LNCrawler

چپتر 429: ورطه (۱)

تناسخ لعنتی — novelha.net · All chapters

چپتر 429: ورطه (۱)

چشمان همه از وحشت گشاد شد. قهرمان پس از شکست دادن تناسخ پادشاه شیاطین خشم، فرود آمده بود. با این حال، در چرخشی غیرمنتظره، او ناگهان خنجری را در سینه شاهزادهای که داشت او را تحسین میکرد، فرو برده بود. قهرمانی که مقدر شده بود نامش را در تاریخ ثبت کند، حالا دست به کاری غیرقابلتصور زده بود. شوک ناشی از این اتفاق برای کسانی که از شرایط پنهان ماجرا بیخبر بودند، اجتنابناپذیر بود. خود نوآر هم مات و مبهوت مانده بود.

او قطعاً انتظار یک حمله ناگهانی آن هم بدون حتی رد و بدل کردن یک کلمه را نداشت، آن هم با چنین خنجری — خنجری که نه از فلز، بلکه از قدرت الهی ساخته شده بود. با وجود اینکه خنجر مستقیماً قلب را شکافته بود، هیچ آسیب یا دردی به اسکالیا، صاحب واقعی این بدن، وارد نکرد. اما برای نوآر فرق میکرد. او احساس کرد که انگار سینهاش واقعاً سوراخ شده است — نه، دردی حتی فراتر از آن را حس میکرد.

نوآر با بدن واقعیاش اسکالیا را تسخیر نکرده بود، بلکه از یک شیطان شب ردهپایین برای کنترل بدن اسکالیا استفاده میکرد. شیطان شب نتوانست در برابر قدرت خنجر مقاومت کند و عذاب ناشی از آن مستقیماً به نوآر که داشت شیطان شب را کنترل میکرد، منتقل شد.

نوآر با خودش فکر کرد: چقدر عالی.

او مرگِ در حال نزدیک شدن را حس کرد، حسی که برایش هم آشنا بود و هم غریب. او در طول زندگیاش بارها با مرگ روبرو شده بود. بنابراین، هیچ هیجانی در چنین مرگی تجربه نمیکرد.

اما — اگر حریف هامل بود، داستان کاملاً فرق میکرد. مرگی که زمانی پیشپاافتاده، آشنا و حتی کسلکننده بود، حالا فقط به این دلیل که هامل آن را به او هدیه میداد، هیجانانگیز، لذتبخش و شیرین شده بود.

نیت قتلِ بیپرده و عزم برای کشتن بدون زحمتِ شروع یک گفتگو یا شنیدن حرفهایش، واقعاً روحیهبخش بود. حتی الان هم چشمان هامل از نفرت و نیت قتل برق میزد. او در کارهایش حتی ذرهای تردید یا شک نشان نمیداد.

چیزی که به طور خاص نوآر را مجذوب خود کرد، خنجری بود که اکنون در سینهاش فرو رفته بود. این تیغهای بود که از قدرت الهی ساخته شده بود، اما سلاحی نبود که برای پادشاه شیاطین آماده شده باشد. اگر اینطور بود، خیلی وقت پیش از آن استفاده میکرد. هامل در تمام طول نبرد با پادشاه شیاطین از استفاده از این سلاح خودداری کرده بود. این چه معنایی داشت؟

نوآر نتیجه گرفت: این برای من بود.

او همین الان آن را احضار نکرده بود. در عوض، آن را از قبل آماده کرده و پیش خودش نگه داشته بود.

میدونست که میام. نوآر با این فکر لرزهای از هیجان را احساس کرد.

مگر آنها بیش از حد با هم تفاهم نداشتند؟ این بینقص بود.

نوآر در حالی که روی یک زانویش افتاد، لبخند درخشانی زد. یوجین کمرش را گرفت تا از افتادنش جلوگیری کند، و آغوش آنها شبیه به آغوش دو عاشق بود.

