LNCrawler

چپتر 335: بالزاک لودبث (۳)

تناسخ لعنتی — novelha.net · All chapters

چپتر 335: بالزاک لودبث (۳)

جفت چشمی که از میان شکاف به بیرون خیره شده بود، چرخید. بعد از اینکه چند ثانیه روی یوجین ثابت ماند، به سمت بقیه افراد حاضر در آنجا برگشت. سپس دوباره روی کریستینا قفل شد.

واکنش غریزی یوجین به این حضور غیرمنتظره این بود که با خودش فکر کند: این دیگه چه کوفتیه؟

فقط چند لحظه با آن چشمها تلاقی کرده بود، اما یوجین هنوز هم میتوانست سرمایی را که در امتداد ستون فقراتش میدوید، حس کند.

یوجین ناخودآگاه یک قدم به جلو برداشت. با وجود اینکه این تنها کاری بود که انجام داد، اما احساس سوزش روی پوستش در واکنش به آن حرکت، اولین نشانه از تهدیدی بود که پیش رویش قرار داشت.

او قدرت تاریکِ وحشتناک و شومی را حس کرد که از آن چشمها ساطع میشد. بنابراین مطمئن بود که این شخص با جادوی سیاه سروکار دارد، اما چیز آشنای دیگری هم در آن وجود داشت.

درست در همان لحظه، ستون خاکی که از زمین بالا آمده بود ناگهان از هم پاشید و چیزی از درون آن به بیرون جهید.

این انفجار یوجین را برای چند لحظه غافلگیر کرد. نه، غافلگیر نه... یوجین در واقع تحت تأثیر آن فشار خردکننده قرار گرفته بود، حتی اگر فقط برای چند ثانیه بود.

آیا به خاطر قدرت آن شخص بود؟ نه، اصلاً اینطور نبود. در عوض، چیزی که یوجین را در هم کوبیده بود، نفرت وحشتناک و نیت قتل آن شخص بود. این نفرت و نیت قتل آنقدر شدید بود که به نظر میرسید حتی پس از کشتن تمام آدمهای این دنیا هم متوقف نمیشود؛ و از یوجین عبور کرد و مستقیماً به سمت کریستینا هجوم برد.

کریستینا نه شوالیه بود و نه جنگجو. با وجود اینکه شخصاً تحت آموزش رافائل قرار گرفته بود و سطح خاصی از توانایی رزمی را داشت، اما نقشش بهعنوان یک روحانی به این معنا بود که از خطوط پشتی به شوالیهها و جنگجویان کمک میکرد. با این حال، حقیقت این بود که حتی اگر یک شوالیه یا جنگجوی استثنایی هم بود، باز هم نمیتوانست به موقع به وضعیتی که با آن روبهرو شده بود واکنش نشان دهد.

بدن کریستینا که گرفتار موجی از سردرگمی و وحشت شده بود، خشکش زد.

فقط کریستینا نبود. حتی آنیس هم که در بدن او شریک بود، وقتی همان صحنه را دید، حیرتزده و سردرگم شد.

خشم و نیت قتل آن شخص مستقیماً گردن کریستینا را هدف گرفته بود. دستش که مانند تیغهای فرود میآمد، در شرف پاره کردن گلوی کریستینا بود، اما درست در همان لحظه، یوجین بهسختی توانست مداخله کند.

دنگ!

این برخورد دقیقاً جلوی کریستینا رخ داد. یوجین به جای اینکه برای محافظت از کریستینا او را به سمت خودش بکشد، با عجله او را به عقب هل داد.

«آه...!»

کریستینا در حالی که به عقب تلوتلو میخورد، با کمی تأخیر جیغ کشید. اگر یوجین حتی یک صدم ثانیه دیرتر مداخله کرده بود، آن دست گلوی کریستینا را میدرید.

یوجین به دستی که بهسختی موفق به مهارش شده بود خیره شد. دستی که گرفته بود آنقدر سرد بود که اصلاً شبیه دست انسان به نظر نمیرسید. یوجین احساس میکرد که یک تکه یخ را در دست گرفته است.

...پس به همین دلیل بود که آن شخص آشنا به نظر میرسید.

