LNCrawler

رستاخیز قویترین خدای شمشیر – فصل (1)

رستاخیز قویترین خدای شمشیر — www.novelcity.ir · All chapters

رستاخیز قویترین خدای شمشیر – فصل (1)

آخر شب در منطقه ثروتمند نشین و سطح بالای گرین بامبو[1] شهر جین های[2].

شی فنگ[3] در سکوت روی کاناپه ای چرمی درحالی که پوشه ای از مدارک و اسناد در دستش قرار داشت نشسته بود.از پنجره به استخری که بیرون قرار داشت خیره شده بود ، و پر از نا امیدی و بی میلی بود.

او کاپیتان شادو[4] ، یکی از چهار کارگاه برتر بازی شهر جین های بود. یک گیلد[5] با بیش از ده ها هزار نفر تحت فرماندهی او بود. و حتی بیشتر از این ، او  متخصص  مشهور شهر جین های بود و جادوگر شمشیر[6] .با اینحال در این  لحظه تنها چیزی که میتوانست غمی که درون او و خانه اش را پر کرده بود از بین ببرد نوشیدن بود.

ده سال  تمام …را در بازی صرف کرده بود، ده سال تمام  در نبرد های خونین جنگیده بود.

زجر ها و آزمایش های بیشماری را تجربه کرده بود. شادو توانسته بود که ده شهر را با موفقیت در قلمرو خدایان تحت فرماندهی او تاسیس کند. بالاخره توانایی رقابت با گیلد های درجه یک[7] را بدست آورده بودند. و حالا  قبل از اینکه او بتواند از افتخار زیادی  که کسب کرده بود لذت ببرد، یک تکه کاغذ همه چیز را  نابود و به دود تبدیل کرد. همه چیز از بین رفته بود و هرگز برنمی گشت.

شی فنگ هرگز فکر نمیکرد که ده سال زحمت و تلاش او هدر برود و تبدیل به هیچ شود. چیزهای بسیاری را برای  این بازی فدا کرده بود. و حالا تنها چیزی که انجام داده بود این بود که راه را برای دیگران تا آخر هموار کرده بود. تمام این اتفاقات فقط به خاطر  این بود که مخالف پیوستن شادو به گیلد ممتاز[8]  وورلد دومینیتور [9]بود. و حتی یک روز هم طول نکشید تا گروه تجاری لان هوآ[10]  جواب او را بدهد. او مجبور بود تا اکانتی که ده سال از عمرش  را با خون و عرق ریختن صرف آن کرده بود حذف کند، اکانت پادشاه شمشیر سطح 200. تا بتواند برای گرفتن  چک تسویه به ساختمان اداری برود.

تمام چیزی که او بدست می آورد   5،000،000  اعتبار و یک خانه بود.در مقابل  ده شهری که در دنیای مجازی ماشین پول سازی بودند ، این مقدار حتی قطره ای از اقیانوس هم نبود.

شی فنگ به مقدار زیادی پول که در شادو خرج کرده بود فکر میکرد، درباره تلاش زیادی که کرد و نتیجه ی این تلاش تبدیل گروه لان هوآ به یک گروه تجاری بزرگ بود ، فکر میکرد.و در نهایت به اینکه آنها چطور او را مثل یک تکه آشغال دور انداختند ،  شی فنگ قسم خورد که انتقام این کار را از آنها بگیرد.

“اجازه نمیدم اینجوری پیش بره، در بدترین شرایط ، دوباره از اول شروع میکنم.”

چشمان شی فنگ با اعتماد به نفس و اراده برق میزدند. قرارداد فسخ را با دستهایش پاره کرد. شیشه ی نوشیدنی را از بالای میز برداشت ، چند قلپ بزرگ از آن نوشید.

حتی اگر او دیگر اکانت پادشاه شمشیر و حتی پشتیبانی گروهش را نیز نداشته باشد، مهارت و دانشی که از بازی بدست آورده بود هرگز به او خیانت نمیکردند. تا زمانی که مهارت او باقی بماند او میتوانست دوباره داخل قلمرو خدایان صعود کند و موفق شود. او میتوانست امپراطوری مجازی  را دوباره بسازد ، اینبار مال خودش.

صبح زود خورشید تازه طلوع کرده بود.

دینگ!دینگ!دینگ!

