LNCrawler

چپتر 134: بدون عنوان

تناسخ لعنتی — novelha.net · All chapters

چپتر 134: بدون عنوان

«تمام روز اون تو چیکار میکنن که بیرون نمیان؟» سیئل در حالی که به برج اصلی قلعه خیره شده بود، لبهایش را آویزان کرد.

از آنجا که بالاخره بعد از سالها دوری دوباره به هم رسیده بودند، دلش میخواست با یوجین غذا بخورد، بعد او را به گشتوگذاری در قلعه ببرد، یا شاید حتی با هم در کوهستان قدمی طولانی بزنند. با این حال، بعد از اینکه یوجین بلافاصله آزمون را پشت سر گذاشت و وارد قلعه شد، حتی یک قدم هم از اتاقش بیرون نگذاشته بود.

معمولاً یوجین کسی نبود که خودش را در اتاق حبس کند و حداقل برای کمی تمرین به سالن تمرین میرفت. اما شاید در این مدت دوری عادتهایش تغییر کرده بود، چرا که یوجین حتی یک بار هم به سالن تمرین سر نزده بود.

با این حال، ایده اینکه خودش شخصاً به دیدن او برود، به نوعی به غرورش برمیخورد. سیئل در حالی که با لگد زمین بیگناه را میکند، به قلعه چشمغره رفت.

سیئل به یاد آورد: میگفتن لرد جنوس هم باهاش رفته اون تو...

امکان داشت واقعاً در حال تلاش برای متقاعد کردن یوجین برای پیوستن به شوالیههای شیر سیاه باشند؟ این فکر ناگهانی باعث شد سیئل ناخودآگاه نیشخند بزند.

جنوس لاینهارت کاپیتان لشکر دوم بود. هرچند سیئل میتوانست بیشتر بزرگسالانی را که دیده بود مجذوب خود کند، اما جنوس حتی برای او هم حریف سرسختی بود.

سیئل تنها کسی نبود که روبهرو شدن با جنوس را دشوار مییافت. در میان شوالیههای شیر سیاه، جنوس میتوانست خود را در کنار کسانی مانند کارمن و دومینیک، به عنوان یکی از ماهرترین جنگجویان کل محفل شوالیهها به حساب بیاورد.

به همین دلیل بود که سیئل چندین بار تلاش کرده بود تا با جنوس رابطه خوبی برقرار کند، اما مهم نبود چقدر برای این کار وقت میگذاشت، به نظر میرسید هرگز نمیتواند هیچ پیشرفتی داشته باشد. جنوس شخصیت سختگیری داشت و شاید شوالیههای لشکر دوم هم با الگوبرداری از کاپیتانشان، چندان با سایر واحدها تعاملی نداشتند.

سیئل با حسرت آرزو کرد: ...اگه میشه، خیلی بهتره که یوجین به جای لشکر دوم، به لشکر سوم ملحق بشه.

از همان اولین باری که کارمن با یوجین ملاقات کرده بود، قصد داشت مقام اسکوایر کاپیتان لشکر دوم را به او پیشنهاد دهد. حتی از دیدگاه سیئل هم این پیشنهاد کاملاً جذابی بود. این پیشنهادی برای تبدیل شدن به اسکوایر یک کاپیتان معمولی نبود، بلکه کاپیتان جنوس بود که حتی در مقایسه با سایر شوالیههای شیر سیاه نیز مهارت برجستهای داشت.

سیئل به رشته افکارش ادامه داد: آخه لشکر دوم به ندرت برای مدت طولانی تو قلعه شیر سیاه میمونه...

اگرچه محتوای تمرینات برای هر لشکر متفاوت بود، تمرینات لشکر دوم در مقایسه با سایر واحدها بهطور ویژهای خشن به نظر میرسید و بر مبارزات واقعی تأکید داشت. با وجود اینکه آنها در حال حاضر برای شرکت در مراسم بلوغ در قلعه اقامت داشتند، برنامه معمول لشکر دوم پرسه زدن در وحشیترین و نامتمدنترین مناطق قاره بود.

بنابراین، اگر اصلاً امکانش وجود داشت، سیئل امیدوار بود که یوجین به جای لشکر دوم وارد لشکر سوم شود. به هر حال، این کار که ضرری نداشت، مگر نه؟ اگر میتوانستند در یک واحد باشند، مهم نبود واحد به کجا میرفت، آنها میتوانستند با هم بمانند. میتوانستند هر روز با هم غذا بخورند، یونیفرم یکسانی بپوشند و حتی تمرینات مشابهی دریافت کنند...

سیئل همانطور که با حواسپرتی ایستاده بود، تصور کرد یوجین در یونیفرم شوالیههای شیر سیاه چه شکلی میشود. بعد از اینکه با این فکر زیر لب خندید، چرخید و بدون هیچ پشیمانی آنجا را ترک کرد.

با توجه به اینکه اینقدر طولانی حرف زدن، به نظر میرسه متقاعد کردن لرد جنوس داره جواب میده.

حالا که اینطور بود، نباید دخالت میکرد. اگر این لرد جنوس سختگیر بود که با یوجین صحبت میکرد، هیچ راهی وجود نداشت که تحت تأثیر زبانبازیهای یوجین قرار بگیرد؛ و حتی یوجین هم نمیتوانست لرد جنوس را که هم ماهر بود و هم در مورد تمرینات نگرش مشابهی با او داشت، نادیده بگیرد.

اما اگر کارمن سعی در متقاعد کردن او داشت چه؟

...بانو کارمن... خب البته که آدم خوبیه، اما... سیئل بدون اینکه فکرش را تمام کند، آن را رها کرد.

در هر صورت، سیئل از تصور اینکه یوجین ممکن است دیدگاه مثبتی نسبت به پیوستن به شوالیههای شیر سیاه پیدا کند، لذت میبرد. تا زمانی که او برای شروع اسکوایر جنوس میشد، آیا در نهایت نمیتوانست او را راضی کند تا به لشکر خودش منتقل شود؟

با این فکر، سیئل احساس کرد که سرشار از اعتماد به نفس شده است. با لبخندی شیطنتآمیز بر لب، از بخشی از قلعه که یوجین در آن اقامت داشت، دور شد.

در ذهن این دختر شرور حتی یک فکر هم به برادر دوقلوی بیچارهاش اختصاص نیافت. اصلاً چه دلیلی داشت به برادری اهمیت بدهد که از بدو تولد کنارش بود و هجده سال از زندگیاش را با او گذرانده بود؟ در هر صورت، او مانند اوارد جنبههای واقعاً اسفباری نداشت، بنابراین سیان قطعاً پس از غلبه بر مشکلات مختلفی که در کمینش بودند، به قلعه میرسید.

روز بعد، سیئل پس از اینکه با عجله صبحانهاش را تمام کرد، مستقیماً به سمت محوطه جلوی قلعه رفت.

در حالت عادی، او باید زیر نگاه تیزبین کارمن تمرین میکرد، اما از روز گذشته، کارمن مشغول جلسه شورا بود.

سیئل با بیخیالی با خودش فکر کرد: چی اینقدر مهمه که باید بیشتر از یه روز در موردش بحث کنن؟

تا آنجا که سیئل میدانست، وضعیت فعلی خاندان لاینهارت کاملاً آرام بود. در میان شاخههای فرعی متعدد، هیچ خانواده دردسرسازی وجود نداشت و حتی بربرهای آنسوی مرز جنوبی امپراتوری هم در چند سال گذشته سرشان به کار خودشان بود.

در این شرایط، اوارد تنها چیزی بود که دائماً توجه شوالیههای شیر سیاه را به خود مشغول میکرد. حتی در حال حاضر، ستوان لشکر ششم از قلعه شیر سیاه دور بود و مأموریت داشت تا در تیول بوسار مراقب اوارد باشد.