نوآر به نرمی زمزمه کرد: «ما همدیگه رو خیلی خوب نمیشناسیم؟»

یوجین بدون اینکه زحمت جواب دادن به حرفهایش را به خود بدهد، خنجر را عمیقتر چرخاند. او کمرش را گرفته بود تا از آسیب رسیدن به بدن اسکالیا جلوگیری کند، اما با دیدن لبخند نوآر و شنیدن حرفهایش، احساس کرد کار غیرضروریای انجام داده است.

«شاهزاده!»

«آ-آقای یوجین! داری چیکار میکنی؟!»

ایویک و اورتوس فریادزنان به سمت او دویدند. پس از اینکه در جای خود خشکشان زده بود، گاردهای سلطنتی شروع به حرکتِ آرام به سمت یوجین کردند.

در همان لحظه، سیهنا از آسمان فرود آمد.

سیهنا در حالی که با عصبانیت نگاه میکرد و فراست را بالا میبرد، دستور داد: «وایسین.»

کوونگ!

یک سد جادویی محیط اطراف را در بر گرفت و با مسدود کردن راه، از ورود دیگران جلوگیری کرد.

سیهنا با لحنی جدی گفت: «بخشی از کینه پادشاه شیاطین درون شاهزاده اسکالیا باقی مونده.»

یک نفر با تعجب جواب داد: «بانو سیهنا، چی دارین میگین...؟»

سیهنا با لحنی قاطع هشدار داد: «فکر میکنین درباره همچین چیزی دروغ میگم؟ پاکسازی به زودی تموم میشه، پس نزدیکتر نیاین.» پس از این هشدار سختگیرانه، سیهنا نگاهی با کریستینا که با رد خون در گوشه دهانش نزدیک میشد رد و بدل کرد، و با هم قدم به درون سد گذاشتند.

صدای خنده نوآر در حالی که سیهنا را تماشا میکرد طنینانداز شد: «آهاها... با اینکه اونقدرها هم با هم صمیمی نبودیم، نمیتونیم بعد از سیصد سال که همدیگه رو دیدیم یه سلام و احوالپرسی ساده داشته باشیم؟»

سیهنا با سردی جواب داد: «گمشو، هرزه.»

شدت این توهین هیچ تأثیری روی نوآر نداشت و او فقط با خوشحالی بیشتری خندید.

«خیلی جالبه که بعد از این همه مدت حتی یه ذره هم عوض نشدی، سیهنا مردین. و تو... هه، تو کی هستی؟ کریستینا راجریس؟ یا شاید هم در واقع تناسخ آنیس اسلیوود هستی؟»

کریستینا به جای جواب دادن به حرفهای نوآر، با نگاهی نافذ به او خیره شد. بهتر بود اطلاعات مربوط به تسخیر شدنش را مخفی نگه دارد، احساسی که آنیس نیز با آن موافق بود.

نوآر شانهای بالا انداخت و برگشت تا به یوجین نگاه کند، و با لذت گفت: «خوشحالم، هاملِ من.»

شیطان شب که اسکالیا را تسخیر کرده بود، در حال پاکسازی بود و به آرامی ناپدید میشد. حتی نوآر هم نمیتوانست کاری برای تغییر این نتیجه انجام دهد.

نوآر با لحنی بیخیال گفت: «میدونستی که میام و برام یه هدیه آماده کردی. متأسفانه، من هیچ هدیهای برات نیاوردم. به نظر میرسه این بار تو آمادهسازی و ملاحظه کمکاری کردم.» یوجین با غرش گفت: «چیکار کردی؟»

پشت سر یوجین، سیئل روی زمین مچاله شده بود و هنوز نمیتوانست وضعیت را به طور کامل درک کند. او به خاطر حس عجیبی در چشم چپش کمی میلرزید. سیهنا و کریستینا با عجله به او نزدیک شدند.