صدای زنگ تلفن پشت سر هم شنیده میشد. شی فنگ با عصبانیت از خواب بیدار شد، با تلاش زیاد به تلفنی که در کنارش بود رسید تاثیر نوشیدنی های دیشب باعث شده بود که اطرافش را تار و در حال چرخش ببیند.

“سلام ، چه خبر؟”

“برادر فنگ ، منم بلکی[11].هنوز میگی چه خبر ؟مگه قرار نزاشتیم که بازیکن های حرفه ای بشیم؟کارگاه شادو امروز داخل دانشگاه افراد را استخدام میکنه. مگه تو همیشه نمیخواستی یکی از اعضای اصلی شادو بشی؟”

شی فنگ کمی گیج شده بود. گروه تجاری لان هوآ  تازه او را اخراج کرده بود پس چرا باید به تست شادو برود؟

“برادر فنگ؟ برادر فنگ؟ صدامو میشنوی؟ آن ها ساعت ده شروع میکنن به تست گرفتن اگه عجله نکنی نمیتونی تست بدی!”

“بلکی، مزخرف نگو من تازه از شادو اخراج شدم.”

“اخراج؟ برادر فنگ، دیشب چقدر نوشیدنی خوردی؟ هنوزم بیدار نشدی؟ چطور تو میتونی اخراج بشی در صورتی که شادو هنوز هیچ کسی را  استخدام نکرده؟باشه ، فقط سریع بیا.”

بلکی تماس رو قبل از اینکه شی فنگ بتواند  جوابی بدهد قطع کرد.

وقتی شی فنگ به تلفن همراهش خیره شد فهمید که این تلفن آیفون 6 قدیمی و شکسته مال او  نیست، تلفن او آخرین مدل آیفون 12 بود.

بلافاصله شی فنگ اطرافش را نگاه کرد. چشمانش اتاقی بهم ریخته را میدید. بیشتر از پانزده متر مربع نبود. تمام اطرافش را کتاب های استراتژی بازی ها پرکرده بود. در گوشه ی اتاق روی میز مطالعه یک لپتاپ زهواردررفته و از مد رفته افتاده بود.داخل کمد لباس روی دیوار تعدادی لباس با بی نطمی درکنار هم قرارداده شده بودند.و یک آینه هم درون کمد لباس ها بود، آینه ای که در این لحظه داشت چهره ای آشنا را نمایش میداد.

شی فنگ وقتی این چهره بسیار آشنا را دید ،با تعجب و شوکه شده از جا پرید.

“چطوری من دوباره جوون شدم؟” شی فنگ سریع به سمت آینه رفت. بازتاب خودش درون آینه را بارها و بارها نگاه کرد و در نهایت فهمید که واقعا دوباره جوان شده.

او دیشب داخل تخت خواب مجلل و جادار خودش خواب بود اما الان  داخل این مکان زهواردررفته از خواب بلند شده بود.و تنها مسئله این نبود بلکه  دوباره جوان شده بود.

شی فنگ  خاطراتی از این مکان را به یاد می آورد. او ده سال پیش اینجا زندگی میکرد. شی فنگ این مکان را  برای نزدیک به شش ماه با بی میلی اجاره کرده بود،به خاطر اینکه هم بتواند به دانشگاه برود و هم قلمرو خدایان  را بازی کند. تنها بعد از اینکه توانست مقداری پول در قلمرو خدایان بدست بیاورد یک خانه چند اتاقه اجاره کرد.

شی فنگ در مورد آن سالهای سخت و دشوار فکر میکرد. موقعیت خانواده اش در آن زمان خوب نبود. برای اینکه شی فنگ به دانشگاه برود پدر و مادرش مجبور شدند  پول قرض کنند و بدهی بالا بیاورند. همچنین پدر و مادر او هنوز هرماه برای او هزینه های زندگی  را میفرستادند و در عوض خودشان سختی میکشیدند.

شی فنگ از صمیم قلب میخواست که وضعیت والدینش را تغییر بدهد. با اینحال کار پیدا کردن در شرایطی که خیابان ها پر از فارغ التحصیلان دانشگاهی بود کار بسیار مشکلی بود. به خاطر همین او به بازی های واقعیت مجازی سودآور فکر میکرد. تبدیل شدن به یک بازیکن حرفه ای را به عنوان هدف قرار داد و حتی یک کلاه شبیه ساز بازی نیز خرید تا با تمرینات سخت داخل بازی مهارت های خودش را افزایش دهد.