سیئل شانهای بالا انداخت: هرچند نمیدونم چه خبره...

فعلاً که هیچ ربطی به سیئل نداشت.

آیا امروز همان روزی بود که یوجین بالاخره از اتاقش بیرون میآمد؟ سیئل با این انتظارات بالا، به اقامتگاه مهمانان در قلعه رسید.

وقتی سیئل با صحنه روبهرویش مواجه شد، چشمانش از تعجب پلک زدند.

در مرکز یک سالن تمرین وسیع، جنوس در حال تاب دادن شمشیرش بود. یوجین با فاصله کمی ایستاده بود و حرکات جنوس را تماشا میکرد.

از همان نگاه اول به این صحنه، سیئل تنها میتوانست به یک توضیح برای آن فکر کند. بلافاصله لبخند درخشانی بر لب نشاند و به سمت جنوس و یوجین رفت. جنوس با متوجه شدن حضور او، تاب دادن شمشیرش را متوقف کرد و پیشدستانه نگاهی به یوجین انداخت.

یوجین به جای سلام کردن پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟»

همین حرف کافی بود تا تقریباً به هر کس دیگری بربخورد، اما به نظر نمیرسید سیئل اصلاً ناراحت شده باشد و در عوض فقط با خوشحالی لبخند زد.

سیئل با اطمینان پرسید: «پس تصمیم گرفتی اسکوایر لرد جنوس بشی، مگه نه؟»

حتماً همینطور بود. اگر این نبود، دلیلی نداشت که آن دو اینقدر صبح زود در سالن تمرین باشند. علاوه بر آن، به نظر میرسید جنوس در حال نمایش تکنیکهای شمشیرزنیاش به یوجین برای آموزش است.

سیئل برای اینکه یوجین را بیشتر در تله بیندازد، از جنوس تعریف کرد: «انتخاب خوبی کردی. لرد جنوس حتی بین شوالیههای شیر سیاه هم ماهرترین جنگجوعه.»

سیئل واقعاً هم چرتوپرت نمیگفت. برای مثال، دومینیک چکش نابودی جیگولات را داشت، در حالی که فرمول شعله سفید به کارمن آموزش داده شده بود. از آنجا که جنوس با وجود نداشتن هیچگونه مزیت خاصی به اندازه هر یک از آنها قوی بود، با قاطعیت میشد گفت که او ماهرترین فرد در میان تمام شوالیههای شیر سیاه است.

جنوس در حالی که با تردید نگاهی به یوجین میانداخت، به حرف آمد: «...امم... سیئل.» از آنجا که هر دو عضو شوالیههای شیر سیاه بودند، جنوس نیازی نمیدید که سیئل را «بانوی جوان» خطاب کند. «به نظر میرسه دچار سوءتفاهم شدی.»

سیئل با حالت پرسشی به او نگاه کرد: «ها؟»

جنوس توضیح داد: «من ارباب جوان یوجین رو به عنوان اسکوایرم قبول نکردم.»

با شنیدن این حرف چشمان سیئل گشاد شد.

سیئل در حالی که به سختی لبخندی را که در حال محو شدن از روی صورتش بود حفظ میکرد، سرش را کج کرد و پرسید: «دقیقاً منظورت چیه؟ مگه دیروز مدت زیادی با یوجین در موردش صحبت نکردی؟»

جنوس مکث کرد: «اون که...»

سیئل به حرفش ادامه داد: «و مگه الان نداری تکنیکهای شمشیرزنیت رو به یوجین آموزش میدی؟ اگه حتی اونو به عنوان اسکوایرت قبول نکردی، چرا باید تو تکنیکهای شمشیرزنی راهنماییش کنی؟»

کسی که در واقع داشت راهنمایی میگرفت خود جنوس بود، اما غیرممکن بود که به چنین چیزی اعتراف کند. اگرچه او هنگام اجرای تکنیک از مانای خود استفاده نکرده بود، اما حرکتی که جنوس در حال نمایش آن بود، بنبست بود که در میان تکنیکهای سبک هامل ثبت شده بود.

بنبست! این مهارتی بود که در ترکیب با طغیان آسورا کار میکرد تا حریف را به سوی نابودی حتمی بکشاند. با پخش کردن شبکهای متراکم از نیروی شمشیر مانند تار عنکبوت از طریق طغیان آسورا، این تکنیک درخشان شمشیر میتوانست حرکات حریف را محدود کرده و سپس کارش را تمام کند...

یوجین با چهرهای بیتفاوت به سؤالات سیئل پاسخ داد: «با اینکه اسکوایرش نشدم، ولی بازم میتونم تو شمشیرزنی یکم آموزش ببینم، نمیتونم؟»

البته این فقط یک بهانه بود. حتی یک چیز هم وجود نداشت که او بتواند از بنبستی که جنوس تازه اجرا کرده بود یاد بگیرد. در سر یوجین، تکنیکهای بیشماری وجود داشت که بسیار تمیزتر و مرگبارتر از آن بودند.

البته، دلیلی برای تحقیر مهارت جنوس به خاطر این موضوع وجود نداشت. حتی وقتی از دیدگاه زندگی قبلی یوجین به او نگاه میکردیم، جنوس یک جنگجوی فوقالعاده ماهر بود. با این حال، از آنجا که تواناییهای جنوس ریشه در سبک هامل داشت، یوجین نمیتوانست در صورت بروز یک مبارزه، برتری قاطعانهای نسبت به او نداشته باشد.

سیئل در حالی که گونههایش را باد کرده بود و لب برمیچید، غرغر کرد: «چرا؟»

یوجین بحث را عوض کرد: «منظورت چیه که چرا؟ قبل از اینکه بیای اینجا چیزی خوردی؟»

سیئل با دلخوری اعتراف کرد: «...خوردم.»

یوجین به او اطلاع داد: «ولی من هنوز هیچی نخوردم.»

حواس سیئل با موفقیت پرت شد و پرسید: «مشغول چه کار مهمی بودی که هنوز هیچی نخوردی؟»

یوجین جواب داد: «فقط میخواستم هر وقت وقت کردم یه چیزی بخورم.» و بعد ادامه داد: «سر جنوس، نظرتون چیه الان بریم داخل و یه چیزی بخوریم؟ یا ترجیح میدین اول برگردین به اقامتگاه خودتون؟»

جنوس سرفهای کرد و در حالی که شمشیرش را در غلاف میگذاشت، جواب داد: «...وقتی برگشتم اقامتگاهم یه چیزی میخورم.»

با توجه به شرایط، به نظر میرسید که سیئل هم قرار است در این وعده غذایی شرکت کند و جنوس میترسید که اگر در تنگنا قرار بگیرد، اشتباهی مرتکب شود و چیزی را لو دهد که نباید میداد.

اگر بهطور تصادفی وقتی سیئل در تیررس شنوایی بود، کلمه «برادر ارشد» از دهانش میپرید چه؟ جنوس به خوبی آگاه بود که سیئل لاینهارت چقدر میتواند شرور و فریبکار باشد. اگرچه کمتر از دو سال از پیوستن او به شوالیههای شیر سیاه میگذشت، اما توانسته بود با لبخندی که به او اجازه میداد از هر دردسری خلاص شود و همچنین با حقهبازیهای زیرکانهاش، جایگاه خود را محکم کند.

اگر کلمه «برادر ارشد» را جلوی سیئل به زبان میآورد، او قطعاً اجازه نمیداد کوچکترین اشتباهی از زیر دستش در برود. جنوس هیچ تمایلی نداشت که نقطهضعفش به دست این بانوی جوان بیفتد و از آن برای بازی دادن او استفاده شود...

یوجین گفت: «اگه اینطوره، به نظر میرسه قراره تنهایی غذا بخورم.»

سیئل اصرار کرد: «من باهات میخورم.»

