LNCrawler

چپتر 270: امضای جادویی (۲)

تناسخ لعنتی — novelha.net · All chapters

چپتر 270: امضای جادویی (۲)

ساعت بیولوژیکی بیشتر جادوگران خراب بود و روز و شبشان جابهجا شده بود. به همین دلیل، بیشتر برجهای جادو، از جمله برج جادوی سرخ، هیچ قانون منع رفتوآمدی نداشتند. البته سیستم امنیتی سختگیرانهای برای ورود به برج وجود داشت، اما یوجین به عنوان شاگرد استاد برج، مشکلی با این سیستم امنیتی نداشت.

لاولیان سوفیس، استاد برج سرخ پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟»

با اینکه از دیدن دوبارهی شاگردش بعد از این مدت طولانی خوشحال بود، اما دیدن ملکیت که بدون هیچ احساس شرمی کنار یوجین ایستاده بود، لاولیان را جا خورد. لاولیان با اخمی آشکار، ملکیت را از سر تا پا برانداز کرد.

لاولیان گفت: «دیشب زیادهروی کردی؟ ولی هرچقدر هم که نوشیده باشی، حتماً برج جادوی سرخ رو با برج جادوی سفید اشتباه گرفتی... الان با برج جادوی سفید تماس میگیرم و یه جادوگر رو خبر میکنم تا تو رو ببره خونه.»

ملکیت با لبولوچهی آویزان گفت: «استاد برج سرخ، حالا که فقط خودمونیم چرا اینطوری رفتار میکنی؟ امکان نداره. الان داری باهام شوخی میکنی؟ ببخشید، از بس شوخی کردنت نادره، انگار تو فهمیدنش مشکل پیدا کردم...»

لاولیان سریعاً منظورش را روشن کرد: «دارم بهت میگم برگردی خونهات.»

ملکیت با لحنی لوس گفت و چشمک شیطنتآمیزی به لاولیان زد: «اوه، بیخیال... دوباره شروع نکن. بین دوستا که نیازی به این حرفای تند نیست، هوم؟»

با این چشمک، لاولیان با چهرهای منزجر چند قدم به عقب تلوتلو خورد.

با این حال، همین که کلمهی «بین دوستا» را انکار نکرد، خودش دلیلی بر این بود که لاولیان هم یکی از معدود جادوگران با شخصیتهای غیرعادی است.

پس از اینکه حالت انزجار را از چهرهاش پاک کرد، رو به کریستینا کرد و با لبخندی گرم خودش را معرفی کرد: «آه... بابت تأخیر در احوالپرسی عذر میخوام. اسم من لاولیان سوفیسه، استاد فعلی برج جادوی سرخ.»

کریستینا هم با لبخندی محو و تکان دادن سرش پاسخ داد: «اسم من کریستینا راجریسه.»

لاولیان مؤدبانه پرسید: «دوست دارید چطور خطابتون کنم؟ تا جایی که میدونم، شما هنوز مقام اسقف کمکی محله آلکارت رو دارید. پس با عنوان اسقف کمکی صداتون کنم؟ یا ترجیح میدید نامزد قدیسه خطابتون کنم؟»

کریستینا به او اطلاع داد: «بهزودی اعلام میشه، اما من همین الانش هم از مقام اسقف کمکی آلکارت استعفا دادم. در ضمن، عنوان نامزد قدیسه برای یه مکالمهی معمولی بیش از حد رسمی به نظر میرسه.»

«در این صورت، مشکلی نداره بانو کریستینا صداتون کنم؟»

«باعث افتخارمه که استاد برج سرخِ آروث من رو با اسمم صدا کنه و از این بابت خیلی ممنون میشم.»

ملکیت که تا آن موقع ساکت به مکالمهی آنها گوش میداد، دستش را جلوی صورتش تکان داد و سرش را به سمت یوجین کج کرد: «پوف، فکر نمیکنی اینجور مکالمهها یه کم زیادی مؤدبانهست؟»

یوجین نظرش را گفت: «فکر کنم بیشتر به این خاطره که بانو ملکیت یه کم بیش از حد تو احترام گذاشتن به بقیه مشکل داره.»

ملکیت در حالی که سرش را به عقب انداخت و میخندید، از خودش دفاع کرد: «من از اون آدماییم که ترجیح میدم احترامم رو با عمل نشون بدم تا با حرف.»

امکان نداشت لاولیان غرغرهای او را نشنود. با چشمانی ریزشده و خشمی آشکار به ملکیت خیره شد، اما ملکیت خودش را به آن راه زد و با انگشت به زمین اشاره کرد.

ملکیت پیشنهاد داد: «استاد برج سرخ، شنیدم شاگردت قصد داره امضای جادویی خودش رو بسازه؟ به عنوان یه جادوگر و پیشکسوتش، منم قصد دارم یه کم بهش کمک کنم، پس بیاین همین الان مستقیم بریم پایین تو آزمایشگاهها.»

