چپتر 100: قانون آهنین خاندان دانگ
چپتر 100: قانون آهنین خاندان دانگ
همانطور که بو اون-سول به سمپیشگانِ افتاده بر خاک مینگریست، نوری غریب در چشمانش درخشید.
«چه سپر عجیبی.»
با نگاه کردن به مقطعِ سپر ترکخورده، دریافت که از آهن معمولی ساخته نشده، بلکه گویی با فلزی بسیار ویژه آمیخته شده بود و پرتویی رازآلود از آن میدرخشید.
به همین دلیل بود که شمشیر سیاه، سلاحی که میتوانست آهن را چون کاغذ بشکافد، نتوانسته بود به آسانی آن سپر را از هم بدرد.
«به نظر میاد این سپر برای مقابله با استادی ساخته شده که فن شمشیرزنی خاصی داره.»
در همان دم، یکی از ابروهای شیم دوک بالا پرید.
پاسخی نداد، اما سکوتش مُهر تأییدی بر این کلام بود.
«فکر کردی فقط چون سمپیشهها رو از پا درآوردی برنده شدی؟»
شیم دوک که توانسته بود دوباره حواسش را متمرکز کند، در حالی که نیروی پرورش سم خود را به اوج میرساند، فریاد کشید:
«منو نخندون! امثال تو اصلاً...»
وووش!
درست در همان لحظه، بو اون-سول بار دیگر شمشیر سیاه را چرخاند و دو رشته از چیِ شمشیر را به سمت چپ و راست شیم دوک رها کرد.
«حتماً مسیر چیِ شمشیر رو تغییر میده تا سرم رو نشونه بگیره!»
شیم دوک که فنون شمشیرزنی بو اون-سول را زیر نظر گرفته بود، بیدرنگ تکنیک بقایای خون روح جوهر را به کار بست تا چیِ شمشیر را منحرف سازد، اما...
فشششک!
چیِ شمشیر که هوا را با درندگی میشکافت، به سوی پایین فرود نیامد، بلکه به شکل متقاطع درآمد و حول شانههای او پیچید.
پخخخ!
خون در هوا فواره زد و بازوان شیم دوک ناگهان بیحس و رها بر زمین آویزان شدند.
چیِ برنده شمشیر تمام گذرگاههای انرژیِ شانههایش را قطع کرده بود.
«کوووه.»
شیم دوک نالهای خفه سر داد.
زخم گوشت و پوست اهمیتی نداشت، اما آن دو جریان از نیروی درونی که درون چیِ شمشیر جا داشتند، بخشی از گذرگاههای انرژیاش را ذوب کرده بودند.
به دلیل سطح سهمگین نیروی درونی بو اون-سول که از یک جیازی فراتر میرفت، این ضربه بهطور طبیعی اثری همتای یک تکنیک ضربه درونی سنگین بر جا گذاشته بود.
«آخ.»
شیم دوک در حالی که درد سوزندهای را در کتف و شانههایش حس میکرد، نالهاش را بلعید و دندانهایش را به هم سایید:
«حرومزاده!»
او تقلا کرد تا بار دیگر هنر سم خون شبح آسورا را برانگیزد و هاله سم خود را به تمام جهات پراکنده سازد.
«...!»
اما چشمانش از شدت ناباوری از حدقه بیرون زد.
ناگهان گویی دانتین او به تمامی بسته و مهر و موم شده بود؛ دیگر نمیتوانست ذرهای از نیروی درونیاش را آزاد کند.
«ایـ... این دیگه چیه...»
آن دو رشته چیِ راستین که به بخش فوقانی استخوانهای شانهاش نفوذ کرده بودند، بیشتر گذرگاههای نزدیک به گذرگاه یانگمینگ دست روده بزرگ را یکسره ذوب کرده بودند.
«این... چه جور فن شمشیرزنیایه؟»
ترسی عمیق بر جان شیم دوک چنگ انداخت.