«مگه نگفتی قبل از اینکه بیای اینجا غذا خوردی؟»

«فقط یه ذره خوردم، پس مشکلی نیست.»

یوجین به او هشدار داد: «اگه زیاد بخوری چاق میشیا.»

سیئل با چشمانی ریز شده و لحنی سرد پرسید: «به نظرت چاق شدم؟»

در حالی که این مکالمه در جریان بود، جنوس با قدمهایی محتاطانه و بیسروصدا سریعاً اتاق را ترک کرده بود.

یوجین با تردید به سیئل نگاه کرد: «فکر کنم یه کوچولو؟»

سیئل در حالی که با عصبانیت جلوتر از یوجین راه افتاد، جواب داد: «فقط یکم قدم بلندتر شده و عضله آوردم.»

با این حال، به نظر میرسید اتهام یوجین همچنان او را آزار میدهد. با وجود اینکه او یوجین را تا سالن غذاخوری همراهی کرد تا با هم غذا بخورند، سیئل به سختی به غذایش دست زد و فقط چانهاش را روی دستان در هم گرهکردهاش تکیه داد.

با وجود نگاه خیره و سنگین سیئل که مستقیماً روی او قفل شده بود، یوجین بدون هیچ حواسپرتی به خوردن ادامه داد.

سیئل بالاخره پرسید: «...خوشمزهست؟»

یوجین تعریف کرد: «به نظر میرسه آشپزهای خوبی اینجا دارن.»

سیئل وسوسهاش کرد: «اگه به شوالیههای شیر سیاه ملحق بشی، میتونی هر روز از این غذاهای خوشمزه بخوری.»

یوجین فقط جواب داد: «واقعاً پیلهای.»

سیئل نالید: «بعد از این همه تلاشی که کردم تا متقاعدت کنم، نمیتونی فقط وانمود کنی متوجه نشدی و بذاری من ببرم؟»

یوجین این لذت را از او دریغ کرد: «من بردن رو به باختن ترجیح میدم.»

سیئل در حالی که لبهایش را آویزان کرده بود، زیر لب غرولند کرد: «آخه کی تو دنیا دلش نمیخواد وقتی میتونه ببره؟»

با این حال، او تصمیم گرفت تسلیم شود و دیگر مزاحم یوجین نشود. لجبازی سیئل به قدری قوی بود که از هیچکس کم نمیآورد، اما لجبازی یوجین هم دقیقاً به همان اندازه قوی بود.

سیئل با عوض کردن بحث پرسید: «...خب تو آروث چیکار میکردی؟»

یوجین با طعنه گفت: «چقدر زود پرسیدی.»

سیئل بهانه آورد: «دیروز وقت مناسبی نبود که در موردش ازت بپرسم.»

یوجین به جای پاسخ دادن به سؤال او، خودش سؤالی پرسید: «خب انتظار داری بهت چی بگم؟»

«احتمالاً میگی که مشغول خوندن جادو بودی.»

«دیدی، به نظر میرسه خودت خوب میدونی داشتم چیکار میکردم.»

«ولی غیر از اون، چیز دیگهای نبود که مشغولش باشی؟ شنیدم تو مدتی که اونجا بودی با ولیعهد آروث هم صمیمی شدی.»

«این چه ربطی به مشغول بودن من داره؟»

سیئل با تردید پرسید: «به هیچکدوم از مهمونیها یا مراسمهای اجتماعی که خانواده سلطنتی میزبانش بودن دعوت نشدی؟ یا اینکه... سر لاولیان هیچوقت تو رو به جادوگرای جوون و آیندهدار آروث معرفی نکرد؟»

یوجین دست از غذا خوردن کشید و فقط زد زیر خنده: «واقعاً فکر میکنی من از همچین چیزایی خوشم میاد؟»

«نه، خوشت نمیاد.» سیئل که از جواب یوجین خیالش راحت شده بود، خجالتزده لبخند زد: «با این حال، فکر نمیکنی باید کمکم تو اینجور چیزا یکم تجربه کسب کنی؟»

یوجین ابرویی بالا انداخت: «چرا باید این کار رو بکنم؟»

«من و تو هر دو به زودی بالغ میشیم. این یعنی به سنی میرسیم که بتونیم تو مهمونیها شرکت کنیم و ازمون انتظار میره که معاشرت کنیم.»

«هی هی، یکی بیاد ببینه این دختر چی داره میگه. پس چون تا الان ساکت بودی، با خودت تصمیم گرفتی که وقتی بزرگ شدی، میتونی حسابی مهمونی بگیری و خوش بگذرونی، آره؟»

سیئل اعتراف کرد: «نه، اینطوری نیست، ولی... اگه مهمونی رفتن با تو باشه، فکر کنم خیلی خوش بگذره.»

یوجین با سرگرمی پرسید: «چرا برادرت رو کلاً از معادله حذف میکنی؟»

«برادرم غیر از من و تو، آدمای زیادی رو داره که میخوان برای خوشگذرونی بکشنش بیرون. تازه، فکر کنم برادرم از سال آینده به شدت سرش شلوغ بشه. خیلی از خانوادههای اشرافی و شاید حتی خانوادههای سلطنتی کشورهای دیگه، سعی میکنن دخترای دمبختشون رو بهش معرفی کنن.» سیئل در حالی که این را میگفت، بدنش را به یوجین نزدیکتر کرد: «شاید حتی زودتر از همه ما ازدواج کنه.»

«قرار بود این یه راز باشه، اما از قضا یه شاهزاده خانم جوون از پادشاهی دریایی شیموین هست. ممکنه تا رسیدن به تاجوتخت راه درازی در پیش داشته باشه، اما به هر حال عضوی از خانواده سلطنتیه.»

یوجین پرسید: «خب که چی؟»

سیئل صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «احتمالش هست که با سیان نامزد کنه. هنوز هیچی قطعی نشده، اما ارشدهای شورا دارن این پیشنهاد رو پیش میبرن. تازه فقط شیموین هم نیست. پادشاهی روهر رو که میشناسی، نه؟ شاهزاده اون کشور هم یکی از همسرهای احتمالی سیانه.»

پادشاهی روهر... لحظهای که شنید شاهزاده از آنجاست، یوجین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و چیزی را تصور کرد که از هر لحاظ، منظرهای غیرقابلتصور بود.

شاهزاده از نوادگان مولون بود، پس اگر از قضا شاهزاده شبیه مولون میشد... یوجین ناگهان در ذهنش مولونی را تصور کرد که موهایش را بلند کرده و یک لباس پفدار پوشیده است. در همان زمان، او همچنین منظره گارگیث را به یاد آورد که لباس رسمیاش با چینهای موجدار را پوشیده بود.

یوجین عق زد: «چندشآوره...»

سیئل با تعجب پرسید: «چی چندشآوره؟»

«نه، هیچی. به هر حال، این شاهزادههایی که میگی چند سالشونه؟»

«شاهزاده شیموین همسن خودمونه، ولی... شاهزاده روهر الان باید نه سالش باشه؟»

«واقعاً داری میگی سیان ممکنه با یه دختربچه که الان فقط نه سالشه ازدواج کنه؟»

«چه اهمیتی داره که الان نه سالشه؟ قرار نیست که تا ابد نه سالش بمونه.»

«من که نمیتونم اینطوری به قضیه نگاه کنم. سیان با کسی ازدواج کنه که ده سال یا بیشتر ازش کوچیکتره؟ این یه جنایته که حتی آسمونها هم نمیتونن ببخشنش.»

سیئل در حالی که چشمانش از روی علاقه برق میزد، پرسید: «پس داری میگی به کسی که ازت کوچیکتر باشه علاقهای نداری؟»

«...من فقط ترجیح میدم هر شریک عاطفیای که دارم، تقریباً همسن خودم باشه...» همانطور که این را میگفت، یوجین نتوانست جلوی احساس شدید جدایی از واقعیت را بگیرد.