لاولیان شکایت کرد: «این وقت صبح پا شدی اومدی اینجا که چی بگی آخه.»

ملکیت با اشتیاق پیشنهاد داد: «به هر حال، قرار نیست که الان بخوابیم، مگه نه؟ دلیلی داره لفتش بدیم؟ میگن آزمایشگاههای تحقیقاتی زیرزمینی برج جادوی سرخ خیلی مقاومن، پس بیاین بریم یه نگاهی بندازیم.» اما یوجین هیچ قصدی برای برآورده کردن خواستههای او نداشت.

با اینکه حتی اگر تمام شب را بیدار میماند خسته نمیشد، اما یوجین حس میکرد این دلیل نمیشود که اصلاً نخوابد. ملکیت با اعتراض جیغوداد راه انداخت، اما یوجین و کریستینا فقط به اتاقهای اختصاصیافتهی خود رفتند تا کمی استراحت کنند.

ملکیت سرزنشکنان گفت: «همونطور که همیشه گفتم، جوونای امروزی قدر وقتشون رو نمیدونن. اونا حتی نیازی به استراحت ندارن، پس چرا میرن میخوابن؟ فقط وقت تلف کردنه.»

یوجین خمیازهای کشید: «واقعاً مثل پیرزنها حرف میزنی.»

ملکیت جیغ زد: «پیر—! به عنوان جادوگر ارشدت، میخوام یه نصیحتی بهت بکنم که باید خوب تو کلهات فرو کنی.»

«اینطوری حرف زدن فقط باعث میشه بیشتر شبیه پیرزنها به نظر برسی.»

وقتی یوجین اینطور دستش انداخت، ملکیت در حالی که دو مشتش از عصبانیت میلرزید، دندانهایش را روی هم سایید.

«تو کی هستی که به یکی میگی پیرزن...؟»

مر که فقط سرش از سوراخ شنل یوجین بیرون زده بود، در برابر وسوسهی کوبیدن این حرفها به صورت یوجین مقاومت کرد و تنها توانست لبهایش را آویزان کند.

از نظر مر، قیافهی یوجین در زمانهایی که در عمارت اصلی مرتباً به سیان انگیزه میداد، بیشتر از هر کسی او را لایق لقب پیرمرد میکرد و چیزهایی که آنیس گاهی پس از کنترل خودسرانهی دهان کریستینا میگفت هم دستکمی از او نداشت.

لاولیان در حالی که آنها را به جایی غیر از اعماق زمین هدایت میکرد، پرسید: «ایدهی اولیهای برای امضای جادویی خودت داری؟»

همانطور که ملکیت گفته بود، آزمایشگاههای زیرزمینی برج جادوی سرخ بسیار مقاوم بودند و در گذشته، زمانی که یوجین هنوز در برج جادوی سرخ زندگی میکرد، چندین بار از آنها استفاده کرده بود.

با این حال، هر چقدر هم که آزمایشگاههای تحقیقاتی یک برج جادو مقاوم بودند، اگر یوجین تصمیم میگرفت مانای خود را کاملاً آزاد کند، حتی اگر هیچ جادویی اجرا نمیکرد یا از نیروی شمشیر استفاده نمیکرد، باز هم ویران میشدند.

از آنجا که لاولیان نیز به خوبی از این واقعیت آگاه بود، به جای آزمایشگاههای تحقیقاتی زیرزمینی که خطر ریزش داشتند، یوجین را به پشتبام برج جادوی سرخ برد. این فضای باز روی پشتبام، به عنوان منطقهی تحقیقاتی و اتاق تمرین لاولیان عمل میکرد.

یوجین اعتراف کرد: «راستش رو بخوای، حتی نمیدونم از کجا باید بهش فکر کنم.»

او خیلی به این موضوع فکر کرده بود، اما هیچ چیز خاصی به ذهنش نمیرسید.

لاولیان پوزخندی زد و عصایی را از داخل ردایش بیرون کشید. با یک چرخش سبک عصا، چیزی شبیه به یک پردهی شفاف را بالا برد که دور پشتبام را احاطه کرد. او جادویی اجرا کرده بود تا هیچکس نتواند از بیرون اتفاقات روی پشتبام را ببیند.

لاولیان بیدرنگ اذعان کرد: «ارباب یوجین، با توجه به شرایط خاص شما، حس میکردم که احتمال روبهرو شدنتون با چنین مشکلی خیلی بیشتره.»

