی اتاق تمرین شد.

[«■■■» نام کاربری خود را به «دختر پادشاه شیاطین» تغییر داد.]

[«دختر پادشاه شیاطین» میگوید ویژگی جدیدی اینجاست.]

[«■■■» نام کاربری خود را به «سم طلایی پرنده» تغییر داد.]

[«دختر پادشاه شیاطین» میگوید که این کمی چندشآور است.]

یو جونگهیوک از پلهها بالا رفت، راهرو را پشت سر گذاشت و یکراست به اتاق تمرین اختصاصیاش رفت.

این اتاق منحصراً برای یو جونگهیوک طراحی شده بود. فضایی در حدود شانزده تا بیست متر مربع داشت که به یک سیستم کامپیوتری مدرن و تجهیزات تخصصی بازی مجهز بود. انواع نوشیدنیهای ورزشی و مکملهای غذایی با نظم چیده شده بودند. در نگاه اول، مانند یک اتاق گیمینگ معمولی به نظر میرسید.

با این تفاوت که هر چهار دیوار این اتاق از شیشه ساخته شده بودند.

— لطفاً حواستان به دیگران باشد.

این اتاق نوعی اقدام تنبیهی و انضباطی از سوی سرپرست تیم بود؛ کسی که به ندرت به نظرات یو جونگهیوک گوش میداد.

هر کس از آنجا رد میشد، میتوانست آزادانه او را درون اتاق تمرین تماشا کند، درست مثل میمونی در باغوحش. و یو جونگهیوک نیز میتوانست آنها را ببیند.

— مکانیک بازی بازیکن یو جونگهیوک عالی است، اما فاقد هماهنگی تیمی است. او باید آموزش ببیند تا نگاه دیگران را بپذیرد.

— گیمرهای حرفهای از همان لحظهای که روی آنتن زنده میروند، باید قضاوت رسانهها را به جان بخرند. این اتاق به او کمک میکند تا به فشاری که هر ثانیه در انتظارش است عادت کند.

شبیه اراجیف به نظر میرسید، اما حامیان مالی پیشنهاد سرپرست را پذیرفتند. آنها حتی به این مرکز میآمدند تا تمرین انفرادی یو جونگهیوک را از پشت شیشهها تماشا کنند.

اما برای یو جونگهیوک اهمیتی نداشت. او به کانون توجه بودن عادت کرده بود. گذشته از این، ترجیح میداد وارد بحثهای بیهوده با اعضای تیم نشود. به جز سرپرست و کانگ ووهیون، تنها کسی که در این مجموعه با یو جونگهیوک حرف میزد، مربی پارک جینسانگ بود.

«— جونگهیوک، شروع کنیم.»

پارک جینسانگ به عینکش ضربهای زد تا علامت بدهد، و یو جونگهیوک سر تکان داد. او با چند حرکت کششی ساده دستها و شانههایش را شل کرد، نفس عمیقی کشید و هدفونش را روی گوش گذاشت. صدای بازی گوشهایش را پر کرد و نشان بازی روی صفحه پدیدار شد.

ژانر اصلی یو جونگهیوک، استراتژی همزمان یا همان RTS بود.

سبکی از بازی که در آن بازیکنان سازهها را کنترل میکردند، استراتژیهای دشمن را به شکل لحظهای پیشبینی میکردند، منابع جمعآوری میکردند و با ساختن نیروها به نبرد میپرداختند. جذابیت بازی در ترکیب نیروهای مناسب برای حمله، یا تدارک شبیخونهای غافلگیرکننده به نقاط ضعف دشمن در بهترین زمان ممکن نهفته بود.

بنگ! بنگ!

صدای شلیک گلولهها در گوشش پیچید. تصویر روی صفحه با سرعتی سرسامآور جابهجا میشد.

یو جونگهیوک فرمانده میدان نبرد بود. هر یگان و واحدی تحت فرمان او قرار داشت. در ذهنش، بهای این نبرد، نبرد بعدی و نبردهای پس از آن را محاسبه میکرد.

هر آنچه لازم بود فدا شود، فدا میشد. او امتیازهای لازم برای پیروزی را به دست میآورد.

نیروهایی که ساخته بود با نالههایی از سر درد بر زمین میافتادند. هیولاهای سمت حریف نعره میکشیدند. صدای فروریختن زمین، انفجار سازهها و خرد شدن اشیاء در فضای بازی طنینانداز شده بود.

سرانجام، وقتی دود فروکش کرد، یو جونگهیوک از میان ویرانههای میدان نبرد به آسمان نگریست.

[پیروزی.]

با نگاه کردن به نشان پیروزی، هیچ احساسی در درونش جوانه نزد. برای او، میدان نبرد تنها یک برنامه روزمره بود که هر روز تکرار میشد؛ نه غمانگیز، نه شاد، نه خشمآلود. تنها کشتار، مرگ، ویرانی و فقدان وجود داشت.

و پیروزی.

بلافاصله پس از آن، حریف تمرینیاش تغییر کرد. وضعیت بدنیاش مناسب بود. دستهایش دچار گرفتگی عضلانی نشدند. یو جونگهیوک با دیدن استراتژی حریف، بلافاصله ابتکار عمل را به دست گرفت. از تکتک روزنهها بهره جست و مسابقه را به سرعت خاتمه داد.

[پیروزی.]

پس از هر مسابقه، استراحتی کوتاه و کمتر از پنج دقیقه میکرد و بیدرنگ سراغ مسابقه بعدی میرفت. اشتباهاتش را تحلیل میکرد و در جهت رفع آنها میکوشید.

و سپس دوباره پیروز شد.

یو جونگهیوک با برنامهریزی دقیق به بازی ادامه داد. در همان لحظه، صدایی که پیش از آن هرگز نشنیده بود به گوشش رسید.

«— ...اما چطور میتونید اینطوری تماشاش کنید؟ آخه چطور ممکنه... توی همچین اتاقی...»

به اطراف نگاه کرد و دید درِ اتاق نیمهباز است. در آن سوی در، دو نفر در حال صحبت بودند. یکی از آنها مربی پارک جینسانگ بود.

و دیگری... چه کسی بود؟

بنگ! بنگ!

یو جونگهیوک به سرعت تمرکزش را به مسابقه بازگرداند.

این یک اشتباه بود. یگان نیروهای ویژهای که در خط مقدم میجنگید، در یک لحظه بیتوجهی نابود شد و جریان نبرد بلافاصله به نفع دشمن چرخید.

[؟؟ =)))]

حریفش در کادر چت شروع به تمسخر کرد.

مربی هشدار داد.

یو جونگهیوک تلاش کرد بازی را نجات دهد، اما خسارت بیش از حد سنگین بود. حتی با کار کشیدن از بیشترین تواناییاش، بار بیش از حدی به او وارد شده بود. یو جونگهیوک نبردهای محلیِ باقیمانده را در ذهنش شبیهسازی کرد، به این نتیجه رسید که هیچ شانسی برای پیروزی وجود ندارد و تسلیم شد.

[تسلیم.]

یو جونگهیوک با نگاه به صفحه شکست، آهی آرام کشید. وقتی هدفونش را برداشت، هیاهوی بیرون بلندتر شد.

«— یعنی به عنوان سرپرست حق ندارم هر کاری دلم میخواد بکنم؟ به هر حال، نمیشه با آدما اینطوری اینجا تا کرد.»

وقتی از جایش بلند شد و بیرون رفت، پارک جینسانگ را دید که با دختری با موهای کوتاه حرف میزد؛ دختری که مشغول بحث کردن با او بود.

«— آه، سلام!»

وقتی دختر سرش را چرخاند، موهای قهوهایرنگش تکان خورد. پیش از این هرگز او را ندیده بود. یو جونگهیوک سرش را کمی تکان داد و به کارت شناساییاش نگاه کرد.

[مدیر جدید: ی.س.]

به نظر میرسید او همان کارمند جدیدی باشد که کانگ ووهیون به او اشاره کرده بود.

«— آه، بله... حالتون خوبه؟»

یو جونگهیوک با شنیدن چنین سؤال بیمقدمهای، نمیدانست چه پاسخی بدهد.

«— هی، ببخشید جونگهیوک. تازه اومده، واسه همین هنوز وارد نیست و قلق کار دستش نیومده...»

پارک جینسانگ سریع میان حرف پرید.

یو جونگهیوک به صورت دختر جدید نگاه کرد. شبیه نوجوانها به نظر میرسید؛ چشمانی زلال و پوستی رنگپریده داشت.

معمولاً وقتی آدمها با نگاه یو جونگهیوک روبهرو میشدند، واکنش همهشان یکسان بود؛ یا با شگفتی خیره میماندند یا سریع چشم میدزدیدند.

اما این کارمند جدید نه رو برگرداند و نه تزلزلی در رفتارش دیده شد. در عوض، چهرهاش آرام بود، انگار حضور او کاملاً عادی و طبیعی به نظر میرسید.