نوآر گفت: «میفهمم این قضیه ممکنه چطور به نظر برسه، اما بهت اطمینان میدم که فقط یه سوءتفاهمه. هامل، من کاری نکردم... اوه، متأسفم، هامل. همینطوری از دهنم پرید.» سپس نگاهی از گوشه چشم به سیئل انداخت. چهرهاش در هم رفت. «همم... نه، به نظر که خوب میاد. راستی از کی هویتت رو میدونه؟ مطمئناً که قبل از من نفهمیده، مگه نه؟»

یوجین با چهرهای درهمرفته تکرار کرد: «پرسیدم چیکار کردی.»

نوآر که واقعاً احساس میکرد ناعادلانه متهم شده است، با صداقت اصرار کرد: «من کاری نکردم. منطقی بهش فکر کن، هامل. با اینکه من فوقالعاده بااستعدادم، اما توانایی کاشتن یه چشم شیطانی تو یه انسان رو ندارم. خودت هم اینو میدونی، نه؟ برای انسانها غیرممکنه که چشم شیطانی داشته باشن.»

سکوت برقرار شد و سپس نوآر ادامه داد: «در مورد جادوگران سیاه هم همینطوره. با وجود بستن قرارداد با شیاطین ردهبالا یا حتی مستقیماً با پادشاهان شیاطین، ذات اونها به عنوان یه انسان تغییر نمیکنه. به خاطر همینه که ادموند عقده تغییر نژادش رو داشت تا به عنوان یه پادشاه شیاطین دوباره متولد بشه. یه جادوگر سیاه هر چقدر هم که بالا بره، تا زمانی که انسان باقی بمونه نمیتونه از امتیازات یه شیطان بهرهمند بشه.»

یوجین به خوبی میدانست نوآر چه میگوید. این حقیقت داشت که یک چشم شیطانی هرگز نمیتوانست درون یک انسان قرار بگیرد.

«البته، اگه پادشاه شیاطین اسارت بود، شاید میتونست یه چشم شیطانی رو تو یه انسان بکاره. اما من نمیتونم این کار رو بکنم. هر چی باشه، من که پادشاه شیاطین نیستم.»

چشم شیطانی...؟ سیئل چشم چپش را لمس کرد و متوجه شد که درد مداوم از بین رفته و بیناییاش به اندازه چشم راستش واضح است. در همان لحظه بود که متوجه حقیقت شد — تغییر چشم او غیرقابلبازگشت بود. او میتوانست این را با تمام وجودش حس کند.

اما طولی نکشید که چیزی شبیه به یک غریزه که عمیقاً در درونش ریشه دوانده بود، سیئل را روشن کرد. او فهمید که چشم چپش دیگر معمولی نیست؛ بلکه قدرت نگرانکنندهای را در خود جای داده است.

نوآر در تلاش برای رفع سوءتفاهم بحث کرد: «من هیچچیزی در مورد این قضیه نمیدونم. من فقط... هامل، به خاطر تو سعی کردم به زخمهای اون بچه رسیدگی کنم.»

او دیگر نمیتوانست انتظار قدردانی هامل را داشته باشد، زیرا سیئل ناخواسته چشم شیطانی را بیدار کرده بود. با این حال، نوآر از این بابت پشیمان نبود. او حتی با دانستن اینکه جایی در ذهن هامل اشغال کرده و حتی هدیهای از او دریافت کرده است، شادی و لذت بیشتری احساس میکرد.

نوآر به آرامی گفت: «اما اینو میدونم، هامل. چشم شیطانی اون بچه... خاصه. دو تا توانایی مجزا رو تو خودش جا داده. یکیش چشم شیطانی تاریکیِ آیریسه. اون یکی... خب، میتونیم بهش بگیم چشم شیطانی سکون؟ نظرت چیه؟»

یوجین تند جواب داد: «خفه شو.»