یوجین تکرار کرد: «شرایط خاص؟»

لاولیان سر تکان داد: «بله، در تاریخ این قاره جنگجویان متعددی بودهن که میتونستن از جادو هم استفاده کنن، اما بیشتر اونا هم در مهارتهای جنگجویی و هم در جادوگری کاملاً معمولی و بیروح بودن. با اینکه از ترکیب این دو مهارت بهرههایی میبردن، اما حتی با ارفاق هم بهسختی میشد اونا رو درجهیک دونست. البته به جز جد خاندان لاینهارت، ورموث بزرگ.»

لاولیان حقیقت را میگفت. تمام جادوگران اعظمی که در طول تاریخ وجود داشتند، افرادی بودند که با تمرکزی یکجانبه، تنها در مسیر جادو قدم گذاشته بودند. به همین ترتیب، کسانی که به عنوان شوالیه یا جنگجو برای خود نامی دستوپا کرده بودند، تمام زندگی خود را وقف مبارزه یا هنرهای رزمی کرده بودند.

لاولیان با ارزیابی دقیقی گفت: «در حال حاضر مردم دنیا به شما اشاره میکنن ارباب یوجین، و شما رو ظهور مجدد ورموث بزرگ مینامن. منم باهاشون موافقم. در واقع، با اینکه تو این سن کم تازه به ستاره ششم فرمول شعله سفید رسیدید، اما این نشون میده که به سطحی رسیدید که میتونید آزادانه جادوهای حلقه هفتم رو اجرا کنید، درسته؟»

یوجین با تواضع تأیید کرد: «خب، بله...»

لاولیان سر تکان داد: «به همین دلیله که برای رسیدن به یه ایده اینقدر مشکل دارید، ارباب یوجین.»

یوجین سرش را کج کرد و نتوانست منظور لاولیان از این حرفها را بفهمد.

این لاولیان بود که اصول اولیهی جادو را به یوجین آموزش داد و پایههای او را گسترش داد. با اینکه او قابل قیاس با سیهنا نبود، اما هیچکس نمیتوانست استثنایی بودن لاولیان به عنوان یک جادوگر را انکار کند. بنابراین وقتی چنین جادوگر اعظمی مستقیماً میگفت که یوجین با چنین چیزی «مشکل» خواهد داشت، او نمیتوانست این حرفها را دستکم بگیرد.

یوجین مؤدبانه پرسید: «به نظرتون این مشکل از کجا نشأت میگیره؟»

لاولیان با لبخند پاسخ داد: «ماهیت جادو، پیدا کردن راههایی برای انجام کارهاییه که قادر به انجامشون نیستید.» در حالی که عصایش را به جلو هل میداد، گردبادی از شعلههای آتش از انتهای عصایش شروع به چرخیدن کرد. «مردم نمیتونن بدون استفاده از ابزار، فقط از دستاشون آتیش بیرون بدن. با این حال، اگه از جادو استفاده کنن، میتونن خودشون بهتنهایی آتیش درست کنن. در نهایت، جادو دقیقاً همینه. مهارتیه که به یه شخص، نه، به شما این امکان رو میده تا کاری رو که نمیتونید، انجام بدید.»

یوجین بدون اینکه حرف لاولیان را قطع کند، به او گوش داد.

لاولیان با پایان دادن به نمایشش ادامه داد: «اگه بخوام سادهتر بگم، من قادر نیستم تو آسمون پرواز کنم. اما اگه از جادو استفاده کنم، میتونم به آسمون پرواز کنم. اگه فقط عادی بدوم، از یه سگ هم کندترم چه برسه به اسب، اما اگه از جادو استفاده کنم، میتونم سریعتر از هر کس دیگهای حرکت کنم.»

ملکیت که تا آن لحظه ساکت گوش میداد، ناگهان با خندهای ریز به حرف آمد و انگشتش را بالا برد: «داشتم فکر میکردم میخوای چی بگی. خب پس، به این نگاه کن بچه. من یه جنگجو نیستم و حتی هسته هم ندارم. با اینکه میتونم مانای درون بدنم رو دستکاری کنم، اما نمیتونم مثل جنگجوها یا شوالیهها نیروی شمشیر رو متجلی کنم. با این حال، اگه از جادو استفاده کنم، میتونم یه تیغهی مانا بسازم که شبیه نیروی شمشیره، حتی اگه بر اساس اصول کمی متفاوتی باشه، مگه نه؟»

در حالی که لبهایش تکان میخورد، ملکیت جادویی اجرا کرد و مانای آبی روشنش مطابق با فرمول جادو منسجم شد و به یک تیغهی تیز تبدیل گشت. آن قطعاً چیزی متفاوت از نیروی شمشیر بود؛ تیغهای ساختهشده از جادو.

ملکیت ناخودآگاه موافقت کرد: «این نیروی شمشیر نیست. با این حال، به همون اندازه تیز و به همون اندازه قویه. با اینکه ممکنه بازم از تو شکست بخورم، اما مطمئنم حداقل میتونم یه مبارزهی شمشیرزنی رو با یه شوالیهی معمولی شبیهسازی کنم.»