«— راستی، گرسنتون نیست؟»

کارمند جدید کیسه کاغذی کوچکی را به سمت یو جونگهیوک گرفت. یو جونگهیوک در سکوت به آن نگاه کرد. دختر بیتوجه به برخورد سرد او، ادامه داد:

«— دامپلینگه. از این خوشتون میآد، مگه نه؟»

دامپلینگ؟

یو جونگهیوک ابروهایش را بالا انداخت.

«— نه، خوشم نمیآد.»

«— وا، مگه چشه...»

کارمند جدید لبهایش را جمع کرد و دوباره تعارف کرد:

«— خب، یه امتحانی بکنید، خیلی خوشمزهست...»

«— هی، جونگهیوک تقریباً به جز کاهو و سینه مرغ لب به هیچی نمیزنه. اون فقط چیزی رو میخوره که خودش پخته باشه. جونگهیوک، کارتو جمعوجور کن و برو غذاتو بخور. تو هم دخترجون، دست از چرتوپرت گفتن بردار، برو اونجا به بقیه کمک کن!»

پارک جینسانگ به یو جونگهیوک تنه زد. یو جونگهیوک نگاهی گذرا به چهره سرخورده کارمند جدید انداخت و به سمت سالن غذاخوری رفت.

زمان ناهار پنجاه دقیقه بود؛ خیلی کوتاهتر از آنکه بشود کالری لازم برای ریکاوری بدن و مغزش را جذب کند و چند حرکت کششی هم در آن بگنجاند.

وقتی به سلف رسید، به جای ایستادن در صف، با ظرف غذایی که صبح آماده کرده بود پشت میز نشست.

پارک جینسانگ لبخندی زد، به یو جونگهیوک نگاه کرد و گفت:

«— من اول میرم یکم غذا بگیرم.»

در حالی که پارک جینسانگ برای گرفتن غذا در صف ایستاده بود، چند بازیکن دیگر از کنار میز یو جونگهیوک رد شدند. آنها همان بازیکنانی بودند که تازه با او تمرین کرده بودند. بعضیهایشان به او چشمغره رفتند و پچپچ کردند. این اتفاقی همیشگی بود، بنابراین یو جونگهیوک آنها را نادیده گرفت و به غذا خوردنش ادامه داد.

دلیلی وجود داشت که یو جونگهیوک اصرار داشت ناهارش را خودش بیاورد.

در مسابقه نهایی فصل گذشته، یو جونگهیوک پس از خوردن غذایی که تیم مدیریت آماده کرده بود، دچار مسمومیت غذایی شدیدی شد. مدیریت ادعا کرد که فقط یو جونگهیوک مسموم شده و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد، اما هر چقدر هم فکر میکرد، یو جونگهیوک به یاد نمیآورد که آن روز چیز دیگری خورده باشد.

از آن زمان به بعد، او همیشه غذای خودش را میآورد.

«— نوش جان.»

سرش را بالا آورد و کارمند جدید را دید که روبهرویش نشسته بود.

او همان دامپلینگی را میخورد که پیشتر به او تعارف کرده بود. یو جونگهیوک با لحنی خشک پاسخ داد:

«— باید برای زنده موندن غذا خورد، نه اینکه زندگی کنی تا از غذا لذت ببری.»

«— ولی اگه غذای خوشمزه بخوری، زندگی خیلی قشنگتر میشه.»

کارمند جدید لقمه بزرگی از دامپلینگ گرفت. با دقت که نگاه میکرد، خمیرش کشسانی بینقصی داشت و محتویات درونش فوقالعاده پرملات بود. برای پیچیدن چنین دامپلینگی، مهارتش اصلاً معمولی نبود.

«— خودت درستش کردی؟»

«— همونطور که انتظار میرفت... میخوای نصفش کنیم؟»

«— نه، خوشم نمیآد.»

«— یه گاز بزن، شاید خوشت اومد.»

«— برای دونستنش نیازی به امتحان کردن نیست.»

«— ولی عمو...»

یو جونگهیوک پیش از پاسخ لحظهای سکوت کرد:

«— منو عمو صدا نزن.»

«— دوست داری چی صدات بزنم؟»

تا به حال هیچکس چنین سؤالی از یو جونگهیوک نپرسیده بود. هر کس میخواست او را خطاب کند، باید با وسواس فکر میکرد چطور این کار را انجام دهد. نحوه خطاب کردن آنها معمولاً لحن و رفتار او را در قبالشان مشخص میکرد. با این حال، این کارمند جدید تصمیمگیری را به خودش واگذار کرده بود.

«— بگو بازیکن یو جونگهیوک.»

«— بازیکن یو جونگهیوک...»

کارمند جدید زیر لب زمزمه کرد، سپس ناگهان دفترچهای بیرون آورد و شروع به یادداشت کردن چیزی کرد.

«— چیه؟»

«— هیچی نیست.»

«— چی نوشتی؟»

«— فقط... فکر کنم خیلیها دلشون بخواد این داستان رو بشنون. ولی اگه یادم بره، دیگه نمیتونم تعریفش کنم.»

کارمند جدید در دفترچهاش یادداشت میکرد و صدای خراشیده شدن تند خودکارش روی کاغذ به گوش میرسید. یو جونگهیوک با نگاه کردن به کلمات ناخوانایی که صفحه سفید را پر میکرد، ناگهان به راههای به یاد آوردن گذشته اندیشید.

اگر خاطراتش را مینوشت، آیا سرگذشت و تاریخچهاش را به یاد میآورد؟

ناگهان عضله دوسر بازویش تیر کشید و صدایی وزوزمانند در گوشهایش پیچید. احساس خفگی به او دست داد، گویی آب به درون سرش سرازیر شده بود.

بلافاصله پس از آن، دیوارهایی سفید را دید که محاصرهاش کرده بودند. دیوارهایی بلند و نفوذناپذیر که نه میتوانست بشکندشان و نه از آنها بالا برود. صدای نوشتن از آن سوی دیوار طنینانداز شد.

خشخش. خشخش.

کسی داشت روی دیوار چیزی مینوشت. اما او حتی یک کلمه هم نمیتوانست بخواند. درست مثل کامنتهای پنهانشده بودند؛ وجود داشتند، اما تا ابد برای او ناخوانا میماندند.

«— بازیکن یو جونگهیوک؟»

وقتی هوشیاریاش را به دست آورد، کارمند جدید با نگرانی به او چشم دوخته بود.

«— حالتون خوبه؟»

«— خوبم.»

«— مطمئنید حالتون سر جاشه؟»

یو جونگهیوک نگاهی به دفترچه او انداخت و سپس به چهره نگرانش نگریست. برای یو جونگهیوک، خواندن افکار آدمها درست به اندازه خواندن کلمات آن سوی آن دیوار ناممکن بود. اما حالت چهره او چیزی بود که میتوانست بفهمد.

او نگرانش بود.

یو جونگهیوک با لحنی قاطع پاسخ داد:

«— نگران نباش.»

پس از گفتن این حرف، احساس پشیمانی اندکی در دلش جوانه زد. سؤال او از سر دلسوزی و خوشنیتی بود. نباید اینقدر سرد پاسخ میداد.

اما صورت دخترک آرام ماند. انگار از قبل انتظار داشت او چنین واکنشی نشان دهد، یا صرفاً به این رفتارش عادت کرده بود.

کسی به شانه یو جونگهیوک زد و نشست.

«— اوه، داری با مدیر برنامه جدید گپ میزنی؟»

پارک جینسانگ بود. سینی غذایش نیمهخالی بود؛ احتمالاً قبل از آمدن به اینجا با سایر بازیکنان صحبت میکرد.

پارک جینسانگ طوری به مدیر برنامه جدید نگاه کرد که انگار موجود عجیبی است و به شوخی گفت:

«— روز اولی از جونگهیوک تشر خوردی؟ بگم اخراجش کنن؟»

مدیر برنامه جدید او را نادیده گرفت و گاز دیگری به دامپلینگش زد. پارک جینسانگ با دیدن این برخورد، ملچملوچی از سر تأسف کرد و زبان چرخاند:

«— بچههای این دورهزمونه خیلی پررو شدن. هی جونگهیوک، سرپرست تمرین صبح تو رو دیده و یه بازخوردهایی داده.»

یو جونگهیوک سر تکان داد و پارک جینسانگ ادامه داد:

«— وقت نکرده همهشو کامل ببینه، اما حرفش همون حرف همیشگیه. کنترل بینقص. دستور ساخت و ترکیب نیروها عین کتابهای راهنما دقیق و موبهموئه، و بازخوردهای قبلی رو هم خوب پیاده کردی. ولی...»

سرپرست تیم، به جز اخلاق سردش، نگاه تیزبین و دقیقی داشت. یو جونگهیوک باید این را اعتراف میکرد؛ ستارههای جامعه بازیکنان که زیر نظر او پرورش یافته بودند، همیشه در سال نوی کرهای برایش هدیه میفرستادند.

