چپتر 308: حراجی (۴)
چپتر 308: حراجی (۴)
«هاها، فکر کنم الان رنگ رخسار شانگ یا زی سبز شده باشه.» در اتاق خصوصی نهم، وِی یانگ بیاختیار میخندید: «اما برادر فانگ ژنگ، واقعاً مشکلی نداره که گوی قدرت تلخ رو نگرفتی؟»
در کنار او، شانگ شین تسی با نگرانی به فانگ یوان نگاه کرد.
فانگ یوان خندید: «من هر طور شده باید گوی قدرت تلخ رو به دست بیارم، اما احمق نیستم که هشتصد و ده هزار سنگ ازلی پای یه گو بدم. ترجیح میدم خودم پالایشش کنم، هشتصد و ده هزار تا... برای کلی تلاش کافیه.»
شانگ شین تسی با نگرانی گفت: «احتمال شکست خیلی بالاست، به بدنتون آسیب میزنه برادر هی تو.»
فانگ یوان آرام سر تکان داد. برای این کار نقشههای دیگری در سر داشت، اما نمیتوانست به آنها چیزی بگوید.
تماشاگران با چشمانی درخشان نظارهگر بودند و میگفتند: «هه! این فانگ ژنگ، شانگ یا زی رو مثل احمقها بازی داد. یارو هشتصد و ده هزار تا پای یه گوی قدرت تلخ پول داد.»
اربابهای جوانِ خاندان شانگ خشمگین بودند: «شانگ یا زیِ احمق، این مایهٔ ننگ همهٔ ما اربابهای جوانست!»
شخصی آه کشید: «راستش رو بخواید، بازی فانگ ژنگ عالی بود، حتی من هم گولش رو خوردم.»
شخصی ادعا کرد که از قبل میدانسته: «حاضران در صحنه سردرگماند و ناظران آگاه. من از خیلی وقت پیش فهمیدم یه جای کار میلنگه.»
جو کای بِی در دل اندیشید: «شانگ یا زی خیلی کینهتوز و انتقامجوئه، برای همین مدام پیشنهادش رو بالا برد. اما فانگ ژنگ هم نتونست گویی که میخواست رو بگیره، در نتیجه هر دو بازنده شدن. به همین دلیله که نباید خصومتها رو به حراجی کشوند.»
«برندهٔ واقعی، خود حراجیه.»
«خاندان جو حتماً دارن بال درمیارن، یه گوی قدرت تلخ به قیمت هشتصد و ده هزار تا!»
همه با یکدیگر بحث میکردند.
اما حقیقت این بود که آنها یک برندهٔ بزرگ را فراموش کرده بودند.
آن هم بانو آن یو بود که یکشبه به شهرت رسید.
ترق!
شانگ یا زی فنجانش را به زمین کوبید و آن را خرد کرد.
در اتاق خصوصی پنجم، خدمتکاران روی زمین زانو زده بودند و تا جای ممکن بیصدا نفس میکشیدند.
شانگ یا زی روی صندلیاش نشسته بود، بهسختی نفس میکشید، رگهای پیشانیاش بیرون زده بود و صورتش از شدت خشم سرخ شده بود.
او فریب خورده بود!
هشتصد و ده هزار سنگ ازلی، صرف گوی قدرت تلخی شده بود که حتی نمیتوانست از آن استفاده کند.
شانگ یا زی احساس میکرد دلش خون شده است!
حقیقت این بود که او فرد باهوشی به شمار میرفت؛ پس از آن شکست، درس عبرت گرفته و پختهتر شده بود. در دو سال گذشته، سخت کار کرده و مغازهها را به بهترین شکل مدیریت کرده بود.
اما این ذات انسان است که سرنوشتش را رقم میزند.
او فردی کینهتوز و تنگنظر بود؛ نفرت باعث شد منطقش را از دست بدهد و اینگونه در تلهٔ فانگ یوان گرفتار شد.
شانگ یا زی در دل فریاد زد: «فانگ ژنگ، فانگ ژنگ، اگه به خاطر گوی عهد زهرآگین نبود، قطعاً میکشتمت، تکهتکهت میکردم!!!»
حراجی ادامه یافت.
مورد چهاردهم، پانزدهم، شانزدهم... هجدهم... بیستوهشتم...
با گرم شدنِ فضا، حراجی بار دیگر به اوج خود رسید و مردم خیلی زود درگیری فانگ یوان و شانگ یا زی را از یاد بردند.
استاد گوی زن اعلام کرد: «مورد سیودوم — گوی جو رتبه ۴.»