در آن زمان نان و نودل ها تبدیل به غذای روزانه ی او شده بودند. برای اینکه بتواند پول را ذخیره کند از رفتن به دورهمی های اجتماعی که توسط همکلاسی هایش برگذار میشد امتناع میکرد و به خاطر همین در کلاس تبدیل به یک شخص نامرئی شده بود. پسر ها با تحقیر به او نگاه میکردند و دختر ها از او فاصله میگرفتند و دور میشدند.هرموقع  شی فنگ برای خرید بسته های نودل میرفت کیف پولش بیشتر از ده اعتبار داخلش نبود. او حتی جرئت نمیکرد که یک تکه ژامبون که قیمتش تنها یک اعتبار بود بخرد. فروشنده های خانم از روی ترحم ژامبون را با تخفیف به او پیشنهاد میدادند. احساس کیف پول خالی اش باعث میشد که  با بی میلی پیشنهاد آن ها را رد کند.

” یعنی کسی داره با من شوخی  خرکی میکنه؟”

شی فنگ به خود جوانترش در آینه و به اطرافش که بسیار آشنا بودند نگاه کرد ؛ سرش را تکان داد و این نطریه را رد کرد.

حتی آمریکا که پیشرفته ترین کشور جهان بود چنین تکنولوژی جوانسازی نداشت؛ و حتی بدون در نطر گرفتن این نکته چه کسی چنین شوخی با یک عموی پیر و فقیر مثل او میکرد؟

شی فنگ به ساعت تلفن همراهش نگاه کرد.

19-آپریل-2129

“نکنه من تناسخ پیدا کردم؟ ” لبخند کوچکی روی صورت شی فنگ آمد.

او به یاد آورد که امروز پنجم آگوست سال 2139 است. امکان نداشت که آپریل 2129 یعنی سالی که  هنوز به دانشگاه میرفت ، باشد.

شی فنگ سرش را تکان میداد و تلاش میکرد که خودش را از خواب بیدار کند. با اینحال او هنوز امید داشت که بیدار نشود و آرزو میکرد که تناسخ پیدا کرده باشد ، و به ده سال قبل برگشته باشد. به سمت میز مطالعه رفت و لپ تاپ را روشن کرد.

حتی اگر ساعت روی گوشی او دستکاری شده بود اطلاعات داخل اینترنت قاعدتا نمیتوانست اشتباه باشد.

بعد از چندین دقیقه جستجو در سطح اینترنت….

شی فنگ کاملا ویران شده بود تمام اطلاعات روی اینترنت میگفت که امروز نوزدهم آپریل 2129 است  ؛ حتی تاریخ  رسمی پیش بینی شده برای انتشار قلمرو خدایان به وضوح بر روی سایت رسمی نمایش داده شده بود. شمارش معکوس از الان تا 6 روز دیگر یعنی بیست و پنجم آپریل.

“من واقعا تناسخ پیدا کردم! واقعا به ده سال پیش برگشتم؟ ” شی فنگ به اخبار و گزارش های مربوط به  قلمرو خدایان خیره شده بود؛ و اشک در گوشه چشمانش جمع شده بود.

در آن لحظه بیان احساسات شی فنگ خیلی سخت بود او هم احساس پشیمانی و غم میکرد و هم  احساس لذت.

به نظر می رسید همه چیز فقط یک رویا و خواب است.

با این وجود جیر جیر حشرات و باد سردی که از کولر می آمد به او میگفت که همه چیز واقعی است.

به تلفنش نگاه کرد و عکس خانوادگی که وقتی وارد دانشگاه شده بود گرفته بود را نگاه کرد؛ شی فنگ هرگز نفهمیده بود که موهای والدینش سفید شده بودند، اطراف چشم های مادرش چروک داشت، آن ها دیگر مثل قبل جوان نبودند ،الان واقعا پیر شده  بودند.

یک سال و نیم بعد از انتشار قلمرو خدایان شی فنگ فهمیده بود که والدینش سالخورده شده بودند. بدهی زیاد ، کارگری سخت و استرس باعث شده بود تا والدینش به شدت بیمار شوند. درمان آنها نیازمند میلیون ها اعتبار بود ولی درآن زمان شی فنگ  تنها  کاپیتان  ساده یکی از گروه های شادو بود. درآمدی که او بدست می آورد اصلا برای درمان پدر و مادرش کافی نبود.