نوآر با لحنی که انگار به او برخورده بود، پرسید: «اوه، میتونستی تو حرف زدنت یکم مهربونتر باشی. هامل، حتی بدون اینکه تو اصرار کنی هم به زودی میرم. اما قبل از رفتنم، میتونی یه چیزی بهم بگی؟»

صدای نوآر در حالی که به هوشیاریِ در حال محو شدنش چنگ میزد، به تدریج ضعیف شد و زمزمه کرد: «شمشیری که پادشاه شیاطین رو کشت.»

یوجین فقط به نوآر خیره شد.

نوآر در حالی که به هویت واقعی سلاح هامل فکر میکرد، زمزمه کرد: «اون دیگه چیه؟ من تو عمر طولانیم هیچوقت همچین شمشیری ندیدم. اون رنگ قرمز... با قدرت الهیای که از طریق باور انسانها اعطا میشه فرق داره. خیلی بنیادیتر و اولیهتره...»

یوجین قبل از بیرون کشیدن خنجرش، با صدایی سرد غرید: «نمیدونم.»

«دروغ میگی.»

این اتهام آخرین کلمهای بود که نوآر توانست قبل از ناپدید شدن به زبان بیاورد. در حالی که بیناییاش تار میشد، نوآر مستقیماً به یوجین نگاه کرد. با صدای هیسی، مه سیاهی از بدن اسکالیا بیرون زد. یوجین به مه در حال پخش شدن اهمیتی نداد و وضعیت اسکالیا را بررسی کرد. شیطان شب که ذهن او را فاسد کرده بود پاکسازی شده بود، اما هوشیاری اسکالیا برنگشته بود.

یوجین با خودش فکر کرد: چه شاهزاده بدشانسی. اینکه دو بار توسط یک شیطان شب تسخیر شوی، آن هم توسط شخص نوآر جیابلا، واقعاً چیز عجیبی بود. یوجین پس از اینکه اسکالیا را با دقت روی زمین گذاشت، برگشت تا به سیئل نگاه کند.

او در حالی که با احتیاط به سیئل نزدیک میشد پرسید: «احساس... عجیبی یا همچین چیزی نداری؟»

سیئل فوراً جواب نداد. در عوض، متناوباً به کریستینا و سیهنا نگاه کرد. آن دو هر کدام یکی از دستهای او را گرفته بودند.

سیئل با چهرهای متزلزل جواب داد: «اوم... نه خیلی...؟»

سیهنا، کریستینا و آنیس پس از بررسی او به همین نتیجه رسیدند. هیچ اثری از قدرت تاریک در بدن سیئل و هیچ نشانهای از جادوی سیاه وجود نداشت. در وهله اول، چشم شیطانی جادو یا جادوی سیاه نبود — بلکه صرفاً اندامی بود که از قدرت تاریک استفاده میکرد.

اقتداری که توسط چشم شیطانی آشکار میشد، بیشتر شبیه معجزات قدرت الهی بود تا جادو. نیازی به هیچ فرمول یا چیزهایی شبیه به آن نداشت. دارنده چشم شیطانی قدرت آن را تنها از طریق اراده و قدرت تاریک بیرون میکشید.

اما همین موضوع، این وضعیت را عجیبتر میکرد. هیچ اثری از قدرت تاریک در سیئل وجود نداشت، پس چشم شیطانی چطور میتوانست خودش را حفظ کند؟

سیئل با احتیاط پرسید: «میخوای سعی کنم ازش استفاده کنم؟»

یوجین بلافاصله جواب داد: «نه.» هرچند استفاده از قدرت چشم شیطانی میتوانست حقایق ناشناخته دیگری را فاش کند، اما اکنون زمان مناسبی برای آزمایش آن نبود، زیرا هیچکس در بهترین شرایط خود قرار نداشت.

کریستینا با چهرهای خشک و جدی توصیه کرد: «سیئل. تو هم خستهای. بهتره بعد از اینکه همه حسابی استراحت کردن، وضعیتت رو بررسی کنیم.»