گوی جو ظاهری شبیه به پروانه با یک جفت بالِ آبیرنگ داشت. هر بار که بال میزد، غباری درخشان در هوا پراکنده میشد که منظرهای بسیار چشمنواز پدید میآورد.
گوی جو کرمِ گوی منحصربهفردی بود؛ انرژی حیات را جذب میکرد و از باد زاده میشد، در واقع یک گوی طبیعی بود. تا به امروز، هیچ استاد دستورالعملی نتوانسته بود دستورالعمل پالایش آن را ابداع کند.
استادان دستورالعمل سه دسته بودند. دستهٔ اول به گذشته نگاه میکردند؛ آنها مسیر قدرتِ باستانی، مسیر چی و دستورالعملِ سایر کرمهای گو را مطالعه میکردند تا آنها را بازیابی کنند. دستهٔ دوم به زمانِ حال مینگریستند؛ آنها گوهای طبیعی را بررسی میکردند تا دستورالعمل پالایشی برایشان بسازند. و در نهایت، دستهٔ سوم که نگاهشان به آینده بود و دستورالعملهای پالایشِ کاملاً جدید و نوآورانهای خلق میکردند.
گوی جو نهتنها به شکلی منحصربهفرد پدید میآمد، بلکه کاربردش نیز بینظیر بود.
این گو میتوانست روی یک نژاد یا گروه استفاده شود و با بهرهگیری از نیرویی نامرئی، عادت یا علاقهای ایجاد کند که تمام آن گروه را تحتتأثیر قرار دهد.
در دوران باستان، استادان گو از آن برای مقابله با گلهٔ جانوران بهره میبردند. برای مثال، اگر با گلهای از گرازهای سوزنفولادی روبهرو میشدند، استاد گو گوی جو را روی آنها به کار میگرفت و عادتِ مالیدنِ پوستشان به صخرهها را در آنها نهادینه میکرد.
خز گراز سوزنفولادی همچون سوزنهایی از جنس فولاد بود که همزمان نقش سلاح و سپر را ایفا میکرد. اما پس از سایش مداوم به صخرهها، این سوزنها آسیب میدیدند و استادان گو میتوانستند بهراحتی آنها را از پای درآورند.
اما بعدها، استادان گو رفتهرفته دریافتند که گوی جو، سلاحی بینقص برای حکمرانی بر قبایل و خاندانهاست.
برخی خاندانها با وجود کمبود غذا، علاقهٔ شدیدی به تخمیر شراب داشتند. پس از استفاده از گوی جو، عادتِ شرابسازی در آنها از بین میرفت و در نتیجه غذای بیشتری برای خوردن ذخیره میکردند که به پیشرفت خاندان کمک شایانی میکرد.
گوی جو نهتنها برای تغییر عادات درونیِ یک گروه، بلکه برای تأثیرگذاری بر دشمنانِ بیرونی نیز کاربرد داشت.
در تاریخ، نمونهای بسیار معروف از این موضوع به چشم میخورد.
دو خاندان با یکدیگر در جنگ بودند؛ خاندانِ ضعیفتر با استفاده از گوی جو، علاقهای عجیب به «بستنِ پاها» را در میان زنانِ خاندانِ قدرتمندتر رواج داد.
این امر باعث شد زنانِ آن خاندان دیگر قادر به انجام کارهای طاقتفرسا نباشند. از سوی دیگر، قدرت نبردِ استادان گوی زن نیز افت چشمگیری پیدا کرد و در نهایت، خاندانِ ضعیفتر موفق شد آنها را سرنگون کرده و بهکلی نابود سازد.
در نهایت، اینجا دنیای گو بود و انواع و اقسام کرمهای گوی غیرقابلتصور در آن یافت میشد.
استاد گوی زن پس از معرفی گو اعلام کرد: «گوی جو، قیمت پایه دویست و شصت هزار سنگ ازلی.»
یی بو هوی، بزرگ خاندان یی، اولین پیشنهاد را داد: «سیصد هزار.»
یان لوان فنگ، بزرگ خاندان فی، به همان اندازه سرسخت بود: «سیصد و پنجاه هزار.»
یک استاد دستورالعمل فریاد زد: «سیصد و هفتاد هزار.»
وِی یانگ گفت: «سیصد و هشتاد هزار.» او که مسئولیت عمارت فنگ یو را بر عهده داشت، میخواست با استفاده از این گوی جو، بازدهیِ زیردستانش را بالا ببرد.
فانگ یوان فریاد زد: «پانصد هزار!»
سکوت بر جمعیت حاکم شد.
فانگ یوان مدتی در سکوت فرو رفته بود، اما این صدا به همه یادآوری کرد که او همان کسی است که پیشتر شانگ یا زی را فریب داده بود.