شی فنگ تمام راه ها را برای بدست آوردن پول امتحان کرد ولی هنوز کافی نبود؛ با این که او همه تلاشش را کرد اما پدر و مادرش چند ماه بعد او را تنها گذاشتند.

در زندگی قبلیش او نتوانسته بود از پدر و مادرش به درستی مراقبت کند، چطور میتوانست درد و رنجی که پدر و مادرش کشیده بودند را درک کند؟

بعد از اینکه شی فنگ میلیون ها اعتبار بدست آورد این درد در قلبش حتی بیشتر از قبل او را آزار میداد.

هرگز فکر نمیکرد که سر نوشت چنین شوخی با او بکند، بر خلاف انتظار ، او به نقطه شروع برگشته بود، شروعی دوباره از صفر.

“عالیه! این واقعا فوق العادست! ها ها ها ! الان که تناسخ پیدا کردم باید همه چیز را تغییر بدم. به اندازه کافی پول درمیارم تا مادر و پدر را  درمان کنم و کاری میکنم تا زندگی بدون نگرانی داشته باشند.” شی فنگ اشک هایش را پس زد و در سکوت قسم خورد.

درست زمانی که شی فنگ داشت برای آینده اش برنامه ریزی میکرد، صدای زنگ تماس بلکی دوباره بلند شد، و مدام اصرار میکرد که شی فنگ سریعا برای تست به دانشگاه برود.

با اینحال شی فنگ عجله نکرد . به آرامی لباس پوشید و قبل از رفتن به سمت دانشگاه جین های خودش را آماده کرد.

او نمیتوانست بیشتر از این با شادو در ارتباط باشد. شی فنگ هنوز به یاد داشت. در زمانی که او هنوز در دانشگاه بود،  پسر عزیز گروه لان هوآ ،لان هیلونگ[12] کارگاه شادو را درست کرد تا وارد قلمرو خدایان شود. لان هیلونگ همچنین سرمایه بسیاری را صرف به خدمت گرفتن دانشجویان نخبه دانشگاه جین های کرد. شی فنگ در آزمایش ها و تست شادو شرکت کرده بود و با موفقیت به یکی از اعضای اصلی کارگاه تبدیل شده بود، و همینطور بلکی هم به یکی از اعضای بیرونی تبدیل شده بود. شی فنگ   در گذشته مدتی به خاطر این خبر کاملا خوشحال شده بود.

بعد از سه سال فرماندهی کارگاه شادو توسط شی فنگ ، کارگاه سود بسیار خوب و زیادی  برای گروه لان هوآ بدست آورد؛ که باعث شد گروه  سریعا تبدیل به یک گروه تجاری بزرگ شود. و به این دلیل شی فنگ اصلا فکر نمیکرد که لان هیلونگ کسی باشد که او را شخصا  اخراج کند.

به خاطر اینکه او تناسخ پیدا کرده بود، یک مزیت در قلمرو خدایان نسبت به بقیه داشت. طبیعتا او به شادو ملحق نمیشد تا تبدیل به یک ابزار شود و برای بقیه سودمند باشد. او میخواست که راه متفاوتی را  برود ، راهی که او  برای دیگران نجنگد بلکه برای خودش بجنگد. او میخواست تا نیازش به فرستادن مایحتاج زندگیش توسط پدر مادرش را قطع کند ، و تمامی قرض های آن ها  را پرداخت کند. برای اینکار او میخواست که ریسک کند و کارگاه خودش را تاسیس کند تا بتواند شرکت خودش را درست کند و امپراطوری مجازی خودش را بسازد….. همه اینها را  برای داشتن یک زندگی بهتر انجام میداد.

به محض اینکه شی فنگ به ساختمان آموزشی شماره یک رسید نگاهش به  شخصی لاغر و بلند قد که در جلوی ساختمان ایستاده بود افتاد، جوانی برنزه که با صورتی رنگ پریده در جلوی در قدم میزد، این شخص بلکی بود.

بلکی با استرس و نگرانی بعد از اینکه شی فنگ را دید گفت : “برادر فنگ ، بالاخره تصمیم گرفتی که خودت رو نشون بدی ، خوشبختانه ثبت نام هنوز تموم نشده. بیا سریع برویم و ثبت نام کن.”