این دست پر از پینههایی بود که از کارهای سخت و خشن به جا مانده بودند. انگشتانش کلفت و گرهدار بودند و پشت دست پر از انواع جای زخمهای متقاطع بود.

صاحب دست بدون اینکه به یوجین که راهش را سد کرده بود نگاه کند، گفت: «شنیده بودم که شبیهشه.» چشمان نافذش، در چهرهای که از خشم در هم رفته بود، روی کریستینا که پشت یوجین ایستاده و دستانش را روی دهانش گذاشته بود، قفل شده بود. «اما اونقدر شبیه همن که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش حمله نکنم. تو کریستینا راجریس هستی، مگه نه؟ یعنی واقعاً میتونی خودش باشی؟»

یوجین به چهرهی درهمرفته و خشمگین آن شخص نگاه کرد.

چشمان درنده، جای زخمی که به صورت مورب روی صورتش کشیده شده بود و جای زخم دیگری که روی پل بینیاش قرار داشت را از نظر گذراند. چندین جای زخم کوچک دیگر هم وجود داشت. سپس آن چشمانی که پر از نیت قتل و نفرت بود، لبخند کج و معوجش، چتریهای ژولیدهاش، و موهای پشت سرش که فقط به خاطر اینکه رسیدگی به آنها دردسر داشت، سرسری به شکل دماسبی بسته شده بودند.

مرد با پوزخندی تمسخرآمیز گفت: «اما این... اصلاً منطقی نیست. هر جور که فکرش رو بکنی، نباید ممکن باشه. سیصد سال گذشته. هر چی نباشه، دقیقاً سیصد سال گذشته. اما حالا بعد از گذشت سیصد سال، چطور ممکنه تو، کریستینا راجریس، قدیسه این دوران، همچین چهرهای داشته باشی...؟ چرا صورتت اینقدر شبیه آنیسه، همون سلیطهای که حقشه بارها و بارها تیکهتیکه بشه؟»

یوجین و آنیس با چهره این مرد کاملاً آشنا بودند. کریستینا هم که خاطرات آنیس را دیده بود، چهرهاش را شناخت.

ظاهر همرزمان سابق سیهنا در کتابخانه سلطنتی آروث یعنی آکرون، در بالاترین طبقه، در تالار سیهنا ثبت شده بود. مر، که بهعنوان فامیلار سیهنا در آنجا مستقر بود، و لاولیان، ملکیت و بالزاک که همگی استاد برج بودند نیز تشخیص دادند که آن چهره متعلق به چه کسی است. حتی سیان که مجسمه این مرد را در عمارت اصلی لاینهارت دیده بود هم فهمید که این مرد کیست.

شوالیه مرگ که از جسد هامل برخاسته بود، با خنده پرسید: «نکنه واقعاً خود آنیس هستی؟»

آنیس با درک اینکه او چه کسی است، از درون ذهن کریستینا فریاد زد: [شوالیه مرگ...!]

او مدتی پیش این داستان را از یوجین شنیده بود. با این حال، حالا که آنیس او را شخصاً میدید، نتوانست جلوی فریادش را بگیرد. این شوالیه مرگ که از یک جسد برخاسته بود؛ سیصد سال پیش، آنیس بیشمار نامیرا شبیه به او دیده بود.

جنگهای آن دوران به این دلیل بسیار وحشتناک بودند که حتی مرگ هم نمیتوانست آرامش ابدی کسی را تضمین کند. بسیاری از شوالیهها و جنگجویانی که تمام امیدشان به پیروزی را از دست داده و از مرگ میترسیدند، شرافت و روح خود را به جادوگران سیاه و قوم شیاطین میفروختند. کسانی که مهارتهای ضعیفتری داشتند پس از مرگ به نامیراهای پست تبدیل میشدند، در حالی که کسانی که بهعنوان افراد قدرتمند شناخته میشدند، پس از مرگ به شوالیه مرگ تبدیل میگشتند.

شوالیههای مرگ با احیای یک جسد مرده به کمک جادوی سیاه و پیوند زدن دوبارهی روحی که در حال ترک این دنیا بود به درون بدن، ساخته میشدند.