«— میگه بازیت زیادی قابل پیشبینیه. همهچیز دقیقاً طبق قاعده و کتابه و هیچ تنوعی نداره. و از همه مهمتر...»

او این انتقاد را بارها و بارها شنیده بود. مکانیک سریع، دفع دقیق حملات حریف، اما پایبندی خشک و انعطافناپذیر به برنامه.

نتیجهگیری هم همیشه یکسان بود.

«— بازیت روح نداره.»

بیروح بودن. هر بار که این را میشنید، یو جونگهیوک فکر میکرد چطور چنین چیزی اصلاً قابل اصلاح است.

یو جونگهیوک به وجود روح اعتقادی نداشت. حرف زدن درباره چیزهایی که نمیتوانست ببیند به نظرش احمقانه میآمد. برای او، انسانها موجوداتی ساده بودند: وقتی گرسنه میشدند غذا میخوردند، و وقتی خسته میشدند میخوابیدند. غذا برای حرکت، تفکر و بقا انرژی تولید میکرد. همهاش همین بود.

از نظر او، نظر سرپرست بیشتر شبیه شعری غیرقابل فهم بود تا نصیحت یا بازخورد.

«— بازی بدون روح؟ یعنی چی؟»

مدیر جدید این را پرسید. پارک جینسانگ پاسخ داد:

«— یه جور اصطلاحه دیگه. یعنی ما هیچ شور و اشتیاق یا عزم راسخی توی بازیش حس نمیکنیم. این بشر اگه راه بیدرنگی برای پیروزی نبینه، تسلیم میشه.»

فقط سرپرستها نبودند که چنین میگفتند. یو جونگهیوک آنقدر سریع برد و باختها را محاسبه میکرد که طرفداران به او لقب «هوش مصنوعی» داده بودند.

اما حالت چهره مدیر برنامه جدید عجیب بود. پارک جینسانگ پرسید:

«— چرا نیشت بازه؟ چیزی خندهداره؟»

«— یکم.»

«— چی؟»

«— نه، هیچی نیست.»

پارک جینسانگ لحظهای به او چشمغره رفت و بعد دوباره رو به یو جونگهیوک کرد:

«— به هر حال، به دل نگیر. اون مگه چی ازت میدونه؟ فقط میخواد غرورتو بشکنه، جونگهیوک. همون بود که چپوندت توی اون اتاق شیشهای.»

مربی پارک جینسانگ شروع کرد به ناسزا گفتن به سرپرست. اصلاً چرا توی کره سرپرست خارجی استخدام میکردند؟

بدگوییها تا تمام شدن غذا ادامه داشت. مدیر جدید بلند شد و از سر کلافگی سرش را تکان داد. وقتی بازیکنان دیگر رفتند، مربی صدایش را پایین آورد.

«— بچههای این دورهزمونه نمیدونن ترس واقعی یعنی چی.»

پارک جینسانگ به جهتی که مدیر جدید رفته بود خیره شد و نگاهش سرد شد.

«— اگه میفهمید من و تو از چه چیزهایی رد شدیم، احتمالاً غش میکرد.»

یو جونگهیوک با نگاه به چشمان تاریک پارک جینسانگ، فهمید که دارند به اصل ماجرا میرسند.

«— توی اتاق مانیتورینگ ببینمت.»

「...بهت که گفتم. باورت میشه؟」

【تازه... بامزهست.】

【...تو واقعاً...】

پس از پایان برنامههای بعدازظهر، یو جونگهیوک به اتاق مانیتورینگ رفت. پارک جینسانگ روی صندلی سرپرست لم داده بود و پاهایش را روی میز گذاشته بود.

«— میدونی چیه؟ این صندلیِ منه.»

اما حامی مالی به جای او، آن سرپرست خارجی را نشانده بود. برای پارک جینسانگ که تیم را از صفر ساخته بود، این مسئله فوقالعاده کلافهکننده بود.

«— باورت میشه تو این سه سال به کجاها رسیدیم؟»

پارک جینسانگ به جامهای درون ویترین اشاره کرد. یو جونگهیوک با نگاه به آنها گذشته را به یاد آورد؛ تاریخچه تیم اش بود.

در پایان آن تاریخچه، نام شخص یو جونگهیوک حک شده بود.

[کارنامه کل: ۶۴ برد، ۵ باخت، ۱ مساوی]

[باارزشترین بازیکن: اورلرد یو جونگهیوک]

دو سال پیش، همراه با جام قهرمانی، آن لوح یادبود را دریافت کرده بود.

در همان سال بود که یو جونگهیوک به ستارهای در دنیای ورزشهای الکترونیک بدل شد.

«— جونگهیوک، بیرون از اینجا در این مورد حرف نزن. بچهها ممکنه حساس بشن.»

پارک جینسانگ آهی کشید و سیگاری روشن کرد. دود تند و زننده اتاق را پر کرد و هواکش روی سقف با صدایی بلند به چرخش درآمد.

«— خوب عمل کن.»

پارک جینسانگ دود را بیرون داد، در حالی که کاملاً با چهره زمان ناهارش فرق کرده بود. آن لبخند بیخیال محو شده و جای خود را به صورتی سرد و بیرحم داده بود.

«— میدونی این اواخر چقدر سگدو زدیم و بدبختی کشیدیم؟ یادت رفته از کجا به اینجا رسیدیم؟»

او شانه یو جونگهیوک را چنگ زد. این چهره واقعی مردی بود که یو جونگهیوک به یاد داشت.

مربی پارک جینسانگ.

او کارش را از ورزشهای الکترونیک آغاز نکرده بود. او یک «دلال» بود؛ کسی که با سوءاستفاده از نیروی کار ارزان، مزارع غیرقانونی فارم طلا در بازیها و سایتهای شرطبندی خصوصی را اداره میکرد. در دنیای زیرزمینی و تاریک گیمینگ، همه پارک جینسانگ را میشناختند.

«— میخوای برگردی به همون وضعیت؟ برگردی به نودل فوری خوردن و به خاطر یه مشت پول خرد بازی کردن توی اون زیرزمین نمور؟»

همانطور که به گذشته پارک جینسانگ فکر میکرد، خاطرات دوران نوجوانیاش زنده شدند. زندگی یو جونگهیوک از همان روزها به این مرد گره خورده بود.

«— کی تو رو کشف کرد؟ من بودم. من آوردمت اینجا. اگه اینطوری به بازی کردن ادامه بدی، تکلیف من چی میشه؟»

پارک جینسانگ آدم بدی بود. اما همان کسی هم بود که استعداد یو جونگهیوک را تشخیص داد و او را از آن زیرزمین پر از باد و سرما بیرون کشید.

«— تلاشمو میکنم.»

«— تلاش؟ میدونم جون میکنی جونگهیوک. ولی بیا از راههای دیگه هم تلاش کنیم. قیافه مهربونتر، لحن نرمتر... مگه چقدر سخته؟ وگرنه حتی نمیتونیم حامی مالی جذب کنیم.»

پارک جینسانگ تهسیگارش را له کرد.

«— به هر حال، اون به کنار. امروز واسه یه دلیل دیگه صدات زدم. فردا آخرین بازی قبل از پلیآفه، درسته؟»

پارک جینسانگ با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. یو جونگهیوک این عادت او را خوب به یاد داشت. نخستین روزی که در اردوگاه مدیر کیم با او آشنا شد، پارک جینسانگ درست همینطور با انگشتانش ضربه میزد و روز بعد او را با خود برد.

و در نخستین روز حضورش در اینجا، پارک جینسانگ به او گفته بود:

— از الان به بعد، هرگز نباید حتی توی یه مسابقه ببازی.

اما حالا، با همان حالت چهره، پارک جینسانگ گفت:

«— فقط یه مسابقه رو بباز.»

باختن.

«— نمیگم تابلو بازی دربیاری و گند بزنی. فقط... طوری نشون بده که انگار نهایت تلاشتو کردی، ولی زورت نرسیده. فهمیدی؟»

یو جونگهیوک بیدرنگ پاسخ داد:

«— گفتم که این کار رو نمیکنم.»

«— و واسه همینه که من توی مخمصهام! فقط یه مسابقه، هیچی بیشتر. ترکیب فردا رو دیدی؟ من از قبل با بقیه هماهنگ کردم.»

«— من قرارداد نبستم که ببازم.»

«— قرارداد؟ دارم بهت التماس میکنم و خواهش میکنم...»

یو جونگهیوک نگاهی به درِ دفتر انداخت و به صورت پارک جینسانگ دقیق شد. فضا سنگینتر و متشنجتر میشد. یو جونگهیوک دقیقاً میدانست چرا عملکرد تیم اش این اواخر تا این حد سقوط کرده بود.

موضوع فقط به آمادگی او یا تاکتیکهای سرپرست مربوط نمیشد.