یوجین فهمید که آن دو سعی داشتند چه بگویند: «...آها.»

یوجین یک جادوگر معمولی نبود. اگر به یک تیغهی تیز یا یک حملهی قدرتمند نیاز داشت، نیازی نبود یک فرمول جدید بسازد و جادویی اجرا کند. او فقط میتوانست نیروی شمشیر خود را متجلی کند. اگر میخواست سریع بدود، نیازی به استفاده از جادوهای مرتبط با سرعت نداشت؛ فقط کافی بود فرمول شعله سفید را به کار بیندازد و بدود.

تمایز او بین کارهایی که میشد انجام داد و کارهایی که نمیشد، با جادوگران معمولی فرق داشت.

لاولیان تأکید کرد: «به همین دلیله که با این موضوع مشکل دارید. ارباب یوجین، برای یه جادوگر اعظم، امضای جادویی عصارهی تمام جادوهاییه که در طول یک عمر تمرین و تحقیق جمعآوری کردهن. معمولاً، بعد از دههها مطالعهی جادو، اونا یه جادو رو بهطور ویژه برای خودشون طراحی میکنن که بیشتر از همه بهشون میخوره...»

ملکیت با بیحوصلگی حرفش را قطع کرد: «در نتیجه، بچه جون، درسته که تو یه جادوگر قوی هستی، اما به عنوان یه جادوگر، واقعاً نقص داری. تا حالا حتی یه بار هم جادوهای خودت رو درستوحسابی خلق نکردی و حتی هیچوقت هم نیازی به این کار ندیدی، درسته؟»

پاسخ غیرقابلانکار بود.

یوجین حتی در زندگی قبلیاش هم یک جنگجو بود. این موضوع در مورد زندگی پس از تناسخش نیز صدق میکرد. او میدانست که جادو هم راحت است و هم قوی، اما جادوی او هرگز تمرکز اصلی در نبردهایی نبود که یوجین تاکنون در آنها جنگیده بود. با توجه به این شرایط، او هرگز روی هیچ جادوی جدیدی تحقیق نکرده بود و نیازی هم به این کار احساس نکرده بود.

یوجین در نهایت اعتراف کرد: «...خب، درسته. راستش رو بخوای، برام راحتتره که مستقیماً با بدنم بجنگم تا اینکه از جادو استفاده کنم.»

ملکیت او را تشویق به حرف زدن کرد: «اما اینطوری هم نیست که اصلاً از هیچ جادویی استفاده نکنی، درسته؟ حداقل وقتی میخوای تو هوا پرواز کنی، استفاده از جادو بهشدت کارآمدتره.»

یوجین متفکرانه سر تکان داد: «آره... و گذشته از اون... امم... وقتی لازمه از راه دور به دشمنا حمله کنم... و همچنین اغلب از چشمک استفاده میکنم تا حرکاتم رو ترکیب کنم. تو استفاده از جادوی فضایی برای ایجاد حواسپرتی هم بدم نمیاد...»

هر چه بیشتر حرف میزد، چهرهی یوجین بیشتر در هم میرفت.

از هر زاویهای که به آن نگاه میکرد، یوجین فکر میکرد این چیزی نیست که باید جلوی لاولیان به آن اعتراف کند؛ کسی که از کودکی کمک زیادی به او کرده بود، او را به عنوان شاگرد پذیرفته بود، به او جادو یاد داده بود و همیشه طرف او بود.

با اینکه نمیتوانست بگوید افکار درونی استادش چیست، اما مگر بیشتر معلمها نمیخواستند که شاگردانشان برای آموزشهای آنها ارزش قائل شوند؟

لاولیان متفکرانه ارزیابی کرد: «این یعنی برای شما ارباب یوجین، جادو واقعاً فقط به عنوان یه کمک تو نبرد استفاده میشه.»

یوجین با خجالت جواب داد: «آره... متأسفم...»

لاولیان در حالی که سرش را با چهرهای گیج کج کرده بود، پرسید: «چرا عذرخواهی میکنی؟»

یوجین با دستپاچگی گلویش را صاف کرد و قبل از پاسخ دادن، نگاهی دزدکی به واکنش لاولیان انداخت: «خب، شما کسی هستید که بیشتر جادوهایی رو که بلدم بهم یاد دادید، استاد. اما اینطوری به نظر نمیرسه که دارم جادوهایی رو که بهم یاد دادید نادیده میگیرم...؟»

آنیس که از طریق چشمان کریستینا در حال تماشا بود، از این وضعیت کاملاً راضی به نظر میرسید.