پس از بررسی دقیقتر، به نظر نمیرسید که چشم شیطانی سیئل از قدرت تاریک بهعنوان نیروی محرکه خود استفاده کند. او با احتیاط مقداری قدرت الهی را به درون سیئل هدایت کرده بود، اما هیچگونه واکنش منفیای رخ نداده بود.

آیا ممکن بود بهجای آن از مانا استفاده کند؟ یا شاید از انرژی اولیه ذاتی انسانها بهعنوان منبع قدرت خود استفاده میکرد؟ اگر مورد دوم درست بود، چشم شیطانی میتوانست بهشدت خطرناک باشد. در نهایت، انرژی اولیه انسانها مترادف با نیروی حیات آنها بود، یا بهطور خلاصه، با طول عمرشان.

سیئل درحالیکه سعی میکرد حالت چهرهاش را حفظ کند، موافقت کرد: «آره.»

او هنوز کاملاً آرام نشده بود. سیئل تمام تلاشش را میکرد تا خوشبین باشد. او بهسختی از اینکه تمام عمرش را بهعنوان یک فرد یکچشم زندگی کند، جان سالم به در برده بود؛ آیا این چیزی نبود که باید بابتش شکرگزار باشد؟ اما با وجود تلاشهایش برای مثبت دیدن اوضاع، روحیهاش تغییر چندانی نکرد.

بااینحال، سیئل با لبخندی به همه اطمینان خاطر داد: «من حالم خوبه.» او به سیهنا و کریستینا که داشتند با دستانش ور میرفتند نگاه کرد و ادامه داد: «همهچیز تموم شد؟»

او شاهد مرگ پادشاه شیاطین بود. آسمان دیگر تاریک نبود و دریا دیگر رنگ سرخی نداشت. هوا دیگر از بوی تهوعآور گوشت فاسد و خون، و همچنین صدای آزاردهنده وزوز حشرات پر نبود.

«هنوز نه.»

برخلاف انتظارات سیئل، این پاسخی بود که یوجین داد. پادشاه شیاطین مرده بود و حتی یک نفر از زیردستانش هم باقی نمانده بود. نوآر جیابلا رفته بود و هیچ اثری از پادشاه شیاطین اسارت به چشم نمیخورد.

بااینحال، همهچیز کاملاً تمام نشده بود. حداقل برای یوجین هنوز تمام نشده بود، چرا که او کاری برای انجام دادن داشت.

این سیهنا بود که سکوت را شکست: «برو. یه چیزی اون پایین هست که باید ببینیش، مگه نه؟»

زمانی که دریا توسط شمشیر مقدس شکافته شد، سیهنا آنچه را که در اعماق غیرقابلتصور پایین قرار داشت، دیده بود. هرچند نمیتوانست کاملاً درک کند که آن چیست، اما بخشی از وجودش میخواست فوراً از یوجین درباره آن توضیح بخواهد. بهجای گفتنِ «برو»، چیزی که واقعاً میخواست بگوید این بود: «بیا با هم بریم.»

اما نمیتوانست. حالت چهره یوجین برای او غریبهتر از همیشه بود.

یوجین هم طفره نرفت و با کشیدن آهی کوتاه گفت: «در واقع یه چیزی هست که باید بررسیش کنم.»

ذهن او طوفانی پرآشوب از افکار درهمتنیده و پیچیده بود. او سعی کرد احساسات گردابوار خود را مرتب کند، اما بیفایده بود؛ هرچه بیشتر فکر میکرد، به نظر میرسید که آنها بیشتر گره میخورند. این حالت او را به یاد لحظات گذرای بلافاصله پس از بیداری از یک رویا میانداخت، زمانی که جزئیات هنوز بهوضوح قابل یادآوری بودند. اما با گذشت زمان و هجوم افکار دیگر به ذهنِ بیدار، رویا محو میشد و تقریباً از افکار فرد به فراموشی سپرده میشد. احساس میکرد که حتی همین الان هم آن افکار در حال محو شدن از ذهنش هستند.