به خاطر مردی بود که درست روبهرویش نشسته بود.

پارک جینسانگ سیگار دیگری آتش زد که بوی متفاوتی میداد.

«— حماقت نکن، جونگهیوک.»

پارک جینسانگ.

مربی تیم اش.

دلالی که پشت پرده نتایج مسابقات را دستکاری میکرد.

او یو جونگهیوک را به اینجا نیاورده بود تا پیروز شود.

«— سهم خودت به تنهایی هفتصد میلیون وون میشه. اصلاً میفهمی چقدر پوله؟»

میفهمید. هفتصد میلیون وون بیشتر از حقوق دو سالش بود—و بیشتر از مقداری که پارک جینسانگ تا آن زمان از او به جیب زده بود.

«— فکرشو بکن. بازار بازیهای RTS رو به موته. همه الان بازیهای سبک AOS بازی میکنن. لیگها دارن تخته میشن. نمیتونیم دست خالی بمونیم. باید هوای میآه رو هم داشته باشی، مگه نه؟»

اگر سهم او هفتصد میلیون بود، کل مبلغ باید نجومی میبود.

شاید سود پارک جینسانگ به چندین میلیارد میرسید.

یو جونگهیوک به او خیره شد و در ذهن به محاسبه پرداخت.

با هفتصد میلیون وون چه کارهایی میشد کرد؟

میتوانست از خوابگاه تیم نقل مکان کند و جای مناسبی در سئول اجاره کند. میتوانست خواهرش را به مهدکودک بهتری بفرستد، برایش لباس بخرد و او را به بیمارستان ببرد.

و شاید... میتوانست به یک دفتر کارآگاهی پول بدهد تا رد پدر و مادرشان را پیدا کنند.

اما با این حال.

«فصل پیش، درست قبل از فینال مسمومیت غذایی گرفتم.»

لحن صدایش سرد و یخزده بود. پارک جینسانگ خوب میدانست این لحن چه معنایی دارد و سرش را به آرامی تکان داد.

«اونم کار تو بود؟»

یک روز قبل از فینال، پارک جینسانگ از او خواسته بود عمداً بازی را واگذار کند. یو جونگهیوک نپذیرفته بود و روز بعد دچار درد شدید و کشندهای در ناحیه شکم شد. آنها فینال را باختند و تیم از هم پاشید.

پارک جینسانگ پک آرامی به سیگارش زد.

«باید همون موقع قبول میکردی.»

آهی کشید.

«چرا نمیتونی واقعبین باشی؟ اون بازی در هر صورت سخت بود. تو همیشه خوب میدونی کِی باید بیخیال شی و تسلیم بشی.»

«من هیچوقت تسلیم نشدم. همیشه نهایت تلاشم رو میکنم.»

پارک جینسانگ نگاه تحقیرآمیزی به کاپشن رنگورورفتهی یو جونگهیوک و ظرف غذای توی دستش انداخت. تهسیگارش را با انگشت پرت کرد و آب دهانش را به زمین انداخت:

«جونگهیوک، سگ اگه غذای آدمیزاد رو بخوره، آدم میشه؟»

یو جونگهیوک آن اقامتگاه تاریکِ نیمهزیرزمینی را به یاد آورد.

برای زنده ماندن، اکانتهای دیگران را بوست کرده بود. سودش توی جیب پارک جینسانگ میرفت و پسماندهها به یو جونگهیوک میرسید.

اما دیگر نمیتوانست آنطور زندگی کند. حالا میا را داشت. دلش میخواست پاک و شریف زندگیاش را بچرخاند، هرچقدر هم که درآمدش ناچیز باشد.

اما اینها برای پارک جینسانگ ذرهای اهمیت نداشت.

«دارم به خاطر خودت اینو میگم. چرا اینقدر کلهشقی؟ نکنه منو دستکم گرفتی؟»

پارک جینسانگ با چشمهایی برافروخته از جا بلند شد. یو جونگهیوک سرد و بیتزلزل به او چشم دوخت.

درست مثل دو درندهای که حاضر نبودند حتی یک وجب از قلمرو خود عقب بنشینند، به هم خیره ماندند. سکوت کش آمد تا اینکه پارک جینسانگ سرانجام با خندهای زورکی فضا را شکست.

«باشه، اصلاً هرچی تو بگی.»

چهرهاش دوباره به همان قالب «مربی پارک جینسانگ» برگشت. دستی در هوا تکان داد و گفت:

«برو بیرون.»

یو جونگهیوک برگشت و بیرون رفت.

پشت سرش، پارک جینسانگ سیگار دیگری آتش زد، چند لحظه مکث کرد و سپس تلفن همراهش را بیرون کشید تا تماسی برقرار کند.

«هی جوون، واقعاً خوشتیپیها.»

راننده تاکسی تمام طول مسیر تا خانه مدام حرف میزد. هر بار که سوار تاکسی میشد همین بساط بود.

«منم قدیما...»

یو جونگهیوک پرحرفیهایش را نادیده گرفت و گذاشت راننده برای خودش وراجی کند.

«حتماً از نگاههای خیرهی مردم حسابی کلافه شدی.»

یو جونگهیوک به تصویر خودش روی شیشه خیره شد.

شاید چهرهاش تنها ارثیهای بود که والدینش برایش به جا گذاشته بودند؛ ارثیهای که در بقایش به او کمک کرده بود.

نمیفهمید مردم چطور میتوانند کسی را صرفاً از روی چهرهاش قضاوت کنند، اما میدانست وقتی از او تعریف میکنند باید مؤدبانه تشکر کند.

«ممنون.»

کرایه را پرداخت و پیاده شد. باران ملایمی از آسمان خاکستری میبارید.

رمز در را وارد کرد و پا به داخل گذاشت. چراغها خاموش بودند. یو جونگهیوک مکث کرد.

«یو میا؟»

پاسخی نیامد. زیر نور کمرمق راهرو، یو جونگهیوک چترش را مثل یک سلاح در مشت فشرد.

«ووهیون؟»

همچنان سکوت بود. هیچکس خانه نبود. آیا تا به حال چنین اتفاقی افتاده بود؟ ناخودآگاه، ذهنش با بدترین سناریوهای ممکن پر شد.

آرام قدم به پذیرایی تاریک گذاشت. تنها صدایی که به گوش میرسید وزوز خفیف یخچال بود. هیچ اثری از زندگی دیده نمیشد.

کلید را زد تا تاریکی را کنار بزند و آپارتمان کوچک را با نگاهی سریع زیر و رو کرد.

«اگه اونجایی جواب بده! یو میا!»

بیرون، خیابانهای شبهنگام خلوت و ساکت بودند. چند دانشآموز در گوشهی کوچهای سیگار میکشیدند و نگاهشان را از او میدزدیدند. گروهی از مردها پشت دکهای خیابانی نشسته و مشغول نوشیدن بودند. یو جونگهیوک که دلشوره امانش را بریده بود، مرد مستی را گرفت و پرسید:

«شما... ندیدین...»

به صحبت با غریبهها عادت نداشت. نفس عمیقی کشید و او را توصیف کرد:

«یه دختربچه. قدش حدود صد سانتیمتره. موهاش رو خرگوشی بسته و لباس آبی تنشه. شبیه منم هست.»

مرد مست زیر لب کلمات نامفهومی غرغر کرد و روی میز از هوش رفت. یو جونگهیوک او را رها کرد و از بقیه افراد آن حوالی پرسید.

«یه دخترکوچولو؟ نه، کسی رو ندیدیم.»

هیچکس او را ندیده بود. یو جونگهیوک به پارک بیشهمانند و پر از درختی که در امتداد جاده بود چشم دوخت. اگر از آن سمت رفته بود، حتماً کسی متوجهاش میشد. آن سوی پارک، سوپرمارکت بزرگ و تاریکی قرار داشت. یعنی تا آنجا پیاده رفته بود؟

اصلاً پاهایش توان این همه راه را داشت؟

یو جونگهیوک شروع به دویدن کرد.

«یو میا! یو میا!»

چقدر دویده بود؟ حالا جلوی درهای بستهی سوپرمارکت ایستاده بود. تمام فروشگاههای شبانهروزی، زمینهای بازی و کوچههای سر راه را گشته بود. حس میکرد ذهنش را غبار غلیظی فرا گرفته است.

هیچ تجربهای در این زمینه نداشت.

کتابها خوانده بود، در اینترنت جستوجو کرده بود و هر چیزی را که برای تنها بزرگ کردن خواهرش لازم بود خریده بود. راه و رسم نظم و تربیت را مطالعه کرده بود.

بعضی کتابها بیفایده بودند، بعضی دیگر توصیههایی داشتند که اصلاً نمیشد عملی کرد. برخی هم درباره چیزهایی صحبت میکردند که خودش هرگز از پدر و مادرش دریافت نکرده بود.

اما در هیچکدام نوشته نشده بود وقتی گم شد، باید چه کار کرد.