هامل که همیشه آنقدر خشن و پرخاشگر به نظر میرسید، در مقابل این جادوگرِ آراسته پر از نگرانی عجیبی شده بود. مهمتر از آن، هامل حتی او را استاد صدا زده بود؟ با اینکه احترام گذاشتن یک شاگرد به معلمش کاملاً طبیعی بود، اما این چیزی بود که آنیس نمیتوانست تصور کند هامل در دوران مزدوریاش انجام دهد.

[من کسیام که اینطوری بزرگش کردم،] آنیس با حسی از افتخار و رضایت به کریستینا زمزمه کرد.

دروغ نمیگفت. از لحظهای که هامل بهعنوان یک همرزم به آنها پیوسته بود، آنیس زمان زیادی را صرف اصلاح رفتار و افکارش کرده بود. دهان کثیفش که مشکلسازترین بخش وجودش بود، همیشه تا آخرین لحظه در برابر اصلاح شدن مقاومت میکرد، اما از آنجایی که به نظر میرسید نگران توهین به استادش است، میشد این را یک نتیجه موفقیتآمیز نامید.

لاولیان پس از درک منظور یوجین، با لبخندی گفت: «سر یوجین، اینکه یک نفر چطور از جادوش استفاده میکنه، کاملاً به خود اون جادوگر بستگی داره. با اینکه مشخصه من کسی هستم که به شما جادو رو یاد دادم، اما معنیش این نیست که ازتون میخوام به یک جادوگر خالص تبدیل بشید، سر یوجین. در واقع، ترجیح میدم همچین جادوگر معمولیای نشید. چون اگه قرار باشه فقط یه جادوگر باشید، استعدادهای شما هدر میره.»

یوجین از روی خجالت سرفهای کرد: «اهم...»

لاولیان که متوجه خجالت او شده بود، موضوع را عوض کرد: «سر یوجین، قبلاً هم این رو گفتم، اما امضای جادویی، عصاره تمام جادوییه که یک جادوگر از طریق تمرین و تحقیق به دست آورده. مهمترین چیز اینه که خود جادوگر عمدتاً با چه "نوع" جادویی سروکار داشته.»

در مورد یوجین، این نوع جادو، وردهایی بودند که در مبارزه به او کمک میکردند.

لاولیان نصیحت کرد: «سر یوجین، نیازی نیست برای حملاتتون از جادو استفاده کنید. چون به جای اینکه برای حمله به ورد نیاز داشته باشید، میتونید بدون اونا حملات قویتری خلق کنید. اگه کمک در مبارزه تمام چیزیه که نیاز دارید، همون بیش از حد کافیه. این تمام چیزیه که برای تعیین مسیر امضای جادوییتون بهش نیاز دارید.»

ملکیت در حالی که کتش را درمیآورد، با خندهای بحث را ادامه داد: «وقتی مسیرت رو مشخص کردی، فقط باید یه تکنیک پایه بسازی و بعد پرورشش بدی. جادو برای ایجاد پدیدهای استفاده میشه که به طور طبیعی اتفاق نمیافته، مثل روشن کردن یه جرقه زیر بارون شدید یا ایجاد کولاک وسط تابستون. پس تنها کاری که باید بکنی اینه که تکنیکی ابداع کنی که بتونه همچین پدیدههای غیرطبیعیای رو خلق کنه. از اونجا که اگه فقط در موردش حرف بزنیم درست متوجه نمیشی، اجازه بده این جادوگر اعظم و احضارکننده بزرگ ارواح، بانو ملکیت الحیاه، امضای جادوییش رو بهت نشون بده. باید افتخار کنی که بدونی از بین تمام کسانی که امضای جادویی من رو دیدن، فقط چند نفر زنده موندن.»

لاولیان پز دادنش را خراب کرد: «اما اونقدرها هم که میگید نادر نیست. بقیه استادان برج و لرد ترمپل هم امضای جادویی شما رو دیدن.»

ملکیت پیش از آنکه حالت چهرهاش را جدی کند، نگاه غضبناکی به لاولیان انداخت: «وقتی دارم سعی میکنم خودنمایی کنم، دست از گفتن این حرفای بیفایده و خراب کردن جو بردار!» سپس ادامه داد: «بچه، همونطور که احتمالاً میدونی، من بزرگترین احضارکننده ارواح در تاریخ این قارهام. من با پادشاه ارواح آذرخش و پادشاه ارواح زمین قرارداد بستم. پس در مورد من، امضای جادوییم طبیعتاً به ارواحم ربط داره. اسم این تکنیک...»

از آنجا که لاولیان از قبل میدانست امضای جادویی ملکیت چیست، به سرعت به عقب عقبنشینی کرد. او همچنین به یوجین و کریستینا اشاره کرد که از او پیروی کنند.