آنیس شنیده بود که یک شوالیه مرگ از جسد هامل ساخته شده است. با این حال، از آنجایی که روح هامل قبلاً تناسخ یافته و اکنون در بدن متفاوتی در اینجا حضور داشت، دقیقاً چه روحی در بدن این شوالیه مرگ کاشته شده بود؟

یوجین در حالی که سعی میکرد حالت تهوعش را فرو ببرد، با صدایی فشرده گفت: «...تو...» او چند سال پیش هم یک شوالیه مرگ را که از جسد خودش ساخته شده بود دیده بود، بنابراین این بار بازیافتن خونسردیاش آسانتر بود. «تو دیگه کدوم خری هستی؟»

شوالیه مرگی که یوجین در آن زمان با او روبهرو شده بود، ادعا میکرد که هامل احمق است، اما در واقع یک تقلید ناقص بود که با قرار دادن روح یک گرگینه ناشناس در آن ساخته شده بود. اگرچه آن شوالیه مرگ توانسته بود حداقل تا حدودی حافظه عضلانیِ بهجامانده در بدن هامل را تقلید کند، اما در واقع موجودی کاملاً متفاوت بود که هیچکدام از ویژگیهای شخصیتی هامل در زندگی قبلیاش را نداشت.

شوالیه مرگ پاسخ داد: «هامل دایناس.»

به نظر میرسید که شوالیه مرگ این بار خودش را بهعنوان هامل احمق معرفی نمیکند. او سرانجام نگاه خیرهاش را از کریستینا گرفت تا به یوجین که در مقابلش ایستاده بود، خیره شود.

شوالیه مرگ زمزمه کرد: «...اون موهای خاکستری، اون چشمای طلایی... تو شبیه اون حرومزاده ورموثی.» سپس ادامه داد: «باید بگم، دیدن همچین چیزی حتی بعد از سیصد سال هم خیلی جالبه. اون عوضی واقعاً مثل یه سگ ماده یه عالمه توله پس انداخت، اما چطور تمام این تولهسگهایی که به وجود آورده، تونستن موهای خاکستری و چشمای طلاییاش رو به ارث ببرن؟»

حالت تهوع یوجین شدیدتر شد. اگرچه اصلاً دلش نمیخواست این واقعیت را بپذیرد، اما برخلاف شوالیه مرگ دفعه قبل، شوالیه مرگی که اکنون در مقابلش قرار داشت... واقعاً موفق شده بود هامل را به بهترین شکل ممکن تقلید کند.

شوالیه مرگ گفت: «پس اسمت... یوجین لاینهارته، درسته؟ همونی که مثل ورموث، توسط شمشیر مقدس تأیید شده. با اینکه این اولین باریه که میبینمت، اما از استادم یه چیزایی در موردت شنیدم.»

استادش؟

شوالیه مرگ ادامه داد: «شنیدم خیلی قوی هستی؟ دنیا حتی بهت میگه تجلی دوبارهی ورموث. میدونی وقتی اینجوری به زندگی برگشتم اولین فکرم چی بود؟»

فشار.

دست شوالیه مرگ منقبض شد. دست او که مثل یک تکه یخ سفت و سرد بود، شروع به وارد کردن فشار سنگینی روی دست یوجین کرد.

شوالیه مرگ با لحنی گزنده گفت: «تصمیم گرفتم که باید تمام تخم و ترکههایی که اون حرومزاده، ورموث، از خودش به جا گذاشته رو نابود کنم. بعدش هم نوبت مولونه که در کمال تعجب رفته و پادشاهی خودش رو تأسیس کرده. خاندان سلطنتی اون احمق رو هم ریشهکن میکنم.»

فشار فزاینده شروع به عقب راندن دست یوجین کرد. با هر نفرین شومی که شوالیه مرگ به زبان میآورد، احساسات از چهره یوجین آرامآرام محو میشد.

کلمه به کلمه، با هر حرفی که به زبان میآورد، به نظر میرسید خشم و نیت قتل شوالیه مرگ مدام بیشتر میشود تا جایی که انگار میخواست یوجین را ببلعد.

شوالیه مرگ آهی کشید: «چیزی که یه کم باعث تأسفه اینه که آنیس و سیهنا هیچ تولهای پس ننداختن. در مورد آنیس نمیدونستم، اما مطمئن بودم که سیهنا یه چیزی از خودش به جا میذاره.»