فنون شمشیرزنی بیشماری در دنیای رزمی وجود داشت، اما هیچیک چنین نبود که تنها با زخمِ یک تیغ، گذرگاههای انرژی را رشته به رشته ذوب کند و از بین ببرد.
«تکنیکیه که خودم خلقش کردم.»
«خودت خلقش کردی؟»
«درسته.»
بو اون-سول با لبخندی محو به شیم دوک نگریست.
«باید به خودت افتخار کنی. از وقتی پا به دنیای رزمی گذاشتم، این اولین باره که اینقدر چیِ راستین بهش تزریق کردم.»
آب دهان در گلوی شیم دوک خشک شد.
لبخند روشن بو اون-سول درست به لبخند اهریمنی میمانست که دندانهای سفید و برندهاش را در دل تاریکی به رخ میکشید.
ششوووو!
درست در همان آن، دانگ گون قصد کشتار حلکننده انرژی روح سم را آزاد ساخت و اندکاندک هاله سم را محو و ناپدید کرد.
«تو کارشو تموم کن.»
بو اون-سول با اشاره به شیم دوک این را گفت و در پی آن، ابروهای دانگ گون در هم گره خورد.
«گذرگاههای شانه این مرد قطع شده؛ اون دیگه یه زمینگیره. چی رو تموم کنم؟»
«به این زودی حرفامو فراموش کردی؟»
«فراموش نکردم. ولی قلبی آکنده از سم داشتن با دست زدن به کشتار کاملاً متفاوته، مگه نه؟ درسته که خاندان من از سم و سلاحهای مخفی استفاده میکنه، ولی ما خاندانی از طریقت راستین هستیم که در راه حق قدم برمیداره...»
بو اون-سول سرش را تکان داد.
«حرف من اینه، تویی که حتی به دشمنی که خاندان دانگ رو به دردسر انداخته رحم نشون میدی، چطور میخوای با خاندان خودت بجنگی و خون بریزی؟»
«این...»
«میخوای یه قهرمان جوانمرد در دنیای رزمی باشی؟ یا میخوای رئیس خاندان دانگ بشی؟»
—میخوای یه قهرمان جوانمرد باشی؟ یا میخوای رئیس خاندان دانگ بشی؟
طنین کلمات بو اون-سول درون ذهن دانگ گون پیچید.
اگر قصد داشت چون یک قهرمان جوانمرد در دنیای رزمی بزیَد، باید از همان ابتدا خاندان دانگ سیچوان را پشت سر میگذاشت و رها میکرد.
رئیس یک خاندان، بار مسئولیت سنگینِ حفاظت از خون و تبارش را در برابر دشمنان بیشمار بر شانه میکشد.
«حق با توئه.»
نوری استوار و سنگین در دیدگان دانگ گون درخشید و همزمان، پیکان تیغخونین را از لای ردایش بیرون کشید.
«باید بهشون نشون بدم هر کس که به خاندان اصلی دستدرازی کنه مرگ در انتظارشه. این قانون آهنین خاندان دانگ سیچوانه.»
پفففت!
و او پیکان تیغخونین را پرتاب کرد و در کسری از ثانیه، گردن شیم دوک را از هم درید.
هوووک!
همانطور که پس از چرخشی وسیع، پیکان را بازپس میگرفت، بو اون-سول سرش را به نشانه نفی جنباند.
«سلاح مخفی رو پس نگیر.»
«چرا نه؟»
«چون همه باید بفهمن که یکی از اعضای خاندان دانگ سیچوان شیم دوک رو هلاک کرده.»
«داری میگی من تمام اعتبارت رو مال خودم کنم؟»
«تنها کار من این بود که یه ضربه به اون مرد زدم. تازه همون هم بدون قصد کشتار حلکننده انرژی روح سمِ تو غیرممکن بود.»