اگرچه او تناسخ پیدا کرده بود، اما اگر سنش را بر اساس زمان اولین تولدش حساب میکردند، یوجین بیش از سیصد سال سن داشت.

یوجین متوجه چیزی شد: تنها کسایی که سنشون به من نزدیکه... الفها یا شایدم... اژدهایان هستن...

نه، فقط به این دلیل که کسی سیصد سال پیش زندگی میکرده، به این معنی نبود که لزوماً سیصد سال سن دارد. او در زندگی قبلیاش به عنوان هامل، در سی و هشت سالگی مرده بود و با بیست سال زندگیاش به عنوان یوجین، از نظر فنی میشد او را در دهه پنجاه زندگیاش در نظر گرفت. با این حساب، اگر دنبال کسی در دهه پنجاه زندگیاش میگشت، آن شخص میشد کسی مثل... کارمن، تانیس، آنسیلا، یا ملکیت.

یوجین تصمیم گرفت دیگر به این موضوع فکر نکند.

یوجین با اطمینان گفت: «...به هر حال، فکر نمیکنم سن واقعاً اونقدرها هم مهم باشه.»

سیئل با ناامیدی پرسید: «چرا حرفت رو پس میگیری؟»

یوجین اصرار کرد: «قلب انسان همیشه مثل یه برگ تو مسیر باد بوده.» [۱]

سیئل با پافشاری پرسید: «با این حال، اگه بخوایم طبق حرفی که قبلاً زدی پیش بریم، تو کسی رو که همسن خودت باشه به کسی که ازت کوچیکتره ترجیح میدی، درسته؟»

«چرا طوری با این قضیه برخورد میکنی انگار خیلی مسئله مهمیه؟»

«اصلاً کِی قصد داری ازدواج کنی؟»

«من که اصلاً هیچ برنامهای برای این کار ندارم؟»

حالت چهره سیئل بلافاصله خشک شد.

او فوراً پرسید: «چرا که نه؟ مگه نمیدونی ازدواج یه نعمته؟»

یوجین اشاره کرد: «...یکم برای اینکه از الان بخوایم در مورد ازدواج حرف بزنیم جوون نیستیم؟»

«اگه سیان قبل از تو ازدواج کنه، یعنی از سیان باختی.»

«چرا دیرتر ازدواج کردنِ من نسبت به سیان، باید به حساب باختن به اون گذاشته بشه؟»

در حالی که درِ سالن غذاخوری با صدای بلندی باز شد، صدایی پرسید: «دقیقاً کی داره ازدواج میکنه؟»

یوجین بدون هیچ تعجبی، با آرامش سرش را چرخاند تا با تازهوارد روبهرو شود. این به خاطر آن بود که او نشانههای حضور سیان را حتی قبل از اینکه در را باز کند، حس کرده بود. با این حال، از آنجا که سیئل قادر به انجام این کار نبود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با چهرهای متعجب به سیان خیره شد.

او پرسید: «چرا اینقدر زود رسیدی؟»

سیان که ظاهری ژولیده داشت و به شدت نفسنفس میزد، با تندی گفت: «از اینکه زود رسیدم ناامید شدی؟»

او یک روز تمام در جنگل سرگردان بود و با ارواح، هیولاها و شوالیهها میجنگید. او حتی نتوانسته بود چیزی بخورد یا بنوشد، چه برسد به اینکه کمی بخوابد.

سیئل با ناامیدی زیر لب گفت: «...فکر میکردم حداقل چند روزی گم بشی.»

سیان در حالی که تلوتلوخوران به سمت آنها میرفت، با عصبانیت غرید: «فکر کردی من کیام؟!»

پس از پشت سر گذاشتن انواع و اقسام سختیها و در نهایت رسیدن به قلعه شیر سیاه، حتی با یک کلمه تبریک هم به درستی از او استقبال نشده بود. این به خاطر آن بود که پاتریارک و تمام ارشدهای شورا هنوز دور میز گرد جمع شده بودند و در حال بحث و گفتگو بودند.

اگر فقط همین بود، سیان میتوانست آن را تحمل کند. با این حال، خبر اینکه یوجین یک روز زودتر از او به قلعه رسیده بود، باعث شده بود قلب سیان از شدت ناامیدی و خشم به جوش بیاید. با وجود اینکه او به خوبی آگاه بود که یوجین اوضاع را به اندازه او چالشبرانگیز نخواهد یافت، اما باز هم انتظار داشت که یوجین اوایل همان روز صبح رسیده باشد.

در عوض... یوجین کمتر از یک ساعت پس از اینکه هر دوی آنها در جنگل افتاده بودند، به قلعه رسیده بود!

سیئل با تمسخر از او پرسید: «تونستی کلی روح ببینی؟»

سیان او را تهدید کرد: «...در مورد ارواح هیچی نگو.»

سیئل هشدار او را نادیده گرفت: «اگه اینجایی، یعنی تونستی ارواح رو شکست بدی؟»

سیان از خودش دفاع کرد: «...خب، تو میتونی یه آدم، یه هیولا، یا یه جانور شیطانی رو با شمشیر تیکهتیکه کنی و بکشی، ولی هیچ راهی نیست که بتونی یه روح رو با شمشیر بکشی.»

سیئل طعنه زد: «اگه بخوایم دقیق بگیم، ارواح فقط یه نوع از نامردگان هستن. اونا بازم فقط هیولان، پس چرا نمیتونی بکشیشون؟ دلیل اینکه نتونستی بکشیشون فقط اینه که خیلی ضعیفی، مگه نه؟»

«...نامردگان و ارواح با هم فرق دارن. اونایی که من ازشون میترسم... نه، منظورم اینه که اون ارواحی که ازشون متنفرم با ارواحی که بخشی از نامردگان در نظر گرفته میشن فرق دارن.» سیان در حالی که این را با اخم اعلام میکرد، کنار یوجین نشست.

یوجین بینیاش را گرفت تا جلوی بوی گند و پیچیدهای را که به نظر میرسید ترکیبی از بوهای مختلف است و از سمت سیان به مشام میرسید، بگیرد.

یوجین او را متهم کرد: «بدنت بوی گندیدگی میده.»

«خودم میدونم، پس فقط ساکت باش. بعد از اینکه یه چیزی خوردم، خودم رو میشورم و میرم میخوابم.» سیان این را زیر لب گفت و مقداری قاشق و چنگال برای خودش برداشت.

با این حال، سیان نتوانست آنطور که برنامهریزی کرده بود خودش را بشوید و بخوابد. این به خاطر آن بود که به محض تمام شدن غذایشان، پیشخدمت با پیامی از راه رسید.

پیشخدمت پیام را رساند: «مهمان مهمی به زودی از راه میرسد، پس لطفاً آماده شوید و به سمت دروازه انتقال بروید.»

سیان با چهرهای پر از ناامیدی پرسید: «...مهمون واقعاً اینقدر مهمه که همه ما باید بریم استقبالش؟»

سیئل با حالتی گیج پرسید: «ولی من چیزی در مورد اومدن یه مهمون نشنیدم؟»

این حرفها باعث شد حالت چهره پیشخدمت کمی خشک شود. او سرش را خم کرد و توضیح داد: «ما هم هیچ خبری مبنی بر آماده شدن برای یک مهمان دریافت نکردهایم. احتمالاً... آنها بهطور ویژه برای شرکت در جلسهای که دور میز گرد برگزار میشود، دعوت شدهاند.»

سیئل در حالی که از جایش بلند میشد، پرسید: «خب، اونا کی هستن؟»

پیشخدمت اعلام کرد: «مهمانی که به زودی از راه میرسد، اسقف کمکی کریستینا، از امپراتوری مقدس است.»