یوجین مغلوب این فشار نشد؛ حتی در برابر خشم و نیت قتل شوالیه مرگ هم توانست مقاومت کند. حالا دیگر چهرهاش هیچ اثری از احساسات یا کوچکترین حالتی در خود نداشت.

شوالیه مرگ ناگهان چیزی را به یاد آورد: «راستی، شنیدم که تو وارث سیهنا هستی، درسته؟ چیزی در موردش میدونی؟ سیهنا، اون سلیطهی پرحرف، مخفیانه از من سوءاستفاده کرد—»

سرانجام لبهای یوجین از هم باز شد: «هی.»

دستی که دست شوالیه مرگ را مهار کرده بود، دیگر به عقب رانده نمیشد. همانطور که به نظر میرسید تمام احساسات از چهرهاش محو شده، نوری وهمانگیز در چشمان یوجین شروع به درخشش کرد.

یوجین با غیظ گفت: «جرئت نکن یه کلمه دیگه حرف بزنی.»

یوجین هیچ فحشی به شوالیه مرگ نداد. احساس میکرد نفسش در سینه حبس شده و حتی تلاش برای حرف زدن هم برایش دردناک بود. انگار چاقویی در گلویش گیر کرده بود. سرش طوری میسوخت که گویی در آتش جهنم فرو رفته باشد و صدای سوت کرکنندهای در گوشهایش میپیچید.

اما در مورد سینه و قلبش... یوجین حاضر نبود بیشتر از این به آن فکر کند. یوجین نفس عمیقی کشید و دستی را که برای دفاع در مقابل خودش بالا آورده بود، پایین انداخت.

دنگگگ!

لحظهای که یوجین دستش را پایین آورد، مشت دیگرش به جلو پرتاب شد. شوالیه مرگ بلافاصله واکنش نشان داد و مشت یوجین را با دستانش دفاع کرد، اما تمام بدنش بر اثر این ضربه به عقب پرتاب شد.

مشت گرهکردهی یوجین گزگز میکرد. یوجین در حالی که مچ دستش را به آرامی تکان میداد، به جلو قدم برداشت.

اما یوجین تنها کسی نبود که بعد از شنیدن حرفهای شوالیه مرگ به خشم آمده بود.

کریستینا در حالی که تسبیحش را محکم گرفته بود، فریاد زد: «سر یوجین!»

در این میان، لاولیان که مجبور شده بود به چنین توهینهایی علیه استاد بزرگش گوش دهد، عصای خود را بیرون کشیده و در دست گرفته بود. ملکیت و بالزاک هم در حال اتمام آمادهسازیهای خود برای حمله به شوالیه مرگ بودند و حتی سیان هم شمشیرش را بیرون کشیده بود.

یوجین بدون اینکه حتی برگردد تا به آنها نگاه کند، غرید: «لطفاً دخالت نکنید.»

یوجین نه میخواست سعی کند بفهمد منظور شوالیه مرگ از حرفهایی که زده بود چیست، و نه قصد داشت به آنها جوابی بدهد. این مبارزه... نه، اعدام این حرومزاده... چیزی بود که یوجین باید به تنهایی انجامش میداد. هر چه نباشد، آن بدن در گذشته متعلق به خودش بود.

او نمیدانست اکنون چه روحی در جسدش که بهعنوان یک شوالیه مرگ برخاسته بود، ساکن است، اما آن یارو... طوری در مورد خودش حرف میزد که انگار واقعاً هامل بود. با این حال، با وجود اینکه خودش را هامل مینامید، چیزهایی میگفت که هامل واقعی هرگز به زبان نمیآورد.

اما چرا؟ با نگاهی به شخصیت او، به نظر میرسید شخصیت شوالیه مرگ بازتابی از خاطرات بدن باشد، پس چرا همچین حرفهایی میزد؟

یوجین زحمت پرسیدن هیچ سؤالی را به خود نداد. خشم و نیت قتل خودش قویتر از آن بود که بخواهد به دنبال جواب این سؤالات بگردد. یوجین دیگر بیتفاوت یا بیاحساس نبود. چشمانش مانند یک جانور وحشی میدرخشید و نیت قتل مهارنشدنیای از بدنش فوران میکرد.