گرچه چنین میگفت، اما در واقعیت، درست مثل این بود که بو اون-سول خود به تنهایی کار شیم دوک را ساخته باشد.
با این همه، اصرار داشت تمام اعتبار این پیروزی را به دانگ گون بسپارد.
«نمیتونم این کارو بکنم.»
وقتی دانگ گون با سرسختی سرش را تکان داد، بو اون-سول با کلافگی لب زد:
«فکر میکنی من این همه به خودم زحمت دادم تا برای خودم اسم و رسم جور کنم؟»
«آخه...»
«بهت گفتم، نگفتم؟ اینکه میتونی به یه جانشین لایق برای خاندان دانگ تبدیل بشی.»
—میتونی به یه جانشین لایق برای خاندان دانگ تبدیل بشی.
در روزی که برگ شکوفه گلابی را دریافت کرد، بو اون-سول دقیقاً همین حرف را زده بود.
و او تا به امروز نیز پای پیمانی که بسته بود ایستاد.
«چرا اینقدر... به من کمک میکنی؟»
در پاسخ به پرسش بغضآلود دانگ گون، بو اون-سول گویی که غرولند میکرد گفت:
«این همون چیزیه که خودمم دوست دارم بدونم. تقصیر خودمه که رفیق درستی انتخاب نکردم.»
رفیق.
این یکی از پیشپاافتادهترین واژهها در این جهان است.
اما آنگاه که از لبهای یک مرد راستین جاری شود، ارزش آن از هزار خروار زر بیشتر و وزنش از کوه تای سنگینتر است.
«تو...»
دانگ گون که سراپای وجودش را احساسات فرا گرفته بود، آغوش گشود و به سمتش گام برداشت.
بو اون-سول با نگاهی سرشار از بیزاری محض گفت:
«حتی فکر در آغوش کشیدنم یا تشکر کردن هم به سرت نزنه.»
«اگه همچین غلطی بکنی، بیدرنگ برگ شکوفه گلابی رو پس میگیرم.»
و بیآنکه درنگ کند، چرخید و پیش از او غار بیبازگشت را ترک گفت.
—دره سم خون که به عنوان قدرتی نوظهور در سیچوان قد علم میکرد درهمکوبیده شده و نایب ارباب آن، شیم دوک، به هلاکت رسیده است!
شنیده میشد دره سم خون، که با شتابی فزاینده در پی گسترش فنون سمی و دامنه نفوذش بود تا سرور بلامنازع سیچوان، یعنی خاندان دانگ را به چالش بکشد، ناگهان مورد شبیخونی سهمگین قرار گرفته است.
در پی این واقعه، گنجینههای نایاب و سمهای فرینی که در دره سم خون نهان شده بودند غارت شده و نایب ارباب، شیم دوک، به کام مرگ فرستاده شده بود.
شیم دوک، مگر که بود؟
او استادی در سطح اوج به شمار میرفت که دههها در دنیای رزمی لرزه بر اندامها انداخته بود و حتی برای برجستهترین استادانی که خواب را بر خاندان دانگ حرام میکردند، دفع زهرآگینیِ فنون او ناممکن مینمود.
—کسانی که شیم دوک را هلاک ساخته و به دره سم خون یورش بردند، پسر سوم خاندان دانگ سیچوان، دانگ گون، و رزمآوران دسته تیر سمی بودند!
و شایعهای باورناپذیر دگر بار چون طوفان در سراسر دنیای رزمی پیچید.
در نهایت شگفتی، نقل محافل شده بود که از پای درآورندگان نایب ارباب شیم دوک، کسی جز دانگ گون و دسته تیر سمی خاندان دانگ نبودهاند.
— چطور ممکنه؟
در ابتدا، اهالی دنیای رزمی این خبر رو شایعهای مضحک و بیاساس قلمداد کردند و نادیدهاش گرفتند.
اما زمانی که نهادهای اطلاعاتی مختلف یکی پس از دیگری درستی این ماجرا رو تأیید کردند، دنیای رزمی کمکم به جوش و خروش افتاد.