در حالی که یوجین از این دستور پیروی کرد و عقب کشید، با کنجکاوی به ملکیت که با افتخار در مرکز پشتبام برج ایستاده بود، نگاه میکرد.

ملکیت نام تکنیکش را فریاد زد: «...همجوشی عنصری، نیروی سهگانه.»

نوری از چشمان ملکیت درخشید.

بوم!

در یک چشم به هم زدن، ابرهای صاعقهدار سیاهی در آسمان بالای برج جادوی سرخ شکل گرفتند. مقادیر عظیمی از مانا بدن ملکیت را در بر گرفت. سپس، تمام زمینهای اطراف برج جادوی سرخ شروع به بالا آمدن کردند.

بدن ملکیت آنقدر بالا رفت تا اینکه در ارتفاع بلندی از آسمان ایستاد. خاکی که از پایین بالا آمده بود، دور بدن ملکیت پیچید و شروع به شکل دادن فرم خاصی کرد.

بوم!

با پیچیدن آذرخشهای ابرهای سیاه به دور شکلی که از خاک ساخته میشد، جرقههایی به اطراف پرید.

یوجین، مر و کریستینا با تماشای این صحنه زبانشان بند آمده بود. دیگر اثری از پیکر ملکیت دیده نمیشد.

نه، آیا واقعاً میشد گفت دیده نمیشد؟ شکلی که در آسمان بالای برج جادوی سرخ ظاهر شد... یک ملکیت الحیاه غولپیکر بود که از خاک ساخته شده بود. اگر کسی میخواست آن را توصیف کند... به نظر میرسید که کسی یک عروسک غولپیکر از او را با گل مجسمهسازی کرده است. با وجود اینکه از خاک ساخته شده بود، اما واقعاً رنگ خاک را نداشت.

این همجوشی عنصری، نیروی سهگانه بود. به نظر میرسید که ملکیت به یک غول تبدیل شده است. البته، این بدن واقعی ملکیت نبود. ملکیت در مرکز این عروسک خاکی غولپیکر باقی مانده بود و با پیوند دادن ذهنش به بدن عروسک خاکی، قادر بود آن را بینقص کنترل کند.

نیروی سهگانه، ملکیت غولپیکر، در حالی که در هوا چمباتمه زده بود، دهانش را باز کرد و پرسید... «خب، چطوره؟»

لبخندش دقیقاً شبیه نسخه کوچکتر و انسانی ملکیت بود.

ملکیت فاش کرد: «دارم در مورد این بدن خوشتراش که از خاک ساخته شده حرف میزنم. این یه بازسازی بینقص از سایزهای بدن خودمه. در ضمن میتونم لباسش رو هم آزادانه به هر چیزی که دلم میخواد تغییر بدم.»

سه تماشاچی روی پشتبام در پاسخ به حرفهای مغرورانه ملکیت نتوانستند چیزی بگویند.

ملکیت با هیجان ادامه داد: «اینا تنها چیزای عالی در مورد امضای جادویی من نیستن! این بدن هیچ فرقی با تجسمی از پادشاه ارواح زمین نداره، بنابراین تا وقتی تو این حالتم، میتونم زمین رو هر چقدر که دلم میخواد کنترل کنم. و تمام انرژی مورد نیاز برای حرکت دادن این بدن غولپیکر توسط قدرت پادشاه ارواح آذرخش تأمین میشه!»

ملکیت برای نمایش، یکی از دستان غولپیکرش را دراز کرد. وقتی انگشت اشاره و شستش را به هم زد و بشکنی نواخت، نیروی مهیبی از آذرخش در نوک انگشتانش جمع شد.

ملکیت با حالتی متفکرانه حرفش را نیمهتمام گذاشت: «فوفوفو! تو فرم نیروی سهگانه، شاید بتونم کاخ سلطنتی آبرام رو فقط با یه اشاره انگشتم له کنم، نه...؟»

لاولیان با لحنی خشک نظر داد: «جای شکرش باقیه که لرد ترمپل اینجا نیست تا اینو بشنوه.»

ملکیت از خودش دفاع کرد: «میدونی، حتی منم همچین حرفی رو جلوی اون پیرمردی که به شدت به خانواده سلطنتی وفاداره، نمیزنم.»

لاولیان با بیحوصلگی دستور داد: «پس دست از چرتوپرت گفتن بردارید و بیاید پایین. استاد برج سفید، من قبلاً هم اینو گفتم، با اینکه غیرقابل انکاره که امضای جادویی شما برجسته و چشمگیره... اما ظاهر بیرونیش آزاردهندهست.»

ملکیت غرید: «داری در مورد صورت من حرف میزنی!»

«اما نیازی نیست اون رو دقیقاً شبیه خودتون بسازید، درسته؟»

ملکیت اعلام کرد: «من از اینکه عاشق خودم باشم نمیترسم.»