شوالیه مرگ که حسابی به عقب رانده شده بود، در حالی که دستش را میتکاند، با تعجب زمزمه کرد: «اوه.»

با اینکه یوجین فضای زیادی برای شتاب گرفتن نداشت، اما مشتش حسابی سنگین بود. و حالا نگاه کنید یوجین داشت چه کار میکرد. آیا بچهای که در چنین دوران صلحآمیزی به دنیا آمده بود، واقعاً میتوانست به اندازهای که یوجین در حال حاضر به نظر میرسید، وحشی و درنده باشد؟

شوالیه مرگ در حالی که مشتش را باز و بسته میکرد، با خندهای کوتاه گفت: «تو اصلاً شبیه بقیه بچهپروهایی که این روزا به دنیا میان نیستی.»

«از اونجا که خاندان لاینهارت و استادان برج آروث دخالت کردن، لطفاً متوقفشون کن.»

این درخواستی بود که شوالیه مرگ از ادموند دریافت کرده بود. پایتخت قبیله کوچیلا، جایی که شوالیه مرگ و ادموند در آن زمان مستقر بودند، از اینجا فاصله زیادی داشت، اما از آنجا که این مکان جایی بود که رگههای زمین در آن در هم پیچیده بودند، کوچیلاها مختصات آن را ثبت کرده بودند. تا زمانی که ادموند مختصات را در اختیار داشت، میتوانست شوالیه مرگ را به اینجا بفرستد، چرا که این کار نوعی احضار نامردگان محسوب میشد.

شوالیه مرگ که در آتش کینهای مصنوعی و میل به انتقام میسوخت، درخواست ادموند را رد نکرده بود. از آنجا که باور داشت خودش هامل است، شوالیه مرگ تشنه انتقام گرفتن از تمام کسانی بود که به او خیانت کرده بودند.

و این شامل نوادگان ورموث، یعنی خاندان لاینهارت نیز میشد. حضور آنها در اینجا بهتنهایی کافی بود تا عطش خونریزی شوالیه مرگ را بیدار کند، اما بعد از آن، قدیسه این دوران را هم دیده بود که شباهت زیادی به آن مار چندشآور، آنیس داشت.

شوالیه مرگ در حالی که قبضه شمشیر روی کمرش را میگرفت، لب پایینش را لیسید.

این بچه از خاندان لاینهارت... شاید تازه به سن بلوغ رسیده بود، اما از همین حالا او را تجلی دوباره ورموث مینامیدند.

شوالیه مرگ هنوز هم میتوانست خاطرات زمان زنده بودنش را بهوضوح به یاد بیاورد. با اینکه ورموث هم در اولین دیدارشان تازه به سن بلوغ رسیده بود، اما این قهرمان از همان زمان چنان قدرتی داشت که باور کردن سن ظاهریاش دشوار بود.

شوالیه مرگ از ورموث متنفر بود، زیرا به او خیانت کرده و شمشیرش را از پشت در بدنش فرو برده بود. با این حال، گذشته از این موضوع، باز هم نمیتوانست قدرت ورموث را نادیده بگیرد.

بنابراین، در مورد این یوجین لاینهارت، شوالیه مرگ میخواست خودش بررسی کند که آیا این پسر واقعاً لیاقت این را دارد که تجلی دوباره ورموث نامیده شود یا نه. و همچنین دلش میخواست جان کسی را که اینچنین غرق در تحسین و تمجید بود، با دستهای خودش بگیرد.

شوالیه مرگ شمشیرش را بیرون کشید.

وقتی یوجین به بقیه گفته بود که دخالت نکنند، احساسات نهفته در آن کلمات چنان تشنه به خون و هولناک بود که همه سر جایشان ایستادند و به پشت یوجین خیره شدند. البته هیچکدامشان به خود اجازه ندادند که کاملاً گاردشان را پایین بیاورند. همه آماده بودند تا در صورت بروز وضعیت اضطراری، از یوجین پشتیبانی کنند.