درون دفتر تالار سئوهوا.
جنگ!
درِ دفتر تالار سئوهوا با شدتی تمام باز شد و مردی با نگاهی خشمگین به درون یورش برد.
او دانگ بی بود.
«برادر بزرگ!»
دانگ بی در حالی که نفسنفس میزد، بر سر دانگ ریونگ فریاد کشید؛ کسی که پشت میزی از چوب آهن نشسته بود و مینوشت.
«چرا دسته تیر سمی رو دادی به اون عوضی؟»
«داری درباره چی حرف میزنی؟»
«داری وانمود میکنی که خبر نداری؟»
دانگ بی دندانهای نیشش رو نشان داد و پایش رو به زمین کوبید.
«دارم درباره دانگ گون، اون عوضی، حرف میزنم! اینکه با دسته تیر سمی به دره سم خون حمله کرده!»
دانگ بی طوری بر سینهاش کوبید که گویی از شدت خشم در آستانه انفجار بود.
«شایعهای کل سیچوان... نه، تمام دنیای رزمی رو برداشته! اینکه خاندان دانگ یه نابغه و چهره واقعاً برجسته تحویل جامعه داده!»
در حقیقت، دلیلی که این شایعه در مدتی چنان کوتاه با سرعتی سرسامآور پخش شده بود، این بود که هوکپیو به دستور بو اون-سول آن رو میان واحدهای اطلاعاتی گوناگون منتشر کرده بود.
با این حال، دانگ بی بیخبر از همهجا، دچار این توهم شده بود که شهرت دانگ گون خودبهخود از مرزهای سیچوان فراتر رفته و در سراسر جهان طنینانداز گشته است.
«هاها.»
دانگ ریونگ خنده کوتاهی سر داد.
«برادر سوممون صرفاً مزاحمی رو که این اواخر چشم طمع به قدرت خاندان اصلی دوخته بود از سر راه برداشت، مگه نه؟»
«پس این یکی شایعه رو هم شنیدی؟»
«کدوم شایعه؟»
«میگن دانگ گون قراره به عنوان ارباب جوان خاندان دانگ سیچوان انتخاب بشه! چون اون دو تا پسر دیگه مثل لاکپشت کلهشونو توی لاکشون قایم کرده بودن!»
«هوم.»
با کلمات توهینآمیز و گستاخانه دانگ بی، چهره دانگ ریونگ درهم کشیده شد.
«پس، یکی از اون دو تا عوضی که سرشو مثل لاکپشت قایم کرده بود اومده تا اون یکی رو ببینه؟»
«برادر بزرگ. منظورم اون نبود...»
«کافیه.»
دانگ ریونگ قلممویی رو که در دست داشت کنار گذاشت و با سردی سخن گفت:
«برادر سوممون بعد از بهدستآوردن یه افتخار و شایستگی بزرگ برگشته. من صرفاً با فرستادن دسته تیر سمی ازش حمایت کردم تا خطری تهدیدش نکنه.»
«برادر بزرگ.»
«تو داری الان برادر سوممون رو سرزنش میکنی، اونم در حالی که نام خاندان اصلیمون رو پرآوازه کرده. و چنین رفتاری نه فقط برای من، بلکه برای کل خاندان اصلی یه توهینِ آشکاره.»
در همان لحظه، رنگ از چهره دانگ بی پرید.
او تازه متوجه شد که اعمال فشار بر دانگ گون، آن هم پس از چنین فتح بزرگی، تنها به جایگاه و آبروی خودش لطمه خواهد زد.
«فکرش... به ذهنم نرسیده بود.»
دانگ بی دستانش رو به هم جفت کرد و سر فرود آورد:
«از راهنماییت ممنونم، برادر بزرگ.»
«کافیه. برو.»
«پس مرخص میشم.»