شانگ یا زی در حالی که چشمانش از شدت خشم شعلهور بود، دندانهایش را به هم سایید و غرید: «پانصد هزار تا برای یه گوی جو؟ فانگ ژنگ، هنوزم میخوای سرم کلاه بذاری؟ مگه من احمقم؟!»
او تازه هشتصد و ده هزار سنگ ازلی خرج کرده بود و اگر پانصد هزار سنگِ دیگر میپرداخت، ورشکست میشد.
استاد گوی زن اعلام کرد: «پانصد هزار، برای بار اول... دوم... سوم... فروخته شد!»
پانصد هزار سنگ کمی بالاتر از بودجهٔ همه بود، از این رو هیچکس دیگر قیمتی پیشنهاد نداد.
گوی جو برای یک خاندان یا نیرو کارآمد بود، اما کاربرد چندانی برای افراد نداشت؛ همین امر باعث میشد بسیاری از حاضران نسبت به آن بیتفاوت باشند.
وِی یانگ آهی کشید: «برادر فانگ ژنگ، میتونستی این گو رو با چهارصد و شصت هزار تا بگیری.»
شانگ شین تسی برداشت متفاوتی داشت: «نه، با در نظر گرفتن خاندان یی و خاندان فِی، ممکنه اون دو بزرگ رقابت میکردن و قیمت رو از این هم بالاتر میبردن. پیشنهادِ پانصد هزارتایی باعث شد هر دوشون از رقابت دست بکشن، تصمیم درستی بود.»
فانگ یوان دستش را تکان داد و بدون اینکه اهمیتی بدهد گفت: «چهارصد و شصت هزار... پانصد هزار... فقط چهل هزار تا بیشتره. برادر وی، پس من این گو رو نگه میدارم.»
وِی یانگ که انتظار نداشت فانگ یوان به این گو علاقهمند باشد، با تعجب پرسید: «چرا، نگو که میخوای دهکدهٔ گو یوئه رو دوباره بسازی؟»
پیشتر گمان میکرد فانگ یوان به خاطر او در مزایده شرکت کرده است.
فانگ یوان لبخندی زد، اما توضیح بیشتری نداد: «البته که به این گو نیاز دارم، اما دلیلش باید فعلاً یه راز بمونه.»
بای نینگ بینگ زیر لب غرید: «همف، مرموزبازی.» او از این رویِ فانگ یوان بیزار بود؛ میدانست که او دوباره در حال نقشهکشیدن است، از این رو گاردش را بالا نگه داشت.
پس از گوی جو، نوبت به مجموعهای از گوی بادخوار رسید.
سی و هشت گوی بادخوار که در یک مجموعه قرار گرفته بودند و با هم به مزایده گذاشته شدند.
گوی بادخوار تنها در رتبه دو قرار داشت، اما کاربرد فوقالعادهای به همراه میآورد؛ این کرم به استاد گو اجازه میداد با بلعیدنِ باد، شکم خود را سیر کند.
خاندان جو در قلهٔ کوه جو فنگ قرار داشت و در گوهای نوع باد تخصص داشتند. گوی بادخوار یکی از تخصصهای آنها بود.
زمان رفتهرفته سپری میشد.
سی و چهار... سی و پنج... سی و هشت... چهل و چهار...
فانگ یوان دیگر پیشنهادی نداد، اما وِی یانگ یک بار تلاش کرد و با موفقیت یک گوی نوع نور خرید و به آنچه میخواست رسید.
بای نینگ بینگ نیز سه بار پیشنهاد داد و در نهایت یک گوی گردباد رتبه سه به دست آورد.
درست زمانی که فانگ یوان تمامِ علاقهاش را به مزایده از دست داده بود، چهل و نهمین و آخرین کالا به نمایش درآمد.
استاد گوی زن کالا را معرفی کرد: «این بزرگترین گنجینهایه که برای این مزایده داریم. این یک کرم گو نیست، مواد پالایش گرانبها هم نیست، بلکه یک دستورالعمله.»
سپس افزود: «این دستورالعمل، از اونجایی که بینهایت باارزشه، هنوز ارزیابی نشده.»
این جمله همه را کنجکاو کرد.
معمولاً دستورالعملهای پالایشِ گرانبها باید با دقت ارزیابی میشدند. اما مشکل اینجا بود که با سپردنِ دستورالعمل به یک استادِ دستورالعمل برای ارزیابی، خطرِ فاششدنِ آن به وجود میآمد.