[۱] در متن اصلی کرهای، قلب به نیزار کنار رودخانه تشبیه شده است.

از آنجایی که بالاخره بعد از سالها دوری دوباره همدیگر را دیده بودند، دلش میخواست با یوجین غذا بخورد، بعد او را برای گردش در قلعه ببرد، یا شاید حتی با هم برای یک پیادهروی طولانی به کوهستان بروند. اما بعد از اینکه یوجین بلافاصله آزمون را پشت سر گذاشت و وارد قلعه شد، حتی یک قدم هم از اتاقش بیرون نگذاشته بود.

معمولاً یوجین آدمی نبود که خودش را در اتاق حبس کند و حداقل برای تمرین به سالن تمرین میآمد. اما شاید در این مدت دوری عادتهایش عوض شده بود، چون حتی یک بار هم به سالن تمرین سر نزده بود.

با این حال، اینکه خودش شخصاً به دیدنش برود، به نوعی به غرورش برمیخورد. سیئل در حالی که با لگد زمین بیگناه را سوراخ میکرد، به قلعه خیره شد.

سیئل با خودش فکر کرد: «...میگفتن لرد جنوس هم باهاش رفته اونجا...»

یعنی واقعاً داشتند سعی میکردند یوجین را برای پیوستن به شوالیههای شیر سیاه راضی کنند؟ این فکر ناگهانی باعث شد سیئل ناخودآگاه نیشخند بزند.

جنوس لاینهارت کاپیتان لشکر دوم بود. هرچند سیئل میتوانست دل بیشتر بزرگسالانی را که دیده بود به دست بیاورد، اما جنوس حتی برای او هم حریف سرسختی محسوب میشد.

سیئل تنها کسی نبود که کنار آمدن با جنوس برایش سخت بود. در میان شوالیههای شیر سیاه، جنوس میتوانست خودش را در کنار کسانی مثل کارمن و دومینیک، به عنوان یکی از ماهرترین جنگجویان کل محفل شوالیهها به حساب بیاورد.

به همین دلیل بود که سیئل چند بار تلاش کرده بود تا با جنوس ارتباط صمیمانهای برقرار کند، اما مهم نبود چقدر برای این کار وقت میگذاشت، به نظر میرسید هیچ پیشرفتی نمیکند. جنوس شخصیت سختگیری داشت و شاید شوالیههای لشکر دوم هم که تحت فرماندهی او بودند، به کاپیتانشان رفته بودند، چون آنها هم چندان با بقیه واحدها معاشرت نمیکردند.

سیئل با حسرت آرزو کرد: «...اگه میشد، خیلی بهتر بود یوجین به جای لشکر دوم بیاد تو لشکر سوم.»

از همان اولین باری که کارمن با یوجین ملاقات کرده بود، قصد داشت مقام اسکوایر کاپیتان لشکر دوم را به او پیشنهاد دهد. حتی از نظر سیئل هم این پیشنهاد کاملاً جذابی بود. این پیشنهادی برای اسکوایر شدنِ هر کاپیتانی نبود، بلکه کاپیتان جنوس بود که حتی در مقایسه با سایر شوالیههای شیر سیاه هم مهارت فوقالعادهای داشت.

سیئل به رشته افکارش ادامه داد: «آخه لشکر دوم بهندرت برای مدت طولانی تو قلعه شیر سیاه میمونه...»

با اینکه محتوای تمرینات هر لشکر متفاوت بود، اما آموزشهای لشکر دوم در مقایسه با بقیه واحدها بهطور خاصی سختگیرانه به نظر میرسید و روی مبارزات واقعی تأکید داشت. با وجود اینکه آنها در حال حاضر برای شرکت در مراسم بلوغ در قلعه مستقر بودند، اما برنامه معمول لشکر دوم این بود که در وحشیترین و نامتمدنترین مناطق قاره پرسه بزنند.

بنابراین، اگر اصلاً امکانش وجود داشت، سیئل امیدوار بود یوجین به جای لشکر دوم وارد لشکر سوم شود. به هر حال، این کار که هیچ ضرری نداشت، مگر نه؟ اگر میتوانستند در یک واحد باشند، آنوقت مهم نبود واحد به کجا میرود، میتوانستند همیشه با هم بمانند. میتوانستند هر روز با هم غذا بخورند، یک یونیفرم بپوشند و حتی تمرینات یکسانی داشته باشند...

سیئل در حالی که تصور میکرد یوجین با یونیفرم شوالیههای شیر سیاه چه شکلی میشود، غرق در افکارش همانجا ایستاده بود. بعد از اینکه اینطوری با خودش ریزریز خندید، چرخید و بدون هیچ پشیمانیای آنجا را ترک کرد.

«با توجه به اینکه اینقدر طولانی دارن حرف میزنن، به نظر میرسه متقاعد کردنهای لرد جنوس داره جواب میده.»

حالا که اینطور بود، نباید دخالت میکرد. اگر این لرد جنوسِ سختگیر بود که داشت با یوجین صحبت میکرد، محال بود تحت تأثیر زبانبازیهای یوجین قرار بگیرد؛ و حتی یوجین هم نمیتوانست لرد جنوس را که هم ماهر بود و هم در زمینه تمرین نگرش مشابهی با خودش داشت، نادیده بگیرد.

اما اگر کارمن سعی میکرد او را متقاعد کند چه؟

سیئل بدون اینکه فکرش را تمام کند، آن را رها کرد: «...بانو کارمن... البته که آدم خوبیه، اما...»

در هر صورت، سیئل از تصور اینکه یوجین ممکن است دید مثبتی نسبت به پیوستن به شوالیههای شیر سیاه پیدا کند، لذت میبرد. تا زمانی که برای شروع اسکوایر جنوس میشد، آیا در نهایت نمیتوانست او را راضی کند که به لشکر خودش منتقل شود؟

با فکر کردن به این موضوع، سیئل احساس کرد سرشار از اعتمادبهنفس شده است. با لبخندی شیطنتآمیز روی لبهایش، از آن بخش قلعه که یوجین در آن اقامت داشت، دور شد.

حتی یک فکر هم در سر این دختر شرور به برادر دوقلوی بیچارهاش اختصاص نیافته بود. اصلاً چه دلیلی داشت به برادری اهمیت بدهد که از بدو تولد کنارش بود و هجده سال از زندگیاش را با او گذرانده بود؟ در هر صورت، او مثل اوارد جنبههای واقعاً اسفناکی نداشت، بنابراین سیان مطمئناً بعد از غلبه بر مشکلات مختلفی که در کمینش بود، به قلعه میرسید.

روز بعد، سیئل بعد از اینکه با عجله صبحانهاش را تمام کرد، مستقیم به سمت محوطه جلوی قلعه رفت.

در حالت عادی، او باید زیر نگاه تیزبین کارمن تمرین میکرد، اما از روز قبل، کارمن درگیر جلسه شورا شده بود.

سیئل با بیخیالی با خودش فکر کرد: «چی اینقدر مهمه که باید بیشتر از یک روز در موردش بحث کنن؟»

تا جایی که سیئل میدانست، وضعیت فعلی خاندان لاینهارت کاملاً آرام بود. در میان شاخههای فرعی متعدد، هیچ خانوادهای رفتار ناشایستی نداشت و حتی بربرهای آنسوی مرز جنوبی امپراتوری هم در چند سال گذشته سرشان به کار خودشان گرم بود.

در این شرایط، اوارد تنها چیزی بود که بهطور مداوم توجه شوالیههای شیر سیاه را به خود جلب میکرد. حتی همین الان هم، ستوان لشکر ششم از قلعه شیر سیاه دور بود، چون مأموریت داشت تا در تیول بوسار روی اوارد نظارت داشته باشد.