او میترسید که دست روی دست گذاشتن باعث شود نگرانیهایش در ناخودآگاهش ذوب شده و برای همیشه پنهان شوند. و این چیزی نبود که یوجین میخواست.

یوجین قبل از اینکه شروع به حرکت کند، بار دیگر آه سنگینی کشید و گفت: «زود برمیگردم.»

اما پاهایش به زمین میخکوب شده بودند. نگرانی برای سیئل، سیهنا، کریستینا و آنیس او را باز میداشت. شاید آنها هم باید با او میآمدند؟

یوجین قاطعانه تصمیم گرفت: نه.

او بیسروصدا شنل تاریکی را بالا آورد. مر و رایمیرا با حس کردن قصد او، از میان چینهای لباس بیرون آمدند. چهرههایشان حالت پیچیدهای از پرسش و نگرانی به خود گرفته بود، زیرا نمیتوانستند افکار یوجین را کاملاً درک کنند.

یوجین تنها یک فکر در سر داشت: نمیخواست چیزی به آنها نشان دهد — نه آشوب درون ذهنش را و نه چیزی را که در اعماق پایین پیدا میکرد. اولین کسی که آن را میدید، احساسش میکرد و دربارهاش قضاوت میکرد — باید خودش و تنها خودش باشد.

باید خودم باشم. یوجین با رسیدن به این تصمیم، با قاطعیت روی برگرداند.

او در نبرد امروز خودش را تا مرز محدودیتهایش پیش برده بود. او در عجب بود که بدون معجزات و برکات، تا الان چند بار مرده بود. استفاده از احتراق، بدنش را در وضعیت وحشتناکی قرار داده بود. خوشبختانه بدن فعلی او، یعنی «یوجین لاینهارت»، ذاتاً مقاوم بود. اگر بدن ضعیفترِ زندگی قبلیاش بود، قطعاً تا الان زمینگیر شده و توانایی راه رفتن را از دست داده بود.

یوجین درحالیکه بابت فیزیک بدنی قدرتمندش سپاسگزار بود، تلوتلوخوران از مانع خارج شد. او مطمئن بود که افراد زیادی در اینجا سؤالات بیپاسخی دارند و مشتاق صحبت با او هستند. بااینحال، هیچکس به یوجین نزدیک نشد.

کارمن بهجای نزدیک شدن به او پرسید: «کمک میخوای؟»

یوجین با لبخندی تلخ سرش را تکان داد: «لطفاً پیش سیئل بمون.»

او قصد نداشت به کسی تکیه کند. او از کارمن گذشت و به سمت نردهها رفت.

دریا همچنان شکافته بود؛ منظرهای که باعث شده بود خدمه کشتیهای دیگر با انگشت اشاره کنند و بین خودشان پچپچ کنند. یوجین درحالیکه با بیثباتی به نرده تکیه داده بود، برگشت و اعلام کرد: «فقط محض احتیاط میگم، اما دنبالم نیاین اون پایین.»

او منتظر پاسخ نماند. با وجود اینکه به دیگران هشدار داده بود که نروند، خودش بدون هیچ تردیدی به داخل دریا پرید.

ووش!

تندبادی او را گرفت و سقوطش را کُند کرد. تمپست بود. یوجین درحالیکه وینید را درون شنلش نگه داشته بود، خندید: «ناراحت نیستی؟»

تمپست پرسید: [منظورت چیست؟]

یوجین توضیح داد: «من برای کشتن پادشاه شیاطین از وینید استفاده نکردم.»

تمپست با خندهای از ته دل پاسخ داد: [اینطور هم نبود که اصلاً به کمک من نیاز نداشته باشی.]

این فقط جادوی سیهنا نبود که باد را برای حرکت دادن ناوگان احضار کرد. تمپست نیز در این امر نقش داشت، زیرا باد به اراده تمپست نیز پاسخ داده بود. علاوه بر این، هر بار که یوجین در طول نبرد در آسمان تلوتلو میخورد، این تمپست بود که بیسروصدا او را تثبیت میکرد.