شی فنگ سرش را تکان داد و جدی گفت: ” بلکی، من به شادو ملحق نمیشوم؛ من کارگاه خودم را  باز میکنم. میشه به من ملحق بشی؟”

 بلکی کسی بود که شی فنگ در بازی واقعیت مجازی دیگری با او آشنا شده بود، و در گذشته مهارت نسبتا خوبی داشت. هر دو آن ها با چالش  های زیادی همراه هم مواجه شده بودند و هیچ فرقی با دو برادر نداشتند. در طول زمانی که آن ها با هم در شادو کار میکردند، بلکی استعداد عالی در مدیریت از خودش نشون داده بود اگرچه استعداد  بازیش ضعیف تر بود. او صد ها هزار عضو گیلد را با نظم و مهارت مدیریت میکرد. اگر شی فنگ در این زمان میتوانست  از کمک بلکی استفاده کند نقشه او یک قدم رو به جلو حرکت میکرد. با اینحال او بدون پشیمانی به تصمیم بلکی احترام میگذاشت. به خاطر اینکه شی فنگ در حال حاضر هیچ چیزی نداشت ،  و همچنین وضعیت خانواده بلکی چندان خوب نبود. بلکی فقط به خاطر اینکه بتواند مقداری اعتبار برای هزینه های زندگیش بدست آورد تصمیم گرفته بود که بازیکن حرفه ای شود.

بلکی با شنیدن کلمات شی فنگ پلک زد. و سرش را در سکوت پایین انداخت. این خیلی ناگهانی بود. نه فقط آن   بلکه شی فنگی که امروز میدید متفاوت به نظر می رسید ، برخلاف رفتار معمولا عجول شی فنگ، شی فنگ الان هاله ای مطمئن و غیر قابل تغییر داشت.

بعد از  یک دقیقه کامل ، بلکی سرش را بالا آورد و به شی فنگ نگاه کرد” برادر فنگ ، بی معنی حرف زدن رو ول کن. تو میدانی قیمت یک کلاه واقعیت مجازی چقدره؟ قیمتش هشت هزار اعتباره . تو برای شروع کارگاهت حداقل به شش نفر احتیاج داری. در مورد مکان و حقوق و چیز های دیگه چی؟ فقط سرمایه اولیه برای اینکار هفتاد تا هشتاد هزار اعتباره. در کنار اینها سرمایه گذاری داخل بازی هم هست. این مقدار زیادی اعتباره. تو الان این همه اعتبار داری؟ ”  بلکی از وضعیت خانوادگی شی فنگ کاملا اطلاع داشت. او میدانست خانواده شی فنگ وضعیت خوبی ندارند، پس میخواست شی فنگ را متقاعد کند تا این افکار دیوانه وار را دور بریزد.

” حق با توه. الان! من حتی اعتبار کافی برای خرید یک کلاه واقعیت مجازی قلمرو خدایان  هم ندارم. ” شی فنگ سرش را در پذیرش حرف های بلکی تکان داد، درست همانطور که بلکی گفت حتی هفتاد تا هشتاد هزار اعتبار مقدار بسیار کمی بود. شی فنگ به یاد داشت که لان هیلونگ نزدیک به پنج میلیون اعتبار صرف به خدمت گرفتن صد نفر برای کارگاهش کرده بود. او حتی در دفعات بعدی برای افزایش کیفیت و قدرت کارگاهش حتی بیشتر خرج کرده بود.

“خوب حالا که اینطوره چرا ریسک کنیم ، بهتر نیست که به شادو ملحق شویم؟ حداقل شادو میتواند برای ما کلاه واقعیت مجازی فراهم کند. در غیر اینصورت باید بیخیال  بازیکن حرفه ای شدن بشویم، ما حتی نمیتوانیم بازی کنیم. ” بلکی ، وقتی دید که شی فنگ مشکل اصلی را درک کرده به آرامی شی فنگ را به داخل ساختمان آموزشی هل داد.

شی فنگ دست بلکی را کنار زد. قبل از اینکه چیزی بگه قاطعانه به بلکی نگاه کرد و  با صدایی بم و محکم گفت : ”  من هنوز هم برنامه دارم که کارگاه خودم رو درست کنم. من نمیخوام که توسط بقیه کنترل بشم. خب ، بلکی میشه بهم ملحق بشی؟”

شی فنگ به بلکی اصرار نمیکرد چون او هیچ ضمانتی نمیتوانست به او بده. و همینطور نمیتوانست که راز  خودش را که تناسخ پیدا کرده بود را فاش کنه. فقط میتونست امیدوار باشه که بلکی به او اعتماد کنه.