«مثل یه بازی بهش نگاه کن.»

یو جونگهیوک به خودش نهیب زد.

«این فقط یه بازیه. هدف پیدا کردن یو میاست. منطقی فکر کن.»

اما هرچه بیشتر تقلا میکرد تا منطقی بسنجد، رشتهی افکارش بیشتر به هم میپیچید.

در یک مسابقه، اگر اوضاع خراب میشد میتوانست تسلیم شود. همیشه بازی دیگری در کار بود.

اما اگر این یکی را میباخت...

قلبش بیامان بر دیوارهی سینهاش میکوبید. با شتاب در خیابانها میدوید و نام او را فریاد میزد.

کرختی سردی در دستانش پیچید. تخمین احتمال موفقیتش بهشدت سقوط کرد. انگار در حال انجام یک بازیِ ازپیشباخته در برابر حریفی نامرئی بود.

بازیای که حق انصراف از آن را نداشت.

فهمید که به تنهایی از پس این کار برنمیآید. باید درخواست کمک میکرد. خود را سرزنش کرد که چرا فوراً با پلیس تماس نگرفته است. اما همین که قفل گوشیاش را باز کرد، هشدار کانگ ووهیون در ذهنش زنده شد:

— بهتره غریبهها بویی نبَرن.

— چرا؟

— اگه بفهمن داری تنهایی بزرگش میکنی، همهچی پیچیده میشه. تو اونو فقط با یه یادداشت پیدا کردی. اگه آزمایش دیانای بخوان...

— اون مو نمیزنه با من. خواهر خودمه.

— حتی اگه باشه، اگه نباشه یا مسائل قانونی گره بخوره... ممکنه سر از پرورشگاه دربیاره. من کمکت میکنم، پس صداش رو درنیار.

با این حال یو جونگهیوک به پلیس زنگ زد. بوق اشغال میزد. دوباره امتحان کرد. در سومین تلاش، کسی جواب داد.

گزارش مفقودی خواهرش را داد و نام و سن هر دویشان را اعلام کرد.

— اسم والدین چیه؟ و تاریخ تولد کودک؟

«تاریخ تولدش...»

یادش نمیآمد. در حقیقت اصلاً تاریخ تولد واقعیاش را نمیدانست.

— آدرستون کجاست؟

«آدرس...»

احساس کرد ذهنش کاملاً تهی شده است، انگار تکتک خاطراتش در حال پاک شدن بودند.

یو جونگهیوک به خیابان تاریک پشت سرش نگاه کرد. او هر روز همراه میا برای خرید از همین مسیر میگذشت. اما حالا، این راه کاملاً غریب و بیگانه به نظر میرسید.

افسر پلیس پرسید که آیا نیازی به اعزام گشت هست و جزئیات بیشتری دربارهی ناپدید شدنش خواست.

اما ناگهان موجی از ناامیدی وجود یو جونگهیوک را در بر گرفت.

او رفته بود.

کودکی که چهرهاش کپی خودش بود، که نام و سن و تبارش در هالهای از ابهام قرار داشت و جلوی در خانهاش رها شده بود.

«بعداً دوباره زنگ میزنم.»

یو جونگهیوک تلفن را قطع کرد و برگشت.

شاید در کوچهای که از چشمش دور مانده بود قایم شده بود. شاید لنگلنگان راه خانه را پیدا کرده بود.

«یو میا!»

به پلیس نیازی نداشت. به آدمهایی نیاز داشت که او را میشناختند.

کسانی که بدون بازخواست و جواب پس گرفتن، در جستوجو به او کمک کنند.

نامهایی در ذهنش درخشیدند—کانگ ووهیون، پارک جینسانگ، بچههای تیم، حتی مدیر جدیدی که همان صبح دیده بود.

نفسهایش به شماره افتاد.

در تاریکی تلوتلو میخورد.

اینجا بود... یا آنجا؟

تاریکی کمکم همهچیز را پیش چشمش محو و کدر میکرد.

حس کرد دارد دوباره به همان اقامتگاه نمور و تاریک زیرزمینی سقوط میکند. صدها صندلی همشکل. مدیر کیم که به او میگفت «هر جا» خواستی بنشین.

«هر جا» صندلی او بود.

«یو میا!»

بوی خاک بارانخورده و کوچههای بنبست.

به دیواری آجری تکیه زد و نفسنفس زد. ماجرا فقط خستگی جسمی نبود. چشمانش سیاهی میرفت و دست و پایش سنگین شده بود، درست مثل دوران کودکیاش.

به خاطر استرس بود؟ بیخوابی؟ یا پارک جینسانگ توی غذایش چیزی ریخته بود؟

نه، او هیچ چیزی از مربی نگرفته بود که بخورد. اما پس... دود.

دودِ غلیظ اتاق مانیتورینگ.

سرفهای در گلویش پیچید.

در یک پلک زدن، دوباره در آن اتاق بود. بوی عرق و رامیون تند. صدای تقتق بیوقفهی کلیکهای موس.

اقامتگاه زیرزمینی.

فهمید که هیچوقت از آنجا بیرون نیامده بود. هنوز هم در آن اتاق حبس شده بود و برای تکه نانی بیارزش بازی میکرد.

میا رفته بود.

دیگر هرگز او را نمیدید.

یو جونگهیوک درهمشکسته روی صندلیای فروافتاد. ناگهان صندلی کناریاش چرخید و دستی محکم روی شانهاش نشست.

«عمو.»

سرش را بالا آورد و نوجوانی با خالکوبی روی بازویش را دید. یکی از همان پسرهایی بود که در کوچه سیگار میکشیدند.

«هی، عمو. با توییمها. کَری مگه؟»

«عمو؟ این یارو که واقعاً خوشقیافهست.»

«یه جا دیدمش. سلبریتی نیستی؟»

«خنگول، به خاطر نوره.»

دورش حلقه زدند. سردستهشان قدمی جلو آمد، یک پاکت سیگار و یک اسکناس دههزار وونی به سمتش گرفت.

«هی عمو. بدو برو فروشگاه شبانهروزی اینو برامون بخر. بقیهش هم مال خودت.»

یو جونگهیوک به اسکناس خیره شد. وقتی دستش را دراز نکرد، پسر هل محکمی به شانهاش کوبید.

«هی. نمیشنوی چی میگم؟»

یو جونگهیوک خندهی سرد و توخالیای سر داد.

«داری نیشخند میزنی؟»

پسر مشتش را بالا برد. اما هیچ صدایی از دهانش بیرون نیامد.

[این نظر به دلیل گزارش پنهان شده است]

پسر زیر لب چیزی گفت، اما همهچیز در سکوت مطلق فرو رفت.

[این نظر به دلیل گزارش پنهان شده است]

برای یو جونگهیوک دیگر هیچ اهمیتی نداشت.

چشمانش را بست. دیگر هیچ چیزی در این جهان نمیتوانست غافلگیرش کند. حتی اگر فردا دنیا زیر و رو میشد هم فرقی به حالش نداشت.

در همان دم، زوزهی بادی تیز در هوا پیچید. سوزن نقرهایرنگی برقی زد و درست در گردن پسر فرو نشست.

پسر نفسش بند آمد و نقش بر زمین شد.

یو جونگهیوک پلک زد.

[این نظر به دلیل گزارش پنهان شده است]

بقیه نوجوانها جیغ کشیدند و با وحشت عقب نشستند.

صدای تیز دیگری آمد و سوزنهای بعدی بیخطا به اهدافشان نشستند.

[این نظر به دلیل گزارش پنهان شده است!]

[این نظر به دلیل گزارش پنهان شده است!]

نوجوانها یکی پس از دیگری بر زمین افتادند. دود غلیظ فرونشست.

چشمانداز اطراف دگرگون شد. وقتی یو جونگهیوک چشمانش را گشود، سرِ کوچه ایستاده بود. سرفهای کرد و به دو پیکری که زیر نور چراغ خیابان ایستاده بودند خیره شد.

«تموم شد.»

«وای خدای من، اونا فقط بیهوش شدن. اصلاً میدونی بیهوش یعنی چی؟»

صدایی آشنا به گوش میرسید.

زیر نور درخشان، دو پیکر ایستاده بودند؛ یکی بلندقد و دیگری کوچکاندام.

آن که کوتاهتر بود گفت:

«چراغ قرمزه. دویدن خطره.»

«طوری نیست. حق تقدم با عابر پیادهست. فقط دستم رو بگیر.»

صدای زن آرام و دلنشین بود، درست مانند بارش ملایم دانههای برف.

زیر تابش نور، موهایش به سپیدی خالص میدرخشید.

زن در حالی که دست کودک را گرفته بود، به سمت یو جونگهیوک قدم برداشت. کودک سرش را بالا گرفت و با انگشت به او اشاره کرد:

«اورابونی.»

یو جونگهیوک چشمانش را بست.