سیئل شانهای بالا انداخت: «هرچند نمیدونم چه خبره...»

فعلاً که این موضوع هیچ ربطی به سیئل نداشت.

آیا امروز همان روزی بود که یوجین بالاخره از اتاقش بیرون میآمد؟ با این انتظارات بالا، سیئل به اقامتگاه مهمانان در قلعه رسید.

با دیدن صحنهای که پیش رویش بود، چشمان سیئل از تعجب گرد شد.

در مرکز یک سالن تمرین وسیع، جنوس داشت شمشیرش را تاب میداد. یوجین با کمی فاصله ایستاده بود و حرکات جنوس را تماشا میکرد.

با اولین نگاه به این صحنه، سیئل فقط میتوانست یک توضیح برای آن پیدا کند. بلافاصله لبخند درخشانی روی لبهایش نشاند و به سمت جنوس و یوجین رفت. جنوس با متوجه شدن حضور او، تاب دادن شمشیرش را متوقف کرد و پیشدستانه نگاهی به یوجین انداخت.

یوجین به جای سلام کردن پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟»

همین حرف کافی بود تا تقریباً به هر کس دیگری بربخورد، اما به نظر نمیرسید سیئل اصلاً ناراحت شده باشد و در عوض فقط با خوشحالی لبخند زد.

سیئل با اطمینان پرسید: «پس تصمیم گرفتی اسکوایر لرد جنوس بشی، درسته؟»

حتماً همینطور بود. اگر این نبود، پس دلیلی نداشت که آن دو نفر اینقدر صبح زود در سالن تمرین باشند. علاوه بر آن، به نظر میرسید جنوس دارد تکنیکهای شمشیرزنیاش را برای آموزش به یوجین نشان میدهد.

سیئل برای اینکه یوجین را بیشتر در تله بیندازد، از جنوس تعریف کرد: «انتخاب خوبی کردی. لرد جنوس ماهرترین جنگجوعه، حتی در بین شوالیههای شیر سیاه.»

البته سیئل هم چرتوپرت نمیگفت. مثلاً دومینیک چکش نابودی جیگولات را داشت، در حالی که کارمن فرمول شعله سفید را یاد گرفته بود. از آنجا که جنوس با وجود نداشتن هیچگونه مزیت خاصی به اندازه هر دوی آنها قوی بود، میشد با اطمینان گفت که او در بین تمام شوالیههای شیر سیاه ماهرترین است.

جنوس در حالی که با تردید نگاهی به یوجین میانداخت، به حرف آمد: «...اوم... سیئل.» از آنجا که هر دوی آنها عضو شوالیههای شیر سیاه بودند، جنوس نیازی نمیدید سیئل را با عنوان «بانوی جوان» خطاب کند. «به نظر میرسه یه چیزی رو اشتباه متوجه شدی.»

سیئل با نگاهی پرسشگرانه به او خیره شد: «ها؟»

جنوس توضیح داد: «من ارباب جوان یوجین رو به عنوان اسکوایرم قبول نکردم.»

با شنیدن این حرف، چشمان سیئل گشاد شد.

سیئل که به سختی توانسته بود لبخندی را که داشت از روی صورتش محو میشد حفظ کند، سرش را کج کرد و پرسید: «دقیقاً منظورت چیه؟ مگه دیروز کلی وقت نذاشتی تا در این مورد با یوجین حرف بزنی؟»

جنوس منومن کرد: «اون که...»

سیئل به حرف زدن ادامه داد: «و مگه الان نداری تکنیکهای شمشیرزنیت رو به یوجین یاد میدی؟ اگه حتی اونو به عنوان اسکوایرت قبول نکردی، چرا باید تو تکنیکهای شمشیرزنی راهنماییش کنی؟»

کسی که داشت راهنمایی دریافت میکرد در واقع خود جنوس بود، اما محال بود بتواند به چنین چیزی اعتراف کند. با اینکه هنگام اجرای تکنیک از مانایش استفاده نکرده بود، اما حرکتی که جنوس داشت به نمایش میگذاشت، بنبست بود که در میان تکنیکهای سبک هامل ثبت شده بود.

بنبست! این مهارتی بود که در ترکیب با طغیان آسورا کار میکرد تا حریف را به سمت نابودی حتمی بکشاند. این تکنیک شمشیرزنی درخشان با پخش کردن شبکهای متراکم از نیروی شمشیر مانند تار عنکبوت به وسیله طغیان آسورا، میتوانست حرکات حریف را قبل از اینکه کارش را تمام کند، محدود سازد...

یوجین با چهرهای بیتفاوت به سؤالات سیئل جواب داد: «با اینکه اسکوایرش نشدم، بازم میتونم یه کم آموزش شمشیرزنی ببینم، مگه نه؟»

البته این فقط یک بهانه بود. حتی یک چیز هم وجود نداشت که بتواند از بنبستی که جنوس تازه اجرا کرده بود یاد بگیرد. در ذهن یوجین، تکنیکهای بیشماری وجود داشت که بسیار تمیزتر و کشندهتر از آن بودند.

البته دلیلی هم نداشت که به خاطر این موضوع مهارت جنوس را دستکم بگیرد. حتی اگر از دیدگاه زندگی قبلی یوجین به او نگاه میکردی، جنوس جنگجوی فوقالعاده ماهری بود. با این حال، از آنجا که تواناییهای جنوس ریشه در سبک هامل داشت، یوجین در صورت بروز یک مبارزه، بهطور اجتنابناپذیری برتری قاطعی نسبت به او داشت.

سیئل در حالی که گونههایش را باد کرده بود و لب برمیچید، غرغر کرد: «چرا؟»

یوجین بحث را عوض کرد: «منظورت از چرا چیه؟ قبل از اینکه بیای اینجا چیزی خوردی؟»

سیئل با دلخوری اعتراف کرد: «...آره، خوردم.»

یوجین به او اطلاع داد: «ولی من هنوز هیچی نخوردم.»

حواس سیئل با موفقیت پرت شد و پرسید: «داشتی چیکار میکردی که اینقدر مهم بوده که هنوز غذا نخوردی؟»

یوجین جواب داد: «فقط میخواستم هر وقت سرم خلوت شد یه چیزی بخورم. سر جنوس، نظرت چیه الان بریم تو و یه چیزی بخوریم؟ یا ترجیح میدی اول برگردی به اقامتگاه خودت؟»

جنوس در حالی که شمشیرش را در غلاف میگذاشت، با سرفهای جواب داد: «...وقتی برگشتم اقامتگاهم یه چیزی میخورم.»

با توجه به شرایط، به نظر میرسید که سیئل هم قرار است در این وعده غذایی شرکت کند و جنوس میترسید اگر در تنگنا قرار بگیرد، اشتباهی کند و چیزی را که نباید، لو بدهد.

اگر در حالی که سیئل صدایشان را میشنید، تصادفاً کلمه «برادر ارشد» از دهانش میپرید چه؟ جنوس به خوبی میدانست که سیئل لاینهارت چقدر میتواند شرور و فریبکار باشد. با اینکه کمتر از دو سال از پیوستن او به شوالیههای شیر سیاه میگذشت، اما توانسته بود با لبخندی که به او اجازه میداد از هر دردسری خلاص شود و همچنین با حقههای زیرکانهاش، جای پای خود را محکم کند.

اگر کلمه «برادر ارشد» را جلوی سیئل به زبان میآورد، او قطعاً اجازه نمیداد کوچکترین اشتباهی از زیر دستش در برود. جنوس هیچ تمایلی نداشت که نقطهضعفش به دست این بانوی جوان بیفتد و از آن برای بازی دادن او استفاده کند...

یوجین گفت: «اگه اینطوره، به نظر میرسه باید تنهایی غذا بخورم.»

سیئل اصرار کرد: «من باهات میخورم.»