همین که دانگ بی با ناامیدی و سرافکندگی اتاق رو ترک کرد، برقی بیسابقه از قصد کشتار در چشمان دانگ ریونگ درخشید.
«اوضاع داره پیچیده میشه.»
در حقیقت، دانگ ریونگ از مدتها پیش آگاه بود؛ میدانست که رئیس خاندان، دانگ پا، پنهانی دانگ گون رو به عنوان جانشین در نظر داشته است.
با این همه، دانگ ریونگ همواره با تمسخر از کنار این موضوع میگذشت، چرا که دانگ گون هیچکدام از شرایط لازم برای بدل شدن به ارباب جوان خاندان رو نداشت.
اما اکنون اوضاع دگرگون شده بود.
دانگ گونِ کنونی، چه از نظر نام و چه در واقعیت، کاملاً شایستگی تصاحب این جایگاه رو به دست آورده بود.
«یعنی هیچ راه دیگهای نمونده؟»
دانگ ریونگ لبخندی یخزده بر لب نشاند.
چشمانش بر رد پای دانگ بی که در حال دور شدن بود، قفل شده ماند.
دانگ گون پس از بازگشت به خاندان دانگ سیچوان، با استقبالی بیسابقه روبهرو شد.
هنگامی که به خاندان اصلی پا گذاشت، ریشسفیدان دربار درونی از جمله دانگ پیو و خویشاوندان همخون برای خوشامدگویی پیش آمدند و دانگ پا پاداشهای ارزشمندی به دانگ گون و تمام همراهانش اعطا کرد.
به دانگ گون، زره پوسته نقرهای رو بخشید که از گنجینههای کهن خاندان دانگ به شمار میرفت، و به بو اون-سول، یک مروارید پوسته یشم پیشکش کرد.
و به جنگجویان جوان دسته تیر سمی، به هر نفر پنجاه نیانگ طلا داد.
دانگ ریونگ و دانگ بی نیز زیردستان خود رو برای تبریک فرستادند، هرچند این اقدام تنها جنبهای تشریفاتی داشت.
هیچکدام حاضر نشدند شخصاً به دیدار دانگ گون بروند.
اما چند روز پس از آن، دانگ پا خبری تکاندهنده اعلام کرد:
—ارباب جوان بعدی خاندان با پیروزی در یک مسابقه رزمی مشخص خواهد شد!
خویشاوندان همخون خاندان دانگ با شنیدن این تصمیم غرق در شگفتی شدند.
تا پیش از این، برگزیدن ارباب جوان خاندان که در آینده به مقام رئیس خاندان دانگ سیچوان میرسید، منحصراً وابسته به نظر و تصمیم رئیس فعلی بود.
اما اینکه ناگهان اعلام کنند جانشین از طریق نبرد و مسابقه رزمی برگزیده میشود؟
—رقابتها به این صورت خواهد بود: دانگ ریونگ در برابر دانگ بی، و دانگ گون در برابر دانگ چئونگ.
برگزاری رقابت رزمی بهخودیخود عجیب بود، اما اینکه حتی دانگ چئونگ رو هم که توانایی رسیدن به مقام رئیس خاندان رو نداشت میان نامزدها بگنجانند؟
بستگان و اعضای خاندان دانگ سراپا سردرگم شده بودند.
—دانگ ریونگ، دانگ بی، دانگ گون و دانگ چئونگ همگی از حامیان برابری برخوردارند و هر یک در شخصیت خود نقاط قوت و ضعفی دارند.
به بیانی دیگر، همگی صلاحیت رسیدن به این جایگاه رو دارا هستند، بنابراین برتری آنها تنها با مهارتهای رزمی سنجیده خواهد شد!
با این حال، پس از شنیدن این دلایل، اعضای خاندان سرهایشان رو به نشانه تأیید تکان دادند.
سخنان دانگ پا منطقی بود و قضاوتی منصفانه به دور از هرگونه جانبداری به نظر میرسید.