【ایرادی نداره اینقدر دخالت کنیم؟ اگه عمو ■■ یا خواهر ■■ بفهمن...】

【هوم... ولی اون آدمها از این خوششون میآد.】

یو جونگهیوک به معجزه اعتقادی نداشت. هر رویدادی در این دنیا زاییدهی تلاش و تاوان بود.

اما برای آنچه در آن شب رخ داد، واژهای جز معجزه پیدا نمیشد.

یو جونگهیوک در حالی که نفسنفس میزد روی تشک نشست. کنار دستش، یو میا در خوابی شیرین و عمیق بود.

فقط یک کابوس بود.

اما بوی تند دود و خاطرهی آن زن سفیدمو هنوز هم به شفافی روز پیش چشمش بود.

قفل گوشیاش را باز کرد.

[۵۴ تماس بیپاسخ]

«اورابونی. چی شده؟»

تکان خوردنهای او یو میا را بیدار کرده بود.

یو جونگهیوک نگاهی به آپارتمان بههمریخته انداخت. خاطرات روز گذشته دوباره پیش رویش زنده شدند.

از یو میا پرسید ماجرا چه بوده است.

توضیح دخترک کوتاه و شفاف بود:

«روی یه نیمکت توی پارک چشمام رو باز کردم و یه خانم مو سفید حواسش به من بود.»

«بعدش چی؟»

«بیثا.»

«ویزا؟»

«بیثا خوردیم! خیلی گشنم بود!»

منظورش پیتزا بود.

«فهمیدم.»

یو جونگهیوک زنی را که از سوزنهای نقرهای استفاده کرده بود به یاد آورد.

چرا به آنها کمک کرده بود؟

یک چیز مسلم بود: او یو میا را صحیح و سالم به خانه بازگردانده و رفته بود.

هیچ آسیبی به خواهرش نزده بود.

یو جونگهیوک نفسش را با آه بیرون داد.

«هر کی برات پیتزا خرید آدم خوبی نیست. از این به بعد دیگه حق نداری...»

«خیلی مهربون بود. شکل تو هم بود.»

«اصلاً چرا رفتی پارک؟»

«وقتی بیدار شدم خودبهخود اونجا بودم.»

«آخرین چیزی که قبلش یادته چیه؟»

«دعوا.»

قبل از بیدار شدن در پارک، به یاد داشت شامی را که کانگ ووهیون تدارک دیده بود خورده و روی کاناپه خوابش برده بود.

یو جونگهیوک پیامهایش را وارسی کرد. در میان هجمهی پیامهای پرخاشگرانهی کادر تیم، پیامی از کانگ ووهیون به چشم میخورد:

— جونگهیوک، شرمندهتم.

بلافاصله شمارهاش را گرفت، اما جوابی نیامد.

به خاطر گم شدن میا عذرخواهی میکرد؟

یا به خاطر غیب شدنش؟

آن زن چطور توانسته بود میا را پیدا کند؟

حرفهای پارک جینسانگ در سرش زنگ میزد:

— فقط یه بازی رو بباز.

یو جونگهیوک سالاد سادهای درست کرد و پازل افکارش کمکم کامل شد.

دیشب، کانگ ووهیون دست یو میا را گرفته و برده بود.

امروز، بازی فینال قبل از مرحله حذفی برگزار میشد.

پارک جینسانگ میخواست او عمداً بازی را به حریف واگذار کند.

«یو میا. امروز با من میآی.»

«آخ جون! با تو میآم!»

«فقط برای امروز.»

معمولاً بردن اعضای خانواده به سالن مسابقات ممنوع بود، اما او هر طور شده راهش را پیدا میکرد. چهرهی مدیر جدیدی را که دیروز دیده بود به خاطر آورد.

«دستم تیر میکشه.»

در حالی که یو میا صبحانهاش را میخورد، یو جونگهیوک به ساعت نگاه کرد. حسابی دیرشان شده بود.

گوشیاش شروع به زنگ زدن کرد.

— کدوم گوری موندی؟

صدای یکی دیگر از مربیهای تیم بود. یو جونگهیوک حتی نامش را به خاطر نداشت.

«خونهام.»

مربی داد زد:

— دیوونه شدی؟ چرا جواب تلفن نمیدی؟ نکنه داری به خاطر استعفای مدیر برنامهت ادا درمیاری و قهر میکنی؟ بجنب بیا!

«کانگ ووهیون استعفا داده؟»

— مگه نگفت بهت؟ فقط سریع خودت رو برسون. یه مدیر جایگزین فرستادم دنبالت. بدو!

مربی گوشی را کوبید.

همان لحظه زنگ در به صدا درآمد. در تصویر مانیتور آیفون، چهرهی آشنایی دیده میشد که برای دوربین دست تکان میداد.

【فکر میکردم از روزی که به دنیا اومده عاشق ماندو بوده.】

«آه، هنوز دارین صبحونه میخورین؟ معذرت میخوام.»

مدیر جدید قدم به خانه گذاشت و نگاهی به سالاد او انداخت.

«فقط سبزیجات میخوری؟ باید به این طفلک غذاهای متنوعتری بدی.»

«بیثا.»

«پیتزا؟ دلت پیتزا میخواد عزیزم؟»

دستی روی سر یو میا کشید.

یو جونگهیوک چهره در هم کشید.

«باید راه بیفتیم.»

«ماشین دمِ در حاضره. بزن بریم.»

با دست به در اشاره کرد. یو جونگهیوک کمربند یو میا را روی صندلی عقب بست و مدیر جدید استارت زد. حرکاتش پشت فرمان تا حدی ناشیانه به نظر میرسید.

«خیلی خب، حرکت کردیم.»

یو جونگهیوک جدول زمانبندی مسابقات را مرور کرد. در حال حاضر مسابقهی اول در جریان بود. نوبت او بازی پنجم بود. اگر دیر میرسیدند، باخت فنی ثبت میشد.

اما پارک جینسانگ احتمالاً بازیها را تا تساوی ۲-۲ کش میداد تا همهچیز به مسابقهی تکخال کشیده شود. به احتمال زیاد به حریف هم پول داده بود تا بازی را فرسایشی کنند.

یو جونگهیوک به مدیر جدید چشم دوخت:

«اسمت چیه؟»

«اسم من؟ جیب پالتوم رو نگاه کن.»

به کتی که روی صندلی شاگرد افتاده بود اشاره کرد. روی اتیکت نام نوشته شده بود:

[مدیر Y.S.]

«این که مخففه.»

«تا نرسیدیم حدس بزن اسمم چیه.»

وای.اس... وای.اس.

یو جونگهیوک لحظهای تأمل کرد.

«یوسونگ.»

زن برای ثانیهای دست از کار کشید.

«نزدیک شدی.»

یو جونگهیوک اخمهایش را در هم کشید.

«نمیخوای بگی؟»

«نه، ترجیح میدم نگم.»

ماشین به جریان بزرگراه پیوست، اما نزدیکیهای پل ترافیک به گره کوری تبدیل شده بود.

«عجب راهبندونیه. شنا میکردیم زودتر میرسیدیم.»

«خب چرا شنا نمیکنی؟»

«چرا با هم این کار رو نکنیم؟ یا مثلاً میتونستیم سوار یه ماهی غولپیکر بشیم و از رودخونه رد شیم.»

یو جونگهیوک به او زل زد. این زن عقلش سر جایش بود؟ نکند دستنشاندهی پارک جینسانگ بود؟

پیامهای مربی مدام روی صفحهی گوشی چشمک میزدند.

— کجایی تو؟

یو جونگهیوک به یو میا که روی پایش به خواب رفته بود نگاه کرد و زمان باقیمانده را محاسبه کرد. دیر میرسیدند، اما باز هم قبل از شروع بازی او به سالن میرسیدند.

ناگهان، صدای گوشخراش جیغ ترمز در فضا پیچید!

چند سدان مشکیرنگ از چپ و راست راه را بر آنها بستند.

مدیر جدید لب و لوچهاش را کج کرد:

«ای بابا... عجب مکافاتی.»

سدانها مسیر را مسدود کرده و آنها را در تله انداختند.

این ماجرا اصلاً تصادفی نبود.

زن پرسید: «بازم واسه خودت دشمن تراشیدی؟»

یو جونگهیوک پاسخی نداد.

«قطعاً یه نفر بدجوری ازت کینه به دل گرفته.»

مردهایی با کتوشلوارهای یکدست از ماشینها پیاده شدند و دور تا دور اتومبیل را محاصره کردند. با حرکات دست اشاره کردند که باید پیاده شوند.

همهی اینها زیر سر پارک جینسانگ بود. رقم شرطبندی باید بهشدت نجومی میبود.

نگاه یو جونگهیوک مثل سنگ سخت شد.

«محکم بچسبین.»