یوجین به عقب نگاه نکرد. او به جای دویدن، قدمزنان جلو رفت. در حالی که بهآرامی به شوالیه مرگ نزدیک میشد، دستش را به داخل شنلش برد. نوک انگشتان یوجین روی قبضه سلاحهای بیشمار درون آن کشیده شد.

انگشتانش از روی نیزه شیطانی لوئنتوس گذشت. روی چکش نابودی جیگولات لغزید. با شمشیر بلعنده آزفل، صاعقه پرنوا و نیزه اژدها کاربوس تماس پیدا کرد.

دست یوجین برای چند لحظه روی شمشیر مقدس آلتایر مکث کرد، اما در نهایت به سمت سلاح دیگری کشیده شد. درست در لحظهای که نوک انگشتان یوجین میرفت تا دور قبضه شمشیر مهتاب بپیچد، وینید با اراده خودش حرکت کرد و خود را در دستان یوجین جای داد.

[هامل...!]

فریادی در ذهن یوجین طنینانداز شد.

در برابر ابراز خشم خالص و قلبی تمپست، لبهای یوجین به لبخندی کج باز شد.

یوجین موافقت کرد: «باشه پس.»

انگشتانش دور قبضه وینید حلقه شد. لحظهای که تیغه آبی-نقرهای آن از شنلش بیرون کشیده شد، تندبادی که شمشیر با اراده خودش احضار کرده بود، موهای یوجین و لبه شنلش را به اهتزاز درآورد.

یوجین بهآرامی زمزمه کرد: «اگه تو باشی، پس باید خیلی خوب بدونی که الان چه حسی دارم.»

تندباد عظیمی از پشت یوجین وزید. از میان این طوفان سهمگین، تمپست غرش خشمگینانه خودش را سر میداد. یوجین وینید را بالا برد و به شوالیه مرگ خیره شد.

شوالیه مرگ در حالی که پوزخند یوجین را با غرشی پاسخ میداد، فریاد زد: «وینید...! تمپست، تو هم تو لیست کسایی هستی که میخوام بکشم!»

شریییینگ!

با بیرون کشیده شدن شمشیر شوالیه مرگ از غلاف، شعلههای سیاه دور تیغه پیچیدند. در حالی که این هاله شعلهمانند دور شمشیر متورم میشد و به اندازه عظیمی میرسید، این قدرت تاریک بود که به این رشد دامن میزد، نه مانا. شوالیه مرگ در حالی که به گسترش نیروی شمشیر شوم و تیرهرنگش ادامه میداد، به سمت یوجین یورش برد.

شعلههای بنفش بدن یوجین را در بر گرفتند. جرقههایی که از او به بیرون پرتاب میشد، شبیه یال یک شیر بود.

جیررررنگ!

قدرت تاریک با این شعلهها برخورد کرد. طوفانی از باد از پشت یوجین به جلو وزید. شوالیه مرگ شمشیرش را به سمت این طوفان چرخاند، طوفانی که حتی نباید قادر به بریدن آن میبود، اما ضربه برندهاش مستقیماً طوفان باد را شکافت.

تمپست فریاد زد: [هامل! این موجود روح یک انسان رو نداره! این فقط یه هیولاست که از ترکیب روح جانوران شیطانی ساخته شده!]

یوجین از درون طوفان شکافتهشده، با خودش زمزمه کرد: «به نظر درست میاد.»

یوجین با شمشیرزنیای که شوالیه مرگ همین الان به نمایش گذاشته بود، از حرفهای تمپست مطمئن شد. شوالیه مرگی که با استفاده از روح یک گرگینه ساخته شده بود، نتوانسته بود شمشیرزنی هامل را بازتولید کند. با این حال، شوالیه مرگ فعلی قادر بود شمشیرزنی او را بینقص بازتولید کند.

در میان انواع بیشمار جانوران شیطانی، داپلگنگرها تنها کسانی بودند که میتوانستند حرکات حریفشان را بینقص تقلید کنند. با این حال، در نهایت، مهارتهای کپیبرداری آنها فقط در حد تقلید از چیزهایی بود که دیده میشد. آنها قادر نبودند آنچه را که در لایههای عمیقتر نهفته بود، کپی کنند. با این وجود، این شوالیه مرگ حتی توانسته بود طغیان آسورای او را هم بینقص بازسازی کند.