با دیدن چهره مصمم و جدی شی فنگ ، بلکی احساس کرد که شی فنگ امروز عجیب رفتار میکند. این دیوانگی بود. همه میدونستن که در طول مراحل ابتدایی بازی های مجازی امکان پول درآوردن وجود ندارد. آیا شی فنگ راه هایی برای پول درآوردن داخل قلمرو خدایان میشناسه؟ اگر آنها  بتوانند پول در بیارن هم باید بعد از چند ماه باشه و آنها  این مقدار وقت  ندارن که هدر بدن.

بعد از چند لحظه مردد ماندن بلکی بالاخره جواب داد: “من هستم. تو رییسی. من با تو کارگاه را شروع میکنم اما در مورد کلاه های واقعیت مجازی چی؟ ما بدون آن ها نمیتوانیم بازی کنیم ،درسته؟ “

ابروهای درهم رفته شی فنگ پس از شنیدن جواب بلکی  آرام شدند و درحالی که  با خوشحالی به شانه های بلکی میزد گفت:” حالا این برادر خوب خودمه! درمورد کلاه های بازی نگران نباش. من یادم هست که قلمرو خدایان یک دوره آزمایشی برای دانشجوهای دانشگاه قرارداده است. هر دانشگاهی امتیاز پخش دارد و تا زمانی که تو کارت دانشجویی ات را نشانشان بدهی آن ها  برای ده روز یک کلاه بازی مجانی در اختیارت میزارند. بیا برویم  و یه نگاهی بندازیم. “

” بعد ده روز ما باید چیکار کنیم؟ ” صورت برنزه بلکی خاکستری شده بود ناگهان احساس میکرد که آینده اش تیره و تار شده است. چرا او به شی فنگ اعتماد کرد؟ امکان دارد به خاطر اعتماد به نفس و ثبات شی فنگ  باشه؟ مشکلی پیش نمی آید اگر با شی فنگ  این ریسک را با هم انجام بدهیم، درسته؟

در ده روز چه کاری میشود در قلمرو خدایان انجام داد؟

آن ها قطعا بعد ده روز آزمون های جذب نیروی کارگاه های دیگر را از دست میدادند، و در نهایت آ ن ها مجبور میشدند که کلاه های بازی رو بخرند اما با کدوم پول؟

حتی یک بازیکن حرفه ای با یک گروه قادر نیست که شانزده هزار اعتبار  در طول ده روز اول بازگشایی قلمرو خدایان بدست بیاورد.

“مشکل پول رو بزار به عهده من. “

شی فنگ درحالی که داشت روی شانه بلکی میزد با اعتماد به نفس لبخند زد. بدست آوردن شانزده هزار اعتبار در ده روز به نظر یک خیال خام بود. اما با اینحال او روح خودش  را به عنوان یک شخص تناسخ یافته داشت. مهم نبود چه چالش هایی پیش رو بودند او همه مشکلات را شکست میداد  و انتشار  قلمرو خدایان نقطه شروع اوج گرفتن او خواهد بود.

بعد از این که شی فنگ ، بلکی را  برای گرفتن کلاه بازی مجازی برد. او همه پول خودش را برای خرید دو بسته بزرگ از نودل های فوری مصرف کرد. آن ها را  زیر میزش در خانه  اجاره ایش قرار داد. آن ها برای ده روزش کافی بودند. بعد از یک سری توضیحات مختصر در مورد قلمرو خدایان به بلکی، شی فنگ کاملا منتظر افتتاحیه  قلمرو خدایان بود.

بیست و پنجم آپریل ساعت نه شب.

 درون اتاقی ساکت و تاریک ، اشعه های نور مانند موجودی جاندار سو سو میزدند.

شی فنگ روی تخت خوابیده بود و در حالی که چشمانش را بسته بود به آرامی دکمه شروع را زد.

” قلمرو خدایان ، من اومدم.”

[1] Green Bamboo

[2] Jin Hai City

[3] Shi Feng

[4] Shadow

[5] Guild  : در بازیهای انلاین به انجمنی گفته میشود که بازیکنان با عضویت در ان به صورت یک گروه بزرگ در می ایند و میتوانند از مزایای بیشتری نسبت به دیگران استفاده کنند.در این انجمن ها معمولا سلسله مراتب خاصی وجود دارد.

[6] Sword Magician

[7] First-Rate guild

[8] Super-guild

[9] World Dominators

[10] Lan Hua

[11] Blackie

[12] Lan Hailong