مدیر جدید پایش را تا ته روی پدال گاز کوبید. ماشین با غرش به جلو پرتاب شد و از باریکترین شکاف میان ماشینها گذشت. با چرخشی ناگهانی وارد کوچهای فرعی شد و ردِ تعقیبکنندگان را گم کرد.

«بریم سمت اداره پلیس؟ ممکنه به مسابقه نرسیها.»

یو جونگهیوک به او خیره شد.

«یا شایدم... فقط گازش رو بگیریم و بریم؟»

نمیتوانست حس چهرهی او را از آینهی جلو بخواند. هنوز هم به او شک داشت، اما لحنش حق انتخاب را به خودش میداد.

«دلت میخواد بریم لب رودخونه هان؟ خوردن پیتزا کنار رودخونه خیلی حال میده.»

«بیثا...» یو میا در خواب زمزمه کرد.

اگر زن مزدور پارک جینسانگ بود، همان اول کار اجازه میداد دستگیرش کنند.

«چیزی شنیدی؟»

«چیزهای زیادی دیدم و شنیدم. باید جیم بزنیم. هر خرابشدهای از اینجا بهتره.»

یو جونگهیوک به خواهرش نگاه کرد.

زن راست میگفت. تصمیم عقلانی این بود که فرار کنند، دنبال سرپناه بگردند و مخفی شوند.

اگر در سالن حاضر نمیشد، نقشهی پارک جینسانگ عملی میشد و در عوض خطری جان خودش را تهدید نمیکرد.

«برو سمت سالن مسابقه.»

«چرا؟»

یو جونگهیوک حد و مرزهای خودش را میدانست. او آدم هنرپیشگی یا بازیگری نبود. نه میتوانست برای کسی آواز بخواند، نه فیلم بازی کند، و نه اهل زبانبازی برای جذب حامیان مالی بود.

اما فقط یک کار بود که از پسش برمیآمد.

«اورابونی بازی میکنه. اون یه بازیکن خفنه.»

یو میا با صدای آرامی نجوا کرد و انگشت کوچکش را بالا گرفت.

مدیر سکوت کرد.

یو جونگهیوک هیچ خاطرهای از خانواده یا دوران بچگیاش در سر نداشت. تنهای تنها قد کشیده بود و فقط با چنگ و دندان خودش زنده مانده بود.

دستی بر سر یو میا کشید.

«من باید بازی کنم. حداقل فعلاً.»

اگر پا پس میکشید، حرفهاش برای همیشه نابود میشد. با شایعات کثیفی که وجههاش را خراب کرده بود، فرار کردن تیر خلاص زندگیاش بود.

اگر بازی نمیکرد، نمیتوانست خرج و مخارج میا را دربیاورد.

و پارک جینسانگ بعداً باز هم راه را بر او میبست. تا کی میتوانست موش و گربه بازی دربیاورد؟

تصمیم گرفت به مدیر اعتماد کند.

«برو سمت سالن مسابقه.»

لبخندی روی صورت زن نقش بست.

«محافظت از دنیا یعنی همین.»

محافظت از دنیا. مثل دیالوگ رمانهای تخیلی بود.

«اما عمو.»

«……؟»

«یه روزی میرسه که دیگه نمیتونی بازی کنی.»

زن ادامه داد:

«اون موقع میخوای چیکار کنی؟»

«هیچوقت بهش فکر نکردم.»

«باید فکر کنی. وقتی بازنشسته شدی برنامهت چیه؟»

«تا بازنشستگی من خیلی مونده.»

«ولی شاید دنیا فردا به آخر برسه.»

یو جونگهیوک قادر نبود از منطق حرفهایش سر دربیاورد.

«شاید یهو هیولاها توی سئول سر و کلهشون پیدا بشه.»

«اون موقع هم بازیهایی برای بازی کردن هست.»

زن با نگاهی آمیخته به تفریح به او چشم دوخت:

«شاید، ولی... اونوقت نباید کارهای دیگهای بکنی؟ مثلاً وظیفهای که داری.»

یو جونگهیوک سئولِ ویران و پر از هیولا را مجسم کرد.

در کمال شگفتی، این تصویر اصلاً برایش ناخوشایند نبود.

حتی آشنا به نظر میرسید؛ درست شبیه سیاهی همان اقامتگاه زیرزمینی که برای بقا در آن میجنگید.

«زنده میمونم، هر اتفاقی هم که بیفته.»

«بعدش چی؟»

یو جونگهیوک به صفحهی گوشیاش نگاه انداخت:

«شاید... برم دنبال کسی بگردم که این دنیا رو خلق کرده.»

خودش هم نمیدانست چرا چنین حرفی زد.

«که اینطور.»

«میتونم یه چیزی بپرسم؟»

«بپرس.»

«از کِی عاشق ماندو شدی؟»

«...چی؟»

سدانها دوباره در آینه ظاهر شدند. مدیر سرعت گرفت و با خونسردی تمام از میان ماشینها لایی کشید.

«قبل از این به چه کاری مشغول بودی؟»

«توی یه شرکت کار میکردم.»

«کدوم شرکت؟»

«فقط... یه شرکت دیگه.»

«چرا از اونجا زدی بیرون؟»

«چون مدیرعاملش مدام میمرد.»

یو جونگهیوک متوجه نشد دارد شوخی میکند یا واقعاً دیوانه است.

«گواهینامهت رو کِی گرفتی؟»

«ندارم که.»

«چی؟»

«اصلاً وقت نکردم برم بگیرم... ولی توی هدایت کردن این چیزها استادم. شاید چون قبلاً اژدهاسواری میکردم.»

اژدها؟

ناگهان صدای برخورد سهمگینی برخاست!

دنیا دور سرشان چرخید. بارانی از خردهشیشهها به هوا برخاست و ضربهی ویرانگری ماشین را مچاله کرد.

یو جونگهیوک خود را روی یو میا انداخت تا محافظش باشد.

وقتی دوران متوقف شد، فوراً خواهرش را چک کرد. او آسیبی ندیده بود. بازوی راست خودش کبود شده و درد شدیدی داشت.

به دنبال مدیر گشت. دماغه و کاپوت ماشین کاملاً جمع شده بود.

مسابقه دیگر کوچکترین اهمیتی نداشت.

باید زن را به بیمارستان میرساند.

اما صندلی راننده خالی بود.

صدای تقتق آرامی آمد.

از پنجره بیرون را نگاه کرد. مدیر بیرون ایستاده بود و به شیشه ضربه میزد. یو جونگهیوک در حالی که یو میا را در آغوش داشت از آهنپارهها بیرون خزید.

«حالت خوبه؟»

«من هیچیم نیست. سالن مسابقه درست سر نبشه. بدو! هنوزم میتونی برسی!»

تصادف وحشتناکی بود، اما او بدون حتی یک خراش کوچک سر پا ایستاده بود.

«بازیکن یو جونگهیوک.»

مردهای کتوشلواری قدمزنان نزدیک شدند.

«من حسابشون رو میرسم. تو برو به کارت برس.»

این حرف خندهدار بود. او فقط یک دختر نحیف در برابر چندین مرد قویهیکل بود.

«آروم و بیصدا با ما بیاین تا...»

سردستهشان ناگهان محکم به زمین کوبیده شد. بقیه جا خوردند و خشکشان زد.

مدیر بالای سرش ایستاده بود و پایش را از ضربهی سنگینِ لگدش پایین میآورد.

یو جونگهیوک با ناباوری خیره ماند. یعنی هنوز در خواب بود؟

مدیر با فریاد گفت:

«بدو دیگه، عمو!»

«خیالت راحت باشه. سوکیونگ-شی احتمالاً تا الان کل قائله رو جمع کرده. بعد از امروز هم... دیگه لازم نیست نگران این آشغالها باشی. حداقل تا وقتی که دنیا به آخر برسه.»

یو جونگهیوک سر از حرفهایش درنمیآورد، اما دو چیز برایش کاملاً روشن بود:

مدیر بهمراتب قویتر از این مردها بود.

و او خودش باید با تمام توان میدوید.

مدیر لبخندی سرشار از اطمینان به او تحویل داد؛ نگاهی که به طرزی غریب، حس آشنایی در دلش برمیانگیخت.

با مشت مرد دیگری را به عقب پرتاب کرد و برای یو جونگهیوک دست تکان داد:

«تسلیم نشو! تو توی تسلیم نشدن از همه بهتری!»

یو جونگهیوک، یو میا را محکم در آغوش گرفت و پا به فرار گذاشت.

【تکهی داستان رو پیدا کردی؟】

【آره، جمعآوری کامل شد.】

【همونطور که انتظار میرفت، عمو ■■ اینجاست... اوضاع اون مدیر و مربی چطوره؟】

【خیلی جالب.】

یو جونگهیوک خودش را به سالن رساند. به رغم پرخاشهای مربی و چشمغرههای ناظر، صندلیاش را برای مسابقهی پایانی تصاحب کرد.

نتیجه ۲-۲ مساوی بود.