«به نظر میرسه اونا با تقویت قدرت تقلید یه داپلگنگر، تونستن خاطرات باقیمونده تو جسدم رو بینقص بازتولید کنن.»

اما چه کسی این نسخه از شوالیه مرگ را ساخته بود؟ آملیا مروین بود؟ یعنی آن عفریته لعنتی صحرایش را ترک کرده و به این جنگل بارانی آمده بود؟

شوالیه مرگ چیزی درباره اربابش گفته بود. پس احتمالاً منظورش آملیا بود. ...اما آیا این شوالیه مرگ، بعد از بازتولید کامل خاطراتش، واقعاً تصمیم گرفته بود یک جادوگر سیاه را به عنوان ارباب خود بپذیرد؟

یوجین در حالی که وینید را در دستش میچرخاند، غرید: «این حرومزاده چطور جرئت میکنه.»

بووووم!

یوجین نیروی شمشیری را که به بدنش یورش آورده بود، مهار کرد. سپس، بدون اینکه به عقب رانده شود، شمشیرش را به جلو راند.

لحظهای که دو ضربه آنها با هم برخورد کردند، شمشیر یوجین دور تیغه شوالیه مرگ پیچید و از آن عبور کرد. وینید در حالی که به نظر میرسید جریان نیرو را دنبال میکند، در یک نقطه نفوذپذیر فرو رفت.

با این حال، شوالیه مرگ نیز از عقبنشینی امتناع کرد. او در حالی که هر ضربه کاوشگرانه یوجین را دفع میکرد، با دقت حرکات او را زیر نظر گرفت.

او متوجه شد که موقعیت پاهای یوجین مدام در حال تغییر است. به نظر میرسید که حریفش در انتقال وزن خود نیز مهارت دارد. توانایی وارد کردن ضربه از حالتی که معمولاً در آن نمیتوان شمشیر زد، به یوجین اجازه میداد تا فرصتهای بیشماری برای حمله ایجاد کند.

شوالیه مرگ در حالی که ابرویش میپرید، با خود فکر کرد: «این حرومزاده دیگه چشه؟»

او اعتراف کرد که یوجین لیاقت این را دارد که تجلی دوباره ورموث نامیده شود. با این حال... او میتوانست حس ناهماهنگی شدیدی را از تکنیکهای شمشیرزنی یوجین احساس کند. آنها فقط در سطح عالی بودن نبودند. بلکه به نظر میرسید از قبل به کمال رسیدهاند. کمالی که حتی با مهارتهای خود شوالیه مرگ که از هامل به ارث برده بود، قابل مقایسه بود.

«اما چطور؟»

او همهچیز را درباره خاندان لاینهارت از خائن خانوادهشان، هکتور لاینهارت شنیده بود. به او گفته شده بود که در میان شوالیههای شیر سیاه، فرقه شوالیهای که ورموث ایجاد کرده بود، کسی وجود دارد که تکنیکهای مخفی هامل را به ارث برده است.

یوجین لاینهارت همچنین موفق شده بود قبر هامل را کشف کند و ادعا میکرد که تکنیکهای مخفی هامل را از آنجا به ارث برده است.

اما این موضوع فقط باعث میشد شوالیه مرگ بیشتر بخواهد یوجین را بکشد. ورموث نفرتانگیز چطور جرئت کرده بود چیزی را که خودش نتوانسته بود از خود به جا بگذارد، بدزدد و حتی جرئت کند آن را به نوادگانش آموزش دهد؟

«مهم نیست قضیه چیه... اینکه فکر کنم اون واقعاً میتونه از مهارتهای من تو این سطح استفاده کنه؟ اونم بدون اینکه شخصاً از من یاد گرفته باشه... نه، ممکنه فقط به این خاطر باشه که ورموث تونسته اونا رو خوب به نسلهای بعد منتقل کنه؟»

با وجود اینکه شوالیه مرگ از قبل دلیل موجهی برای شمشیرزنی یوجین حدس زده بود، اما حس ناهماهنگی از بین نمیرفت. شمشیرزنی یوجین فقط در حد پذیرش ارثیهاش نبود. این درست مثل نگاه کردن در آینه بود.