ملکیت غولپیکر با دستانش گهوارهای درست کرد و چانهاش را با ژستی بامزه روی آن گذاشت. لاولیان فقط چهرهای منزجر به خود گرفت و نگاهش را از آسمان برگرداند.

لاولیان با بیمیلی اعتراف کرد: «...شاید ظاهر بیرونیش آزاردهنده باشه، اما فکر میکنم امضای جادویی استاد برج سفید مثال خوبی براتون باشه. این عصاره تمام جادوییه که او در طول سالها جمعآوری کرده و تجسمی از ایدهآلهاشه.»

در حالی که یوجین با در دست داشتن آکاشا، نیروی سهگانه را بررسی میکرد، متوجه شد که با حرفهای لاولیان موافق است.

همجوشی عنصری، این قطعاً توصیف اشتباهی نبود. ملکیت از خودش بهعنوان مرکز همجوشی استفاده کرده بود تا پادشاه ارواح زمین را با پادشاه ارواح آذرخش ترکیب کند. خلق چنین موجودی فقط با مانا تقریباً غیرممکن بود، بنابراین او با قدرت پادشاه ارواح زمین بدنی از خاک ساخته بود و سپس از آذرخش پادشاه ارواح آذرخش بهعنوان منبع تغذیه آن استفاده کرده بود. با این کار، ملکیت قادر بود قدرت هر دو پادشاه ارواح را به طور کامل به کار بگیرد و در عین حال آنها را با جادوی خودش تقویت کند.

ملکیت او را تحریک کرد: «بیانصافیه که فقط من رازهای خودم رو به نمایش بذارم، استاد برج سرخ. نمیخوای مال خودت رو هم نشون بدی؟»

لاولیان پوفی کرد و گفت: «حتی بدون اینکه اصرار کنید هم قصد داشتم نشونشون بدم.»

پس از گرفتن فاصله کافی از یوجین، با هر دو دستش یک نشان دستی شکل داد.

لاولیان صدا زد: «پانتئون.»

با امضای جادویی او، نیازی به وردهای طولانی یا فرمولهای جادویی پیچیده نبود.

تخصص استاد برج سرخ، لاولیان، جادوی احضار بود. بنابراین امضای جادویی او، پانتئون، برعکس امضای جادویی دیگر جادوگران اعظم، وردی نبود که پدیدهای ایجاد کند، بلکه وردی بود که موجوداتی را احضار میکرد.

به لطف همین موضوع، پانتئونِ لاولیان مزیت سرعت خیرهکنندهای داشت. در مقابل، نیروی سهگانه ملکیت چارهای نداشت جز اینکه زمان بسیار بیشتری برای خواندن ورد و اجرا نیاز داشته باشد.

این موضوع در مورد امضای جادویی سایر جادوگران اعظم نیز صدق میکرد. با این حال، امضای جادویی لاولیان میتوانست تنها با شکل دادن یک نشان دستی و صدا زدن نام پانتئون، یک «در» از بُعدی دیگر احضار کند.

بوم!

در عظیمی از آسمان سقوط کرد. در پوشیده از حکاکیهای پیچیده بود. در گذشته، پس از پایان دوئل یوجین با جنریک، جنریک که از پذیرش نتیجه دوئل امتناع کرده بود، در همان لحظهای که لاولیان با پانتئون وارد صحنه شد، خصومتش را مهار کرد.

پانتئون دقیقاً به همین اندازه غیرمعمول و وحشتناک بود. در حالی که سرعت خیرهکننده یکی از نقاط قوت آن بود، نقطه قوت دیگر پانتئون در مقایسه با سایر امضاهای جادویی، تصادفی و غیرقابل پیشبینی بودن آن بود.

لاولیان در حالی که ستونهای آهنی دروازه پانتئون را که در کنارش قد علم کرده بود نوازش میکرد، گفت: «این در به خودی خود یک شیء احضاریه که تمام عمرم رو صرف ساختنش کردم. و در بُعد ثانویهای که به این در متصله، تمام موجودات احضاری و اشیاء احضاری که در طول زندگیم جمعآوری کردم یا ساختم، قرار دارن.»

این شامل همهچیز میشد؛ از یک هیولای باستانی که در سیاهچالی در اعماق زمین کمین کرده بود تا یک دورگه عالی که از پیوند دادن چندین هیولای مختلف ایجاد شده بود — کیمرا، یا حتی نفرینی که فرم واقعیاش درون یک کتاب جادویی مهر و موم شده بود و غیره.

فقط موجودات زنده هم نبودند. اشیاء احضاری، مانند گلمهایی که توسط لاولیان و دیگر جادوگران برج جادوی سرخ ساخته شده بودند و دیگر هیولاهای غیرزندهای که میتوانستند به تنهایی حرکت کنند نیز در درون پانتئون در حالت خفته نگهداری میشدند.