بازی حساس و سرنوشتسازِ تکخال در پیش بود. رقیب او، هماورد دیرینهاش بود.

شاید به خاطر بازوی آسیبدیده و کوفتهاش بود که از همان ثانیههای اول بازیش چنگی به دل نمیزد.

درد در استخوان بازویش تیر میکشید و تارهای تمرکزش گسسته میشد.

به یو میا در اتاق انتظار فکر کرد. هیچ خبری از پارک جینسانگ نبود.

— بازیکن یو جونگهیوک بدجوری به دردسر افتاده. کفه ترازو به شدت به نفع حریفه. انگار بهزودی باید شاهد اعلام GG باشیم.

— همه میدونن یو جونگهیوک وقتی عقب میافته خیلی سریع GG میده.

اما یو جونگهیوک تسلیم نشد. بر سر تکتک امتیازها جنگید و با استفاده از ریزترین اشتباهات حریف، پیروزی درگیریهای محلی را درو کرد.

— عجب رقابتی!

— اصلاً شبیه سبک بازی همیشگی یو جونگهیوک نیست!

حریفش دستپاچه شد.

یو جونگهیوک با جان و دل جنگید و تکتک نیروهایش را با مهارتی خارقالعاده به کار گرفت.

یاد آن مدیری افتاد که عقب ماند تا با چنگ و دندان بجنگد، و یاد زن سفیدمویی که جان خواهرش را نجات داده بود.

و به یاد پدر و مادری افتاد که شاید از نقطهای دور، چشم به او دوخته بودند.

با اینکه تمام نیروهایش یکی پس از دیگری سرنگون شدند و باختش حتمی شد، تا آخرین لحظهای که واپسین سازهاش پودر شد دست از مبارزه برنداشت.

— بازی به پایان رسید!

هدفون را از روی گوشهایش برداشت و به ویرانههای به جا مانده بر صفحهی مانیتور خیره شد.

بازی تمام شده بود، اما همین که پا به محوطهی سالن گذاشت، غریو تشویق تماشاچیان به آسمان رفت.

در میان هیاهوی تماشاگران، حس کرد برای لحظهای مدیر موطلایی و زن سفیدمو را دید.

اما وقتی قدم به لابی گذاشت، هیچ اثری از آنها نبود.

پس از پایان مسابقه، یو جونگهیوک از پرسنل دربارهی مدیر جدید سراغ گرفت.

— از چی حرف میزنی؟ مگه خودت با تاکسی نیومدی؟

هیچکس او را نمیشناخت.

— دقیق نمیدونم. امسال فقط یه مدیر جدید وارد کادر شده بود. به هر حال خسته نباشی، عالی جنگیدی. درسته باختیم، ولی هوادارها حسابی کیف کردن.

یو جونگهیوک سکوت کرد.

باخته بودند و راهی به مرحله حذفی نیافته بودند.

اما جوّ تیم زیر و رو شده بود.

— دیگه مرحله حذفی مهم نیست. همهچیز فدراسیون به هم ریخته. احتمال داره نتایج امروز رو کاملاً باطل کنن.

— چی؟

— اخبار رو مگه ندیدی؟

پارک جینسانگ قبل از شروع مسابقه، سر و رو غرق خون خودش را تسلیم پلیس کرده بود. به تبانی و فروش مسابقات اعتراف کرده و لیست تمام بازیکنها و حامیان مالی درگیر را تحویل داده بود.

— کار تیم رسماً تمومه، اما نام تو پاکه جونگهیوک. اسمت توی لیستش نبود.

در مسیر خانه، یو جونگهیوک سبکیِ عجیبی را در وجودش حس میکرد.

«اورابونی، بردی؟»

«اگه کل ماجرا رو ببینی، نباختم.»

«پس بردی؟»

«در نهایت، آره.»

«فهمیدم.»

مقالههای خبری را روی صفحه تلفنش ورق زد.

— رقابتی حماسی علیرغم شکست. بازی یو جونگهیوک روح داشت.

در بخش نظرات نوشته شده بود:

— شاهکار فصل بود. سبک بازی پادشاه مطلق به تکامل رسیده.

— اسمش توی لیست دلالها نبود. اون واقعاً مردونه و پاک بازی میکنه.

نظراتی که قبلاً پنهان شده بودند، کاملاً پاک شده بودند.

تیترها را خواند:

— لغو نتایج مسابقات امروز توسط فدراسیون.

— رسوایی بزرگ و افشای فهرست تبانیکنندگان...

«اورابونی. دستت.»

یو جونگهیوک گوشیاش را در جیب گذاشت و دست کوچک یو میا را گرفت.

تاریکی شب بر سئول بال گشود.

آن سوی خیابان، زن و شوهری در حال خوردن کیک ماهی داغ بودند. یو جونگهیوک دست میا را در دست گرفت و از عرض خیابان عبور کرد.

سرش را بالا آورد و به ستارگانی نگریست که در تیرگی آسمان سوسو میزدند.

«امشب چی میخوریم اورابونی؟»

بدن انسان از چیزی شکل میگیرد که دریافت میکند.

یو جونگهیوک هنوز هم به این جمله ایمان داشت. در یخچال کاهو مانده بود که اگر استفاده نمیشد فاسد میشد. اما در کمال تعجب، نوای صدای آن مدیر در گوشش طنین انداخت:

— ولی شاید دنیا فردا به آخر برسه.

حرفهایش دور و غریب بود، درست شبیه ستارهای در کهکشانی دیگر. اما حوادث امروز به خودی خود سرشار از ناممکنها بود.

یو جونگهیوک به آسمان نگاه کرد و گفت:

«پیتزا.»

یادداشت: این بخش از نسخه پیشنویس ترجمه شده است و ممکن است شامل جاهای خالی باشد که با نشانهی ■ مشخص شدهاند.

میدانستم. فکر میکردم سرانجام دوباره آن را خواهم دید.

توی جزیره تناسخ هم همین را گفتی. چون میدانستی کار به اینجا میکشد.

چه گفتی؟ این بار از اولِ اول شروع به خواندنش کردی؟ شاید دروغ باشد، اما اگر حقیقت داشته باشد، کمی خوشحال میشوم.

اگر در حال خواندن این کلمات هستی، لابد معنیش این است که کتاب سرانجام به چاپ رسیده است.

راستش قرار نبود این دستنوشته منتشر شود. طبق برنامهمان، همان یک نسخهی سریالی کفایت میکرد.

نمیدانم به یاد داری یا نه، اما بخشی از این دستنوشته روایتی دیگر از روزگار ماست، یا شاید نسخهای گمشده از آن. شاید به این دلیل باشد که یاد و خاطرهی داستان «شرکت کیم دوکجا» در ذهن هرکدام از ما اندکی توفیر داشت، و برای همین موقع نوشتن متن گاهی تضاد آرا پیش میآمد.

خب... کاملاً طبیعی است. کارکرد حافظه همواره همین بوده.

خاطرهی این یکی درست بود، خاطرهی آن یکی غلط، فلان جایش از قلم افتاده بود... همانطور که سخن میگفتیم، یکدیگر را قانع میکردیم و بر سر خاطراتی که در آنها همنظر نبودیم دست به رأیگیری میزدیم. اما صرف اینکه با رأیگیری یکی را برگزیدید، دلیلی نمیشود که آن روایت دیگر را دور بیندازید، مگر نه؟

در این کتاب، پارهای از آن داستانهایی که در میان جمع رأی کمتری آوردند نیز گنجانده شده است.

کدام روایت حقیقی است؛ نسخهی سریالی یا نسخهی کتابی؟ دیگر خودم هم نمیدانم. آنقدر گفتگو کردیم که نگو. اما حالا چه توفیری میکند؟ مگر صرف اینکه پارهای از خاطرات حقیقت دارند، الزاماً سایر خاطرات پوچ و دروغیناند؟ چه این داستان حقیقت داشته باشد چه نداشته باشد، این همان داستانی است که من و تو و سایرین با هم قسمت کردیم؛ داستانی که لحظهلحظهاش را زیستیم و از آن سخن راندیم.

بنابراین، تنها تمنایم این است که با قلبی مهربان این داستان را بخوانی.

تو بهترین خوانندهای هستی که در تمام عمرم شناختهام.

پس از نگاشتن این سطور حس غریبی در جانم میپیچد. این دستنوشته را محض احتیاط بر جا میگذارم، اما در حقیقت، صدای من هرگز به گوش تو نخواهد رسید. به بیانی دیگر، این نامهای است که تا ابد به مقصد نخواهد رسید.

نمیدانم حتی بتوانی [از دیدگاه کامل ■] آن را بخوانی یا نه.

به هر روی، اگر این ■گی به دستت برسد، احتمالاً ■■■ ■ ■■ جدی ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■. ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■ کیم ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■重■■■■■■■■■■■■■■■ ■■■■■■■■■■■■■■■■■...

کمک ■

[داستان جانبی ۳ - پایان]