«مگه نگفتی قبل از اینکه بیای اینجا غذا خوردی؟»

«فقط یه ذره خوردم، پس مشکلی نیست.»

یوجین به او هشدار داد: «اگه زیاد بخوری چاق میشیا.»

سیئل با چشمانی ریزشده و لحنی سرد پرسید: «به نظرت چاق شدم؟»

در حالی که این مکالمه در جریان بود، جنوس با قدمهایی محتاطانه و بیسروصدا بهسرعت اتاق را ترک کرده بود.

یوجین با تردید به سیئل نگاه کرد: «فکر کنم یه کوچولو؟»

سیئل در حالی که با عصبانیت جلوتر از یوجین راه میافتاد، جواب داد: «فقط یه کم قدم بلندتر شده و یه مقدار عضله آوردم.»

با این حال، به نظر میرسید اتهام یوجین همچنان آزارش میداد. با اینکه یوجین را تا سالن غذاخوری همراهی کرد تا با هم غذا بخورند، اما سیئل تقریباً به غذایش دست نزد و فقط چانهاش را روی دستهای گرهکردهاش تکیه داد.

با وجود نگاه سنگین و خیره سیئل که مستقیماً روی او قفل شده بود، یوجین بدون اینکه حواسش پرت شود به خوردن ادامه داد.

بالاخره سیئل پرسید: «...خوشمزهست؟»

یوجین تعریف کرد: «به نظر میرسه آشپزهای خوبی اینجا دارن.»

سیئل وسوسهاش کرد: «اگه به شوالیههای شیر سیاه ملحق بشی، میتونی هر روز از این غذاهای خوشمزه بخوری.»

یوجین فقط جواب داد: «واقعاً پیلهای.»

سیئل غر زد: «بعد از اینهمه تلاشی که کردم تا راضیت کنم، نمیتونی فقط وانمود کنی متوجه نشدی و بذاری من ببرم؟»

یوجین این لذت را از او دریغ کرد: «من بردن رو به باختن ترجیح میدم.»

سیئل در حالی که لبهایش را آویزان کرده بود، زیر لب غرغر کرد: «آخه کی تو دنیا دلش نمیخواد وقتی میتونه، ببره؟»

با این حال، تصمیم گرفت تسلیم شود و دیگر مزاحم یوجین نشود. لجبازی سیئل آنقدر قوی بود که به هیچکس نمیباخت، اما لجبازی یوجین هم دقیقاً به همان اندازه قوی بود.

سیئل با عوض کردن بحث پرسید: «...خب تو آروث چیکار میکردی؟»

یوجین با طعنه گفت: «چقدر زود پرسیدی.»

سیئل بهانه آورد: «دیروز وقت مناسبی برای پرسیدن در موردش نبود.»

یوجین به جای جواب دادن به سؤال او، خودش یک سؤال پرسید: «خب انتظار داری چی بهت بگم؟»

«احتمالاً میگی که مشغول خوندن جادو بودی.»

«ببین، به نظر میرسه خودت خوب میدونی داشتم چیکار میکردم.»

«ولی به جز اون، کار دیگهای نبود که مشغولش باشی؟ شنیدم تو اون مدت با ولیعهد آروث هم صمیمی شدی.»

«این چه ربطی به مشغول بودن من داره؟»

سیئل با تردید پرسید: «به هیچکدوم از مهمونیها یا مراسمهای اجتماعی که خانواده سلطنتی میزبانش بودن دعوت نشدی؟ یا اینکه... سر لاولیان هیچوقت تو رو به جادوگرهای جوون و آیندهدار آروث معرفی نکرد؟»

یوجین دست از غذا خوردن کشید و فقط زد زیر خنده: «واقعاً فکر میکنی من از اینجور چیزا خوشم میاد؟»

«نه، خوشت نمیاد.» سیئل که از جواب یوجین خیالش راحت شده بود، با خجالت لبخند زد. «با این حال، فکر نمیکنی باید کمکم تو اینجور چیزا تجربه کسب کنی؟»

یوجین ابرویی بالا انداخت: «چرا باید این کار رو بکنم؟»

«من و تو هر دو به زودی بالغ میشیم. این یعنی به سنی میرسیم که بتونیم تو مهمونیها شرکت کنیم و ازمون انتظار میره که معاشرت کنیم.»

«هی بابا، یکی بیاد ببینه این دختره داره چی میگه. پس چون تا الان ساکت بودی، تصمیم گرفتی وقتی بالغ شدی، حسابی بری مهمونی و خوش بگذرونی، آره؟»

سیئل اعتراف کرد: «نه، اینطوری نیست، اما... اگه مهمونی رفتن با تو باشه، فکر کنم خیلی خوش بگذره.»

یوجین با سرگرمی پرسید: «چرا برادرت رو کلاً از معادله حذف میکنی؟»

سیئل در حالی که بدنش را به یوجین نزدیکتر میکرد گفت: «برادر من به جز من و تو، آدمای زیادی رو داره که میخوان برای خوشگذرونی ببرنش بیرون. علاوه بر این، فکر میکنم برادرم از سال آینده حسابی سرش شلوغ بشه. خیلی از خانوادههای اشرافی و شاید حتی خانوادههای سلطنتی کشورهای دیگه، سعی میکنن دخترهای دمبختشون رو بهش معرفی کنن. حتی ممکنه زودتر از همه ما ازدواج کنه.

این قرار بود یه راز باشه، اما از قضا یه شاهزاده خانم جوون از پادشاهی دریایی شیموین هست. شاید با رسیدن به تاجوتخت خیلی فاصله داشته باشه، اما به هر حال عضو خانواده سلطنتیه.»

یوجین پرسید: «خب، اون که چی؟»

سیئل صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «این احتمال وجود داره که با سیان نامزد کنه. هنوز هیچی قطعی نشده، اما ارشدهای شورا دارن این پیشنهاد رو جلو میبرن. و فقط شیموین هم نیست. در مورد پادشاهی روهر میدونی، درسته؟ شاهزاده خانم اون کشور هم یکی از همسرهای احتمالی سیانه.»

پادشاهی روهر... لحظهای که شنید شاهزاده خانم اهل آنجاست، یوجین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و چیزی را تصور کرد که از هر نظر، منظرهای غیرقابلتصور بود.

شاهزاده خانم از نوادگان مولون بود، پس اگر از قضا شاهزاده خانم شبیه مولون میشد... یوجین ناگهان در ذهنش مولونی را تصور کرد که موهایش را بلند کرده و یک لباس پفدار پوشیده است. همزمان، منظره گارگیث را هم به یاد آورد که لباس رسمیاش را که با چینهای موجدار تزئین شده بود، به تن داشت.

یوجین حالت تهوع گرفت: «چندشآوره...»

سیئل با تعجب پرسید: «چی اینقدر چندشآوره؟»

«نه، هیچی نیست. به هر حال، این شاهزاده خانمهایی که میگی چند سالشونه؟»

«شاهزاده خانم شیموین همسن ماست، اما... شاهزاده خانم روهر الان باید نه سالش باشه؟»

«واقعاً داری میگی سیان ممکنه با یه دختربچه که الان فقط نه سالشه ازدواج کنه؟»

«چه اهمیتی داره که الان نه سالشه؟ قرار نیست که تا ابد نه سالش بمونه.»

«من اصلاً نمیتونم اینطوری به قضیه نگاه کنم. سیان با کسی ازدواج کنه که ده سال یا بیشتر از خودش کوچیکتره؟ این یه جنایته که حتی آسمونها هم نمیتونن ببخشن.»

سیئل در حالی که چشمانش از روی کنجکاوی برق میزد، پرسید: «پس داری میگی به کسی که از خودت کوچیکتر باشه علاقهای نداری؟»

«...فقط ترجیح میدم اگه شریک عاطفیای داشتم، تقریباً همسن خودم باشه...» در حالی که این حرف را میزد، یوجین نتوانست جلوی احساس شدید بیگانگی و تضاد درونی را بگیرد.