لاولیان با لبخندی درخشان در حالی که به یوجین نگاه میکرد، گفت: «فقط من میدونم چه موجودات و اشیاء احضاریای از این در بیرون میان. با باز کردن این در، میتونم با احضار آزادانه تمام موجودات و اشیاء احضاریم، یک ارتش بزرگ بسازم. با این حال، فقط همین موضوع برای توضیح افتخاری که به امضای جادوییم دارم، کافی نیست.» سپس ادامه داد: «من قادرم موجودات و اشیاء احضاری ذخیرهشده درون این در رو آزادانه با هم ترکیب کنم. به بیان ساده، میتونم از هر کدوم از موادی که درون در ذخیره شدن، یک کیمرا بسازم. بسته به اینکه به چه ترکیبی برسم، هدفی که قراره برای اون استفاده بشه، همراه با قدرت خود موجود احضاری تغییر میکنه.»

ملکیت در حالی که نیروی سهگانه را باطل میکرد و از آسمان پایین میپرید، گفت: «به خاطر همینه که مقابله با پانتئونِ استاد برج سرخ خیلی سخته. هیچوقت نمیدونی ممکنه چی از اون در بیرون بیاد، اما قدرت موجودات ترکیبشدهای که با ترکیب احضارهای موجودش ساخته میشن، کاملاً غیرقابل پیشبینیه.» و افزود: «وحشتناکترین چیز در موردش اینه که واقعاً هیچ محدودیتی برای ترکیب اشیاء ذخیرهشده درون پانتئون وجود نداره. پس این یعنی اون میتونه صد شیء احضاری مختلف رو با صد موجود احضاری مختلف ترکیب کنه تا یک موجود واحد بسازه که تمام نقاط قوت ترکیبی اونا رو داشته باشه.»

لاولیان با لبخندی تلخ در حالی که پانتئون را به عقب برمیگرداند، گفت: «من هرگز همچین کاری نکردم. هرگز نخواستم این کار رو بکنم و هرگز هم آرزوی فرصتی رو نداشتم که من رو مجبور به انجام این کار کنه.» سپس ادامه داد: «همونطور که میبینید، پانتئون من، تلاش برای رسیدن به اوج تواناییهام بهعنوان یک احضارکنندهست. امیدوارم امضای جادوییم براتون مفید باشه، سر یوجین.»

یوجین در حالی که به این وردها فکر میکرد، با خودش زمزمه کرد: «...پانتئون و نیروی سهگانه...» و پرسید: «...اوم... حتماً باید خودمون اسم امضای جادوییمون رو انتخاب کنیم؟»

لاولیان با تعجب گفت: «ها؟»

یوجین توضیح داد: «داشتم فکر میکردم شاید شما حاضر باشید یه اسم برام انتخاب کنید، استاد—»

ملکیت با چهرهای گیجشده اعتراض کرد: «داری در مورد چی حرف میزنی، بچه؟ امضای جادویی تبلور دانش یک جادوگر و تحقق ایدهآلهاشه! البته که باید خودت اسمش رو بذاری!»

این... این چیزی بود که یوجین هم میفهمید. با این حال، یوجین به تواناییاش در نامگذاری چیزها چندان مطمئن نبود.

مر زمزمه کرد: «احتراق. و طغیان آسورا.»

یوجین بلافاصله تهدید کرد: «میکشمت.»

مر بیوقفه ادامه داد: «گرفتگی.»

چهره یوجین در هم رفت و در حالی که گونههای مر را نیشگون میگرفت، اخم کرد.

مر ناله کرد: «درد داره.»

یوجین اشاره کرد: «دروغ نگو. تو نمیتونی درد رو حس کنی.»

«قلبم درد میگیره.»

بعد از گفتن چنین حرفی، چطور کسی که خودش را انسان مینامید، میتوانست تحمل کند و به نیشگون گرفتن او ادامه دهد؟ یوجین بیصدا گونههای مر را رها کرد.

مر به نظر دادن ادامه داد: «با این حال، سر یوجین، فکر میکنم اسم "گرفتگی" خیلی باحاله. مگه بعد از کلی فکر کردن به این اسم نرسیدید؟ تازه به واقعیت هم شبیهه. سیاه کردن خورشید مثل یک خورشیدگرفتگی—»

یوجین که دیگر تحمل شنیدن این حرفها را نداشت، سر مر را به داخل شنلش چپاند.

ملکیت سرش را به پهلو کج کرد و پرسید: «گرفتگی چیه؟» اما یوجین لبهایش را محکم روی هم فشار داد.

«...بازم به نظر میرسه گرفتگی از طغیان آسورا یا بنبست بهتره...» یوجین در اعماق قلبش به این موضوع اعتراف کرد.