«یه آینه؟»

چنین فکری فقط باعث شد نفرت شوالیه مرگ حتی قویتر شود.

اینکه فکر کند یوجین با ایستادن درست در مقابل کسی، باز هم جرئت میکند از او تقلید کند. با اینکه شوالیه مرگ از قبل تا آنجا پیش رفته بود که اعتراف کند خودش هامل است. اینکه یوجین با وجود این موضوع باز هم بر استفاده از شمشیرزنی هامل پافشاری میکرد—

غررررچ.

شوالیه مرگ با چهرهای درهمکشیده و اخمی غلیظ، از میان دندانهای کلیدشدهاش غرید: «توهین کردن به یه نفر هم باید حدی داشته باشه.»

شوالیه مرگ با خود فکر کرد: «بذار ببینیم میتونه به کپی کردن از من ادامه بده یا نه.»

شمشیر شوالیه مرگ لرزید. قدرت تاریک سرریزکنندهاش شروع به متراکم شدن کرد و به شمشیرش چسبید.

شمشیرزنی هامل شکل مشخصی نداشت. اگرچه جریان هدایتکنندهای در آن وجود داشت، اما برای استفاده از سبک شمشیر او، باید میدانستید که چگونه در صورت نیاز تغییراتی در آن ایجاد کنید.

شوالیه مرگ در حال حاضر دقیقاً در حال ایجاد چنین تغییری در شمشیرزنیاش بود. شمشیری که در دست داشت، به یک شمشیر کشتار تبدیل شده بود که صرفاً برای اعدام کردن یوجین طراحی شده بود.

تمام قدرتش در یک ضربه واحد متراکم میشد. درست همانطور که یوجین قدرت طوفان را قرض گرفته بود، شوالیه مرگ نیز قدرت ضربهاش را با قدرت تاریک خودش تقویت میکرد. با این حال، اگر این فقط قدرت تاریک بهتنهایی بود، تلاشهایش ممکن بود فقط به یک فشار قدرتمند ختم شود، اما شوالیه مرگ از هیچ قدرت تاریک معمولیای استفاده نمیکرد.

شوالیه مرگ از قدرت تاریکی استفاده میکرد که بدن مرده خودش را تقویت کرده بود. با متمرکز کردن آن قدرت تاریک در یک نقطه، شوالیه مرگ میتوانست یک نیروی انفجاری تولید کند.

جرقجرق.

آذرخش شروع به ترکیب شدن با شعلههای اطراف یوجین کرد. لحظهای که ضربه متمرکز شوالیه مرگ میرفت تا به سمت یوجین رها شود، شمشیر یوجین که توسط آذرخش شتاب گرفته بود، مرکز ضربه شوالیه مرگ را شکافت.

شوالیه مرگ نفسنفسزنان گفت: «...این دیگه چه کوفتیه؟»

او چارهای جز عقبنشینی نداشت. اگر شوالیه مرگ اصرار میکرد که ضربه را دریافت کند، یک طرف قفسه سینهاش سوراخ میشد.

به عنوان یک جسد برخاسته، بدنش حتی در صورت سوراخ شدن قفسه سینهاش نمیمرد، اما شوالیه مرگ که تمام خاطرات زندگی قبلیاش را حفظ کرده بود، نمیتوانست به خود اجازه دهد که توسط آن شمشیر سوراخ شود. او هیچ قصدی نداشت که اجازه دهد توسط نوادگان ورموث مجروح شود.

شوالیه مرگ احساس کرد مجبور است بپرسد: «تو واقعاً از نوادگان ورموثی؟»

شمشیر یوجین و اینکه چگونه بینقص درک کرده بود شوالیه مرگ شمشیرش را به کجا میچرخاند، چه چیزی را هدف گرفته است و چگونه قصد حمله دارد — شوالیه مرگ نمیتوانست بفهمد یوجین چطور همه اینها را میداند، بنابراین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و این سؤال را پرسید.

یوجین پاسخی به این سؤال نداد.

در عوض، شمشیر او و طوفان بار دیگر با هم به رقص درآمدند.

۱. (یادداشت مترجم: فقط برای رفع ابهام، هامل قلابی در اینجا به اعتراف دروغین در داستانهای پریان اشاره میکند.)