با اینکه او تناسخ پیدا کرده بود، اما اگر سنش را بر اساس زمان اولین تولدش حساب میکردی، یوجین بیش از سیصد سال سن داشت.

یوجین متوجه چیزی شد: «تنها کسایی که سنشون به من نزدیکه... الفها یا شایدم... اژدهایان هستن...»

نه، فقط به این خاطر که کسی سیصد سال پیش زندگی میکرده، لزوماً به این معنی نبود که سیصد سال سن دارد. در زندگی قبلیاش به عنوان هامل، او در سی و هشت سالگی مرده بود و با بیست سال زندگیاش به عنوان یوجین، از نظر فنی میشد او را یک آدم پنجاه و چند ساله در نظر گرفت. با این حساب، اگر دنبال کسی در دهه پنجاه زندگیاش میگشت، آن شخص کسی میشد مثل... کارمن، تانیس، آنسیلا یا ملکیت.

یوجین تصمیم گرفت دیگر به این موضوع فکر نکند.

یوجین با اطمینان گفت: «...به هر حال، فکر نمیکنم سن واقعاً اونقدرها هم مهم باشه.»

سیئل با ناامیدی پرسید: «چرا داری حرف خودت رو پس میگیری؟»

یوجین اصرار کرد: «قلب انسان همیشه مثل برگی تو مسیر باده.»

سیئل با پافشاری پرسید: «با این حال، اگه بخوایم رو حرف قبلیت حساب کنیم، تو کسی رو که همسن خودت باشه به کسی که ازت کوچیکتره ترجیح میدی، درسته؟»

«چرا با این قضیه مثل یه مسئله خیلی مهم برخورد میکنی؟»

«اصلاً کی قصد داری ازدواج کنی؟»

«ولی من هیچ برنامهای برای این کار ندارم؟»

حالت چهره سیئل بلافاصله خشک شد.

او فوراً بازخواست کرد: «چرا که نه؟ مگه نمیدونی ازدواج یه نعمته؟»

یوجین اشاره کرد: «...برای اینکه از الان بخوایم در مورد ازدواج حرف بزنیم، یه کم زیادی جوون نیستیم؟»

«اگه سیان قبل از تو ازدواج کنه، یعنی تو به سیان باختی.»

«چرا دیرتر ازدواج کردن من نسبت به سیان، باختن به اون حساب میشه؟»

در حالی که در سالن غذاخوری با شدت باز میشد، صدایی پرسید: «دقیقاً کی داره ازدواج میکنه؟»

بدون هیچ تعجبی، یوجین با آرامش سرش را چرخاند تا به تازهوارد نگاه کند. این به آن خاطر بود که او نشانههای حضور سیان را حتی قبل از اینکه در را باز کند، حس کرده بود. با این حال، از آنجا که سیئل قادر به انجام این کار نبود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با چهرهای متعجب به سیان خیره شد.

او پرسید: «چرا اینقدر زود رسیدی؟»

سیان که ظاهری ژولیده داشت، در حالی که به شدت نفسنفس میزد با حرص گفت: «از اینکه زود رسیدم ناامید شدی؟»

او یک روز تمام در جنگل سرگردان بود و با ارواح، هیولاها و شوالیهها جنگیده بود. حتی نتوانسته بود چیزی بخورد یا بنوشد، چه برسد به اینکه کمی بخوابد.

سیئل با ناامیدی زیر لب گفت: «...فکر میکردم حداقل چند روزی گم بشی.»

سیان در حالی که تلوتلوخوران به سمتشان میآمد، با عصبانیت غرید: «فکر کردی من کیام؟!»

بعد از پشت سر گذاشتن انواع و اقسام سختیها و رسیدن بالاخرهاش به قلعه شیر سیاه، حتی با یک کلمه تبریک هم بهدرستی از او استقبال نشده بود. دلیلش این بود که پاتریارک و تمام ارشدهای شورا هنوز دور میز گرد جمع شده بودند و داشتند بحث میکردند.

اگر فقط همین بود، سیان میتوانست آن را تحمل کند. اما خبر اینکه یوجین یک روز زودتر از او به قلعه رسیده، باعث شده بود قلب سیان از شدت استیصال به جوش بیاید. با اینکه او به خوبی میدانست یوجین به اندازه او با چالش روبهرو نخواهد شد، اما باز هم انتظار داشت یوجین تازه همان روز صبح زود رسیده باشد.

در عوض... یوجین کمتر از یک ساعت بعد از اینکه هر دو در جنگل افتاده بودند، خودش را به قلعه رسانده بود!

سیئل با طعنه از او پرسید: «ارواح زیادی دیدی؟»

سیان او را تهدید کرد: «...در مورد ارواح هیچی نگو.»

سیئل هشدارش را نادیده گرفت: «اگه اینجایی، یعنی تونستی ارواح رو شکست بدی؟»

سیان از خودش دفاع کرد: «...خب، تو میتونی یه آدم، یه هیولا یا یه جانور شیطانی رو با شمشیر تیکهتیکه کنی و بکشی، اما هیچ راهی نیست که بتونی یه روح رو با شمشیر بکشی.»

سیئل او را مسخره کرد: «اگه بخوایم دقیق بگیم، ارواح فقط یه نوع آندد هستن. اونا هنوزم فقط هیولان، پس چرا نمیتونی بکشیشون؟ دلیل اینکه نتونستی بکشیشون فقط اینه که خیلی ضعیفی، مگه نه؟»

«...آنددها و ارواح با هم فرق دارن. اونایی که من ازشون میتر... نه، منظورم اینه ارواحی که من ازشون متنفرم با اون ارواحی که جزو آنددها حساب میشن فرق دارن.» سیان در حالی که با اخم این حرف را میزد، کنار یوجین نشست.

یوجین بینیاش را گرفت تا جلوی بوی گند و پیچیدهای را که به نظر میرسید ترکیبی از بوهای مختلف است و از سمت سیان به مشام میرسید، بگیرد.

یوجین به او اتهام زد: «بدنت بوی گندیدگی میده.»

سیان در حالی که زیر لب غرغر میکرد و برای خودش قاشق و چنگال برمیداشت، گفت: «خودم میدونم، پس فقط ساکت باش. بعد از اینکه یه چیزی خوردم، میرم حموم و میخوابم.»

با این حال، سیان نتوانست همانطور که برنامهریزی کرده بود دوش بگیرد و بخوابد. دلیلش این بود که به محض تمام شدن غذایشان، پیشخدمت با پیامی از راه رسید.

پیشخدمت پیام را رساند: «بهزودی یک مهمان مهم از راه میرسد، پس لطفاً آماده شوید و به سمت دروازه انتقال بروید.»

سیان با نگاهی پر از استیصال در چهرهاش پرسید: «...مهمون واقعاً اینقدر مهمه که همهمون باید بریم استقبالش؟»

سیئل با چهرهای گیج پرسید: «ولی من چیزی در مورد اومدن هیچ مهمونی نشنیدم؟»

این حرفها باعث شد حالت چهره پیشخدمت کمی خشک شود و در حالی که سرش را خم میکرد، توضیح داد: «ما هم هیچ خبری مبنی بر آماده شدن برای یک مهمان دریافت نکردهایم. احتمالاً... آنها بهطور ویژه برای شرکت در جلسهای که در میز گرد برگزار میشود، دعوت شدهاند.»

سیئل در حالی که از جایش بلند میشد، پرسید: «خب، اونا کی هستن؟»

پیشخدمت اعلام کرد: «مهمانی که بهزودی از راه میرسد، اسقف کمکی کریستینا، از امپراتوری مقدس است.»