گذشته از این، چه کسی جرئت داشت از فرمان قاطع و مقتدرانه رئیس خاندان سرپیچی کند؟
در حالی که تنها چهار روز تا تعیین ارباب جوان خاندان باقی مانده بود، فضایی آکنده از بوی جنگ و تنش سراسر خاندان دانگ رو فرا گرفت.
پاویون کوچک چئونگیانگ، داخل تالار ضیافت.
دانگ گون که از دره سم خون بازگشته بود، دوران نقاهت پس از سفر رو سپری میکرد و در خلوت همراه بو اون-سول مشغول نوشیدن بود.
«همهچیز خیلی گیجکننده و پرآشوبه.»
دانگ گون جامی بزرگ از گئومنامچون رو سر کشید، خندید و سرش رو به اطراف تکان داد:
«مسائل خاندان اصلی، شایعاتی که مثل باد توی دنیای رزمی پیچیده... حس میکنم همهچیز خواب و خیاله.»
بو اون-سول پاسخ داد:
«خواب نیست.»
با این پاسخ، دانگ گون خنده آرامی سر داد:
«تا همین چند وقت پیش، فکر میکردم توی این دنیای پهناور یه غریبه بیپناهم که هیچکس رو نداره بهش تکیه کنه.»
لب و دهانش رو پاک کرد و نگاهش رو به بو اون-سول دوخت:
«ولی از وقتی تو اومدی... رسماً از طرف پدرم به رسمیت شناخته شدم و حامیانی به دست آوردم که دستکمی از برادرای دیگهم ندارن.»
جامش رو بار دیگر پر کرد، پوزخندی زد و ادامه داد:
«تازه فقط این نیست؛ چون همه جا پیچیده که من نایب ارباب شیم دوک رو به درک فرستادم، حتی برام لقب هم تراشیدن. یه چیزی مثل روحستان خاندان دانگ، یا همچین چیزی.»
تنها در یک چشم بر هم زدن، دانگ گون همهچیز رو به دست آورده بود.
اما هیچکدام از این دستاوردها حاصل کار خودش نبود.
بدون بو اون-سول هرگز توان دستیابی به چنین جایگاهی رو پیدا نمیکرد.
شاید به همین خاطر بود که هر چه بیشتر مینوشید، حالات چهرهاش گرفتهتر و تلختر میشد.
«ولی این چه قیافهایه به خودت گرفتی؟ از لقبت خوشت نمیاد؟»
با سخنان بو اون-سول، دانگ گون لبخندی تلخ زد:
«مسئله اینه که هنوزم باورم نمیشه و فکر میکنم همهاینا خوابه.»
«منظورت چیه؟»
دانگ گون جامش رو روی میز گذاشت و گفت:
«پدرم قطعاً قلباً راضی نبوده که من ارباب جوان خاندان بشم.»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«از بقیه چیزا که بگذریم، پای مهارتهای رزمی که وسط بیاد من حریف دانگ بی نمیشم. راه انداختن یه رقابت رزمی برای تصمیمگیری نهایی، عملاً هیچ فرقی با این نداره که تاج جانشینی رو دودستی تقدیم اون دانگ بیِ وحشی و درنده کنن.»
آه عمیقی کشید و با اندوه سر تکان داد:
«فکر میکردم بالاخره بهشون رسیدم. راستش، ته دلم حتی یه کورسوی امیدی هم روشن شده بود. ولی مسابقه رزمی... تازه اونم در حالی که باید با دانگ چئونگ مبارزه کنم؟ واقعاً حس رقتانگیز و تلخیه.»
بو اون-سول در حالی که جامش رو پر میکرد، با لبخندی آرام لب به سخن گشود:
«انگار توی یه موضوعی دچار سوءتفاهم شدی.»
سپس ادامه داد:
«پدرت دقیقاً میخواد که تو ارباب جوان خاندان بشی.»