دستورالعمل، دستورالعمل است؛ هرچه افرادِ کمتری از آن مطلع باشند، بهتر است. دستورالعملی که همه از آن باخبر باشند، از یک تکه کاغذِ سفید هم بیارزشتر میشود.
استاد گوی زن باتجربه بود، از این رو سکوت کرد تا حاضران این اطلاعات را هضم کنند.
استاد گوی زن با دیدنِ اینکه حاضران پس از فرو رفتن در افکارشان، دوباره نگاه خود را به او دوختهاند، لبخندی زد و بمبِ خبریاش را رها کرد: «این دستورالعمل، مربوط به نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانیه.»
«نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانی؟ نکنه اشتباه شنیدم!»
«رتبه سه نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی، رتبه چهار نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانی، رتبه پنج نیلوفرِ شاهِ گنجینهٔ جوهر آسمانی... این سری از کرمهای گو خیلی معروفن، من به راحتی میتونم اونا رو از حفظ بگم.»
«این گوی هستهٔ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازینه. شنیدم هر کسی که بتونه لوتوس امپراتوری گنجینه جوهر آسمانی رتبه شش رو پالایش کنه، میتونه مکان میراث والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین رو دریافت کنه!»
«فکرشم نمیکردم خاندان جو همچین گنجینهای داشته باشه...»
جمعیتِ حاضر در عمارتِ مزایده غرق در شور و هیجان شدند.
استاد گوی زن ادامه داد: «از اونجایی که همه درک خوبی از نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی دارن، بیشتر از این توضیح نمیدم. این دستورالعملی برای پالایش نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانیه. قیمت پایه پانصد هزاره!»
قیمت دستورالعمل بسیار بالاتر از کرمهای گو بود.
دستورالعملِ نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانی رتبه چهار، حتی از خود نیلوفرِ فرمانروا نیز گرانتر بود.
«اگر به مردی ماهی بدهی، یک روز سیرش کردهای؛ اما اگر به او ماهیگیری بیاموزی، برای یک عمر سیرش کردهای.» از نظر تئوری، با در دست داشتنِ این دستورالعمل، میشد نیلوفرهای فرمانروای گنجینهٔ جوهر آسمانیِ متعددی خلق کرد.
فانگ یوان ناگهان با تمام توان فریاد زد و پرسید: «صبر کنید، من یه سؤال دارم. آیا این دستورالعمل به نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی به عنوان مواد پالایش نیاز داره؟»
حالت چهرهٔ استاد گوی زن تغییر کرد، او نمیخواست پاسخ دهد، اما فانگ یوان صاحب یک نشان خار بنفش بود.
او از این سؤال طفره میرفت، اما انتظار نداشت ذهن فانگ یوان تا این حد زیرک باشد و حیاتیترین سؤال را بپرسد.
او چارهای جز اعتراف نداشت: «اگرچه در اصل، ما جزئیات دستورالعمل رو فاش نمیکنیم، اما با توجه به اعتبار خاندان شانگ، باید بگم که این دستورالعمل واقعاً به نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی به عنوان ماده اصلی نیاز داره.»
حاضران از تعجب نفس در سینه حبس کردند.
«وقتی نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی به عنوان ماده اصلی نیازه، ما از کجا باید پیداش کنیم؟»
«جای تعجب نیست که خاندان جو با وجود داشتن این دستورالعمل، نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانی رو پالایش نکرده.»
«این چه فایدهای داره؟ ما نمیتونیم باهاش کاری بکنیم، این خیلی مسخرهست.»
«خطر از بیخ گوشمون گذشت، خداروشکر که فانگ ژنگ اون سؤال رو پرسید.»
«مهمتر از همه، اصالت این دستورالعمل هنوز ارزیابی نشده.»
یک استادِ دستورالعمل پیشنهاد داد: «این دستورالعمل توسط خاندان جو به عنوان یه گنجینه نگهداری میشده، پس قطعاً چیز خوبیه. من پانصد و بیست هزار تا پیشنهاد میدم.»
با این وجود، دستورالعمل مربوط به نیلوفرِ فرمانروایِ گنجینهٔ جوهر آسمانی هنوز هم جذابیت زیادی برای برخی از استادان گو داشت.
«پانصد و پنجاه هزار.»
«پانصد و هشتاد هزار.»
قیمتهای پیشنهادی رفتهرفته با سرعتی کمتر بالا رفت، تا اینکه سرانجام روی ششصد و شصت هزار سنگ متوقف شد.
وِی یانگ آخرین پیشنهاد را داد: «ششصد و هفتاد هزار.» و در نهایت، این دستورالعمل را از آنِ خود کرد.