تمپست گفت: [من احساس ناامیدی نمیکنم، هامل.]

یوجین بر فراز دریا به پرواز درآمد، درحالیکه بدنش توسط باد حمایت میشد و به جلو رانده میشد.

تمپست ادامه داد: [کینه من نسبت به پادشاه شیاطین اسارت است، نه خشم. کینه من مربوط به لشکرکشی شمالی است که محقق نشد. من هنوز منظره قله بابل را به یاد دارم. اینکه باد در آنجا چه حسی داشت و من چقدر ناتوان بودم.]

یوجین تصمیم گرفت ساکت بماند و فقط به تمپست گوش دهد.

تمپست با لحنی غمگین گفت: [وقتی در نهایت به بابل صعود کنی، ممکن است دیگر نیازی به کمک وینید یا من نداشته باشی. مگر همین الان هم اینطور نیست، هامل؟ تو سلاحهای قدرتمندی داری که با وینید قابلمقایسه نیستند. حتی طوفانهایی که من، پادشاه ارواح دنیای ارواح، میتوانم در این دنیا احضار کنم، خشنتر از طوفانهایی نخواهد بود که خودت میتوانی ایجاد کنی.]

یوجین گفت: «خب، موقع مبارزه با پادشاه شیاطین اسارت، بازم چند باری وینید رو تاب میدم.»

تمپست با خندهای ریز گفت: [هاهاها! نیازی نیست. روزی... وقتی به بابل برسی، وقتی با پادشاه شیاطین اسارت روبهرو شوی، من هم به روش خودم درست مثل همین حالا کمکت خواهم کرد. این برای من کافی است. من به همین راضیام.]

یوجین به پایین نگاه کرد. دریا همچنان شکافته بود و آبها نه روی هم میریختند و نه با هم ادغام میشدند. یوجین همراه با باد به اعماق شکاف، به سمت پرتگاه پایین رفت.

تمپست با کنجکاوی پرسید: [آن پایین چیست...؟]

یوجین با لحنی که چندان قانعکننده نبود، پاسخ داد: «نمیدونم.»

تمپست او را کاوش کرد: [تو باید بدانی... بااینحال، من نمیتوانم احساساتت را بخوانم. نمیخواهی نشانش دهی؟]

یوجین با لبخندی تلخ زمزمه کرد: «حس پیچیدهایه. بیشتر از اینکه نخوام نشونش بدم، دلم نمیخواد باورش کنم. راستش رو بخوای، حتی دلم نمیخواد ببینمش.»

تمپست با گیجی پرسید: [چرا؟]

یوجین صادقانه اعتراف کرد: «چون میترسم.»

آنها بالاخره به پایین پرتگاه رسیدند.

یوجین روی زمین فرود آمد. با وجود اینکه انتظار داشت بستر دریا مرطوب باشد، اما اصلاً اینطور نبود. برخلاف انتظاراتش، به نظر میرسید زمین بهطور غیرقابلشکستنیای سفت و سخت است.

[تو میترسی؟] صدای تمپست بهسختی شنیده میشد. این احتمالاً به خاطر تأثیر قدرتهای اسارت بود.

یوجین درحالیکه روی زمین سفت قدم برمیداشت، غرولند کرد: «از این میترسم که آیا میتونم از پسش بربیام یا نه.»

یوجین ناگهان به پایین فرو رفت.

یادداشت مترجم:

۱. یادآوری برای خوانندگان در صورتی که در اینجا احساس سردرگمی میکنید. در فصلهای قبلی در مورد وسواس نوآر نسبت به هامل اشاره شده بود که او بارها با ایجاد توهم روی خودش سعی کرده خودکشی کند. اگرچه او چندین بار از این طریق مرده است، اما این مرگ دائمی نیست. از این رو وسواس او نسبت به هامل به این دلیل است که او ممکن است تنها کسی باشد که قادر است آرزوی دیرینه او برای مرگ را برآورده کند.